Overlord

پیش‌درآمد

پیش‌درآمد

شوالیه با زرهی تمام‌فلزی در برابر دخترک و خواهر کوچکش ایستاده بود و شمشیرش را بالا گرفته بود.
تیغه‌ی شمشیر در زیر نور خورشید می‌درخشید و او خود را آماده می‌کرد تا با یک ضربه‌ی مهربانانه، به زندگی آن‌ها پایان دهد.

دخترک چشمانش را محکم بست و لب پایینش را گزید. او هرگز چنین چیزی نخواسته بود. او به زور به این وضعیت کشیده شده بود. اگر فقط اندکی قدرت داشت، شاید می‌توانست در برابر دشمن روبرویش مقاومت کند و بگریزد.
اما... دخترک آن قدرت را نداشت.
بنابراین، این وضعیت تنها می‌توانست یک پایان داشته باشد.
و آن، مرگ دخترک در همین مکان بود.

شمشیر بلند فرود آمد—
—اما دردی احساس نشد.

دخترک با احتیاط چشمانی را که محکم بسته بود، باز کرد.
اولین چیزی که دید، شمشیر بلندی بود که ناگهان بی‌حرکت مانده بود.
سپس، صاحب شمشیر را دید.

شوالیه‌ی روبرویش در جای خود خشک شده بود و چشمانش به جایی در کنار دخترک خیره مانده بود. حالت کاملاً بی‌دفاع او، به وضوح نشانگر ترسی بود که وجودش را پر کرده بود.
گویی نگاه شوالیه او را به سمت خود می‌کشید؛ دخترک نتوانست جلوی خود را بگیرد و به همان سویی که او نگاه می‌کرد، چرخید.

و بدین‌سان... نگاه دخترک بر «یأس» افتاد.

آنچه دید، تاریکی بود.
سیاهی‌ای بی‌نهایت باریک، اما به ژرفای ناپیدا. نیم‌بیضی‌ای از جنس سنگ ابسیدین که گویی از دل زمین بیرون زده بود. منظره‌ای مرموز که تماشاگرانش را با حسی قدرتمند از ناآرامی پر می‌کرد.

آیا آن یک در بود؟
دخترک پس از دیدن آنچه در برابرش بود، نمی‌توانست جز این فکر کند.
در حالی که قلبش به تپش افتاده بود، حدس او تأیید شد.
چیزی داشت از آن گذرگاه سایه‌وار بیرون می‌آمد.

و در لحظه‌ای که تصویر آن چیز در چشمانش شکل گرفت—
«هیییییییی!»
—جیغی کرکننده از گلوی دخترک خارج شد.

آن موجود، حریفی بود که بشریت توان پیروزی بر آن را نداشت.
دو نقطه‌ی نورانی سرخ‌رنگ در کاسه‌ی خالی چشمانِ یک جمجمه‌ی سفید می‌سوخت. آن دو نقطه نورانی به‌سردی دخترک و دیگر حاضران را اسکن کردند، درست مانند شکارچی‌ای که شکارش را برانداز می‌کند. در دستان بدون گوشتش، عصایی جادویی را می‌فشرد که گویی ماهیتی الهی داشت، اما به همان اندازه وحشت می‌آفرید. گویی تبلوری از تمام زیبایی‌های جهان بود.

ردایی سیاه با جزئیات پیچیده و ظریف بر تن داشت و بیش از هر چیز به تجسمی از مرگ می‌مانست که از تاریکیِ دنیایی دیگر متولد شده بود.

در یک لحظه، گویی هوا یخ زد.
انگار در پیِ ظهور یک «موجود برتر»، زمان از حرکت ایستاده بود.
دخترک نفس کشیدن را فراموش کرد، گویی آن منظره روحش را دزدیده بود.
سپس، در این قلمروی سکوت، دخترک به سرفه افتاد و برای هوا نفس‌نفس زد.

این آواتارِ مرگ حتماً تجلی یافته بود تا او را به سرزمین مردگان راهنمایی کند. طبیعی بود که چنین فکری کند. اما ناگهان، دخترک متوجه شد چیزی اشتباه است. چرا که شوالیه‌ای که قصد داشت او را بکشد، اکنون کاملاً بی‌حرکت بود.

«گاااه...»
صدایی شبیه به ناله‌ای خفه به گوشش خزید.
این صدا از دهان چه کسی بود؟ حس می‌کرد ممکن است از دهان خودش، یا خواهر کوچکش که از ترس می‌لرزید، و یا از دهان شوالیه‌ای باشد که تا لحظه‌ای پیش قصد کشتن او را داشت.

دستی اسکلتی به آرامی دراز شد — انگشتانش چنان باز شدند که گویی می‌خواهند چیزی را بگیرند، و از کنار دخترک گذشتند و به سمت شوالیه‌ی پشت سر او رفتند.
او می‌خواست رویش را برگرداند، اما ترس نگاهش را در جای خود قفل کرده بود. احساس می‌کرد اگر چشم بردارد، منظره‌ای به‌مراتب وحشتناک‌تر خواهد دید.

«گریسپ هارت (فشردن قلب).»

تجسم مرگ مشتش را گره کرد و دخترک صدای خرد شدن فلز را از پشت سرش شنید.
اگرچه می‌ترسید چشم از پیکر مرگ بردارد، اما کنجکاوی بر او غلبه کرد و نگاهش را دزدید؛ آنجا جسد شوالیه را دید. او بی‌حرکت روی زمین پخش شده بود، مانند عروسکی که نخ‌هایش بریده شده باشد.
او مرده بود.
شکی نبود که مرده است.

خطری که داشت جان دخترک را می‌گرفت، دیگر وجود نداشت. اما این دلیلی برای جشن گرفتن نبود. مرگی که در کمین او بود، تنها شکلی ملموس‌تر به خود گرفته بود.
آن مرگ به دخترک نزدیک شد و او با چشمان وحشت‌زده تماشایش کرد.
تاریکی در میدان دیدش بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد.
می‌خواد من رو ببلعه.
با این فکر، خواهرش را محکم به خود فشرد.

فکر فرار دیگر در ذهن دخترک وجود نداشت.
اگر حریفش انسان بود، شاید می‌توانست به امیدی کمرنگ چنگ بزند و برای زندگی‌اش مذبوحانه تلاش کند. اما موجودی که در برابرش بود، آن امید را همچون شیشه‌ای نازک در هم شکست.
لطفاً، حداقل بذار بدون درد بمیرم.
این تمام چیزی بود که دخترک می‌توانست به آن امید داشته باشد.

خواهر لرزانش او را محکم در آغوش گرفته بود. تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که بابت ضعفش، بابت ناتوانی در محافظت از جان خواهرش عذرخواهی کند. دعا کرد که خواهرش در مسیرِ زندگی پس از مرگ تنها نباشد، چرا که آن‌ها با هم به آنجا سفر می‌کردند.
و سپس—


پایان و آغاز

بخش ۱

در سال ۲۱۳۸ میلادی، اصطلاحی وجود داشت: DMMO-RPG.
این کلمه مخفف «بازی نقش‌آفرینی آنلاین چندنفره‌ی عظیم با قابلیت شیرجه‌ی کامل» بود.
این بازی‌ها با اتصال یک کنسول اختصاصی به مغز از طریق یک رابط نانوی عصبی — یک شبکه نانوکامپیوتری داخل مغزی که از تلفیق سایبرنتیک و نانوتکنولوژی ساخته شده بود — انجام می‌شدند.
این بازی‌ها به فرد اجازه می‌دادند وارد دنیایی مجازی شود و آن را چنان تجربه کند که گویی زندگی واقعی است.

و در میان انبوهِ بازی‌های DMMO-RPG که بازار را پر کرده بودند، یکی از آن‌ها سر و گردنی بالاتر از بقیه ایستاده بود:
ایگدراسیل (Yggdrasil).

این بازی با دقت فراوان توسعه یافته و دوازده سال پیش، در سال ۲۱۲۶ منتشر شده بود.
در مقایسه با دیگر بازی‌های هم‌دوره، نقطه قوت ایگدراسیل «آزادی عمل بازیکن» بود.
این بازی بیش از دو هزار کلاس شغلی پایه و پیشرفته داشت.
هر کلاس حداکثر پانزده سطح داشت، بنابراین برای رسیدن به سقف سطح کلی که صد بود، بازیکن باید حداقل هفت کلاس مختلف را انتخاب می‌کرد. با این حال، بازیکنان تا زمانی که پیش‌نیازهای هر کلاس را داشتند، می‌توانستند هر تعداد کلاسی که می‌خواهند بردارند. یک بازیکن حتی می‌توانست صد کلاس در سطح یک داشته باشد، هرچند این کار بسیار ناکارآمد بود. بدین ترتیب، در این سیستم عملاً غیرممکن بود که دو شخصیت کاملاً یکسان باشند، مگر اینکه عمداً قصد چنین کاری را داشته باشند.

علاوه بر این، بازیکنان می‌توانستند از ابزارهای مختلفِ خلق و ویرایش (که جداگانه فروخته می‌شد) استفاده کنند تا زره، سلاح، توضیحات متنی، ظاهر و سایر تنظیمات تزیینی خود را کاملاً شخصی‌سازی کنند.
یک زمین بازی وسیع در انتظار بازیکنان بود. در مجموع نه جهان وجود داشت: آسگارد، آلفهایم، واناهایم، نیداولیر، میدگارد، یوتونهایم، نیفلهایم، هل‌هایم و موسپلهایم.

این بازی دنیایی عظیم، کلاس‌های بی‌شمار و ظاهری کاملاً قابل شخصی‌سازی داشت.
این ویژگی‌ها روح خلاق بازیکنان ژاپنی را شعله‌ور کرد و جرقه‌ی چیزی را زد که بعدها به «انقلاب سبکی» معروف شد. محبوبیت آن چنان بود که هرگاه کلمه‌ی «DMMO-RPG» در ژاپن شنیده می‌شد، شنوندگان بلافاصله به یاد ایگدراسیل می‌افتادند.

—با این حال، تمام این‌ها اکنون متعلق به گذشته بود.

♦ ♦ ♦

میزی غول‌پیکر که از سنگ سیاه براق تراشیده شده بود، در مرکز اتاق قرار داشت و چهل و یک صندلی مجلل آن را احاطه کرده بودند.
اما بیشتر آن صندلی‌ها خالی بودند.
زمانی تمام این صندلی‌ها پر بودند، اما اکنون تنها دو صندلی اشغال شده بود.

یکی از افراد نشسته، ردای آکادمیک باشکوهی به تن داشت که لبه‌هایش با بنفش و طلایی تزیین شده بود. یقه‌ی ردا بیش از حد پر زرق‌وجرق به نظر می‌رسید، اما به طرزی عجیب با طراحی کلی آن همخوانی داشت.
با این حال، سرِ نمایان او، یک جمجمه‌ی خالی بود. نقاطی از نور سرخ تیره در کاسه‌ی بزرگ چشمانش می‌درخشید و پشت آن جمجمه، هاله‌ای از درخشش سیاه سوسو می‌زد.
موجودی که روی صندلی دیگر نشسته بود نیز انسان نبود، بلکه توده‌ای از ماده‌ای سیاه و چسبناک بود. سطحِ قیرمانندش مدام می‌جوشید و می‌پیچید و هرگز بیش از یک ثانیه در یک شکل ثابت نمی‌ماند.

اولی یک «اورلورد» بود — بالاترین رتبه در میان جادوگرانی که برای آموختن قدرتمندترین طلسم‌ها به موجود نامیرا (Undead) تبدیل شده بودند. دومی یک «الدِر بلک اوز» (لجن سیاه ارشد) بود که قوی‌ترین توانایی خوردگی را در میان خانواده‌ی اسلایم‌ها داشت.

ممکن بود کسی در دشوارترین سیاه‌چاله‌ها با این هیولاها روبرو شود. اورلوردها می‌توانستند از طلسم‌های قدرتمند بالاترین رده‌های جادو استفاده کنند، در حالی که لجن‌های سیاه ارشد به خاطر توانایی‌شان در فرسودن سلاح و زره وحشت‌آفرین بودند.
با این حال، آن‌ها هیولاهای بازی نبودند، بلکه «بازیکن» بودند.

در ایگدراسیل، بازیکنان می‌توانستند نژاد شخصیت خود را از میان سه گروه کلی انتخاب کنند: انسان‌نما (Humanoid)، نیمه‌انسان (Demihuman) و دگرشکل (Heteromorphic).
انسان‌نماها نوع پایه‌ی بازیکنان بودند و شامل انسان‌ها، دورف‌ها، الف‌های جنگلی و امثالهم می‌شدند. نیمه‌انسان‌ها معمولاً زشت بودند اما ویژگی‌های برتری نسبت به انسان‌نماها داشتند؛ مثل گابلین‌ها، بیست‌من‌ها، اوگرها و غیره. و در نهایت، نژادهای دگرشکل توانایی‌های هیولایی داشتند، اما با وجود اینکه آمار کلی‌شان بالاتر از سایر نژادها بود، دارای نقاط ضعف مختلفی نیز بودند. در مجموع حدود هفتصد نژاد قابل بازی وجود داشت، که شامل نسخه‌های پیشرفته‌ی این نژادها نیز می‌شد.
طبیعتاً، اورلورد و الدر بلک اوز جزو نژادهای دگرشکلِ سطح بالا و قابل بازی بودند.

اورلورد — که در حال صحبت بود — دهانش را تکان نمی‌داد. دلیلش این بود که حتی پیشرفته‌ترین DMMO-RPGهای آن زمان هنوز نتوانسته بودند بر مانع تکنولوژیکیِ مدل‌سازی صحیح تغییرات چهره‌ی شخصیت در پاسخ به احساسات و گفتار غلبه کنند.

«واقعاً خیلی وقت گذشته، هرو-هرو-سان. با اینکه امروز روز آخر ایگدراسیله، انتظار نداشتم بیای.»
«همین‌طوره، مومونگا-سان.»

هر دو با صدای مردانی بالغ صحبت می‌کردند، اما در مقایسه با صدای اولی، کلمات دومی فاقد قدرت بود، یا شاید می‌شد گفت فاقد انرژی بود.
«بعد از اینکه شغلت رو توی دنیای واقعی عوض کردی دیگه آنلاین نشدی، چقدر گذشته... حدود دو سال؟»
«آه — ظاهراً درسته — وای، چقدر گذشته... اوضاع خرابه. اخیراً انقدر اضافه‌کاری کردم که حس زمانم داره قاطی می‌کنه.»
«این واقعاً بده، نه؟ حالت خوبه؟»
«بدنم؟ خب، داغونه. هنوز دکتر نرفتم، ولی نزدیکه که برم، واقعاً بده. خیلی وقتا دلم می‌خواد فرار کنم و همه چی رو ول کنم، ولی بعد یادم میاد که برای زندگی به پول نیاز دارم و دوباره مثل یه برده‌ی شلاق‌خورده برمی‌گردم سر کار.»
«اوه...»

اورلورد — مومونگا — سرش را به نشانه‌ی «تحملش سخته» پایین انداخت.
«وحشتناکه.»
گویی در تایید حرف مومونگا، هرو-هرو مونولوگی تلخ ارائه داد که کلماتش با واقعیتی غیرقابل تصور آمیخته بود.
آن دو با صدای بلند از حماقت‌هایی که در زندگی کاری‌شان با آن روبرو می‌شدند، گله کردند.
زیردستانی که بلد نبودند گزارش بدهند، ارتباط برقرار کنند و بحث کنند؛ جداول اکسلی که روز به روز تغییر می‌کردند؛ سرزنش‌های مافوق‌ها بابت نرسیدن به شاخص‌های کلیدی عملکرد (KPI)؛ کار کردن تا دیروقت و نرفتن به خانه؛ اضافه وزن ناشی از سبک زندگی نامنظم و افزایش داروهایی که باید هر روز مصرف می‌کردند.

شکایت‌های هرو-هرو مانند سدی شکسته فوران کرد و مومونگا به او گوش داد.
بسیاری از مردم از بحث درباره واقعیت در دنیای مجازی بیزار بودند. نسبتاً طبیعی بود که مردم نخواهند در بازی درباره‌ی زندگی آفلاین خود صحبت کنند.
اما، این موضوع برای آن دو صدق نمی‌کرد.

گیلدی که آن‌ها عضوش بودند — گروهی که توسط بازیکنان تأسیس و اداره می‌شد به نام «آینز اوال گون» (Ainz Ooal Gown) — دو شرط داشت که هر عضو باید برآورده می‌کرد. اول اینکه همه باید اعضای شاغل جامعه می‌بودند. دیگری اینکه باید شخصیت‌های دگرشکل (هیولایی) را بازی می‌کردند.
به خاطر این قوانین، موضوعاتی که درباره‌اش بحث می‌کردند اغلب حول محور شغل‌هایشان در دنیای واقعی می‌چرخید. هر عضو گیلد می‌توانست به این سوالات پاسخ دهد و به همین دلیل، گفتگوی بین آن دو را می‌شد خوراک معمول گیلد دانست.

پس از حدود ده دقیقه، سیل کلماتی که از هرو-هرو جاری بود به باریکه‌ای تبدیل شد.
«...شرمنده که مجبورت کردم به غرغرهام گوش بدی. توی دنیای واقعی زیاد نمی‌تونم شکایت کنم.»
جایی که معادل سرِ هرو-هرو بود تکانی خورد، انگار داشت به نشانه‌ی عذرخواهی تعظیم می‌کرد. مومونگا پاسخ داد:
«نگران نباش، هرو-هرو-سان. من با اینکه سرت شلوغ بود کشوندمت آنلاین، پس گوش دادن به شکایت‌هات کمترین کاریه که می‌تونم بکنم. هر چقدر هم باشه گوش میدم.»

هرو-هرو انگار کمی از انرژی قدیمش را به دست آورده بود و با خنده‌ای که کمی پرانرژی‌تر بود، پاسخ داد:
«آه، ممنونم مومونگا-سان. خوشحالم که بعد از لاگین کردن تونستم یه دوست رو ببینم.»
«من هم خیلی خوشحالم که این رو ازت می‌شنوم.»
«...هرچند دیگه کم‌کم وقتشه که لاگ‌آوت کنم.»
تنتکلِ (بازوی اختاپوسی) هرو-هرو در هوا تکان خورد، انگار داشت با چیزی کار می‌کرد. در واقع، او داشت با منوی بازی کار می‌کرد.
«راست میگی، داره خیلی دیر میشه...»
«بابت این متاسفم، مومونگا-سان.»
مومونگا آهی آرام کشید، طوری که نمی‌خواست هرو-هرو حسرت درون قلبش را حس کند.
«خب، اگه این‌طوره، حیف شد... وقتی خوش می‌گذره زمان خیلی زود می‌گذره.»
«واقعاً دلم می‌خواست تا آخرش باهات بمونم، ولی دارم از خواب بیهوش می‌شم.»
«آه — خب، صدات که خیلی خسته به نظر میاد. پس بهتره زودتر لاگ‌آوت کنی و خوب استراحت کنی.»
«واقعاً متاسفم... مومونگا-سان. راستی، گیلد مستر، تو چقدر می‌خوای بمونی؟»
«من قصد دارم تا وقتی سرورها خاموش بشن و خودکار لاگ‌آوت بشم بمونم. چون هنوز یه کم وقت مونده، شاید تو این فاصله کسی بیاد.»
«که این‌طور... ولی، واقعاً انتظار نداشتم این مکان انقدر خوب حفظ شده باشه.»

در این لحظه، مومونگا سپاسگزار بود که راهی برای نشان دادن چهره‌اش نداشت. اگر داشت، هرو-هرو احتمالاً چهره‌ی درهم‌رفته‌اش را می‌دید. حتی با این وجود، صدایش ممکن بود احساسات واقعی‌اش را لو بدهد، پس مومونگا ساکت ماند تا احساساتی که درونش می‌جوشید را سرکوب کند.
او سخت تلاش کرده بود تا گیلد را حفظ کند دقیقاً به این دلیل که آن را همراه با بقیه ساخته بود، اما شنیدن چنین کلماتی از یکی از اعضای گیلد، ترکیبی از احساسات پیچیده را در قلبش برانگیخت. با این حال، با ادامه‌ی صحبت هرو-هرو، این احساسات مانند مه پراکنده شدند.

«مومونگا-سان، تو حتماً گیلد رو به عنوان رهبرش سرپا نگه داشتی تا ما بتونیم هر وقت خواستیم برگردیم. خیلی ممنونم.»
«...این گیلدی بود که توسط همه ساخته شده بود، پس این وظیفه‌ی من به عنوان گیلد مستره که اوضاع رو رو به راه نگه دارم تا اعضا بتونن هر وقت خواستن برگردن.»
«بله. ما از بازی لذت بردیم چون تو گیلد مستر ما بودی، مومونگا-سان... امیدوارم وقتی دوباره همدیگه رو می‌بینیم، توی "ایگدراسیل ۲" باشه.»
«من هنوز چیزی درباره‌ی بازی دوم نشنیدم... ولی همون‌طور که گفتی، خوشحال میشم اگه بتونیم اون‌طوری همدیگه رو ببینیم.»
«منتظرش می‌مونم! دیگه دارم به زور بیدار می‌مونم... فکر کنم من اول لاگ‌آوت کنم. خوشحالم که در پایان تونستم ببینمت. شب‌بخیر.»
«...»
مومونگا می‌خواست چیزی بگوید، اما لحظه‌ای تردید کرد و سپس گفت:
«من هم از دیدنت خیلی خوشحال شدم. شب‌بخیر.»

شکلکی خندان نزدیک سرِ هرو-هرو ظاهر شد. از آنجا که شخصیت‌ها در ایگدراسیل نمی‌توانستند احساسات را از طریق چهره نشان دهند، از ایموتیکون‌ها استفاده می‌کردند.
مومونگا با رابط کاربری‌اش کار کرد و شکلک مشابهی ایجاد کرد.
آخرین کلمات هرو-هرو این بود: «بیا دوباره یه جایی همدیگه رو ببینیم.»
—و بدین‌سان، آخرین نفر از سه عضو گیلد که امشب آنلاین شده بودند، ناپدید شد.

سکوت بار دیگر حاکم شد — گویی هیچ‌کس از ابتدا اینجا نبوده است. هیچ‌چیز باقی نمانده بود.
مومونگا به جایی که هرو-هرو نشسته بود نگاه کرد و کلماتی را که می‌خواست بگوید زمزمه کرد.
«امروز روز آخر بازیه، می‌دونم خسته‌ای، ولی ما دیگه هیچ‌وقت همچین فرصتی نخواهیم داشت، چرا تا آخرش با هم نمی‌مونیم—»
البته پاسخی نیامد، زیرا هرو-هرو پیش‌تر به واقعیت بازگشته بود.
«هاااه.»
آه مومونگا از ته دلش برخاست.
در نهایت، بهتر شد که آن حرف ناگفته ماند.
در طول گفتگوی کوتاه‌شان، او از صدای هرو-هرو متوجه شده بود که چقدر خسته است. با این حال، با وجود خستگی، هرو-هرو به ایمیلی که او فرستاده بود پاسخ داده و برای آخرین روز ایگدراسیل قبل از بسته شدن لاگین کرده بود. او باید بابت همین هم به اندازه کافی سپاسگزار می‌بود. درخواست از او برای ماندن، نه تنها پررویی بود، بلکه رسماً ایجاد دردسر برای او محسوب می‌شد.

مومونگا به صندلی‌ای که هرو-هرو تا همین الان اشغال کرده بود خیره شد و سپس برگشت تا به سی و نه صندلی دیگر نگاه کند. آنجا جاهایی بود که رفقای قدیمی‌اش زمانی می‌نشستند. پس از چرخاندن نگاهش دور میز، مومونگا چشمانش را به جای هرو-هرو بازگرداند.
«بیا دوباره یه جایی همدیگه رو ببینیم... هه.»
بیا دوباره یه جایی همدیگه رو ببینیم.
به امید دیدار.
او این کلمات را بارها شنیده بود، اما هرگز به حقیقت نپیوسته بودند.
هیچ‌کس هرگز به ایگدراسیل بازنگشته بود.
«کِی و کجا دوباره همدیگه رو می‌بینیم—»
شانه‌های مومونگا به شدت لرزید و کلماتی که دیگر نمی‌توانست نگه دارد منفجر شد:
«—مسخره‌م کردید؟!»

در حالی که فریاد می‌زد روی میز کوبید.
سیستم ایگدراسیل این عمل را به عنوان حمله ثبت کرد و محاسبات پیچیده‌ی قدرت حمله‌ی دستِ خالیِ مومونگا در برابر قدرت دفاعی میز را آغاز کرد تا میزان نهایی آسیب وارده را تعیین کند. در نهایت، ناحیه‌ای که مومونگا ضربه زده بود یک [0] ساده را نشان داد.

«این مقبره‌ی بزرگ نازاریکه که ما با هم ساختیمش! چطور تونستید همین‌طوری ولش کنید؟!»
پس از اینکه کلماتِ درون قلبش را فریاد زد، تنها چیزی که آنجا باقی ماند خلأ بود.
«...نه، درست نیست. اونا همین‌طوری ولش نکردن؛ اونا صرفاً بین واقعیت و فانتزی انتخاب کردن. کاریش نمی‌شد کرد. هیچ‌کس به گیلد خیانت نکرد. برای همه‌ی کسایی که اون تصمیم رو گرفتن حتماً دردناک بوده...»

مومونگا طوری زمزمه کرد انگار می‌خواست خودش را قانع کند، و سپس برخاست. به سمت دیوار رفت، جایی که عصای جادوییِ پر زرق و برقی نگهداری می‌شد.
—هفت مار دور بدنه‌ی عصا پیچیده بودند که شبیه عصای چاووش هرمس تریسمجیستوس بود. دهان مارها از درد باز مانده بود و هر دهان جواهری به رنگ متفاوت را نگه داشته بود. قبضه‌ی عصا به ظرافت از کریستال تراشیده شده بود و با نوری آبی می‌درخشید.
هر کسی می‌توانست تشخیص دهد که این عصا یک آیتم فوق‌العاده باکیفیت است، و این یک «سلاح گیلد» بود که مختص این گیلد بود. می‌شد آن را نمادِ «آینز اوال گون» نامید.
این عصا که باید گنجینه‌ای در دست گیلد مستر می‌بود، در عوض در این اتاق به عنوان دکور نگهداری می‌شد.
دلیلش این بود که هیچ چیز دیگری مثل این عصا نمی‌توانست نمایانگر گیلد باشد.

سلاح‌های گیلد معمولاً در مکان‌های امن مخفی می‌شدند و به خاطر قدرت‌های عظیم‌شان استفاده نمی‌شدند، زیرا اگر سلاح گیلدِ مربوطه نابود می‌شد، گیلد از هم می‌پاشید. حتی آینز اوال گون، گیلدی که در اوج ایگدراسیل قرار داشت، از این قاعده مستثنی نبود.
به همین دلیل بود که سلاح در اینجا نگهداری می‌شد و مومونگا هرگز به آن دست نوزده بود، با وجود اینکه این سلاح دقیقاً برای تکمیل توانایی‌های او ساخته شده بود.

مومونگا دستی به سمت عصا دراز کرد، اما در نیمه راه متوقف شد. دلیلش این بود که در این لحظه — در آخرین دقایق پیش از خاموشی همیشگی ایگدراسیل — دریافت که به زودی خاطرات باشکوهی که با رفقایش ساخته بود برای همیشه از دست خواهد رفت، مانند اشک در باران. سردرگمی‌ای که بابت این موضوع حس می‌کرد باعث شد در حالی که برای تصمیم‌گیری کلنجار می‌رفت، تردید کند.

♦ ♦ ♦

همه هر روز ماجراجویی می‌کردند، با این هدف یگانه که سلاح گیلد را مونتاژ کنند.
آن زمان، مسابقاتی برگزار می‌کردند تا ببینند چه کسی می‌تواند مواد خام بیشتری را با سرعت بیشتر جمع کند، و بحث‌های زیادی بر سر ظاهر سلاح وجود داشت. اما آرام‌آرام، پس از جمع‌آوری نظرات همه، سلاح به تدریج شکل گرفت.
آن دوره، دوران اوج آینز اوال گون بود، زمانی که تمام خاطرات باشکوهش ساخته شده بود.

آدم‌هایی بودند که بعد از یک روز کاریِ جان‌فرسا خودشان را کشان‌کشان آنلاین می‌کردند، کسانی که با همسرانشان دعوا می‌کردند چون آن‌قدر بازی می‌کردند که از خانواده غافل می‌شدند، و برخی حتی می‌خندیدند و می‌گفتند مرخصی ویژه گرفته‌اند تا سر کار نروند و به بازی لاگین کنند.
زمان‌هایی بود که تمام روز را به کاری جز صحبت درباره چیزهای احمقانه برای تفریح نمی‌گذراندند. زمان‌هایی بود که نقشه‌هایی برای ماجراجویی می‌کشیدند، و زمان‌هایی که به دنبال گنج می‌رفتند. آن‌ها همچنین به پایگاه‌های اصلی گیلدهای دشمن یورش می‌بردند و قلعه‌هایشان را محاصره می‌کردند. یک بار، توسط یک «دشمن کلاس جهانی» — یک غول‌آخرِ پنهان و بسیار قدرتمند — مورد حمله قرار گرفتند و گیلد در نتیجه‌ی آن تقریباً نابود شد. آن‌ها همچنین بسیاری از منابع ناشناخته را کشف کردند و انواع هیولاها را در پایگاه گیلدشان قرار دادند تا بازیکنان مهاجم را نابود کنند.

با این حال، از امروز تنها نه نفر از آن‌ها باقی مانده بودند.
از چهل و یک عضو گیلد، سی و هفت نفر بازی را ترک کرده بودند. سه نفر دیگر هنوز به عنوان عضو گیلد ثبت شده بودند، اما مومونگا دیگر حساب روزهایی که از آخرین حضورشان در اینجا می‌گذشت را از دست داده بود.
مومونگا کنسول سیستم را باز کرد و به وب‌سایت توسعه‌دهنده وصل شد تا رتبه‌بندی رسمی گیلدها را بررسی کند. در حال حاضر کمتر از هشتصد گیلد در ایگدراسیل وجود داشت. در گذشته، آن‌ها تا رتبه‌ی نهم بالا رفته بودند، اما اکنون — در آخرین روز بازی — در رتبه‌ی بیست و نهم بودند. در پایین‌ترین حالت، به رتبه‌ی چهل و هشتم سقوط کرده بودند.
دلیل اینکه رتبه‌ی آن‌ها بیشتر از این سقوط نکرده بود، به خاطر تلاش‌های مومونگا نبود، بلکه به خاطر آیتم‌هایی بود که رفقای سابقش به جا گذاشته بودند.
می‌شد این پوسته‌ی توخالی از یک گیلد را عتیقه‌ای از افتخارات گذشته نامید.
—این تجسم آن روزها بود.
این «عصای آینز اوال گون» بود.

♦ ♦ ♦

او نمی‌خواست بگذارد این سلاح و خاطرات روزهای طلایی‌شان اینجا بماند تا یادآوری دردناک از گذشته باشد. با این حال، افکار متناقض در قلب مومونگا می‌لولییدند.
آینز اوال گون همیشه با استفاده از رأی اکثریت تصمیم‌گیری می‌کرد. مومونگا شاید گیلد مستر بود، اما کارش عمدتاً ارتباط با افراد و انجام کارهای کوچک دیگر بود.
به همین خاطر، حالا که هیچ عضو دیگری از گیلد حضور نداشت، برای اولین بار، مومونگا به فکر استفاده از اختیاراتش به عنوان رهبر گیلد افتاد.

«این وضعیت خیلی غم‌انگیزیه.»
مومونگا در حالی که با کنسول بازیکنش کار می‌کرد با خود زمزمه کرد. او قصد داشت خود را به تجهیزاتی مجهز کند که برازنده‌ی رهبر یک گیلدِ رده‌بالا باشد.
تجهیزات ایگدراسیل بر اساس مقدار داده‌ای که هر آیتم داشت طبقه‌بندی می‌شدند. آیتم‌هایی با دیتای بیشتر رتبه‌ی بالاتری داشتند. از پایین‌ترین تا بالاترین رتبه، عبارت بودند از: کلاس پایین، کلاس متوسط، کلاس بالا، کلاس برتر، کلاس میراث، کلاس عتیقه، کلاس افسانه‌ای و آنچه مومونگا در حال حاضر انتخاب می‌کرد، «کلاس الهی».

روی ده انگشت استخوانی‌اش نه حلقه پوشید که هر کدام توانایی متفاوتی داشتند. سپس نوبت گردنبند، دستکش‌ها، شنل، پیراهن و نیم‌تاجش بود که همگی آیتم‌های کلاس الهی بودند. اگر قیمتی داشتند، قیمتی بود که فک را به زمین می‌زد.
ردای روانی که تنه‌اش را می‌پوشاند باشکوه‌تر از آنی بود که پیش‌تر پوشیده بود.
هاله‌ای سرخ و سیاه به آرامی از زیر پاهایش برخاست و در یک نگاه بسیار شوم به نظر می‌رسید. این هاله نتیجه‌ی هیچ مهارتی که مومونگا فعال کرده باشد نبود. صرفاً به این دلیل بود که در ظرفیت دیتای ردا فضای خالی وجود داشت، بنابراین دیتای جلوه‌های ویژه‌ی یک «هاله‌ی فاجعه» به آن اضافه شده بود. لمس کردن آن هاله هیچ آسیبی نمی‌رساند.

در گوشه‌ی دید مومونگا، او می‌توانست نشانگرهای مختلفی را ببیند که افزایش آمارش را نشان می‌دادند.
پس از تعویض تجهیزاتش، مومونگای تمام‌مسلح سر تکان داد، راضی از اینکه ظاهرش برازنده‌ی رهبر گیلد است. سپس، دست دراز کرد و «عصای آینز اوال گون» را گرفت.
همین که مومونگا عصای آینز اوال گون را گرفت، هاله‌ای از نور سرخ مایل به سیاه از آن ساطع شد. چهره‌های عذاب‌کشیده گهگاه از نورِ در هم پیچیده شکل می‌گرفتند و سپس فرو ریخته و دوباره ناپدید می‌شدند. آن‌ها چنان واقعی به نظر می‌رسیدند که آدم می‌توانست ناله‌های پردردشان را تصور کند.
«...نمی‌دونم تو جزئیات زیاده‌روی کردن یا نه.»
عصایی که ساخته شده اما هرگز استفاده نشده بود، سرانجام در ساعات گرگ‌ومیشِ ایگدراسیل راه خود را به دستان صاحبِ بر حقش پیدا کرد.
مومونگا با دیدن پارامترهایش که به سرعت بالا می‌رفتند خوشحال شد، اما هم‌زمان احساس غم کرد.
«بریم، نماد گیلد. یا نه — نماد گیلدِ من.»

بخش ۲

مومونگا جایی را که به «اتاق میز گرد» معروف بود ترک کرد.
اعضای گیلد حلقه‌ای داشتند که مختص استفاده‌ی آن‌ها بود. هر کسی که آن حلقه را به دست داشت، هنگام ورود به بازی به طور خودکار در این مکان ظاهر می‌شد، مگر در شرایط خاص. اگر هر یک از اعضای گیلد برمی‌گشتند، در این اتاق ظاهر می‌شدند. با این حال، مومونگا می‌دانست که دیگر اعضای گیلد به اینجا بازنخواهند گشت. در آخرین دقایق بازی، تنها بازیکنی که در «مقبره‌ی بزرگ زیرزمینی نازاریک» باقی مانده بود، خودِ مومونگا بود.

مومونگا احساساتی را که مثل جزر و مد بالا می‌آمدند سرکوب کرد و در تالارها قدم زد.
این مکان مانند قلعه‌ای ساخته شده از سنگ مرمر سفید بود، دنیایی باشکوه که فضایی شاهانه در آن موج می‌زد.
اگر کسی سر بلند می‌کرد تا به سقف نگاه کند، لوسترهای کریستالی را می‌دید که در فواصل مشخص از سقف آویزان بودند و نوری گرم می‌پراکندند.
راهروهای عریض کفپوش‌های سنگی صیقل‌خورده و درخشانی داشتند که نور لوسترها را طوری منعکس می‌کردند که انگار ستاره‌های چشمک‌زن در سطح آن تعبیه شده‌اند.

شخص ثالثی که این صحنه را مشاهده می‌کرد احتمالاً با حیرت خیره می‌ماند.
مقبره‌ی بزرگ زیرزمینی نازاریک که بسیار مورد تنفر بود، زمانی توسط بزرگترین نیروی مهاجمی که تا آن زمان در تاریخ بازی جمع شده بود مورد حمله قرار گرفت. هشت گیلد با متحدانشان دست به دست هم دادند تا نیرویی بیش از هزار و پانصد بازیکن، مزدور و NPC را علیه نازاریک بسیج کنند، اما در پایان، به طرزی مفتضحانه شکست خوردند. آن سیاه‌چاله‌ی افسانه‌ای اکنون به این روز افتاده بود.

♦ ♦ ♦

مقبره‌ی بزرگ زیرزمینی نازاریک زمانی یک سیاه‌چاله‌ی شش طبقه بود، اما پس از اینکه آینز اوال گون کنترل آن را به دست گرفت، به طرز چشمگیری تغییر کرد.
در حال حاضر، این یک سیاه‌چاله‌ی ده طبقه بود و هر طبقه تِم منحصر به فرد خود را داشت.
طبقات اول تا سوم به شکل یک مقبره مدل‌سازی شده بودند. طبقه‌ی چهارم یک دریاچه‌ی زیرزمینی بود. طبقه‌ی پنجم یک یخچال طبیعی یخ‌زده. طبقه‌ی ششم یک جنگل بارانی. طبقه‌ی هفتم دریایی از مواد مذاب. طبقه‌ی هشتم یک زمین بایر. و طبقات نهم و دهم قلمرو خدایان بودند — به عبارت دیگر، پایگاه اصلی آینز اوال گون، که در میان ده گیلد برتر از هزاران گیلد ایگدراسیل قرار داشت.

♦ ♦ ♦

صدای قدم‌های مومونگا و ضربات عصایش در این پناهگاه مقدس می‌پیچید. پس از گذشتن از چندین پیچ در این تالارهای وسیع، مومونگا زنی را در دوردست دید که به سمت او می‌آمد.
او زیبایی فریبنده‌ای داشت که موهای انبوه و طلایی‌اش شانه‌هایش را لمس می‌کرد.
لباس خدمتکاری (مید) بلند و زیبایی با یک پیش‌بند بزرگ بر تن داشت.
قدش تقریباً صد و هفتاد سانتی‌متر بود و اندامی کشیده داشت. ظاهر کلی‌اش جذاب بود و حس باوقار و مهربان بودن را القا می‌کرد.
هنگامی که آن دو به آرامی به هم نزدیک شدند، خدمتکار به کنار راهرو رفت و تعظیمی عمیق به مومونگا کرد.
در پاسخ، مومونگا دستش را به نشانه‌ی تایید بالا برد.

حالت چهره‌ی خدمتکار همان‌طور ماند و همان لبخندی که از لحظاتی پیش بر لب داشت را حفظ کرد. در ایگدراسیل، حالت‌های چهره تغییر نمی‌کرد، اما این دختر کمی با شخصیت‌های بازیکنان که چهره‌های ثابتی داشتند متفاوت بود.
این خدمتکار یک شخصیت غیربازیکن (NPC) بود. او توسط بازی کنترل نمی‌شد، بلکه توسط مجموعه‌ای از روتین‌های هوش مصنوعی هدایت می‌شد. ساده بگویم، او یک عروسک متحرک بود. حتی اگر طراحی‌اش به شکلی باورنکردنی واقع‌گرایانه بود، تعظیمش چیزی جز یک حرکت برنامه‌ریزی‌شده نبود.
واکنش مومونگا به تعظیم او چیزی جز حرکتی احمقانه نبود، زیرا او چیزی جز یک عروسک نبود. با این حال، مومونگا دلایلی داشت که با او سرد رفتار نکند.

چهل و یک خدمتکار NPC در مقبره‌ی بزرگ زیرزمینی نازاریک وجود داشتند که هر کدام طراحی منحصر به فرد خود را داشتند.
خالق آن‌ها مانگاکایی بود که با تصویرسازی‌های خدمتکارانش وارد این صنعت شده بود و در حال حاضر اثرش در یک مجله ماهانه چاپ می‌شد.
مومونگا با دقت خدمتکار را بررسی کرد. علاوه بر ظاهرش، به یونیفرمش نیز دقت کرد.
ظرافت طراحی، به‌ویژه گلدوزی‌های ظریفی که روی پیش‌بندش دیده می‌شد، کافی بود تا مردم از حیرت نفس در سینه حبس کنند.
طراحی آن‌ها به دلیل این بیانیه که «یونیفرم‌های خدمتکاری سلاح مخفی آن‌هاست!» بسیار دقیق انجام شده بود. مومونگا با یادآوری شکایات سایر اعضای گیلد که در طراحی کمک کرده بودند، نتوانست جلوی حس نوستالژی خود را بگیرد.
«آه... درسته. فکر کنم از اون موقع بود که شروع کرد به گفتن اینکه "یونیفرم خدمتکاری یعنی عدالت!". حالا که فکرش رو می‌کنم، فکر کنم مانگایی که الان می‌کشه یه خدمتکار به عنوان شخصیت اصلی داره. وقتی تو طراحی‌ها زیاده‌روی می‌کنه دستیاراش گریه می‌کنن؟ آه، وایت‌بریم-سان.»

روتین‌های هوش مصنوعی خدمتکاران توسط هرو-هرو-سان و پنج نفر دیگر برنامه‌ریزی شده بود.
به عبارت دیگر، این خدمتکار تجسمِ کار سختِ دوستان گذشته‌اش بود. او نمی‌توانست به سادگی بدون احساس بدی او را نادیده بگیرد. هر چه باشد، این خدمتکار نیز بخشی از تاریخ باشکوه آینز اوال گون بود.

درست زمانی که مومونگا به این مسائل فکر می‌کرد، خدمتکار سرش را بلند کرد، گویی متوجه چیزی شده باشد، و با تعجب سر کج کرد.
خدمتکاران اگر کسی بیش از مدت زمان مشخصی در اطرافشان می‌ماند، این کار را می‌کردند.
همان‌طور که مومونگا در خاطراتش جستجو می‌کرد، نتوانست جلوی تحسین برنامه‌نویسی پیچیده‌ی هرو-هرو را بگیرد. حتماً ژست‌های پنهان دیگری نیز در آن‌ها برنامه‌ریزی شده بود. مومونگا می‌خواست همه‌ی آن‌ها را ببیند، اما زمان بسیار تنگ بود.
مومونگا نگاهی به ساعت نیمه شفاف روی مچ چپش انداخت و زمان را چک کرد.
همان‌طور که فکر می‌کرد، وقتی برای تلف کردن نداشت.
«خسته نباشی.»

مومونگا پس از آن خداحافظی دردناک از کنار خدمتکار گذشت. وقتی از کنارش رد شد پاسخی نیامد، اما این کاملاً قابل انتظار بود. با این حال، حتی اگر او پاسخ نمی‌داد، مومونگا حس می‌کرد که باید گفته می‌شد، چون این آخرین روز ایگدراسیل بود.
مومونگا به پیش رفت و خدمتکار را پشت سر گذاشت.
پس از مدتی، پلکانی عظیم پیش چشمان مومونگا پدیدار شد. آن‌قدر عریض بود که بیش از ده نفر می‌توانستند دست در دست هم بدون هیچ مشکلی از آن پایین بروند. فرش قرمز مجللی روی پله‌ها پهن شده بود. مومونگا به آرامی از پله‌ها پایین رفت تا به پایین‌ترین طبقه رسید — طبقه‌ی دهمِ مقبره‌ی بزرگ زیرزمینی نازاریک.

مکانی که به آن رسیده بود اتاق پذیرایی بزرگی بود که چندین پیکر در آن حضور داشتند.
اولین کسی که وارد میدان دید مومونگا شد، پیرمردی موقر در لباس پیشخدمت (باتلر) بود.
موهایش کاملاً سفید بود، حتی ریش و سبیل نزدیک دهانش. اما پشت پیرمرد مانند شمشیری از فولاد، راست و کشیده بود. چهره‌اش چروک‌های عمیقی داشت و به بینندگان این حس را می‌داد که فردی مهربان و آرام است، اما چشمان تیزبینش مانند چشمان عقابی بود که شکارش را برانداز می‌کند.

شش خدمتکار پشت سر پیشخدمت ایستاده بودند. اما این خدمتکاران از نظر ظاهر و تجهیزات با آن یکی که مومونگا زودتر دیده بود متفاوت بودند.
خدمتکاران دستکش‌های زرهی و ساق‌بندهایی از طلا، نقره، سیاه و فلزات رنگارنگ دیگر پوشیده بودند. زره آن‌ها طوری طراحی شده بود که شبیه لباس خدمتکاران در مانگاها باشد. آن‌ها کلاه‌خود نداشتند، بلکه سربندهای سفید (هددرس) به سر داشتند. علاوه بر این، هر دختر به سلاح متفاوتی مسلح بود. آن‌ها تصویر تمام‌عیارِ «خدمتکارانِ جنگی» بودند.
مدل موهایشان نیز متنوع بود؛ موهای جمع‌شده، دم‌اسبی، بلند و صاف، فر فرانسوی و غیره. تنها وجه مشترکشان این بود که تک‌تک آن‌ها جذاب بودند. نوع جذابیتشان هم متفاوت بود؛ یکی اسپرت و ورزشی بود، یکی شبیه دختران محجوب ژاپنی، یکی جذابیتی اغواگرانه داشت و الی آخر.
این دختران NPC بودند، اما به وضوح با خدمتکاران دیگر که صرفاً برای سرگرمی طراحی شده بودند فرق داشتند. هدف آن‌ها دفاع در برابر مهاجمان بود.

♦ ♦ ♦

در بازی‌ای مثل ایگدراسیل، گیلدها اگر پایگاهی در سطح «قلعه» یا بالاتر داشتند، از مزایای متعددی برخوردار می‌شدند.
یکی از این مزایا NPCهایی برای دفاع از پایگاه بود.
NPCهایی که مقبره‌ی بزرگ زیرزمینی نازاریک می‌توانست مستقر کند، هیولاهای نامیرا (Undead) بودند. این NPCهای خودکار — یا «هیولاهای پاپ» — حداکثر سطح سی داشتند. حتی اگر نابود می‌شدند، پس از مدتی خود به خود و بدون هزینه برای گیلد دوباره ظاهر می‌شدند (Respawn).
با این حال، بازیکنان نمی‌توانستند هوش مصنوعی و ظاهر این NPCهای «پاپ» را شخصی‌سازی کنند.
به همین دلیل، آن‌ها در برابر نفوذگران که همگی بازیکن بودند، چندان مفید نبودند.
نوع دیگری از NPC هم وجود داشت؛ آن‌هایی که از پایه مطابق میل سازندگانشان طراحی شده بودند. اگر گیلدی صاحب پایگاهی در سطح قلعه بود، به آن گیلد اجازه‌ی استفاده از هفتصد سطح داده می‌شد تا بین هر تعداد NPC که می‌خواهند توزیع کنند.
از آنجا که بالاترین سطح در ایگدراسیل صد بود، طبق آن قوانین، یک گیلد می‌توانست پنج NPC سطح صد و چهار NPC سطح پنجاه بسازد، یا هر ترکیبی از این‌ها.

هنگام طراحی یک NPC اصلی، علاوه بر لباس و ظاهر، می‌توانستند سلاح و سایر تجهیزات را نیز شخصی‌سازی کنند. در نتیجه، می‌توانستند NPCهایی بسازند که بسیار قوی‌تر از نمونه‌های خودکار بودند و آن‌ها را در مکان‌های کلیدی قرار دهند.
البته، لازم نبود همه‌ی NPCها برای نبرد طراحی شوند. گیلد خاصی که خود را «پادشاهی پیشی‌ها» می‌نامید، هیچ NPCای جز گربه یا موجودات گربه‌سان نداشت.
به این ترتیب، هر گیلد می‌توانست آزادانه سبک منحصر به فرد خود را تعیین کند.

♦ ♦ ♦

«اومو.»
مومونگا شستش را روی چانه‌اش گذاشت و به پیشخدمت و خدمتکارانی که به او تعظیم می‌کردند نگاه کرد. مومونگا معمولاً از جادوی تله‌پورت برای جابجایی بین اتاق‌های مختلف استفاده می‌کرد، بنابراین شانس زیادی برای آمدن از این مسیر نداشت. دیدن خدمه او را پر از نوستالژی کرد.
دستش را دراز کرد و منویی نامرئی را لمس کرد، صفحه‌ای را باز کرد که فقط اعضای گیلد می‌توانستند ببینند. سپس، گزینه‌ای را از میان چندین انتخاب برگزید. با این کار، نام پیشخدمت و خدمتکاران بالای سرشان ظاهر شد.
«که این‌طور. پس اسمشون این بود.»
مومونگا آرام خندید، به خودش بابت فراموش کردن نام آن‌ها، و همچنین به خاطر خاطرات خوشی که در او زنده کردند. بحث‌های زیادی بین همکارانش هنگام انتخاب نام برای NPCها درگرفته بود.
طراحیِ پیشخدمت — سباس (Sebas) — به شکل یک ناظر خانه بود.
شش خدمتکار کنار او، خدمتکاران جنگی وفادار به سباس بودند. آن‌ها با هم «پلیادس» (Pleiades) نامیده می‌شدند. علاوه بر این خدمتکاران، سباس مسئول خدمتکاران مردِ مقبره نیز بود.
کادر متنیِ سباس حاوی اطلاعات دقیق‌تری بود، اما مومونگا حال و حوصله‌ی خواندنش را نداشت. سرورها به زودی خاموش می‌شدند و او باید قبل از آن جایی می‌بود.

به عنوان حاشیه، تمام NPCها به جز خدمتکاران نیز با جزئیات کامل پرداخته شده بودند. دلیلش این بود که اعضای گیلد همگی طرفدار پس‌زمینه‌های داستانی پیچیده و جزئیات بودند. بسیاری از اعضای گیلد هنرمند و برنامه‌نویس بودند و بازی‌ای مثل این که بر شخصی‌سازی ظاهر تأکید داشت — و به آن‌ها اجازه می‌داد میل‌شان به خلق و طراحی را ارضا کنند — برایشان مثل یک موهبت بود.
در اصل، سباس و خدمتکاران جنگی قرار بود آخرین خط دفاعی در برابر مهاجمان باشند. با این حال، اگر بازیکنان دشمن می‌توانستند تا این عمق به داخل مقبره نفوذ کنند، قادر بودند سباس و خدمتکاران را به راحتی شکست دهند، بنابراین آن‌ها چیزی بیش از سرعت‌گیر برای خریدن زمان نبودند. اما هیچ بازیکنی تا به حال به اینجا نرسیده بود، بنابراین آن‌ها اینجا منتظر دستورات مانده بودند.
بدون دستور، تمام کاری که می‌توانستند بکنند انتظار برای فرصتی بود تا مفید واقع شوند.

مومونگا مشتش را دور عصای آینز اوال گون محکم کرد.
می‌دانست که دلسوزی برای NPCها احمقانه است. آن‌ها چیزی جز مجموعه‌ای از داده‌های الکترونیکی نبودند و نزدیک‌ترین چیزی که می‌توانستند به احساس واقعی داشته باشند، مجموعه‌ای بسیار ماهرانه از روتین‌های هوش مصنوعی بود.
با این حال—
«به عنوان گیلد مستر، من از NPCها به خوبی استفاده خواهم کرد.»
مومونگا نتوانست جلوی خندیدن به خودش را بابت آن جمله‌ی به‌شدت لوس بگیرد، و سپس به آن‌ها دستوری داد.
«دنبال من بیاید.»
سباس و خدمتکاران با احترام تعظیم کردند تا نشان دهند دستور را شنیده و تایید کرده‌اند.
بردن آن‌ها از این مکان، چیزی نبود که اعضای گیلد برایشان در نظر گرفته باشند. آینز اوال گون گیلدی بود که به خواست اکثریت احترام می‌گذاشت. ممنوع بود که یک فرد خودخواهانه NPCهایی را که همه با هم ساخته بودند دستکاری کند.
اما امروز روزی بود که پرده‌ها بر همه چیز کشیده می‌شد. با توجه به این، احتمالاً همه این زیاده‌روی او را می‌بخشیدند.
مومونگا در حالی که به این موضوع فکر می‌کرد، به حرکت ادامه داد و صدای قدم‌های بسیاری او را دنبال کرد.

♦ ♦ ♦

سرانجام، گروه به تالاری وسیع و گنبدی‌شکل رسیدند. لامپ‌های کریستالی چهاررنگ از سقف می‌درخشیدند و هفتاد و دو طاقچه در دیوارها وجود داشت. بیشتر آن‌ها با مجسمه پر شده بودند.
هر مجسمه بر اساس ظاهر یک اهریمن مدل‌سازی شده بود و شصت و هفت عدد از آن‌ها وجود داشت.
این اتاق «لمگتون» (The Lemegeton) نام داشت. نامش از «کلید کوچکتر سلیمان» که یک کتاب جادویی (گریموار) بود گرفته شده بود.
مجسمه‌های داخل طاقچه‌ها طوری طراحی شده بودند که شبیه هفتاد و دو دیو ذکر شده در آن کتاب باشند، و در حقیقت آن‌ها گولم‌هایی بودند که از آلیاژهای جادویی بسیار کمیاب ساخته شده بودند. باید هفتاد و دو عدد از آن‌ها می‌بود، اما تنها شصت و هفت عدد وجود داشت، زیرا سازنده‌شان از پروژه خسته شده و در نیمه راه رها کرده بود.

لامپ‌های کریستالی چهاررنگ روی سقف نوعی هیولا بودند و لحظه‌ای که دشمن وارد محدوده‌ی آن‌ها می‌شد، المنتال‌های عالی‌رتبه‌ی خاک، آب، باد و آتش احضار می‌کردند و علاوه بر آن، آن‌ها را با جادوی حمله‌ی منطقه‌ای بمباران می‌کردند.
اگر این لامپ‌های کریستالی همه با هم حمله می‌کردند، قدرت آتشی که آزاد می‌کردند می‌توانست به راحتی دو پارتی از بازیکنان سطح صد را که حدود دوازده نفر می‌شدند، شکست دهد.
این اتاق را می‌شد خط دفاعی نهایی مقبره‌ی بزرگ زیرزمینی نازاریک دانست.

مومونگا خدمتکاران پشت سرش را از کنار دایره‌ی جادویی عبور داد و چشمش به درهای غول‌پیکر روبرویش افتاد.
آن جفت درِ باشکوه بیش از پنج متر ارتفاع داشتند و با کنده‌کاری‌های پیچیده پوشیده شده بودند. سمت چپ به شکل الهه‌ای زیبا و سمت راست شبیه دیوی بی‌رحم شکل گرفته بود. طراحی‌شان چنان واقع‌گرایانه بود که حتی از آن سوی اتاق، مومونگا فکر کرد که به او حمله خواهند کرد.
با این حال، با اینکه کنده‌کاری‌ها طوری به نظر می‌رسیدند که انگار می‌توانند حرکت کنند، مومونگا می‌دانست که آن‌ها هرگز پیش از این حرکت نکرده‌اند.

—از آنجا که تمام راه را تا اینجا آمده‌اند، ما باید با شکوه جمع شویم و به این قهرمانان شجاع خوش‌آمد بگوییم. بگذار دیگران هر چه می‌خواهند تهمت بزنند، اما ما با افتخار و آشکارا به استقبالشان خواهیم رفت، مانند اربابان بلندنظری که هستیم.
آن ایده مطابق با قانون رأی اکثریت تصویب شده بود.
«اولبرت-سان...»
اولبرت آلین اودل. او احتمالاً کسی بود که بیش از همه در گیلد وسواس ایده‌ی «شرارت» را داشت.
«به خاطر توهمات نوجوانی (چونیبیو) بود...»
مومونگا در حالی که به اطراف تالار بزرگ نگاه می‌کرد چنین حسی داشت.
«...آیا این دو مجسمه حمله خواهند کرد؟»
حق داشت که چنین احساس ناامنی کند.
حتی مومونگا هم به طور کامل اسرار تمام مکانیزم‌های این سیاه‌چال را درک نکرده بود. عجیب نبود اگر یکی از اعضای بازنشسته‌ی گیلد نوع عجیبی از هدیه برای او به جا گذاشته باشد. و کسی که این درها را طراحی کرده بود دقیقاً چنین آدمی بود.
در گذشته، او گولم بسیار قدرتمندی طراحی کرده بود، اما مدت کوتاهی پس از فعال‌سازی، نقصی در هوش مصنوعی رزمی آن آشکار شد و به همه اطرافیانش حمله کرد.
تا به امروز، مومونگا هنوز شک داشت که آیا آن «اشتباه» عمدی بوده یا نه.
«هی، لوسی‌فر-سان، اگه واقعاً به من حمله کنن عصبانی میشما.»

با این حال، احتیاط مومونگا در دست زدن به درها بی‌پایه بود. همین که آن‌ها را لمس کرد، خود به خود باز شدند — اگرچه به خاطر وزن عظیم‌شان، به آرامی این کار را کردند.
هوا تغییر کرد.
اگرچه جوِ قبلی پر از وقاری ساکت بود، صحنه‌ی پیش رویش اکنون فرسنگ‌ها از آن فراتر بود. هوا تبدیل به فشاری شد که به سنگینی بر تمام بدن وزن می‌آورد.
یک شاهکار هنری نفیس بود.
و در این اتاق وسیع و مرتفع—

حتی جا دادن چند صد نفر در داخل هم باعث نمی‌شد اتاق شلوغ به نظر برسد. سقف بلند و دیوارهای اطراف رنگ غالباً سفیدی داشتند، با تزیینات طلایی به عنوان برجسته‌سازی.
لوسترهای متعددی که از سقف آویزان بودند از سنگ‌های قیمتی به تمام رنگ‌های رنگین‌کمان ساخته شده بودند و درخششی رویایی و فانتزی ساطع می‌کردند.
پرچم‌های متعددی با نشان‌های مختلف از میله‌های پرچمی که در دیوارها فرو رفته بودند آویزان بود. در مجموع چهل و یک پرچم به آرامی در باد، از سقف تا کف تکان می‌خوردند.
در مرکز این اتاق که با طلایی و نقره‌ای رنگ‌آمیزی شده بود، پلکانی با حدود ده پله وجود داشت. بالای این پله‌ها تختی غول‌پیکر قرار داشت که از یک تکه کریستال تراشیده شده بود و پشتی آن آن‌قدر بلند بود که به سقف بالای سرش می‌رسید. پرچم قرمز بزرگی پشت آن آویزان بود که با افتخار نماد گیلد را نمایش می‌داد.

این مکان در عمیق‌ترین بخش‌های مقبره‌ی بزرگ زیرزمینی نازاریک واقع شده بود. همچنین مهم‌ترین مکان آن بود — «اتاق تخت پادشاهی» (Throne Room).
«اوه...»
حتی مومونگا هم نتوانست جلوی نفس در سینه حبس کردنش را در برابر عظمت محض این اتاق بگیرد. حس می‌کرد که این به راحتی دومین مکان تأثیرگذار در ایگدراسیل است، اگر اولی نباشد.
این مناسب‌ترین جا برای او بود تا به استقبال لحظات پایانی بازی برود.

همان‌طور که مومونگا در اتاقی که گویی صدای قدم‌هایش را جذب می‌کرد پیش می‌رفت، چشمش به NPC زنی افتاد که کنار تخت ایستاده بود.
او زنی زیبا بود که لباسی یکدست سفید بر تن داشت و لبخند محو روی صورتش، لبخند یک الهه بود. در تضاد کامل با لباسش، موهایی چون پر کلاغ، براق و لخت داشت که تا کمرش می‌رسید.
اگرچه عنبیه‌های طلایی و مردمک‌های عمودی‌اش کمی عجیب بودند، اما به جز آن‌ها می‌شد او را به راحتی یک زیبایی در کلاس جهانی دانست. با این حال، یک جفت شاخ پیچ‌خورد از دو طرف سرش روییده بود. علاوه بر این، یک جفت بال با پرهای سیاه از کمرش بیرون زده بود.
شاید به خاطر شاخ‌ها بود، اما لبخند الهی‌اش مانند ماسکی به نظر می‌رسید که احساسات واقعی‌اش را پنهان می‌کرد.
گردنبندی طلایی به شکل تار عنکبوت بر گردن داشت که از شانه‌ها تا بالای سینه‌اش کشیده شده بود.
مچ‌های ظریفش با یک جفت دستکش ابریشمی براق پوشیده شده بود و در دستش سلاح عجیبی داشت که شبیه نوعی عصا (Wand) بود. حدود چهل و پنج سانتی‌متر طول داشت و گویی سیاهی در انتهایش شناور بود؛ معلق در هوا اما ثابت در انتهای عصا.

مومونگا هنوز نام او را فراموش نکرده بود.
او ناظرِ نگهبانان طبقاتِ مقبره‌ی بزرگ زیرزمینی نازاریک، «آلبدو» (Albedo) بود. او مسئول هفت NPC نگهبان طبقات بود. به عبارت دیگر، او بالاترین رتبه را در مقبره‌ی بزرگ زیرزمینی نازاریک داشت.
به همین دلیل، او اجازه داشت در اتاق تخت، در عمیق‌ترین بخش مقبره منتظر دستورات باشد.
با این حال، مومونگا نگاه تیزبینانه‌ای به آلبدو انداخت:
«می‌دونستم یه آیتم کلاس جهانی اینجاست، ولی چطور ممکنه الان دو تا اینجا باشه؟»

در ایگدراسیل، دویست آیتم نهایی در بازی وجود داشت که به عنوان «آیتم‌های کلاس جهانی» شناخته می‌شدند.
آیتم‌های کلاس جهانی توانایی‌های منحصر به فردی داشتند و برخی از آن‌ها چنان تعادل بازی را به هم می‌زدند که حتی می‌توانستند درخواست تغییر قوانین بازی را از توسعه‌دهندگان داشته باشند. البته، هر آیتم کلاس جهانی چنین قدرت دیوانه‌واری نداشت.
با این حال، بازیکنی که حتی یک آیتم کلاس جهانی داشت، به بالاترین رده‌های شهرت در ایگدراسیل پرتاب می‌شد.
آینز اوال گون یازده عدد از آن‌ها را در اختیار داشت، بیشترین تعداد در میان تمام گیلدها. حتی این تعداد بسیار فراتر از هر گیلد دیگری بود. گیلدی که در رتبه دوم بود تنها سه آیتم داشت.
با اجازه‌ی سایر اعضای گیلد، مومونگا اجازه داشت یکی از این آیتم‌های نهایی را داشته باشد، و بقیه‌ی این آیتم‌های کلاس جهانی در سراسر نازاریک پراکنده بودند. با این حال، بیشتر آن‌ها در اعماق خزانه‌داری نگهداری می‌شدند و توسط آواتارهایش محافظت می‌شدند.

تنها دلیلی که آلبدو می‌توانست چنین گنجینه‌ی نادری را بدون اطلاع مومونگا داشته باشد، این بود که عضو گیلدی که آلبدو را طراحی کرده بود، آن را به او داده بود.
با این حال، چون امروز دیگر روز آخر بازی بود، مومونگا احساس کرد که باید به خواسته‌های رفیقش که آیتم را به آلبدو داده احترام بگذارد، و بنابراین اقدام دیگری نکرد.
«این جای خوبیه.»
کلمات مومونگا خطاب به سباس و پلیادس بود، زمانی که به پایه‌ی پله‌های منتهی به تخت رسیدند.

پس از آن، شروع به بالا رفتن از پله‌ها کرد، اما وقتی صدای قدم‌هایی پشت سرش شنید متوقف شد. مومونگا نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد، هرچند چهره‌ی اسکلتی‌اش نمی‌توانست هیچ حالتی نشان دهد.
NPCها صرفاً روتین‌های هوش مصنوعی انعطاف‌ناپذیر بودند. اگر او دستوری با کلمات مشخص نمی‌داد، آن را به عنوان فرمان نمی‌شناختند. مومونگا این را فراموش کرده بود و بنابراین به درستی به NPCها فرمان نداده بود.
پس از رفتن اعضای گیلدش، مومونگا شکار انفرادی را به حدی تقریباً مضحک شروع کرده بود تا طلای لازم برای نگهداری نازاریک را به دست آورد. او با بازیکنان دیگر دوستی ایجاد نمی‌کرد و از آن‌ها دوری می‌جست، و همچنین از مناطق با سختی بالا که وقتی اعضای گیلدش هنوز بودند به آنجا می‌رفت.
سپس، درآمدش را قبل از لاگ‌آوت کردن در خزانه واریز می‌کرد. این روتینِ تقریباً هر روز او بود. به همین خاطر، تماس زیادی با NPCها نداشت.

«—آماده‌باش.»
صدای قدم‌ها قطع شد.
پس از اینکه مومونگا دستور صحیح را داد، پله‌های نهایی را بالا رفت و به تخت رسید.
او آشکارا به آلبدو که کنار تخت ایستاده بود خیره شد. با اینکه قبلاً وارد این اتاق شده بود، به یاد نداشت که در خاطراتش چشمان او حرکاتش را دنبال کرده باشند.
«با چه جور پس‌زمینه‌ی داستانی‌ای طراحی شده؟»
تمام چیزی که مومونگا درباره شخصیت او می‌دانست این بود که او ناظر نگهبانان و همچنین بالاترین رتبه NPC در نازاریک است.
مومونگا که کنجکاوی تحریکش کرده بود، کنسولی باز کرد و شروع به اسکرول کردنِ جزئیاتِ متن توضیحات آلبدو کرد.
سیلی از کلماتِ فشرده دیدش را پر کرد. مثل خواندن یک شعر حماسی باستانی بود. اگر وقت می‌گذاشت تا با جزئیات بخواندش، احتمالاً تا پایان بازی در حال خواندن بود.
مومونگا حس کرد پایش را روی مین گذاشته است. اگر می‌توانست حرکت کند، الان داشت می‌لرزید.
می‌خواست خودش را سرزنش کند که فراموش کرده بود خالق آلبدو وسواس این جور چیزها را دارد.
با این حال، چون قبلاً بازش کرده بود، چاره‌ای نداشت جز اینکه مقاومتش را کنار بگذارد و به اسکرول کردن ادامه دهد.
او حتی متن را برای نکات مهم مرور نکرد؛ صرفاً با بیشترین سرعت ممکن به پایین اسکرول کرد در حالی که به عنوان نگاه می‌کرد.
پس از رد کردنِ پهنه‌های وسیعی از متن، ذهن مومونگا روی خط آخر ثابت ماند و خشک شد.

«او همچنین یک فاحشه است.»

نتوانست جلوی خیره شدنش را بگیرد.
«...هه‌؟ این یعنی چی؟»
فریادی از ناباوری از لب‌های ناموجود مومونگا فرار کرد. چندین بار کلمات را مرور کرد، چشمانی پر از تردید، اما در نهایت، نتوانست معنای دیگری برایشان بیابد. پس از چندین دور فکر کردن، تنها توانست به همان نتیجه‌ای برسد که شروع کرده بود.
«یه فاحشه... حتماً یه جور توهینه.»
هر یک از چهل و یک عضو گیلد NPCهای خودشان را طراحی کرده بودند، پس او نمی‌توانست درک کند چرا کسی بخواهد با NPCهایی که خودشان طراحی کرده‌اند به این شیوه رفتار کند. شاید بعد از خواندن آن مقاله‌ی طولانیِ متنِ توضیحات می‌فهمید چرا.
با این حال، اعضای گیلدی بودند که با این طراحی‌های نامتعارف می‌آمدند.
طراح آلبدو، تابولا اسماراگدینا، یکی از آن افراد بود.
«آه، این همون چیزیه که بهش میگن "گپ موئه" (Gap Moe)؟ تابولا-سان... با این حال...»
آیا یه همچین پس‌زمینه‌ای زیاده‌روی نیست؟
مومونگا نمی‌توانست جلوی این فکر را بگیرد. تمام NPCهای ساخته شده توسط همه، میراث گیلد بودند. طراحی کردنِ آلبدوی عالی‌رتبه به این شیوه باعث شد فکر کند که تابولا اسماراگدینا غیرقابل نجات است.
«اومو.»
آیا درست بود که پس‌زمینه‌ی یک NPC را بر اساس تصمیمی شخصی تغییر دهد؟ پس از مدتی فکر کردن، مومونگا به نتیجه‌ای رسید.
«باید تغییرش بدم؟»
در حال حاضر، با سلاح گیلد در دستش، می‌شد گفت مومونگا ارباب گیلد است. باید اشکالی نداشته باشد که از اختیارات گیلد مستری که هرگز استفاده نکرده بود، استفاده کند.
تردیدهای مومونگا مثل مه ناپدید شد، در حالی که خود را برای اصلاح اشتباهات هم‌گیلدی‌اش آماده می‌کرد.
عصای آینز اوال گون را که در دست داشت دراز کرد. به طور معمول، برای تغییر پس‌زمینه‌ی شخصیت به ابزارهای توسعه‌دهنده نیاز بود، اما از طریق قدرتش به عنوان گیلد مستر، می‌توانست مستقیماً به تنظیمات او دسترسی پیدا کرده و ویرایش‌شان کند. پس از کمی کار با کنسول، خط «فاحشه» ناپدید شد.
«خب، باید همین‌طور باشه.»
مومونگا کمی بیشتر فکر کرد و به جای خالی در متن توضیحات آلبدو نگاه کرد.
احتمالاً باید پرش کنم...
«این یه کم احمقانه به نظر میاد.»
با اینکه داشت به خودش می‌خندید، باز هم چند کلمه روی کیبورد کنسول تایپ کرد. کلمات جمله‌ای را تشکیل دادند:
«او عاشق مومونگا است.»

«اووه، چه خجالت‌آور.»
مومونگا صورتش را با کف دست پوشاند. انگار داشت دوست‌دختر ایده‌آلش را کامل با رویدادهای عاشقانه برای خود طراحی می‌کرد، که آن‌قدر خجالت‌زده‌اش کرد که قلبش شروع به تپیدن کرد. با اینکه می‌خواست از شرم دوباره بازنویسی‌اش کند، در نهایت نظرش عوض شد و تصمیم گرفت این کار را نکند.
بازی به زودی تمام می‌شد و شرمش هم با آن ناپدید می‌شد. علاوه بر این، جمله‌ای که اضافه کرده بود دقیقاً با جای خالیِ جمله‌ی حذف شده مطابقت داشت. حیف بود اگر پاکش می‌کرد و دوباره فضای خالی باقی می‌گذاشت.

مومونگا روی تخت نشست، محیط اطرافش را با چشمانی پر از رضایت و کمی خجالت اسکن کرد. متوجه شد که سباس و خدمتکاران هنوز در حالتی غیرفعال ایستاده‌اند. کمی تنها و کمی عجیب به نظر می‌رسید که آن‌ها بی‌حرکت آن‌طور ایستاده باشند.
فکر کنم یه دستوری برای اون بود.
مومونگا کلماتی را که قبلاً شنیده بود به یاد آورد، و دستی دراز کرد و سپس به آرامی پایین آورد.
«زانو بزنید.»
هم‌زمان، آلبدو، سباس و شش خدمتکار برای ادای احترام روی یک زانو افتادند.
خوبه.
مومونگا دست چپش را بالا برد تا زمان را چک کند.
[23:55:48]
دقیقاً به موقع بود.
به احتمال زیاد، GMها احتمالاً داشتند کانال‌های عمومی را پر می‌کردند و آتش‌بازی به راه می‌انداختند. مومونگا که تمام قلب و روحش را در این مکان گذاشته و تمام تماسش با دنیای بیرون را قطع کرده بود، از آن بی‌خبر بود.
مومونگا به پشتی تخت تکیه داد و به آرامی سرش را بالا برد تا به سقف نگاه کند.
او باور داشت که حتی در روز آخر بازی، ممکن است برخی مهاجمان به نازاریک بیایند.
او منتظرشان می‌ماند. او هر چالشی را در جایگاهش به عنوان گیلد مستر می‌پذیرفت.
او به تمام اعضای گیلد ایمیل فرستاده بود، اما تنها تعداد کمی آمده بودند.
او منتظرشان می‌ماند. او به رفقایش در جایگاهش به عنوان گیلد مستر خوش‌آمد می‌گفت.
«عتیقه‌ای از گذشته، هه—»

مومونگا در فکر فرو رفت.
اگرچه گیلد اکنون فقط پوسته‌ای خالی بود، او از زمانش با آن لذت برده بود.
چشمانش را چرخاند تا به پرچم‌های عظیمی که از سقف آویزان بودند نگاه کند. در مجموع چهل و یک عدد بودند، به همان تعداد اعضای گیلد. هر کدام نماد شخصیِ هر عضو گیلد را نمایش می‌دادند. مومونگا انگشتی استخوانی دراز کرد و به یکی از آن‌ها اشاره کرد.
«مال من.»
سپس، توجهش را به پرچمی در نزدیکی معطوف کرد. آن پرچم نماینده‌ی یکی از قوی‌ترین بازیکنان در آینز اوال گون — نه، در کل ایگدراسیل — بود. او کسی بود که گیلد را شروع کرده بود، و کسی که «نُه نفر اصلی» را گرد هم آورده بود.
«تاچ‌می (Touch Me).»
نماد روی پرچم بعدی که به آن اشاره کرد متعلق به مسن‌ترین عضو آینز اوال گون بود، که در زندگی واقعی استاد دانشگاه بود.
«شیجوتن سوزاکو.»
انگشتش سریع‌تر از قبل حرکت کرد و به پرچمی رسید که متعلق به یکی از سه عضو زنِ آینز اوال گون بود.
«آنکورو موچی‌موچی.»
مومونگا روان نامِ صاحبان نمادهای مختلف را از بر خواند: «هرو-هرو، پرونچینو، بوکوبوکوچاگاما، تابولا اسماراگدینا، جنگجو تاکمیکازوچی، وریبل تالیسمن، گنجیرو—»
طولی نکشید که نام تمام چهل رفیق سابقش را برد.
نام‌هایشان هنوز عمیقاً در مغز مومونگا حک شده بود.
او خسته روی تخت ولو شد.
«آره، واقعاً خوش گذشت...»

با اینکه بازی هیچ هزینه‌ی اشتراکی نداشت، مومونگا باز هم یک‌سوم حقوق ماهانه‌اش را خرج آن کرده بود. نه به خاطر اینکه حقوقش بالا بود، بلکه چون سرگرمی دیگری نداشت، پس تمام درآمدش را به ایگدراسیل سرازیر می‌کرد.
یک «گاچا»ی پولی در بازی وجود داشت که بازیکنان می‌توانستند پول بدهند تا شانسی برای بردن جایزه داشته باشند. مومونگا تقریباً تمام پاداشش را صرف آن کرد و به زور توانست یک آیتم کمیاب از آن تجربه به دست آورد. وقتی شنید که یکی از اعضای گیلدش، یامایکو، آن آیتم را به قیمت یک ناهار برنده شده، مومونگا چنان حسودیش شده بود که می‌خواست روی زمین غلت بزند.
(توضیح: گاچا اصطلاحی عامیانه برای بخت‌آزمایی‌ها یا قرعه‌کشی‌های شانسیِ درون‌بازی است.)

چون تقریباً تمام اعضای آینز اوال گون اعضای مولد جامعه بودند، بیشترشان مایل بودند برای این سرگرمی پول خرج کنند و در میان آن‌ها، مومونگا یکی از ولخرج‌ترین‌ها بود. او احتمالاً یکی از چند نفر اول در سرور بود.
او این‌قدر فداکار بود. ماجراجویی لذت‌بخش بود، اما بزرگترین شادی او در بازی با دوستانش یافت می‌شد.
برای مومونگا، که والدینش فوت کرده بودند و دوستی در دنیای واقعی نداشت، گیلد آینز اوال گون خاطره‌ای درخشان از اوقات خوشی بود که با دوستانش داشت.
و حالا، این گیلد ناپدید می‌شد.
قلبش پر از حسرت و بی میلی بود.
مومونگا عصای آینز اوال گون را محکم فشرد. او فقط یک کارمند حقوق‌بگیر معمولی بود و قدرت مالی یا ارتباطاتی برای تغییر این واقعیت نداشت. او فقط بازیکن دیگری بود که تنها می‌توانست نزدیک شدنِ زمانِ بسته شدن را تماشا کند.
زمان روی ساعتش [23:57] را نشان می‌داد. سرور در [00:00] خاموش می‌شد.
زمان کمی باقی مانده بود. دنیای مجازی به پایان می‌رسید و او باید روز بعد به واقعیت برمی‌گشت.
این طبیعی بود. هیچ‌کس نمی‌توانست در دنیای مجازی زندگی کند، برای همین همه یکی‌یکی رفته بودند.
مومونگا آه کشید.
او باید فردا ساعت چهار بیدار می‌شد. باید لحظه‌ای که سرورها خاموش می‌شدند می‌خوابید تا روی کار فردایش تأثیر نگذارد.
[23:59:35, 36, 37]
مومونگا ساعتش را تنظیم کرد تا ثانیه‌ها را بشمارد.
[23:59:48, 49, 50]
مومونگا چشمانش را بست.
[23:59:58, 59—]
شمارش معکوس تمام شد. منتظر ماند تا پرده‌ها بر دنیای فانتزی‌اش بیفتند—
منتظر لاگ‌آوتِ خودکار ماند—
[0:00:00...1,2,3]
«...هم؟»
مومونگا چشمانش را باز کرد.
او به اتاق آشنای خودش برنگشته بود. اینجا هنوز «اتاق تخت پادشاهی» در ایگدراسیل بود.
«چه خبره؟»
زمان درست بود. او باید با خاموشی سرور به زور لاگ‌آوت می‌شد.
[0:00:38]
قطعاً از نیمه‌شب گذشته بود. ساعت نمی‌توانست به خاطر خطای سیستم اشتباه کرده باشد.
گیج و مبهوت، مومونگا به اطرافش نگاه کرد، به دنبال هر سرنخی در نزدیکی‌اش.

«نکنه خاموشی سرور رو عقب انداختن—؟»
یا شاید زمان بازی را به عنوان نوعی جبران خسارت تمدید کرده بودند؟
اگرچه دلایل متعددی در ذهنش پدیدار شد، همگی از حقیقت دور بودند. با این حال، محتمل‌ترین دلیل این بود که نیرویی غیرقابل مقاومت پیش آمده و زمان خاموشی سرور را تمدید کرده است. اگر این‌طور بود، GMها حتماً اعلامیه می‌دادند. مومونگا با عجله تلاش کرد تا پنل پیامی را که بسته بود دوباره باز کند — و سپس در نیمه راه متوقف شد.
هیچ کنسول فرمانی وجود نداشت.
«چه... بلایی داره میاد؟»
مومونگا پر از وحشت، ناامیدی و شک بود، اما همچنین از اینکه با توجه به شرایط چقدر آرام است تعجب کرد. تصمیم گرفت از روش‌های دیگر استفاده کند. اتصالات اجباری که نیاز به کنسول نداشتند، عملکرد چت، تماس با GM، لاگ‌آوت اجباری—
هیچ‌کدام پاسخ ندادند. انگار از سیستم حذف شده بودند.
«...چه غلطی داره اتفاق می‌افته؟!»
صدای عصبانی مومونگا در اتاق تخت پیچید، سپس محو شد.
امروز روز آخر ایگدراسیل بود، با این حال تمام این چیزها در روزی اتفاق می‌افتاد که باید نشانگر پایان بازی می‌بود. آیا این نوعی شوخی بود که با بازیکنان می‌کردند؟
مومونگا بسیار ناراحت بود که نتوانسته پایان بازی را با استایل ملاقات کند، و کلماتی که زیر لب گفت به وضوح خشم درونش را به تصویر می‌کشید. نباید هیچ پاسخی به شکِ خصمانه‌ی او داده می‌شد.
—با این حال...

«چیزی شده، مومونگا-sama؟»
اولین بار بود که صدای آن زن زیبا را می‌شنید.
مومونگا جا خورد، اما همچنان به دنبال منبع صدا گشت. وقتی کسی را که کلمات را همین الان گفته بود پیدا کرد، زبانش بند آمد.
کسی که پاسخش را داده بود، NPCای بود که سرش را بالا آورده بود — آلبدو.

بخش ۳

روستای کارن.
در مرز پادشاهی و امپراتوری، نزدیک نوک جنوبی رشته‌کوه آزلریزیا، درست بیرون لکه‌ای از جنگل به نام «جنگل بزرگ توب» واقع شده بود.
برای یک روستای مرزیِ پادشاهی ری-استیز، جمعیتش معمولی بود — صد و بیست نفر، توزیع شده بین بیست و پنج خانوار.
روستا زندگی‌اش را از منابع جنگل و کشاورزی می‌گذراند. به جز پزشکان و گیاه‌شناسانی که برای جمع‌آوری گیاهان دارویی می‌آمدند، تنها بازدیدکنندگان روستا مأموران مالیات سالانه بودند. زمان برای ساکنان اندک این روستا گویی ایستاده بود.
زندگی روستایی حتی در ساعات اولیه‌ی صبح بسیار پرمشغله بود. روستاها از روشنایی جادوییِ «نور دائمی» که در شهرها یافت می‌شد برخوردار نبودند، بنابراین روستاییان با طلوع خورشید برمی‌خاستند و تمام روز تا غروب خورشید سخت کار می‌کردند.

اولین کاری که انری اموت (Enri Emmot) پس از بیدار شدنِ خیلی زود در صبح انجام داد، آوردن آب از چاه نزدیک بود. حمل آب کار زن‌ها بود، و وقتی پر کردن مخزن بزرگ آبِ خانه را تمام می‌کرد، آن کار به پایان می‌رسید. تا این زمان، مادرش صبحانه را برای خانواده‌ی چهار نفره‌شان آماده کرده بود.
صبحانه فرنی جو یا گندم بود، و همچنین سبزیجات پخته. گاهی اوقات، میوه‌ی خشک هم داشتند.
بعد از صبحانه، او همراه والدینش به مزارع رسیدگی می‌کرد. خواهر ده ساله‌اش به جنگل می‌رفت تا هیزم جمع کند یا در کارهای مزرعه کمک کند. وقتی زنگ وسط روستا — میدان روستا — برای اعلام ظهر به صدا در می‌آمد، همه برای ناهار دست از کار می‌کشیدند.
ناهار نان سیاهی بود که چند روز قبل پخته شده بود، به همراه سوپ با کمی گوشت خشک ریش‌ریش شده که رویش پاشیده بودند.
کار مزرعه بعد از ناهار از سر گرفته می‌شد، و وقتی خورشید غروب می‌کرد برای شام به خانه برمی‌گشتند.
برای شام، همان نان سیاهی را داشتند که برای ناهار خورده بودند، به همراه سوپ لوبیا. اگر شکارچیان روستا موفق می‌شدند شکاری بزنند، ممکن بود کمی گوشت هم گیرشان بیاید تا با شام بخورند. بعد از شام، خانواده دور نور آتشِ اجاق جمع می‌شدند تا به کارهای خانه رسیدگی کنند، مثل تعمیر لباس‌های کهنه یا آسیب‌دیده.
آن‌ها حدود ساعت هشت می‌خوابیدند.
دختر، انری اموت، شانزده سال پیش متولد شده بود و از آن زمان بخشی از روستا شده بود. او تمام عمرش این روزها را زندگی کرده بود. در قلبش، می‌پرسید: این روزهای تغییرناپذیر تا کِی ادامه خواهند داشت؟

♦ ♦ ♦

امروز تفاوتی با روزهای دیگر نداشت. انری بعد از بیدار شدن، به سر چاه رفت تا آب بیاورد.
بعد از پر کردن سطل‌هایش در چاه، به سه بار رفت و آمد نیاز داشت تا مخزن آب خانه را پر کند.
«یوش~»
انری آستین‌هایش را بالا زد و پوست آفتاب‌نخورده‌اش را که رنگ‌پریده بود و به چشم می‌آمد نمایان کرد. سال‌های طولانی زندگی در مزرعه تضمین کرده بود که اگرچه بازوهایش ظریف و نحیف به نظر می‌رسیدند، اما در واقع بسیار قوی بودند، با ردی از عضله بر رویشان.
سطل‌های پر شده بسیار سنگین بودند، اما انری آن‌ها را مثل همیشه بالا کشید.
اگه سطل‌ها بزرگتر بودن، می‌تونستم کمتر رفت و آمد کنم، این کار رو آسون‌تر نمی‌کرد؟ هرچند، اگه سطل‌ها بزرگتر بودن، احتمالاً نمی‌تونستم بلندشون کنم...
در حالی که انری در راه بازگشت به خانه به این موضوع فکر می‌کرد، صدایی شنید و برگشت تا نگاه کند. تنشی در هوا آنجا وجود داشت، و بذرهای ترس در قلبش شروع به جوانه زدن کرد.
گوش‌هایش انگار صدای چیزی مثل شکستن چوب را شنید، و بعد از آن—
«یه جیغ—؟»
شبیه صدای پرنده‌ای خفه شده بود، اما راهی نداشت که صدای پرنده باشد.
لرزی از ستون فقرات انری گذشت. باورنکردنی بود. حتماً اشتباهی شده. نمی‌توانست صدای انسان باشد. سعی کرد ناآرامی‌اش را با این افکار پاک کند، و سپس آن‌ها ناپدید شدند.
او باید به سمت منبع جیغ می‌دوید، زیرا از سمت خانه‌ی او می‌آمد.
انری سطل‌های آب را به کناری انداخت. نمی‌توانست در حالی که آن بار سنگین را حمل می‌کند بدود.
اگرچه نزدیک بود روی دامن بلندش سکندری بخورد، اما با کمی خوش‌شانسی توانست تعادلش را حفظ کند.
صدا بار دیگر در هوا پیچید.
قلب انری در سینه‌اش لرزید.
اشتباهی در کار نبود — جیغِ انسان بود.
او دوید، و دوید، و دوید.
انری به یاد نداشت در عمرش سریع‌تر از این رفته باشد. آن‌قدر تند می‌دوید که پاهایش داشتند در هم گره می‌خوردند.
شیهه‌ی اسب‌ها. جیغِ مردم، و فریادها.
این صداها داشتند واضح‌تر و واضح‌تر می‌شدند.
در دوردست، انری مردی ناآشنا را در زره دید که شمشیرش را به سمت یکی از روستاییان تاب می‌داد.
روستایی با زوزه‌ای از درد روی زمین افتاد، مثل عروسکی که نخ‌هایش بریده شده باشد، و ضربه‌ی سریع شمشیر ضربه‌ی مهلکی به او وارد کرد.
«مورگا-سان...»
در روستای کوچکی مثل این غریبه‌ای وجود نداشت. همه مثل فامیل نزدیک بودند. بنابراین، انری دقیقاً می‌دانست چه کسی پیش چشمانش کشته شده است.
آقای مورگا مردی پرسر و صدا اما خوش‌مشرب بود. او هیچ کار اشتباهی نکرده بود، و سزاوار نبود این‌گونه بمیرد. انری می‌خواست بایستد — اما در نهایت دندان‌هایش را به هم سایید و به دویدن ادامه داد.
مسافتی که هنگام حمل آب نسبتاً نزدیک حس می‌شد، حالا مثل کشیدگیِ بی‌پایان به نظر می‌رسید. در حالی که صدای فریاد و دشنام به گوشش می‌رسید، سرانجام خانه‌اش را پیش روی خود دید.
«بابا! مامان! نمو!»
انری در را باز کرد در حالی که خانواده‌اش را فریاد می‌زد.
سه چهره‌ی آشنا را با نگاه‌های ناآشنای ترس یافت. بی‌حرکت بودند. اما وقتی انری در را باز کرد و وارد شد، چهره‌هایشان نرم شد، ترس جای خود را به آسودگی داد.
«انری! حالت خوبه؟»
پدرش او را در بازوان قوی‌اش فشرد، که از کار مزرعه عضلانی و سفت بود.
«آه، انری...»
بازوان مهربان مادرش او را در آغوش گرفت.
«خوبه، انری برگشته، پس ما هم بهتره فرار کنیم!»
خانواده‌ی اموت در خطری جدی بود. آن‌ها در خانه مانده بودند چون نگران جا گذاشتن انری بودند، و به همین دلیل بهترین شانس فرار را از دست داده بودند. تهدید جانشان هر لحظه ممکن بود به آن‌ها برسد.
همان‌طور که به آن ترس فکر می‌کرد، به واقعیت تبدیل شد.
درست زمانی که خانواده می‌خواست بدود، پیکری انسانی در درگاه خانه ظاهر شد. مرد که در ضد نور قرار داشت، درخشید. شوالیه‌ای تمام زره‌پوش بود که سینه‌پوشش نشانِ «امپراتوری باهاروث» را داشت. شمشیر بلندی در دست داشت.
امپراتوری باهاروث همسایه‌ی پادشاهی ری-استیز بود، و آن دو جنگ‌های مکرری علیه یکدیگر به راه انداخته بودند. تا همین اواخر، شعله‌های جنگ عمدتاً محدود به منطقه‌ی اطراف «شهر قلعه‌مانندِ ای-رانتل» بود، و به این روستا سرایت نکرده بود.
اما، زندگی آرامی که از آن لذت برده بودند اینجا به پایان می‌رسید.
انری می‌توانست چشمان سرد مرد را از بین شکاف‌های کلاه‌خودش روی خود حس کند، گویی داشت می‌شمرد چند نفر در خانواده‌ی انری هستند. این او را ترساند.
شوالیه دستکشی را که شمشیرش را نگه داشته بود مشت کرد، و صدای جیرجیری از ساییده شدن فلز روی فلز برخاست.
و سپس، درست زمانی که می‌خواست وارد خانه شود—
«اووووه!»
«نوووو!»
—پدرش به سمت مرد شیرجه رفت، و با شتابش او را از درگاه و از خانه بیرون انداخت.
«زود باشید فرار کنید!»
«لعنت به تو!»
خون از بریدگی کوچکی روی صورت پدرش جاری شد. حتماً وقتی با فشار به شوالیه برخورد کرده آسیب دیده بود.
پدر انری در حالی که با شوالیه روی زمین گلاویز شده بود غلت می‌خورد. شوالیه دستِ پدر انری را که چاقویی نگه داشته بود گرفت، در حالی که او به نوبه‌ی خود مانع از کشیدن شمشیر کوتاه شوالیه می‌شد.
دیدن خون روی بدن یکی از اعضای خانواده‌اش باعث شد ذهن انری سفید شود. او بین اینکه به پدرش کمک کند یا فرار کند مردد ماند.
«انری! نمو!»
فریادهای مادرش انری را به خود آورد، و وقتی به مادرش نگاه کرد، زن مسن‌تر را دید که سرش را تکان می‌دهد، با حالتی دلخراش بر چهره‌اش.
انری دست خواهر کوچکش را گرفت و با گام‌های بلند به دنبال مادرش دوید. گناه و تردید به قلبش چنگ می‌انداخت، اما در نهایت، می‌دانست که باید به سمت «جنگل بزرگ توب» بگریزند.
شیهه‌ی اسب‌ها، فریادهای خشمگین، برخورد فولاد، و بوی گوشت سوخته.
همه این‌ها از سمت روستا به گوش و بینی انری هجوم می‌آوردند. از کجا آمده بود؟ انری با تمام توانش دوید در حالی که سعی می‌کرد از اوضاع سر در بیاورد. هنگام فرار به فضایی باز، باید بدنش را تا حد امکان کوچک می‌کرد، یا در گوشه‌ی خانه‌ها پنهان می‌شد.
تپش خشونت‌آمیز قلبش، ترسی را که تهدید به منجمد کردن بدنش می‌کرد می‌تراشید. علاوه بر این، دست کوچکی که در دستش بود او را به جلو می‌راند.
—خواهرش.
مادرش، که جلوتر از او می‌دوید، ناگهان خشکش زد، و بلافاصله برگشت، دستانش دیوانه‌وار اشاره می‌کردند که به جای دیگری بدوند.
وقتی انری فهمید چرا مادرش چنین کاری کرد، لبش را گزید، و اشک‌هایش را به زور عقب راند.
دست خواهر کوچکش را فشرد و دوید، نومیدانه تلاش می‌کرد از آنجا دور شود، زیرا نمی‌خواست ببیند بعدش چه اتفاقی می‌افتد.

بخش ۴

«چیزی شده، مومونگا-ساما؟»
آلبدو مدام از او سوال می‌پرسید. مومونگا نمی‌دانست چطور پاسخ دهد. همان‌طور که بود، چیزهای بسیار زیادی وجود داشت که نمی‌فهمید، پس فرآیندهای فکری‌اش اتصال کوتاه کرده بود.
«من رو ببخشید.»
مومونگا فقط توانست ابلهانه به آلبدو خیره شود، که کنارش ایستاده بود.
«حالتون خوبه؟»
چهره‌ی زیبای آلبدو به مومونگا نزدیک شد در حالی که او را بررسی می‌کرد. عطری ملایم وارد بینی‌اش شد. رایحه گویی توانایی فکر کردن مومونگا را بازیابی کرد، و ذهنش که تا الان از کار افتاده بود، به آرامی به حالت عادی برگشت.
«نه... چیزی نیست... نه، هیچی.»
مومونگا از آن دسته آدم‌هایی نبود که عادت داشته باشد با عروسک‌ها مؤدبانه صحبت کند. اما... شنیدن سوالات آلبدو به طور غریزی باعث شد بخواهد با احترام پاسخ دهد. حرکاتش، الگوهای گفتاری‌اش، تمام وجودش انسانیتی انکارناپذیر ساطع می‌کرد.
مومونگا هنوز احساس می‌کرد چیزی درباره‌ی آلبدو و خودش به شدت غلط است، اما راهی برای فهمیدن اینکه دقیقاً مشکل چیست نداشت. تمام کاری که می‌توانست در این حالتِ نادانی انجام دهد، سرکوب ترس، شوک و سایر احساسات غیرضروری بود. اما مومونگا یک فرد معمولی بود و نمی‌توانست این کار را بکند.

درست زمانی که مومونگا می‌خواست فریاد بزند، کلماتِ یکی از اعضای گیلدش به ذهنش آمد:
—وحشت بذرِ شکسته، پس باید آرامشت رو حفظ کنی و منطقی فکر کنی. آروم بمون، فراتر از محیط اطرافت رو ببین، و تلاشت رو سرِ جزئیات غیرضروری هدر نده، مومونگا-سان.
با یادآوری این کلمات، مومونگا به آرامی خونسردی‌اش را بازیافت.
مومونگا در سکوت از پونیتو موئه، ژوگه لیانگِ آینز اوال گون تشکر کرد.
«موضوعی هست؟»
او الان نزدیکش بود. آلبدو آن‌قدر نزدیک بود که می‌توانست نفس‌های ملایمش را حس کند. چهره‌ی دوست‌داشتنی‌اش وقتی سوالش را می‌پرسید به طرز ستودنی‌ای چال افتاد. مومونگا، که پس از تلاش بسیار خود را آرام کرده بود، در خطر این بود که دوباره از چهره‌ی نزدیک او به وحشت بیفتد.
«...عملکرد [GM Call] انگار کار نمی‌کنه.»
مومونگا که مجذوب چشمان زلال آلبدو شده بود، نتوانست جلوی پرسش از NPC را بگیرد.
در زندگی گذشته‌ی مومونگا، او توجه عاشقانه‌ای از جنس مخالف دریافت نکرده بود، چه برسد به توجه جنسی. اگرچه می‌دانست او فقط یک NPC است، نمی‌توانست جلوی تحت تأثیر قرار گرفتنش توسط حالت‌ها و حرکات واقع‌گرایانه‌ی او را بگیرد.
با این حال، همین که شور و اشتیاق در قلبش جوشید، مثل قبل خاموش شد، و به حالت عادی برگشت.
مومونگا از نبودِ احساسات قوی در درونش احساس ناامنی کرد، و فکر کرد که آیا این به کلماتِ رفیقش از همین الان ربط دارد؟
اما آیا واقعاً قضیه این بود؟
مومونگا سرش را تکان داد. الان زمان فکر کردن به این چیزها نبود.
«...لطفاً ناتوانی من در پاسخ به سوالاتِ "مقام والا" درباره‌ی این "[GM Call]" را ببخشید. عذر می‌خواهم که انتظاراتتان را برآورده نکردم. هیچ‌چیز مرا بیشتر از فرصتی برای جبران اشتباه قبلی‌ام خوشحال نمی‌کند. لطفاً، هر طور صلاح می‌دانید به من فرمان دهید.»

...آن دو داشتند گفتگو می‌کردند. شکی در آن نبود.
فهمیدن این واقعیت چنان شوک بزرگی به مومونگا وارد کرد که نتوانست حرف بزند.
غیرممکن است. این باید غیرممکن می‌بود.
نزدیک‌ترین چیزی که NPCها می‌توانستند به گفتگو برسند، پاسخ‌های ماکرو شده به خطاب قرار گرفتن به شیوه‌ای خاص بود. دیتای صوتی برای غرش و تشویق وجود داشت تا بازیکنان دانلود کنند، اما عملاً اجازه دادن به یک NPC برای درگیر شدن در مکالمه کاری غیرممکن بود. حتی سباس از همین الان فقط می‌توانست دستورات ساده را بپذیرد.
چرا چنین رویداد غیرممکنی رخ داده بود؟ آیا این پدیده محدود به آلبدو بود؟
مومونگا آلبدو را با تکان دست مرخص کرد، و ناامیدی در چهره‌اش درخشید وقتی عقب رفت. مومونگا چشمانش را از بدن او به پیشخدمت و شش خدمتکار دوخت که سرهایشان هنوز پایین بود.
«سباس! خدمتکارها!»
«بله!»
صداهایشان یک‌پارچه درآمد، و سپس پیشخدمت و خدمتکارها سر بلند کردند.
«به تخت نزدیک شوید.»
«اطاعت می‌شود.»
یک‌صدا پاسخ دادند، و سپس برخاستند. بعد از آن، با غرور تا جلوی تخت گام برداشتند قبل از اینکه روی یک زانو بیفتند و دوباره سر خم کنند.
مومونگا دو چیز از این فهمیده بود.
اول اینکه نیازی نبود دستورات را به طور خاص روی کیبورد وارد کند؛ NPCها مقصودش را می‌فهمیدند و دستوراتش را اجرا می‌کردند.
دومی اینکه آلبدو تنها کسی نبود که می‌توانست صحبت کند.
حداقل، تمام NPCهای این اتاق رفتاری غیرعادی از خود نشان می‌دادند.
همان‌طور که مومونگا به این موضوع فکر می‌کرد، ناگهان احساس کرد چیزی بسیار غلط درباره خودش و آلبدو وجود دارد. برای اینکه بفهمد دقیقاً آن «چیز» چیست، نگاه نافذی به آلبدو انداخت.
«—چ-چیزی شده؟ اشتباهی کردم...؟»
«...!»
وقتی بالاخره فهمید مشکل چیست، فریاد نزد، سکوت هم نکرد، بلکه صرفاً آهی نامحسوس کشید.
آن گستردگیِ غیرمنتظره‌ی حالات چهره. دلیلی که دهانش می‌توانست حرکت کند و چرا می‌توانست صحبت کند—
«...مم... کن!»
مومونگا با عجله دستی روی آرواره‌اش گذاشت، و حرف زد.
—دهانش داشت حرکت می‌کرد.
این باید غیرممکن می‌بود، با توجه به آنچه درباره‌ی DMMO-RPGها می‌دانست. دهان یک شخصیت با کلماتش حرکت نمی‌کرد.
فرض اولیه این بود که ظواهر خارجی ثابت هستند. به همین خاطر، طراحی حالات چهره غیرممکن بود.
علاوه بر این، صورت مومونگا یک جمجمه بود، بدون زبان یا گلو. به دستانش نگاه کرد، و آن‌ها همان جفت بدون گوشتی بودند که بهشان عادت داشت. همچنین می‌توانست ببیند که هیچ شش یا در واقع، هیچ اندام داخلی دیگری ندارد. اما پس، چطور داشت صحبت می‌کرد؟
«غیرممکنه...»
مومونگا می‌توانست حس کند یقینی که به دنیا داشت تبخیر می‌شود، و جایش را ناآرامیِ فزاینده‌ای می‌گیرد. میلش به فریاد زدن را سرکوب کرد و همان‌طور که انتظار داشت، احساسات جوشانش ناگهان خاموش شدند.
مومونگا محکم روی تخت کوبید، اما همان‌طور که انتظار داشت، هیچ مقدار آسیبی (Damage Value) ظاهر نشد.
«...چی‌کار باید بکنم... کاری هست که بتونم بکنم؟»
هیچ چیز درباره‌ی اینکه چه خبر است نمی‌دانست. هیچ‌کس کمکش نمی‌کرد حتی اگر عصبانی می‌شد.
پس، اولویت اولش باید — گشتن دنبال سرنخ باشد.

«—سباس.»
می‌توانست حالتی جدی و صادقانه در چهره‌ی سباس ببیند. شبیه یک آدم واقعی به نظر می‌رسید.
باید اشکالی نداشته باشه که بهش دستور بدم، نه؟ با اینکه هیچ ایده‌ای نداشت چه اتفاقی می‌افتد، می‌توانست فرض کند تمام NPCهای مقبره به او وفادارند، درست؟ تا آنجا که می‌دانست، آدم‌های روبرویش ممکن بود NPCهایی نباشند که همه با هم ساخته بودند.
سوالات متعددی در ذهنش بالا آمد، شناور بر دریایی از ناآرامی، اما مومونگا تمام این احساسات را کنار زد. در نهایت، تنها گزینه‌ای که برای شناسایی داشت سباس بود. نگاه کوتاهی به آلبدو انداخت، اما سپس مومونگا به خود مسلط شد و تصمیم گرفت به سباس دستور دهد.
تصویر ذهنیِ یک رئیس بخش که به زیردستانش دستور می‌دهد در ذهنش پدیدار شد. مومونگا حالتی برتر و دستوری به خود گرفت، و گفت:
«از مقبره خارج شو و منطقه‌ی اطراف را بررسی کن. اگر با موجودات هوشمند برخورد کردی، مسالمت‌آمیز با آن‌ها تعامل کن و به مقبره دعوتشان کن. سعی کن تا جای ممکن در طول مذاکرات با طرف مقابل راه بیایی. بیش از یک کیلومتر از مقبره دور نشو و از نبرد غیرضروری پرهیز کن.»
«اطاعت می‌شود، مومونگا-ساما. بلافاصله انجامش میدهم.»
در ایگدراسیل، NPCهایی که برای محافظت از پایگاه گیلد ساخته شده بودند تحت هیچ شرایطی نمی‌توانستند آن را ترک کنند. با این حال، به نظر می‌رسید این محدودیت آهنین واژگون شده است.
نه، تنها زمانی می‌توانست از آن مطمئن شود که سباس برگردد.
«...یکی از پلیادس را انتخاب کن تا همراهی‌ات کند. اگر نبرد آغاز شد، فوراً عقب‌نشینی کن و هر چه فهمیدی به من بگو.»
این صرفاً قدم اول بود.

مومونگا عصای آینز اوال گون را رها کرد.
عصا روی زمین نیفتاد، بلکه در هوا شناور ماند انگار کسی هنوز آن را نگه داشته است. این در تضاد کامل با فیزیک بود، اما منظره‌ای رایج در بازی بود. آیتم‌های زیادی در ایگدراسیل وجود داشتند که وقتی رها می‌شدند در هوا شناور می‌ماندند.
هاله‌ی ارواح عذاب‌کشیده انگار به دست مومونگا چسبیده بود وقتی عصا را رها کرد، اما مومونگا اعتنایی نکرد. خیلی وقت بود به آن منظره عادت کرده بود... یا نه. با فکر اینکه دستورِ ماکرو باید از قبل تعبیه شده باشد، مومونگا بشکن زد و هاله را غیرفعال کرد.
مومونگا بازوهایش را روی هم گذاشت.
قدم بعدی این خواهد بود—
«...باید با شرکت بازی تماس بگیرم.»
شرکت بازی بیشتر از همه درباره‌ی وضعیت فعلی مومونگا می‌دانست.
مشکل در واقع تماس گرفتن با آن‌ها بود. به طور معمول، صرفاً استفاده از دستور /shout یا تماس با GM او را فوراً به یک GM وصل می‌کرد، اما اگر این روش‌ها هم کار نمی‌کردند...

«[پیام] (Message)؟»
این طلسمی بود که برای ارتباط در بازی استفاده می‌شد.
معمولاً، استفاده از آن محدود به مکان‌ها و شرایط خاصی بود، اما شاید بتواند از طلسم در این وضعیت فعلی استفاده‌ی خوبی بکند. مشکل این بود که این طلسم در اصل برای ارتباط با سایر بازیکنان طراحی شده بود، پس ممکن بود نتواند به یک GM برسد.
و در این وضعیت غیرعادی، هیچ تضمینی هم نبود که طلسم کار کند.
«...با این حال...»
باید امتحانش می‌کرد.
مومونگا یک جادوگر سطح صد بود. اگر نمی‌توانست طلسم اجرا کند، تحرکش، توانایی‌اش در جمع‌آوری اطلاعات، و البته قدرت مبارزه‌اش به شدت سقوط می‌کرد. در این شرایط ناشناخته، باید تأیید می‌کرد که می‌تواند از جادو استفاده کند، و سریع.
حالا کجا می‌تونم برم جادوم رو تست کنم... همان‌طور که مومونگا به آن سوال فکر می‌کرد، به آرامی به اطراف اتاق تخت نگاه کرد و سپس سرش را تکان داد.
اگرچه این وضعیتی اضطراری بود، هیچ میلی نداشت آزمایش‌های جادویی را در اتاق تختِ ساکت و تقریباً مقدس انجام دهد. مکان‌های مناسب برای تست جادو را بررسی کرد، و سپس مکانی امیدوارکننده به ذهنش رسید.

یک چیز دیگر هم بود که می‌خواست تأیید کند، علاوه بر توانایی‌های خودش.
می‌خواست از اقتدارش مطمئن شود. باید می‌دانست آیا قدرت‌ها و امتیازاتش به عنوان گیلد مسترِ آینز اوال گون هنوز وجود دارد یا نه.
تا الان، تمام NPCهایی که دیده بود به او وفادار بودند. با این حال، در مقبره‌ی بزرگ زیرزمینی نازاریک، چندین NPC با سطح برابر با خود او وجود داشتند. باید مطمئن می‌شد آن‌ها هنوز وفادارند.
اما—
مومونگا نگاهی به سباس و خدمتکارانِ زانوزده انداخت، و سپس به آلبدو در کنارش.
آلبدو داشت لبخند می‌زد. لبخند زیبایی بود، اما به نظر می‌رسید چیزی دیگر پشت آن پنهان کرده است. وقتی فکر کرد آن «چیز دیگر» چه ممکن است باشد، ناآرامی در مومونگا خزید.
NPCها به او وفادار بودند، اما آیا همان‌طور می‌ماندند؟ اگر این در دنیای واقعی بود، زیردستان دیگر به مافوق‌هایی که مدام گند می‌زدند وفادار نمی‌ماندند. آیا NPCها هم آن‌طور می‌شدند؟ یا اینکه وقتی برنامه‌ریزی شده بودند وفادار باشند، تا ابد همان‌طور می‌ماندند؟
اگر وفاداری‌شان به او متزلزل می‌شد، چطور باید دوباره به دستش می‌آورد؟
پاداش؟ ثروت عظیمی در خزانه بود. اگرچه دردش می‌آمد گنجینه‌های به جا مانده از رفقای سابقش را خرج کند، آن‌ها احتمالاً درک می‌کردند اگر به خاطر آینز اوال گون بود. سوال آن وقت این می‌شد که چه مقدار پاداش باید بدهد.
علاوه بر این، آیا او به واسطه‌ی داشتن رتبه‌ی بالاتر از دیگران برتر بود؟ اما چه معیاری می‌توانست استفاده کند تا برتری‌اش را بسنجد؟ هنوز درباره‌ی آن مطمئن نبود. حس می‌کرد تا زمانی که این سیاه‌چاله را اداره کند، سرانجام این چیزها را خواهد فهمید.
یا این یعنی—
«—قدرت؟»
دست چپش را باز کرد و عصای آینز اوال گون را که به سمت دستش پرواز کرد گرفت.
«قدرتِ مقهورکننده؟»
هفت جواهرِ نشانده شده در عصا به روشنی درخشیدند، گویی به اربابشان التماس می‌کردند از قدرت عظیم‌شان استفاده کند.
«...بی‌خیال، بعداً سر فرصت بهش فکر می‌کنم.»
مومونگا عصایی را که در دست داشت رها کرد، و عصای لرزان روی زمین افتاد انگار از دست او عصبانی باشد.
در هر حال، تا زمانی که نقش رهبر را بازی می‌کرد، احتمالاً بلافاصله دست رویش بلند نمی‌کردند. چه در میان حیوانات و چه انسان‌ها، دشمنان احتمالاً حمله نمی‌کردند اگر شکارِ مورد نظرشان هیچ ضعفی نشان نمی‌داد.

مومونگا با صدایی قدرتمند اعلام کرد:
«پلیادس. غیر از خدمتکاری که برای همراهی سباس انتخاب شده، بقیه‌ی شما به طبقه‌ی نهم بروید و هر مهاجمی را از طبقه‌ی هشتم دفع کنید.»
«اطاعت می‌شود، مومونگا-ساما.»
خدمتکاران پشت سر سباس با احترام دستورش را تایید کردند.
«فورا آغاز کنید.»
«اطاعت می‌شود، سرورم!»
یک بار دیگر صدای هم‌سرایان بلند شد. سباس و خدمتکاران یک بار دیگر به اربابشان که بر تخت نشسته بود تعظیم کردند، سپس برخاستند و هم‌زمان خارج شدند.
درهای غول‌پیکر باز شدند، و سپس دوباره بسته شدند.
سباس و خدمتکاران آن سوی درها ناپدید شدند.

خوب بود که با یک «نه» یا چیزی شبیه به آن پاسخ نداده بودند.
باری بزرگ انگار از روی سینه‌ی مومونگا برداشته شد، و هم‌زمان به کسی نگاه کرد که کنارش مانده بود. آن شخص آلبدو بود، که ایستاده بود و منتظر دستورات بود.
او لبخند زد و پرسید: «پس، مومونگا-ساما، می‌خواهید من بعدش چه کنم؟»
«آه، آره... فهمیدم.»
مومونگا از تخت برخاست تا عصایش را بردارد، و همان‌طور که این کار را می‌کرد، گفت:
«بیا پیش من.»
«بله.»
آلبدوی خندان نزدیک‌تر شد. اگرچه مومونگا نسبت به عصای سیاه و گویی که حمل می‌کرد محتاط بود، آن احتیاط در یک لحظه گذشت، و تصمیم گرفت موقتاً وجودش را نادیده بگیرد. درست وقتی مومونگا فکرش را تمام کرد، آلبدو آن‌قدر نزدیک بود که می‌توانست اگر می‌خواست در آغوشش بگیرد.
بوی خوبی میده — صبر کن، دارم به چی فکر می‌کنم.
مومونگا افکاری را که دوباره درونش بالا آمده بود بیرون انداخت. الان زمان مسخره‌بازی نبود.
دستش را دراز کرد تا دست آلبدو را لمس کند.
«...مف.»
«هم؟»
حالتی دردمند در چهره‌ی آلبدو سوسو زد. مومونگا دستش را عقب کشید، مثل اینکه شوک الکتریکی دریافت کرده باشد.
این چی بود؟ کاری کردم معذب بشه؟
چندین خاطره‌ی بد از ذهنش گذشت — مثل خوردن سکه‌های پول خرد که از آسمان می‌ریخت به سرش — اما در نهایت مومونگا پاسخش را یافت.
«...آه—»

اورلوردها نیاز به سطوحی در کلاس نژادی «الدر لیچ» (Elder Lich) داشتند، و در میان توانایی‌هایی که الدر لیچ‌ها داشتند، توانایی وارد کردن آسیب «انرژی منفی» به هر چیزی که لمس می‌کردند بود. دلیلش این بود؟
اگرچه، حتی اگر دلیلش واقعاً این بود، باز هم سوالاتی برای پرسیدن داشت.
در ایگدراسیل، هیولاها و NPCهایی که در مقبره‌ی بزرگ زیرزمینی نازاریک ظاهر می‌شدند به عنوان متعلق به جناح «آینز اوال گون» شناخته می‌شدند. از آنجا که هر عضو گیلد نیز با پرچم آینز اوال گون علامت‌گذاری شده بود، نباید مشکلی می‌بود حتی اگر به هم حمله می‌کردند.
ممکنه دیگه متعلق به گیلد ما نباشه؟ یا شلیک به خودی (Friendly Fire) فعال شده؟
احتمال دومی بیشتر بود.
با این نتیجه در ذهن، مومونگا از آلبدو عذرخواهی کرد.
«من را ببخش. فراموش کردم مهارتِ لمس انرژی منفی‌ام را غیرفعال کنم.»
«لطفاً به آن اعتنایی نکنید، مومونگا-ساما. آن آسیب به سختی آسیب محسوب می‌شد. و تا زمانی که شما باشید، مومونگا-ساما، من با کمال میل هر نوع — کیا!»
«آه... مم. که... این‌طور... نه، نه، باز هم باید عذرخواهی کنم.»
مومونگا از جیغِ بامزه‌ی آلبدو و طوری که خجالت‌زده صورتش را پوشاند غافلگیر شد، و پاسخش کمتر از آنی که امیدوار بود باوقار از آب درآمد.
پس به خاطر لمس انرژی منفی بود.
مومونگا چشمانش را از آلبدو، که داشت یک‌ریز می‌گفت این در برابر درد از دست دادن بکارتش هیچ است، برگرداند و شروع کرد به فکر کردن درباره‌ی اینکه چطور مهارت همیشه‌فعال را موقتاً غیرفعال کند — و سپس ناگهان دانست چطور انجامش دهد.
برای مومونگا، که قدرت یک اورلورد را در دست داشت، به سادگی و طبیعی بودنِ نفس کشیدن بود.
نتوانست جلوی خندیدن به وضعیت عجیبی که در آن گیر افتاده بود را بگیرد. بعد از تمام شوک‌ها و غافلگیری‌هایی که تا الان دریافت کرده بود، این یکی به سختی ارزش وحشت کردن داشت. ترسناک بود که چقدر خوب با شرایطش سازگار شده بود.
«می‌خوام لمست کنم.»
«آه.»

پس از غیرفعال کردن مهارت، دست آلبدو را لمس کرد. افکاری مثل دستش خیلی ظریفه، پوستش خیلی سفیده و غیره در سرش مسابقه گذاشتند، اما او این امیال مردانه را کنار زد و روی یک چیز تمرکز کرد — نبضِ مچ دستش.
—وجود داشت.
ریتمی منظم بود، تالاپ-تولوپ، تالاپ-تولوپ. او موجودی زنده بود، پس طبیعی بود.
بله، او زنده بود.
مومونگا دستش را رها کرد و به بازوان خودش نگاه کرد. تمام چیزی که دید پهنه‌ای از استخوان سفید صیقلی بود، عاری از پوست یا گوشت. چون رگ خونی نداشت، نمی‌توانست ضربان قلبی حس کند. در واقع، یک اورلورد موجودی نامیرا بود، موجودی که از خودِ مرگ فراتر رفته بود، پس مشخصاً ضربان قلب نداشت.
نگاهش را به آلبدو معطوف کرد.
مومونگا تصویر خود را در چشمان طلایی مرطوب آلبدو دید. گونه‌هایش صورتی بود، احتمالاً چون بدنش به سرعت داشت گرم می‌شد. تغییرات در بدنش او را متعجب کرد.
«...این چیه؟»
مگه اون یه NPC نیست؟ مگه دیتای خالص الکترونیکی نیست؟ چرا مثل یه آدم واقعی حس میشه؟ چه جور هوش مصنوعی‌ای می‌تونه این کار رو بکنه؟ مهم‌تر از اون، چرا ایگدراسیل مثل دنیای واقعی حس میشه...
غیرممکنه.
مومونگا سرش را به نشانه انکار تکان داد. راهی نداشت که چنین سناریوی فانتزی‌ای رخ داده باشد. اما وقتی ایده ریشه دواند، کندنش آسان نبود. مومونگا مطمئن نبود با توجه به تغییرات آلبدو چطور پیش برود.

قدم بعدی... بله، قدم نهایی. اگر می‌توانست آن را تأیید کند، تمام پیش‌بینی‌هایش اثبات می‌شد. آیا این زندگی واقعی بود، یا فقط فانتزی؟
مجبور بود این کار را بکند. اگر با آن سلاحش به او حمله می‌کرد، کاریش نمی‌شد کرد.
«آلبدو... من، می‌تونم سینه‌هات رو لمس کنم؟»
«هه؟»
هوا بین‌شان انگار یخ زد.
چشمان آلبدو گشاد شد.
موجی از افسردگی روی مومونگا آوار شد وقتی کلماتش را بررسی کرد.
«مجبورم این کار رو بکنم»، چه غلطی داشت می‌کرد، این را به یک زن می‌گفت؟ دلش می‌خواست با تمام صدا فریاد بزند «نفرت‌انگیز!». واقعاً، استفاده از موقعیت برتر برای ارتکاب آزار جنسی نفرت‌انگیزترین کار قابل تصور بود.
اما چاره‌ای نداشت. واقعاً، مجبور بود این کار را بکند.
همان‌طور که مومونگا با تمام توان خودش را قانع می‌کرد، خونسردی‌اش به تدریج بازگشت. با از سر گرفتنِ ژستِ یک فرمانروای مناسب، با قدرت ادامه داد:
«اون... باید اشکالی نداشته باشه، درسته؟»
اصلاً اشکال داشت.
در تضاد با درخواست عصبی مومونگا، آلبدو انگار داشت از شادی لبریز می‌شد. لبخندی درخشان به او زد.
«البته که نه، مومونگا-ساما. لطفاً، راحت باشید.»
آلبدو خودش را صاف کرد، و قله‌های دوقلوی فراوانش را برای بازرسی مومونگا ارائه داد. اگر هنوز بزاق داشت، تا الان چندین بار قورت داده بود.
سینه‌هایش از زیر لباس بالا آمده بود. و حالا، او قرار بود لمسشان کند.
آن سوی تنش و عصبانیت غیرعادی‌اش، بخشی ساکت و آرام از مغز مومونگا داشت اعمال خودش را مشاهده می‌کرد. خاطرنشان کرد که چقدر احمق است، و تعجب کرد چرا به این فکر افتاده، و چرا با این حال قرار است انجامش دهد.
دزدکی نگاهی به آلبدو انداخت، و دید که چشمانش می‌درخشند، و سینه‌اش را تکان می‌دهد انگار می‌گوید زود باش و لمسم کن.
نمی‌دانست به خاطر هیجان است یا خجالت، اما مومونگا دستانش را با زور اراده ثابت کرد، عزمش را جزم کرد، و دست دراز کرد.
اولین چیزی که مومونگا حس کرد چیزی سفت زیر لباس بود، که با حسی نرم و تسلیم‌شونده دنبال شد.
«فواااه.. هااا...»
در حالی که آلبدو ناله‌ای خیس سر می‌داد، مومونگا آزمایش دیگری را کامل کرد.

اگر مغزش سالم بود، دو توضیح ممکن برای وضعیت فعلی‌اش وجود داشت.
اولی این بود که این یک DMMO-RPG جدید است. یعنی، لحظه‌ای که ایگدراسیل خاموش شده، بازی جدیدی، «ایگدراسیل ۲»، بلافاصله جایش را گرفته است.
با این حال، در پرتو این آزمایش، احتمال اینکه چنین باشد بسیار ناچیز بود.
دلیلش این بود که اعمال R-18 (بالای ۱۸ سال) در این بازی‌ها اکیداً ممنوع بود. چه کسی می‌دانست، شاید حتی اعمال R-15 هم ممنوع باشد. متخلفان به طور عمومی در وب‌سایت رسمی بازی لیست می‌شدند و حساب‌هایشان حذف می‌شد، یا بدتر.
زمانی که سوابق این اعمال R-18 به طور عمومی منتشر می‌شد، ممکن بود به خاطر آسیب به فرهنگ اخلاقی و در نتیجه نقض «قانون حفظ نظم اجتماعی» مجازات شوند. به همین دلیل، اکثر مردم این اعمال را خط قرمز می‌دانستند.
اگر هنوز در دنیای بازی بودند، شرکت باید کاری می‌کرد که انجام چنین کارهایی برای بازیکنان غیرممکن باشد. اگر GMها و شرکت‌های بازی نظارت می‌کردند، باید جلوی مومونگا را از انجام اعمال شهوت‌رانی می‌گرفتند. با این حال، هیچ نشانه‌ای از مقاومت یا مخالفت نبود.
علاوه بر این، یکی از احکام بنیادی مربوط به DMMO-RPGها این بود که مجبور کردن بازیکن به شرکت در بازی بدون اجازه، می‌توانست نوعی «آدم‌ربایی سایبری» تلقی شود.
بنابراین، مجبور کردن بازیکن به تست یک بازی به این شیوه جرمی قابل پیگرد بود، به‌ویژه اگر راهی برای خروج اجباری از بازی وجود نداشت. غیرمنتظره نبود که شرکتی بابت چنین چیزهایی جریمه یا زندانی شود. اگر وضعیتی پیش می‌آمد که بازیکنی قادر به لاگ‌آوت از بازی نبود، تا یک هفته فعالیت بازی می‌توانست در رکوردی که قانوناً الزامی بود ذخیره شود، که پیگرد قانونی شرکت برای نقض قانون را آسان می‌کرد.
بنابراین، اگر مومونگا تا یک هفته سر کار نمی‌رفت، کسی این را عجیب می‌یافت و به خانه‌اش می‌آمد تا او را چک کند. آن وقت پلیس فقط کافی بود با کنسولی تخصصی به رکوردها دسترسی پیدا کند و مشکل حل می‌شد.
کدام شرکت ریسک دستگیری یا بدتر را برای ارتکاب چنین جرم شرکتی‌ای می‌پذیرفت؟ البته، می‌توانستند سعی کنند با گفتن «این تست بتای بسته‌ی ایگدراسیل ۲ بود» یا «برنامه‌های شخص ثالث اینجا استفاده شده» آب را گل‌آلود کنند. اما در حقیقت، چنین موضوع پرریسکی هیچ منفعتی برای شرکت بازی نداشت.
با این حساب، تنها پاسخ برای شرایط فعلی‌اش این بود که شخص ثالثی داشت اینجا کاری می‌کرد، و ربطی به شرکت بازی نداشت. اگر قضیه این بود، باید تمام تئوری‌های قبلی‌اش را دور می‌ریخت و در جهات دیگری فکر می‌کرد، وگرنه هرگز پاسخ را نمی‌یافت.
مشکل این بود که هیچ ایده‌ای نداشت از کجا شروع کند. و احتمال دیگری هم وجود داشت...
...احتمال اینکه دنیای مجازی تبدیل به واقعیت شده باشد.
غیرممکن است.
مومونگا فوراً آن ایده را رد کرد. چطور چنین چیز غیرمنطقی و احمقانه‌ای ممکن بود رخ دهد؟
اما در طرف دیگر، هر چه بیشتر به آن فکر می‌کرد، شدیدتر حس می‌کرد که پاسخ درست همین است.
و سپس — مومونگا عطر آلبدو را به یاد آورد.
مطابق با قوانین نرم‌افزاریِ بازی‌های واقعیت مجازی، چنین بازی‌هایی اجازه نداشتند داده‌های حسی برای بویایی و چشایی ارائه دهند. اگرچه ایگدراسیل آیتم‌های غذا و نوشیدنی داشت، مصرف آن‌ها کمی بیشتر از تغییر یک مقدار (Value) در سیستم بازی بود. علاوه بر این، حس لامسه به شدت محدود بود تا از اشتباه گرفتن با دنیای واقعی جلوگیری شود. این محدودیت‌ها یعنی سیستم‌های VR برای صنعت جنسی چندان مفید نبودند.
با این حال، هیچ‌کدام از این محدودیت‌ها الان فعال نبودند.
فهمیدن این حقایق به مومونگا شوک وارد کرد. سوالات بی‌شماری مثل «پس کار فردام چی؟ اگه این‌طوری بمونه چی میشه؟» از ذهنش گذشت، اما بعد همه‌ی آن‌ها را به پس ذهنش راند.
«...اگه این دنیای مجازی فقط شبیه‌سازی دنیای واقعی باشه... پس مقدار دیتای درگیر باید غیرقابل تصور باشه...»
مومونگا با گلویی ناموجود آب دهان قورت داد. اگرچه ذهنش نمی‌توانست وضعیت را درک کند، قلبش می‌توانست.
دستانش بالاخره سینه‌ی فراوان آلبدو را رها کرد.
متوجه شد که مدت زیادی است دارد دستمالی‌اش می‌کند، اما مومونگا این‌طور برای خودش توجیه کرد که چاره‌ای جز دستمالی کردنش برای آن مدت نداشته، و قطعاً به خاطر این نبوده که فشردن گوشتِ نرمش آن‌قدر حس خوبی داشته که با اکراه رهایش کرده... یا همچین چیزی.

«شرمنده، آلبدو.»
«فواااه...»
ناله‌ای شهوانی از آلبدوی سرخ‌شده برخاست، و او عملاً می‌توانست حس کند گرمای بدن آلبدو دمای اطراف را بالا می‌برد. بعد از آن، او با خجالت از مومونگا پرسید:
«آیا اولین بارم رو اینجا خواهم داشت؟»
مومونگا با سوال او غافلگیر شد، و قبل از اینکه بتواند واضح فکر کند، پاسخ داد:
«...هه؟»
ذهنش ناگهان یخ زد، و ناتوان از تجزیه و تحلیل سوال او بود،
اولین بار؟ اون دیگه چیه؟ قضیه چیه؟ و چرا این‌قدر خجالت‌زده به نظر میاد؟
«ممکنه بپرسم چطور مایلید لباس‌هایم را درآورید؟»
«...چی؟»
«بهتره خودم درشون بیارم؟ یا دوست دارید شما بازم کنید، مومونگا-ساما؟ یا اگه در حالی که لباس تنمه انجامش بدیم، بعدش... کثیف میشه... نه، اگه بخواید این لباس رو بپوشم، اعتراضی ندارم، مومونگا-ساما.»
مغزش بالاخره موفق شد از حرف‌های آلبدو سر در بیاورد. هرچند، اینکه آیا واقعاً مغزی زیر آن جمجمه بود یا نه هنوز معلوم نبود.
وقتی مومونگا فهمید چرا آلبدو این واکنش را داشته، کشمکش عظیمی درونش رخ داد قبل از اینکه بالاخره بگوید:
«کافیه، فعلاً بسه، آلبدو.»
«هه؟ متوجه شدم.»
«الان وقتِ... نه، وقتی برای اون‌جور چیزها نیست.»
«اوه، پوزش می‌طلبم! اجازه دادم امیالم بر من حکمرانی کنن با وجود فوریت وضعیت!»
با حرکتی سریع، آلبدو خواست به نشانه عذرخواهی زانو بزند، اما مومونگا متوقفش کرد:
«نه، همه‌ش تقصیر منه. می‌بخشمت، آلبدو. اون به کنار... دستوری دارم.»
«لطفاً هر فرمانی که مایلید بدهید.»
«به نگهبانان هر طبقه، به استثنای طبقات چهارم و هشتم بگو، که تا یک ساعت دیگر در آمفی‌تئاتر (Colosseum) طبقه‌ی ششم جمع شوند. من خودم با آئورا و ماره تماس می‌گیرم، پس نیازی به اطلاع دادن به آن‌ها نیست.»
«اطاعت می‌شود. اجازه دهید دستور را تکرار کنم؛ به جز آئورا و ماره از طبقه‌ی ششم، من باید به تمام نگهبانان طبقات اطلاع دهم که یک ساعت دیگر در آمفی‌تئاتر ملاقات کنند.»
«صحیح است. برو.»
«بله.»
آلبدو به سرعت اتاق تخت را ترک کرد.

در حالی که آلبدوی در حال دور شدن را تماشا می‌کرد، مومونگا به خود اجازه داد آه بکشد، طوری که انگار کاملاً از پا درآمده است. وقتی او از اتاق تخت خارج شد، مومونگا با درد نالید:
«...اوه، چی‌کار کردم؟ قرار بود یه شوخی مسخره باشه... اگه می‌دونستم انجامش نمی‌دادم. من... من NPCای که تابولا اسماراگدینا-سان خلق کرده بود رو لکه‌دار کردم...»
وقتی به آن فکر کرد، تنها یک دلیل وجود داشت که چرا آلبدو آن‌طور واکنش نشان داد.
حتماً زمانی بوده که داشت پس‌زمینه‌ی داستانی‌اش را ویرایش می‌کرد، و آن خط را به «او عاشق مومونگا است» تغییر داد.
حتماً به همین دلیل آن‌طور رفتار کرد.
«...آه... لعنتی!»
مومونگا با خود زمزمه کرد، به این فکر می‌کرد که چطور تابولا اسماراگدینا با رنج فراوان شاهکارش آلبدو را از هیچ خلق کرده بود، و بعد کس دیگری میل خودش رنگ روی اثرش پاشیده بود، و حالا او این‌طوری شده بود.
دانستن اینکه او کار سخت کس دیگری را خراب کرده، باعث شد احساس بیچارگی کند.
با این حال، مومونگای اخمو — اگرچه دیده نمی‌شد چون اسکلت بود — سرانجام از تخت برخاست.
مومونگا به خود گفت که باید این را به پس ذهنش بسپارد. بعد از اینکه کارهای مهم انجام شد، می‌تواند بعداً سرش عذاب بکشد.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا