Nano Machine

فصل 10

فصل ۱۰: اولین آزمون مثل آب خوردن است (۲)

چون یئووون به شدت نگرانِ پشت سر گذاشتن این آزمون بود، اما به لطف نانو، توانست این خطرِ بزرگ را به سادگی از سر بگذراند.

«نانو، کاری کردی که صدا رو نشنوم؟»

[امواج صوتیِ ساطع‌شده از این ساز، به طور بالقوه برای سرورم خطرناک هستند. من عملکردهای شنواییِ بدن شما را به طور موقت متوقف کرده‌ام.]

«پس چطوری دارم صدای تو رو می‌شنوم؟»

[اطلاعات مستقیماً به مغز شما ارسال می‌شود.]

«درست نمی‌فهمم چی میگی.»

درک کلام نانو دشوار بود. در همین حال، بیش از نیمی از دانش‌آموزان بیهوش شده بودند. از دهان برخی از آن‌ها خون جاری شده بود که نشان می‌داد دچار جراحت درونی شده‌اند.

انگشتان هانگ سویو حالا با وحشی‌گریِ تمام روی تارهای ساز می‌دویدند. ضرب‌آهنگ موسیقی چنان تند شده بود که حتی هامنگ هم که کنارش ایستاده بود، شدتِ آن را حس می‌کرد. هامنگ به خوبی می‌دانست که چرا او این‌قدر برآشفته است.

«فکر می‌کردم اون اصلاً بنیه‌ی درونی نداره.»

هامنگ هم از وضعیت فعلی مبهوت شده بود. او می‌دانست که چون یئووون هیچ آموزش رزمی‌ای ندیده است، بنابراین نباید حتی ذره‌ای انرژی درونی داشته باشد؛ اما پسرک طوری در برابر موج انرژی مقاومت می‌کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. این در حالی بود که تمام دانش‌آموزانِ اطراف یئووون همگی نقش زمین شده بودند.

«آاااخ...»

«لعنتی، داره از گوشت خون میاد!»

«از گوش خودت هم همین‌طور!»

به نظر می‌رسید حتی برای کسانی که هنوز دوام آورده بودند، شرایط بسیار دشوار شده است. دلیل اصلی این موضوع، هانگ سویو بود که از سرِ لجاجت و خشم، مدام بر شدت حملاتش می‌افزود.

«چرا داره این‌قدر وحشیانه می‌نوازه؟»

شاهزادگان شش خاندان که به واسطه داروهای کمیاب، معادل سی سال انرژی درونی داشتند، هنوز بدون دردسرِ زیاد مقاومت می‌کردند؛ اما آن‌ها هم متوجه کلافگی ارشد پنجم شدند و کنجکاوی‌شان برانگیخته شد. آن‌ها اجازه نداشتند سرشان را برگردانند، اما موکئوم آن‌قدر کنجکاو بود که طاقت نیاورد و به پشت سر نگاه کرد.

«چی؟!»

نزدیک بود چشمانش از حدقه دربیاید.

«چطوری هنوز سرِ پاست؟»

چون یئووون طوری ایستاده بود که انگار این حملات کوچک‌ترین تأثیری بر او ندارد. حتی موکئوم با آن همه انرژی درونی، سوزشِ گوش‌هایش را حس می‌کرد، اما یئووون طوری بی‌حرکت بود که انگار اصلاً صدایی نمی‌شنود.

«اون... اون کثافت! اون انرژی درونی داشته!»

چون موکئوم به شدت خشمگین شد. چون یئووون سوگند یاد کرده بود که سراغ هنرهای رزمی و پرورش انرژی نرود، اما مقاومت در برابر موج انرژیِ هانگ سویو، به این معنا بود که او سوگندش را شکسته است.

«چی شده؟»

«چه خبره اونجا؟»

چون جونگ‌سوم (رتبه چهارم) و چون وون‌ریو (رتبه ششم) که از عصبانیت موکئوم تعجب کرده بودند، آن‌ها هم سرشان را برگرداندند.

«چ-چی؟! مگه ممکنه؟!»

«چطوری بدون انرژی درونی هنوز اونجا ایستاده؟»

همگی اخم کردند. آن‌ها فکر می‌کردند چون یئووون خیلی وقت پیش از پا درآمده است، اما او هنوز استوار ایستاده بود.

«نانو، اگه درست حدس زده باشم، اون بچه‌های ردیف جلو و اون ارشد پنجم که داره ساز می‌زنه، حسابی عصبانی‌ان، درسته؟»

[در حال تحلیل حرکات عضلات صورت. کلافگی، شوک و خشم در عضلات صورت آن‌ها مشاهده می‌شود.]

حتی بدون تحلیل نانو هم مشخص بود که آن‌ها با خصومت به او نگاه می‌کنند. یئووون فهمید که ایستادگی‌اش باعث خشم آن‌ها شده است.

«اونا فکر می‌کردن من هیچ انرژی‌ای ندارم، و این‌طوری مقاومت کردنم حسابی اونا رو تحریک کرده.»

اگر این قضیه حل نمی‌شد، حتی در صورت قبولی در آزمون، باز هم برایش دردسر می‌شد. او سوگند خورده بود که تا پیش از ورود به آکادمی، انرژی درونی یاد نگیرد.

«نانو، می‌تونی کاری کنی که دچار آسیب درونی بشم؟»

[آسیب درونی؟ یعنی به اندام‌های داخلی‌تان آسیب بزنم؟]

«آره. می‌تونی یا نه؟»

[امکان‌پذیر است، اما آسیب رساندنِ عمدی به بدن را توصیه نمی‌کنم، سرورم.]

«فهمیدم. پس می‌تونی دقیقاً وقتی نوازندگی تموم شد، بهم آسیب بزنی و کاری کنی خون بالا بیارم؟»

[جاری شدن خون از دهان؟]

«آره.»

او داشت دشمنانش را عصبی می‌کرد. اگر هیچ آسیب درونی‌ای نمی‌دید یا خون بالا نمی‌آورد، آن‌ها به او شک می‌کردند. او نمی‌توانست چنین ریسکی را، آن هم پیش از آنکه فرصتِ یادگیری هنرهای رزمی را پیدا کند، بپذیرد.

[طبق دستور، فرآیند آسیب به اندام‌های داخلی در حال پردازش است.]

با نزدیک شدن به پایان زمان آزمون، صبر هانگ سویو لبریز شد. او از اینکه یئووون انرژی درونی به دست آورده بود خشمگین بود، اما پسرک طوری ایستاده بود که انگار آن حملات هیچ ارزشی ندارند.

آهنگِ ساز ناگهان تغییر کرد. لی هامنگ بلافاصله متوجه این تغییر شد و اخم کرد. او حس سویو را درک می‌کرد، اما سویو داشت هدف اصلی آزمون را فراموش می‌کرد.

پیش از آنکه هامنگ بتواند پیامی برای توقف بفرستد، هانگ سویو با نیمی از قدرت واقعی‌اش شروع به نواختن کرد. این حمله‌ای بود که هیچ‌کس جز یک جنگجوی بسیار قدرتمند نمی‌توانست در برابرش تاب بیاورد.

«آااااخ!»

دانش‌آموزانِ قبایل عالی‌رتبه در لحظه رنگ‌پریده شدند. آن‌ها شروع به بالا آوردن خون کردند؛ زیرا اندام‌های داخلی‌شان آسیب دیده بود. اما آن‌ها تنها کسانی نبودند که به دردسر افتادند.

«لعنتی!»

حتی وارثان شش خاندان هم نتوانستند در برابر این موجِ سهمگین مقاومت کنند. آن‌ها تمام تلاششان را برای دفاع کردند، اما بی‌فایده بود. چون جونگ‌سوم، ضعیف‌ترین در میان شش وارث، شروع به سرفه کردن کرد و هامنگ فهمید که قضیه بیش از حد از کنترل خارج شده است.

[بسه! این خطرناکه! نباید بیشتر از این ادامه بدی!]

با این پیام، هانگ سویو نوازندگی را متوقف کرد. دانش‌آموزانی که به سختی دوام آورده بودند، از شدت خستگی روی زانوهایشان افتادند. اگر او فقط کمی بیشتر ادامه می‌داد، شاید تمام دانش‌آموزان مردود می‌شدند. هانگ سویو از اینکه کنترلش را از دست داده بود خجالت‌زده شد، اما همچنان از چون یئووون عصبانی بود. او مطمئن بود که چون یئووون سوگندش را شکسته است. اما درست در آن لحظه...

رنگِ چهره‌ی چون یئووون به سرعت از سرخ به سفیدیِ گچ گرایید و ناگهان همچون فواره‌ای، خون از دهانش به بیرون جهید. تمام کسانی که تماشا می‌کردند، از جمله هامنگ، سویو و موکئوم، در جا خشکشان زد.

«چی؟»

باورکردنی نبود که یک نفر بتواند این‌قدر خون بالا بیاورد.

«یعنی حالش خوب نبود؟»

این حجم از خون نمی‌توانست تظاهر باشد. چون یئووون خون را به بیرون پاشید و در حالی که دست‌هایش را روی زمین گذاشته بود، روی زانوهایش افتاد. مشخص بود که دچار جراحت درونی شدیدی شده است.

«نانو... تو...»

[برنامه طبق دستور اجرا شد.]

«نزدیک بود بـمیرم!»

حتی یک استفراغ ساده هم دردناک است، اما بالا آوردن خون به صورت فواره‌ای، بسیار دردناکتر از آن چیزی بود که یئووون تصور می‌کرد.

«اوووغ!»

یئووون دوباره خون بالا آورد. زمینِ اطرافش غرق در خون شده بود؛ صحنه‌ای که حتی نگاه کردن به آن هم دلخراش بود.

«هوم!»

برخلاف ارشد پنجم که مات و مبهوت مانده بود، محافظ چپ، لی هامنگ، نمی‌توانست فقط بایستد و تماشا کند. اگر چون یئووون، پسرِ سرور فرقه، نه در یک مبارزه خانوادگی بلکه در یک آزمون می‌مرد، تمام تقصیرها به گردن هامنگ می‌افتاد. او به سرعت با یک حرکت برق‌آسا خود را به یئووون رساند تا وضعیتش را بررسی کند.

«هی پسر! حالت خوبه؟! صدام رو می‌شنوی؟!»

چون یئووون بعد از آن همه خونریزی، احساس سرگیجه شدیدی داشت. او در آستانه سقوط روی زمین بود که هامنگ او را گرفت.

[شناسایی سرگیجه به دلیل از دست دادن ۷٪ از حجم خون. فعال‌سازی حالت خوددرمانی برای ترمیم اندام‌های داخلی و جبران خونریزی.]

یئووون با شنیدن صدای نانو، فرآیند را متوقف کرد.

«نه! هنوز نه.»

[وضعیت سرورم ممکن است به مرحله بحرانی برسد.]

«فقط یه لحظه صبر کن.»

نانو فرآیند را متوقف کرد. هامنگ به چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی یئووون نگاه کرد.

«می‌تونستی همون اول تسلیم بشی.»

هامنگ پیش از این نبض او را چک کرده بود تا ببیند انرژی درونی دارد یا نه. برخلاف انتظاراتش، چون یئووون کوچک‌ترین اثری از انرژی درونی در بدن نداشت.

«چی؟ مگه ممکنه؟»

این یعنی یئووون فقط با تکیه بر «اراده‌ی پولادینش» در برابر آن حمله دوام آورده بود، و بهای آن، این جراحت سنگینِ درونی بود.

«این پسر واقعاً دیوونه‌ست. چطور یه نفر می‌تونه بدون انرژی درونی در برابر چنین حمله‌ای مقاومت کنه؟»

او غرق در حیرت بود. یئووون واقعاً آزمون را بدون داشتن حتی ذره‌ای انرژی درونی پشت سر گذاشته بود. هامنگ شایعات بدی درباره شاهزاده هفتم شنیده بود، اما چه کسی فکرش را می‌کرد فرزند یک خدمتکار، چنین روحیه و اراده‌ی قدرتمندی داشته باشد؟

هامنگ رو به کارکنانی که بیرون میدان بودند فریاد زد:

«سریع ببریدش به بهداری!»

در حالی که کارکنان یئووون را با برانکارد می‌بردند، او آخرین دستورش را به نانو داد:

«...حالا درمانم کن.»

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا