Nano Machine

فصل 1

فصل ۱: مقدمه: نقطه عطفی حیاتی

مدت‌ها پیش، هنرمندان رزمی جیانگ‌هو تنها برای حفظ امنیت خود و دفاع در برابر دشمنان، هنرهای رزمی را فرا می‌گرفتند.

اما با گذر زمان، هنرهای رزمی برای نابودی هرچه کارآمدترِ دشمنان تکامل یافتند و به مرور پیچیده‌تر و ظریف‌تر شدند. فرم‌های ساده به مجموعه‌ای از حرکات زنجیروار بدل گشتند و تکنیک‌های تنفسی، شالوده و اساس انرژی درونی را شکل دادند. رزمی‌کاران آنچه آموخته بودند را در قالب کتاب‌ها و تعالیم برای نسل‌های آینده به ارث گذاشتند و این‌گونه بود که هنرهای رزمی به شکوفایی رسیدند.

طولی نکشید که رزمی‌کاران به موجوداتی قدرتمندتر از انسان‌های عادی تبدیل شدند؛ آن‌ها می‌توانستند همچون باد میان درختان بدوند، با مشت‌هایشان تخته‌سنگ‌ها را در هم بشکنند و با یک چرخش شمشیر، تنه درختان را از هم بدَرند. دیری نپایید که آن‌ها را «مردم وولین» نامیدند.

با این حال، جاه‌طلبی رزمی‌کاران برای قدرتِ بیشتر پایانی نداشت؛ پس گرد هم آمدند و فرقه‌ها را تشکیل دادند. کسانی که به دنبال عدالت و شرف بودند، خود را «فرقه عدالت» نامیدند و آنان که باکی از خشونت و بی‌رحمی نداشتند، «فرقه شر» لقب گرفتند.

اما در این میان، عده‌ای راهی کاملاً متفاوت را در پیش گرفتند و تنها در جست‌وجوی قدرتِ مطلق بودند؛ آن‌ها را «فرقه اهریمنی» می‌خواندند. اکنون دنیای وولین، صحنه رقابتی تنگاتنگ میان این سه قدرت بزرگ بود.

در جنوب جیانگ‌هو، مکانی به نام «کوهستان ده هزار قله» قرار داشت؛ سرزمینی پوشیده از بی‌شمار قله سربه فلک کشیده که بر پهنه زمین گسترده شده بودند. این منطقه، سرزمینی ممنوعه به شمار می‌رفت؛ چرا که اینجا، خانه و مقر اصلی فرقه اهریمنی بود.

در اعماق جنگلی دور از قلعه فرقه اهریمنی، پسری که به نظر در سنین نوجوانی بود، برای نجات جانش می‌دوید.

«آخ!»

پسرک از پا افتاده بود و نفس‌نفس می‌زد. لباس‌هایش پاره‌پاره و صورتش غرق در کبودی بود؛ نشانی از اینکه پیش از فرار، شکنجه و ضرب‌وشتم سختی را تحمل کرده است.

«لعنتی!»

پسر با دیدن پنج مرد ماسک‌دار که راه را بر او بسته بودند، تف کرد. او نیم‌ساعت تمام با تمام توان دویده بود، اما به نظر می‌رسید راه فراری وجود ندارد.

«کثافت‌ها!»

پسرک در حالی که پاهای لرزانش را تکیه‌گاه کرده بود، به مردان نقاب‌دار خیره شد. با اینکه چهره‌هایشان پوشیده بود، اما به راحتی می‌شد پوزخندِ تمسخرآمیزشان را حس کرد.

«خوب تا اینجا دویدی، شاهزاده چون.»

«هاها، دیگه داشت خوابم می‌برد تا برسی.»

پسر اخم کرد. اگر آن‌ها از قبل اینجا در کمینش بودند، پس فرار کردن در این مسیر کاملاً بیهوده بوده است. مردان نقاب‌دار شمشیرهایشان را از پشت کشیدند؛ چشمانشان لبریز از میل به قتل بود.

«چیکار باید بکنم؟»

آن‌ها جانش را می‌خواستند. مشخص بود که حرف زدن سودی ندارد. او تمام انرژی درونی‌اش را صرف فرار کرده بود و دیگر نایی برای دویدن یا جنگیدن نداشت. اما با وجود سایه مرگ، در چشمانش به جای ترس، شعله‌های خشم زبانه می‌کشید.

«...چرا؟ من که بیخیالِ ورود به آکادمی شدم. دیگه چرا می‌خواید منو بکشید؟»

«شاهزاده... خودت هم خوب می‌دونی که این چیزا اصلاً اهمیتی نداره.»

پسر از پاسخ بازماند. او از همان کودکی انتظار چنین روزی را داشت، اما فکرش را هم نمی‌کرد که حتی پیش از ورود به آکادمی، سراغش بیایند.

«تا وقتی حق جانشینی داری... این سرنوشت توئه.»

دیگر مردان نقاب‌دار هم شروع به زبان‌درازی کردند:

«تسلیم شو، قضیه رو زود تمومش می‌کنیم.»

«حتی اگه خونِ یه رعیت توی رگات باشه، باز هم به خونِ سرورمون بی‌احترامی نمی‌کنیم.»

شنیدن این حرف، خشم پسر را به اوج رساند. منفورترین کلمات برای او، کلماتی بودند که به مادرش توهین می‌کردند.

«آشغال‌های عوضی!»

اگر قرار بود بمیرد، پس بهتر بود حداقل ضربه‌ای به آن‌ها بزند. خنجری بیرون کشید. او هرگز هنرهای رزمی نیاموخته بود و هر چه می‌دانست، تنها از طریق تماشای تمرینات محافظش، «جنگجو جانگ»، به دست آورده بود.

«هوم؟ خنجر؟ چیزی از جانگ یاد گرفتی؟»

متأسفانه، نه. اگر واقعاً چیزی آموخته بود، مهارتش در این لحظه بسیار به کار می‌آمد.

«ناپخته‌ست. اما خونِت داره حرف می‌زنه؛ اینکه حتی موقع مرگ هم عقب‌نشینی نمی‌کنی.»

به نظر می‌رسید مردان نقاب‌دار از این وضعیت لذت می‌برند. کشتن کسی که تسلیم نمی‌شود، برایشان لذت‌بخش‌تر از کشتن کسی بود که التماس می‌کرد.

«بکشیدش.»

با فرمان رهبر گروه، چهار نفر دیگر همزمان به پسر حمله کردند. او گمان می‌کرد حداقل برای مدتی کوتاه می‌تواند مقاومت کند، اما حقیقت تلخ‌تر از این حرف‌ها بود.

«هاااا!»

«آاااخ!»

یکی از مردان با ضربه شمشیر به مچ پسر کوبید و خنجر از دستش به زمین افتاد. پسر در حالی که از درد چهره‌اش در هم رفته بود، به مرد خیره شد، اما مرد بلافاصله گلوی او را فشرد.

«آرغ...»

«تموم شد؟»

صورت پسر سرخ شده بود، اما چشمانش هنوز تسلیم را نمی‌پذیرفتند. در آن لحظه، یکی دیگر از مردان فریاد زد: «مواظب باش!»

«چی؟»

«خنجر!»

خنجری در چانه مرد فرو رفت. پسر خنجر دیگری پنهان کرده بود و با همین حرکت، یکی از آن‌ها را در جا کشت.

«چی...؟ یه بچه بدون هیچ مهارتی، یکی از نیروهای منو کشت؟»

رهبر نقاب‌داران که شاهد ماجرا بود، کنجکاو شد. به نظر می‌رسید پسرک از همان ابتدا برای این لحظه نقشه کشیده بود.

«بچه زِبل! کارشو بسازید!»

مرد دیگری هجوم آورد و با لگدی پسر را نقش زمین کرد و سپس شمشیرش را در شکم او فرو برد.

«آااااااااااااااااااخ!»

پسر هرگز چنین دردی را در زندگی‌اش حس نکرده بود. دردی سوزان از شکمش به کل بدنش سرایت کرد و خون از گلویش بیرون جهید.

«لعنتی... پس بار دوم جواب نداد.»

اما کشتن حداقل یکی از آن‌ها، کمی به او آرامش می‌داد. به هر حال قرار بود بمیرد.

«آااااخ...»

مرد نقاب‌دار پایش را روی زخم عمیق پسر گذاشت و فشار داد؛ فریاد جانسوز پسر بلند شد. زمین غرق در خون بود. مرد می‌توانست درجا کار پسر را تمام کند، اما گویا می‌خواست زجرکشش کند.

«آروم... آروم... یه مرگ تدریجی برات درست می‌کنم!»

رهبر گروه چندان از این وضعیت خوشش نمی‌آمد، اما چون پای انتقامِ هم‌رزمشان در میان بود، دخالتی نکرد. ناگهان...

نوری خیره‌کننده، انگار که صاعقه‌ای به زمین برخورد کرده باشد، درخشید. وقتی نور ناپدید شد، چشمان مردان نقاب‌دار از وحشت گرد شد.

«چی-چی شد؟!»

خون همچون فواره به هوا پاشید. مردی که پایش را روی پسر گذاشته بود، تمام نیم‌تنه بالایی‌اش را از دست داده بود و خون از جای باقی‌مانده بدنش به بیرون فوران می‌کرد.

«چی؟!»

پسر نیز در شوک بود. اگر اشتباه نکرده باشد، پرتوی نوری سفید به آن مرد اصابت کرده و بدنش را ذوب کرده بود.

«اونجاست!»

رهبر گروه با وحشت به سمتی اشاره کرد؛ مردی با لباس‌هایی عجیب و غریب آنجا ایستاده بود. اما آن مرد بلافاصله ناپدید شد.

«ها؟»

این کار با هیچ تکنیک حرکتی‌ای سازگار نبود. انگار که او نامرئی شده باشد.

پرتوی نور دیگری به مردی دیگر برخورد کرد و او را هم کشت. اکنون تنها رهبر و یک مرد نقاب‌دار دیگر باقی مانده بودند.

«یکی داره بهش کمک می‌کنه... اون نور سفید. یه جور پرتوعه؟»

اگر آن پرتو، انرژی متمرکزی نبود که رزمی‌کاران تراز اول از آن استفاده می‌کنند، پس هیچ چیز دیگری نمی‌توانست بدین شکل یک انسان را در لحظه ذوب کند.

پسر خون زیادی از دست داده بود و به هر حال زنده نمی‌ماند.

«کارمون رو انجام دادیم. باید عقب‌نشینی کنیم.»

رهبر خواست علامت عقب‌نشینی بدهد، اما صاعقه‌ای دیگر به او برخورد کرد و او نیز ناپدید گشت.

«آاااااخ!»

آخرین مرد از وحشت فریاد کشید و سعی کرد فرار کند، اما صاعقه به او هم امان نداد. پس از کشته شدن تمام مردان، پسر لبخندی زد و زیر لب گفت: «هه، برید به درک عوضی‌ها.»

سپس، همان مرد با لباس عجیب، مقابل پسر ظاهر شد. پسر می‌خواست از تعجب فریاد بزند، اما رمقی برایش نمانده بود.

«واو. پس جد بزرگ من حتی وقتی دمِ مرگه هم حالش بهتر میشه، نه؟»

«جد بزرگ؟»

پسر اخم کرد، اما نای حرف زدن نداشت و بدنش رو به سردی می‌رفت. خون زیادی از دست داده بود.

«یعنی دارم می‌میرم؟»

در آن لحظه، صدای بوق عجیبی شنید. سپس چیزی روی مچ مرد نقره‌پوش دید و شوکه شد.

«می‌خواستم زودتر بیام و بهت یاد بدم چطور ازش استفاده کنی... اما خب، ولش کن.»

مرد دو چیز از کیف کوچکش بیرون آورد. یکی از آن‌ها سرنگ بود. پسر در یک قدمی مرگ بود.

«باید عجله کنم.»

مرد سرنگ را پشت گوش پسر تزریق کرد. سپس سرنگ دیگری برداشت و آن را مستقیماً در قلب پسر فرو کرد.

«آخ... فقط نگاه کردنش هم درد داره. بگذریم... هی، جد بزرگ.»

مرد پسر را صدا زد.

«لطفاً همه چیز رو درست کن و زندگی رو برای نواده‌ات راحت‌تر کن، باشه؟ این نانوماشین جدیدترین مدلیه که وجود داره، پس استفاده ازش نباید خیلی سخت باشه.»

«...داره چی میگه...؟»

و با این حرف، مرد ناپدید شد. بلافاصله، صدای عجیبی در گوش پسر پیچید:

[شماره سریال: ۵۸۹۳-۴۵۳۲-۰۳۴. در حال فعال‌سازی نسل هفتم نانوماشینِ شرکت اسکای. در حال اسکن داده‌های فیزیکی کاربر. در حال اسکن...]

کلمات عجیبی در گوش پسر طنین‌انداز شد و نوری غیرطبیعی از بدنش ساطع گشت. احساس می‌کرد هزاران مورچه روی بدنش می‌خزند و دوباره همان صدا بازگشت:

[اسکن کامل شد. وضعیت اضطراری! وضعیت اضطراری! زخم عمیقی در ناحیه شکم کاربر شناسایی شد. میزان خونِ از دست رفته ۱۳٪ است. شروع تزریق خون و فرآیند درمان برای حفظ علائم حیاتی.]

و این‌گونه، بدن پسر شروع به تغییر کرد. این، آغاز نقطه عطفی بزرگ در زندگی او بود.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا