فصل ۱۲: گرگ اهریمنی
در عمارت روان سه برج و چهار برجک وجود داشت که بزرگترین آنها آزمایشگاه او را در خود جای داده بود. میو در آزمایشگاه را با کلیدی بزرگ و پرنقشونگار گشود. در باید حداقل سیزده سانتیمتر ضخامت میداشت و از چوب و فلز سنگین ساخته شده بود؛ وزنش حتماً به سه تن میرسید، گرچه میو آن را بدون زحمت و تنها با یک دست باز کرد.
آزمایشگاه ساکت بود و هوا خشک. روان این شرایط را حفظ میکرد، زیرا بسیاری از مواد اولیه که برای معجونها و آزمایشهای کیمیاگری استفاده میکرد، در محیط مرطوب فاسد میشدند.
روان یک عبارت قدیمی را به یاد آورد. «آزمایشگاه یک نجیبزاده، سرزمینی شگفتانگیز است که در آن، درمانهای معجزهآسا و زشتیهای شبهعلمی از ذهن نوابغی با درجات مختلفی از جنون و شکنجه متولد میشوند.»
این توصیف به خوبی در مورد این آزمایشگاه صدق میکرد. نور ماه از دو پنجره بزرگ و پرنقشونگار به داخل میریخت و بر تجهیزات مختلف کیمیاگری میتابید. آزمایشگاه بیشتر با بشرها و مخازن شفاف بزرگی پر شده بود که درونشان نمونههای مختلف ناشناخته در محلولهای مایع شناور بودند. قفسههای نصبشده بر دیوارها، ابزارآلات گوناگون این حرفه را در خود جای داده بودند.
این آزمایشگاه مایه افتخار و سرور روان بود و یکی از بزرگترین دستاوردهای او به شمار میرفت. او نقشه کشیده بود و پسانداز کرده بود و به آرامی مواد اولیه را از نقاط مختلف پادشاهی جمعآوری کرده بود تا در سفر کشف و روشنگری به او یاری رسانند.
او در همین لحظه به این کمک نیاز داشت. زمان اندکی داشت و تنها راه چارهاش اینجا پیدا میشد.
این فکر زمانی به ذهنش خطور کرد که به کاربردهای «گیرنده روح»، طول عمر رو به پایان خود، و این حقیقت پی برد که اگر بتواند به یک «افسانهای» (Legendary) تبدیل شود، زنده خواهد ماند.
روان دانش چندانی در مورد «مسیرهای سیطره» (Paths of Dominion) نداشت؛ این دانشی بود که به شدت محدود میشد. اما میدانست که گام بعدی تبدیل شدن به یک افسانهای در هر مسیری است که یک «سیطرهگر» (Dominator) تصمیم به پیمودن آن میگیرد.
اگر درست به خاطر میآورد، سیطرهگران افسانهای طول عمری حدود صد و پنجاه سال داشتند، که اگر میتوانست یکی از آنها شود، برای او کفایت میکرد.
نجات او همینجا بود و روان مضطرب بود. امیدوار بود حدسهایش درست از آب درآیند، در حالی که خود را آماده میکرد.
میو یک چراغ گازی دستی را روشن کرد و منتظر دستورات روان شد. روان لبهایش را تر کرد و گفت: «میخوام از اتاق حفاظت استفاده کنم، اما اول باید دستکشهای سنگین رونی رو از قفسه بالایی بردارم.» روان با حالتی تحقیرآمیز لبخندی به میو زد و به بدنش اشاره کرد: «ظاهراً اخیراً قد زیادی رو از دست دادم.»
میو دستکشها را پایین آورد. آنها قهوهای رنگ بودند با مدارهای فلزی مختلفی که روی پارچه حک شده بود. روان هر دو دستش را دراز کرد و میو کمک کرد تا دستکشها را بپوشد و مطمئن شد که کاملاً اندازه هستند. میو به او نگاه کرد: «استاد، شما هر چیزی رو که از دست دادید و حتی بیشتر از اون رو به دست خواهید آورد.» او به دستکشها اشاره کرد. «برای کار کردن با مواد عرفانی به کمک من نیاز دارید. اصرار دارم که در کنار شما باشم.»
روان دستکشها را امتحان کرد. اگرچه بزرگ بودند، اما دست و پاگیر نبودند و دستهای کوچکش کاملاً در داخل آنها جای گرفته بودند؛ داخل دستکشها خنک بود. «مشکلی نیست میو، برای کاری که الان میخوام بکنم به قدرت تو نیاز دارم!»
به نظر میرسید میو قبلاً این کار را انجام داده است، زیرا رفت و یک جفت ماسک گاز آورد. بعد از اینکه ماسک را روی صورت روان گذاشت، ماسک خودش را به صورت زد. «آمادهام، استاد.» صدایش مانند صدای هیس مارها به گوش میرسید.
روان گردنش را صدا داد. «اتاق حفاظت رو باز کن!»
میو به سمت اهرمی که به یک سیستم قرقره متصل بود، رفت و در وضعیتی که راحت بود قرار گرفت، خودش را محکم کرد و شروع به چرخاندن کرد. صدای برخورد فلزات در اتاق پیچید، در حالی که «اتاق حفاظت» از کف بیرون آمد.
این یک سکوی سنگی بود که چهار سنگ **مجیتایت** (Magitite) را که دقیقاً به شکل یک مربع برش خورده بودند، در خود جای داده بود. ابعاد مربع از هر طرف یک متر و بیست سانتیمتر بود، و روی مربع چهار شیء قرار داشت: یک شبدر نُهبرگ، یک قیچی، یک هاون و دسته هاون، و در نهایت یک گرگ بنفش با چشمان قرمز درخشان.
گرگ با بند یا دستبند مهار نشده بود، بلکه با نیرویی بیشکل که فشاری خردکننده بر گرگ وارد میکرد، زمینگیر شده بود. گرگ به پهلو دراز کشیده بود و چشم بازش به آرامی به سمت روان چرخید و مملو از بدخواهی بیپایان بود.
این گرگ یک **اهریمن** بود.
این بزرگترین گرگی بود که روان تا به حال دیده بود. با قد جدید او، اگر گرگ میایستاد، چشمانش همسطح روان میشد.
پوست بنفش چشمنوازش شبیه یک گل سمی بود. هدفش نه تنها جلب توجه، بلکه میخکوب کردن شما در جای خود بود تا شما را بکشد.
او به یاد آورد که گرگ سمی است و یک گاز کوچک، در صورت عدم درمان، منجر به نکروز سریع میشود. این گرگ اهریمنی مانند عنکبوت، ترجیح میداد طعمهای را بخورد که توسط سمش فلج شده باشد.
روان نگاه گرگ را نادیده گرفت و برای بررسی به سمت قیچی چرخید. قیچی تماماً نقرهای درخشان بود، از نوک تا دسته. به احتمال زیاد از فلز **میتریل** ساخته شده بود و نمادی به شکل یک پیچگوشتی روی تیغههای آن نوشته شده بود. روان به راحتی آن نماد را تفسیر کرد. معنای آن «شش» بود. روان بدون اینکه زحمت تعبیر معنای آن را به خود بدهد، آن را از دسته برداشت.
دستکشها شروع به انتشار دود سبز تند و زنندهای کردند که سمی بود و بوی گوشت فاسد میداد. «دستکشهای سنگین رونی» دو هدف داشتند: یکی به عنوان کلیدی برای دسترسی به سنگ **مجیتایت** بود. بدون دستکش، هر چیزی که روی سنگ قرار میگرفت، تحت یک فشار بیشکل قرار میگرفت که میتوانست از یک کشش جزئی تا فشار خردکننده استخوان متغیر باشد.
هدف دوم نیز به همان اندازه مهم بود: کمک به روان، یک انسان فانی، تا بتواند یک **سلاح الهی** را لمس کند، گرچه او از تبار نجیبزادگان بود.
قیچی البته یک سلاح الهی بود، اگرچه یک سلاح با رده پایین محسوب میشد. سلاحهای الهی تقسیمات زیادی بر اساس تواناییها و کاربردشان داشتند، اما او از آنها اطلاعی نداشت.
موجی از گرما در دستکشها جریان یافت، اما سرکوب شد. مدارهای تعبیهشده با درخششی آبی تابیدند و دستکشها دوباره خنک شدند. روان به سمت اهریمن برگشت و قیچی را باز کرد. آن را طوری تنظیم کرد که دهانه آن دور گردن گرگ قرار بگیرد.
اهریمن فک گرگمانندش را باز کرد و سعی کرد با صدایی خسخسکنان صحبت کند که شبیه کشیدن ناخن روی تخته بود. روان میدانست که اهریمن میتواند صحبت کند؛ وقتی آن را خریداری کردند، یک میخ از فکش عبور داده شده بود. به او گفته بودند که این اهریمن کوچک، بسیار حیلهگر است، و مشخص نبود که چرا با وجود هوش زیادش، از پیشرفت خودداری کرده است.
«ای فانی، چرا در پی نابودی جسم من هستی؟ من نه به تو و نه به هیچیک از بستگانت آسیبی رساندهام.»
میو با تمسخر به اهریمن پاسخ داد: «ای اهریمن، زندگی تو خریداری و معامله شده است. تو جان بیگناهان بیشماری را گرفتهای، و کشتن تو حتی به اندازه یک ذره کفه ترازوی بخشش را به نفع تو سنگین نخواهد کرد، حتی اگر هزار بار هم کشته شوی!»
گرگ اهریمنی صحبت کرد، در حالی که چشمانش هنوز به روان خیره بود: «با این حال، من به هیچیک از بستگان تو آسیب نرساندهام. کسبوکار من دور از سرزمینهای شما انجام شده است. آیا در مورد آزاد کردن من تجدیدنظر نمیکنی؟ میتوانم تا پایان زندگی فانیات به تو خدمت کنم.»
روان قیچی را به درستی در برابر گردن اهریمن قرار داد. از پیشنهاد اهریمن متعجب شد، زیرا نگاهش هنوز مملو از بدخواهی بود. حتی اگر رفتارش تغییر میکرد، اگر پیشنهادش را میپذیرفت، احمق بود. «پیشنهادت رد شد اهریمن. من بوی خون را از نفس تو حس میکنم و روحهایی را که در طول قرنها از هم دریدهای، دیدهام. تو از کشتن دیگران لذت بردهای، چرا وقتی تیغه اکنون روی گردن توست، با آن نجنگی؟» روان به اهریمن نگاه کرد. هنگام خرید، تصاویر و توصیفات زندهای از کشتاری که این اهریمن مرتکب شده بود، دیده بود. «تو آخرین ذره دردی را که میتوانستی قبل از کشتن قربانیانت جمع کردی. تو شایسته زندگی نیستی.»
اهریمن به روان خیره شد. اکنون خشم با بدخواهی در چشمانش رقابت میکرد. «هر کاری میخواهی بکن ای فانی.»