فصل ۵: اولین انسان و ۳ گو، بیداری امید
در آن لحظه، محیط اطراف او ساکت شد. نگاههای بیشماری بر او خیره بودند.
فانگ یوان با خود خندید که: «دارد هیجانانگیزتر میشود.» زیر نگاه انبوه جمعیت، از رودخانه عبور کرد و به ساحل مقابل رسید.
توانست لایهای از فشار را روی خود حس کند. این فشار از چشمهی معنوی عمیق در دریای گل ناشی میشد. چشمهی معنوی «چیِ اولیه» تولید میکرد – از آنجا که این چی در اینجا بسیار غنی بود، این فشار را ایجاد میکرد.
اما خیلی زود، از گلهای زیر پای فانگ یوان، نورهای کوچک به سمت بالا حرکت کردند. این نقطههای نوری تمام بدن او را در بر گرفتند و در نهایت وارد او شدند.
فانگ یوان در دل خود اندیشید: «اینها گویِ امید هستند.» فرد مسئول به آنها نگفته بود، اما او به وضوح میدانست. هر نقطهی نور یک گو است که به «گویِ امید» معروف است.
یکی از قدیمیترین افسانهها دربارهی گویِ امید صحبت میکند. در افسانه آمده است که وقتی جهان تازه شکل گرفته بود، سرزمینی از وحشیگری بود. در میان جانوران وحشی که روی زمین راه میرفتند، اولین انسان ظاهر شد. او به «رن زو» (جد انسان) معروف بود، گوشت خام میخورد و خون مینوشید، و زندگی دشواری داشت.
به ویژه گروهی از جانوران وحشی به نام «گرفتاریها» وجود داشتند. این جانوران وحشی طعم رن زو را دوست داشتند و مشتاق خوردن او بودند.
رن زو بدنی به محکمی سنگ کوهستان نداشت، نه دندانها و چنگالهای تیزی مانند جانوران وحشی. چگونه میتوانست با گرفتاریها بجنگد؟ منبع غذای او ناپایدار بود و مجبور بود تمام روز پنهان شود. او در پایینترین ردهی زنجیرهی غذایی طبیعت قرار داشت و به سختی میتوانست زنده بماند.
در این لحظه، ۳ گو نزد او آمدند و گفتند: «تا زمانی که زندگیات را به ما بدهی، ما کمکت خواهیم کرد تا از این سختی بگذری.» رن زو چارهای جز پذیرفتن این ۳ گو نداشت.
او ابتدا جوانیاش را به بزرگترین گو در میان آن سه داد. آن گو سپس به او قدرت بخشید.
با قدرت، زندگی رن زو شروع به تغییر کرد. او شروع به داشتن منبع غذایی پایدار کرد و توانست از خود محافظت کند. او شجاعانه و بیرحمانه جنگید و بسیاری از گرفتاریها را شکست داد. اما خیلی زود رنج کشید و سرانجام فهمید که قدرت همه چیز نیست. قدرت نیاز به التیام و پرورش دارد، نه اینکه آزادانه به خواست او صرف شود. ناگفته نماند که در مواجهه با کل گروه گرفتاریها، قدرت او به تنهایی بسیار کوچک بود.
رن زو با تلخی بر این درس تأمل کرد و تصمیم گرفت سالهای میانسالی اصلی خود را به زیباترین گو در میان آن سه بدهد. و بدین ترتیب، گوی دوم به او خرد بخشید.
با خرد، رن زو توانست فکر کردن و تأمل را بیاموزد. او شروع به انباشت تجربه کرد و فهمید که بسیاری از اوقات که از خرد استفاده میکرد، مؤثرتر از استفاده از قدرت بود. با تکیه بر خرد و قدرت بود که توانست همهی اهدافی را که قبلاً نمیتوانست، فتح کند و بسیاری از گرفتاریها را کشت. او گوشت گرفتاریها را خورد و خون گرفتاریها را نوشید، و با سرسختی زنده ماند.
اما چیزهای خوب دوام ندارند و رن زو پیر شد و پیر و پیرتر میشد. این به این دلیل بود که او جوانی و میانسالی خود را برای حفظ گویِ قدرت و خرد بخشیده بود. هنگامی که یک مرد پیر میشود، ماهیچههایش تحلیل میروند و مغزش کند میشود.
گویِ قدرت و خرد با درک این موضوع گفتند: «ای انسان، دیگر چه چیزی میتوانی به ما بدهی؟ تو چیز دیگری نداری که به ما ببخشی.» آنها او را ترک کردند.
بدون خرد و قدرت، رن زو بار دیگر توسط گرفتاریها محاصره شد. او پیر بود و نمیتوانست بدود، دندانهایش ریخته بود و حتی نمیتوانست میوهها و گیاهان وحشی را بجود.
همانطور که ضعیف بر زمین افتاد در حالی که گرفتاریها او را احاطه کرده بودند، قلبش پر از ناامیدی شد. در این هنگام بود که گوی سوم به او گفت: «ای انسان، مرا بردار. من کمکت میکنم تا از گرفتاری فرار کنی.»
رن زو با گریه پاسخ داد: «ای گو، من دیگر چیزی برایم نمانده است. ببین، گویِ قدرت و خرد مرا رها کردهاند. من فقط پیریام برایم مانده است! در حالی که به اندازهی جوانی و میانسالیام ارزش ندارد، اما اگر پیریام را به تو بدهم، زندگیام فوراً پایان مییابد. حتی با اینکه اکنون توسط گرفتاریها محاصره شدهام، اما فوراً نمیمیرم. آرزو دارم کمی بیشتر زندگی کنم، حتی اگر فقط یک ثانیهی دیگر باشد. پس باید بروی، من چیز دیگری برای بخشیدن به تو ندارم.»
اما گو گفت: «در میان این سه، من کمترین نیاز را دارم. ای انسان، اگر فقط قلب خود را به من بدهی، کافی خواهد بود.»
رن زو گفت: «پس قلبم را به تو میدهم. اما ای گو، در مقابل چه چیزی میتوانی به من بدهی؟ در این شرایط، حتی اگر گویِ قدرت و خرد به کنار من بازگردند، چیزی تغییر نخواهد کرد.»
در مقایسه با گویِ قدرت، این گو ضعیف به نظر میرسید و فقط یک توپ کوچک نور بود. در مقایسه با گویِ خرد، این یکی فقط میتوانست نور سفید کمرنگی ساطع کند و به هیچ وجه زیبا نبود.
اما وقتی رن زو قلبش را به آن داد، این گو ناگهان نور بیپایانی ساطع کرد. در این نور، گرفتاریها با وحشت فریاد زدند: «این گویِ امید است، عقبنشینی کنید! ما گرفتاریها بیش از همه از امید میترسیم!»
گرفتاریها به طور ناگهانی عقبنشینی کردند. رن زو لال شد، و از آن روز به بعد هر وقت با گرفتاری روبرو میشد، قلبش را به امید میداد.
در این لحظه، گویِ امید به جریانی از نور تبدیل شده و وارد بدن فانگ یوان شده بود. به دلیل فشار بیرونی، آنها به سرعت در شکم او جمع شدند و به طور خودجوش در یک گروه جمع شدند، ۳ اینچ زیر ناف او.
فانگ یوان ناگهان احساس کرد فشار کم شده است. او شروع به حرکت به جلو کرد. با هر قدمی که برمیداشت، یکی پس از دیگری گویِ امید از دریای گل به بیرون پرواز میکرد و وارد بدن او میشد و به کرهی نور میپیوست. کرهی نور درخشان و درخشانتر میشد، اما فرد مسئول در ساحل مقابل اخم کرد.
بسیاری از بزرگان که فانگ یوان را در تاریکی تماشا میکردند با دیدن این صحنه فکر کردند: «این تعداد گویِ امید کمتر از حد انتظار است.» رئیس قبیله نیز اخم کرد. این قطعاً نشانهی یک استعداد درجه A نبود!
فانگ یوان در برابر فشار مقاومت کرد و به جلو رفت. «زیر ۱۰ قدم به این معنی است که هیچ استعداد کشت و کاری وجود ندارد. ۱۰ تا ۲۰ قدم به معنی استعداد درجه D است. ۲۰ تا ۳۰ قدم استعداد درجه C، ۳۰ تا ۴۰ قدم استعداد درجه B است. و ۴۰ تا ۵۰ قدم به معنی استعداد درجه A خواهد بود. تا کنون، من ۲۳ قدم برداشتهام.»
۲۴، ۲۵، ۲۶... ۲۷.
فانگ یوان در دلش شمرد؛ وقتی قدم ۲۷ را برداشت، صدای مهیبی شنید و بین دو کلیهاش کرهی نور به حد نهایی خود رسید و ناگهان منفجر شد.
این فوران انرژی فقط در داخل بدن او اتفاق افتاد؛ افراد بیرون نمیتوانستند آن را ببینند. تنها فانگ یوان به تنهایی توانست در آن لحظه، یک واکنش لرزاننده را احساس کند. فوراً موهای ظریف روی بدنش سیخ شدند، منافذ پوستش محکم بسته شد، و ذهن او تا حد نهایی تنش کشیده شد.
بلافاصله پس از آن، ذهن او خالی شد، تمام بدنش نرم شد، گویی در ابری فرو رفته بود. قلبش آرام شد، موهای ظریفش صاف شد و منافذ پوستش دوباره باز شدند.
در مدت کوتاهی تمام بدنش عرق میکرد.
این فرآیند کامل طولانی به نظر میرسید، اما در واقع در مدت کوتاهی اتفاق افتاد. احساس به همان سرعتی که آمد، از بین رفت.
فانگ یوان برای لحظهی کوتاهی بهتزده بود، قبل از اینکه به حواس خود بازگردد. او مخفیانه توجه خود را به درون بدنش متمرکز کرد و متوجه شد که زیر ناف و بین دو کلیهاش، یک روزنه (aperture) از هیچ تشکیل شده است.
مراسم بیداری موفقیتآمیز بود!
این امید به جاودانگی بود!