فصل ۲- : خشم: مسیر (فصل هجو)
(یادداشت نویسنده: این فصل بهزودی به بخش فصلهای کمکی منتقل خواهد شد. فقط میخواستم کمی خودم را تخلیه کنم و دقیقاً همان احمقی باشم که برخی از کامنتگذاران از من میخواهند. من قدردان تمام بازخوردهای محبتآمیز طرفدارانم هستم و این فصل را صرفاً به عنوان هجو/طنز نوشتم. این متن وقفهای در انتشار ۲-۳ فصل دیگری که بعداً منتشر میکنم، ایجاد نخواهد کرد.)
*هشدار: این فصل ممکن است حاوی محتوای خشونتآمیز و بیپرده باشد. به شما هشدار داده شد.*
«وان» بیمهابا و بدون فکر، تکتک هیولاهای طبقه چهاردهم را سلاخی کرد، تا اینکه تازه متوجه شد لزومی ندارد کارها را اینقدر آهسته پیش ببرد. او شروع کرد به مثله کردنِ بدن خودش و از بریدگیهایی که در گوشتش ایجاد میکرد، لذت میبرد. آخر چرا باید صبر کند تا در مبارزه زخمی شود، وقتی میتواند هر وقت دلش خواست بدنش را تکوتیک کند؟ اصلاً مقاومت در برابر درد به چه دردی میخورد اگر قرار نباشد تا تهِ ماجرا از آن سوءاستفاده کند، هان؟
او گوشت تنش را حکاکی کرد و حتی اسم کسانی را که دوست داشت روی بازویش نوشت. این کار باعث میشد احساس نزدیکی بیشتری به آنها داشته باشد، و بهخصوص از آن حسِ مورمورِ لذتبخشی که با جاری شدن خون از بدنش در ذهنش پخش میشد، کیف میکرد. او به سرعت توانست بین فرمهای «لاکپشت» و «پرنده شنگرف» تغییر حالت دهد، اما چرا باید به همین راضی میشد؟
وان به ناقص کردن بدن خود ادامه داد تا زمانی که شعلههای آتش رو به خاموشی گذاشتند و جای خود را به درخششی لاجوردی دادند که زیر پوستش نبض میزد. خیلی خفن بود! پس باز هم ادامه داد و تماشا کرد که چطور فلسهای لاجوردی/طلایی شروع به پوشاندن بخشهایی از بدنش کردند. شاخهای کوچکی از سرش بیرون زد و موهایش به خاطر هالهای که بدنش تولید میکرد، در باد به رقص درآمدند. صاعقه از چشمانش ساطع میشد و نیروی سرکوبگرِ قدرتمندی از وجودش فوران کرد.
وان با مشاهده تغییراتش، متوجه شد که بسیار عضلانیتر شده و قدش هم بلندتر شده است. به جای آن بدنِ کوتولهی ۱۵۰ سانتیمتریِ ضعیفِ قبلی، حالا یک غولِ ۲۰۰ سانتیمتری با عضلاتی بود که هر دختری تنها با دیدنِ آن قامتِ مردانه، از شدت لذت غش میکرد.
وان به اطرافش نگاه کرد و فهمید که این سیاهچال صرفاً یک زندان است، حتی اگر برای او ساخته نشده باشد. مگر نمیتوانست فقط با استفاده از مهارت «زنجیرشکن» (Chainbreaker) کل این خرابشده را درهم بشکند؟ وان که تازه به حماقت خودش برای تلاش جهت قویتر شدنِ تدریجی پی برده بود، با تمام نیروی ارادهاش شروع به فعالسازی مهارت کرد. او متوجه شد که پارامترهایش با سرعتی نجومی در حال افزایشاند، چرا که آن اعداد هم صرفاً چیز دیگری برای محدود کردن بدنش بودند.
هالهای وحشتناک در سراسر سیاهچال پخش شد، طوری که اژدهای مهر و موم شده در اعماق، با ترس در چشمانش به بالا نگاه کرد. در سطح زمین، تمام افراد ضعیفتر در برابر عظمتِ خالصِ این هاله از هوش رفتند، در حالی که خدایان و الهههای مختلف مجبور شدند برای مقاومت در برابر اثر آن، تمامِ الوهیت خود را فرا بخوانند. تمام شخصیتهای غیرمرتبط با داستان ناگهان مردند و صداهایی در سر وان شروع به زنگ زدن کرد که خبر از کارمای منفیِ عظیمی میداد که داشت به دست میآورد.
وان پوزخندی به آن عدد زد و با ارادهاش آن را از سیستم حذف کرد. اصلاً کارما برای صاحبِ «مسیر» چه ارزشی داشت؟ به هر حال هیچ چیز نمیتوانست او را محدود کند. در این لحظه، تمام آمارهای او صفر شده و تبدیل به نماد بینهایت شده بودند. سطح او دیگر با عدد نشان داده نمیشد، بلکه فقط عبارت MAX را نمایش میداد.
وان قهقههای بلند سر داد و هر هجای خندهاش نیروی مخرب قدرتمندی با خود حمل میکرد. تکتک هیولاهای سیاهچال زیر این فشار منفجر شدند و او شروع کرد به کسب میلیونها امتیاز OP. او بلافاصله مأموریتش را تکمیل کرد و یک شمشیر «زانپاکتو» در حالت مهر و موم شده به دست آورد. وان به این ایده پوزخند زد و انرژیاش را درون تیغه جاری کرد.
از آنجا که زانپاکتو ویژگیهای روح او را به اشتراک میگذاشت، آن هم نمیتوانست محدود شود؛ پس وان بلافاصله «بانکای» خود را بیدار کرد که شمشیر را به یک تیغه ۷ متریِ سفیدِ یشمی تبدیل کرد. وان تیغه را بلند کرد و با قدرتی سهمگین فرود آورد. تمامِ برج بابل و سیاهچالِ زیرِ آن به دو نیم تقسیم شدند و شکافی به عرض بیش از ۲۰ متر ایجاد شد.
وان اجازه داد تا آزادانه به درون حفره سقوط کند، اما لحظهای بعد یادش آمد که جاذبه هم فقط یک محدودیت است، پس شروع به پرواز کرد. او به سرعت به تهِ برج رسید و یک الههی عجیب و غریب پوشیده در میاسمای سیاه را پودر کرد و سپس سرِ اژدهای سیاه غولپیکری را که جرأت کرده بود به او حمله کند، از تن جدا کرد. او سر اژدها را به عنوان مدرکِ پاکسازی در کولهپشتیاش (Inventory) گذاشت و از سیاهچال خارج شد.
وقتی بیرون آمد، هزاران نفر را دید که با وحشت دور برج حلقه زده بودند. تمام فامیلیاهای بزرگ و خدایانشان جمع شده بودند تا علت این تخریب گسترده را بررسی کنند و با دیدن پسر خداگونهای که در هوا معلق بود، مبهوت مانده بودند. وان نگاهی به جمعیت انداخت؛ تمام مردان ناگهان احساس حقارت کردند و رویشان را برگرداندند، در حالی که زنان با دیدنِ شکوه و جلال وان سرخ شدند.
زمانی که تغییر شکل داده بود، تمام لباسها و تجهیزاتی که بدنش را محدود کرده بودند نابود شده بودند، بنابراین او با تمام شکوهِ برهنهاش آنجا ایستاده بود تا تمام دنیا تماشایش کنند. در میان جمعیت، هفائستوس دیده میشد که هر دو چشمش باز بود و با شگفتی به اندام او خیره شده بود.
وان لبخندی زد و دستش را تکان داد و هفائستوس را به سمت خود کشید. او یک میلیارد OP خرج کرد تا مهارتی بخرد که به او اجازه میداد تنها با یک فکر، عتیقههایی در سطح الهی بسازد و سپس یک چکش طلای خالص ساخته شده از شعلههای متراکم خلق کرد و به او هدیه داد.
«حالا تو مال منی.»
پیش از آنکه هفائستوس بتواند پاسخی بدهد، وان او را عمیقاً بوسید و با تکان دست، لباسهایش را پودر کرد.
هفائستوس اصلاً مقاومت نکرد، چرا که جایگاه خود را به عنوان داراییِ وان درک کرده بود. او اجازه داد پسری که اینقدر به او علاقه پیدا کرده بود، بدنش را تصاحب کند، در حالی که تماشاچیان با دهان باز به این منظره خیره شده بودند. او با صدایی بلند و راضی ناله میکرد، چرا که داشت لذتی را تجربه میکرد که تنها زنانی که خود را تسلیم یک مرد قدرتمند کردهاند، میشناسند.
وان با تمام وجود با هفائستوس درآمیخت و احساس کرد لذت تمام بدنش را فرا گرفته است. او از [دستان نیروانا] که آن هم به رتبه SSS رسیده بود استفاده کرد تا بدن هفائستوس را بهسرعت درمان کند تا زیر فشارِ نیروی عظیم او آسیب نبیند. از میان جمعیت، زنان دیگری را میدید که با اشتیاق به او نگاه میکردند. وان به سرعت انرژی خود را درون هفائستوس تخلیه کرد و نیرویش را به آن ضمیمه کرد تا تضمین کند که او باردار خواهد شد. با اینکه الههها نمیتوانستند فرزندان مردان فانی را باردار شوند، وان محدود به چنین قوانینی نبود.
وان از آسمان فرود آمد، دستش را تکان داد و هفائستوس را در کولهپشتیاش ذخیره کرد. با اینکه سیستم اجازه نمیداد موجودات زنده در آن نگه داشته شوند، وان طبیعتاً قرار نبود به این محدودیت توجهی کند. قوانین دنیا در برابر قدرتِ محشر او چه ارزشی داشتند؟
با تکان دادن دست، تمام شخصیتهای معروفِ مانگا به سمت او کشیده شدند. برای آنهایی که هنوز به سن قانونی نرسیده بودند، وان زمان را تسریع کرد و بدنهایشان را به بلوغ کامل رساند. با اینکه برخی از آنها ابتدا مقاومت کردند، او توانست تنها با یک نوازش، لذتی بیپایان به آنها ببخشد و آنها بهسرعت زیر دستان او شروع به پیچ و تاب خوردن کردند.
از کنارهها، برخی از فامیلیاهایی که دختران به آنها تعلق داشتند سعی کردند جلوی او را بگیرند، اما وان فقط دستش را تکان داد و یک فضای ایزوله خلق کرد که حتی خدایان هم نمیتوانستند واردش شوند. او به کامجویی از زنان ادامه داد تا زمانی که همه آنها از شدت لذت توان ایستادن نداشتند. همه لبخندی شیفتهوار بر لب داشتند و حتی کسانی مثل «آیز» (Ais) در حالی که سعی میکردند انگشتان پای او را لیس بزنند، به پایش افتاده بودند. وان به خودش افتخار میکرد که توانسته چنین زنان باکیفیتی را بدون هیچ تلاشی رام کند.
با تکان دست، همه آنها را در کولهپشتیاش ذخیره کرد و سپس به برجی که دو نیم شده بود نگاه کرد. وان کف دستش را بالا برد و به وعدهاش برای سوزاندن برج عمل کرد؛ او گوی عظیمی ساخت که تمام سازه را در خود بلعید. همه در شهر شروع به تجزیه شدن کردند و وان کمی اخم کرد، اما بلافاصله دستش را تکان داد و همه آنها را در یک لحظه زنده کرد. هرچه باشد، او که هیولا نبود.
بعد از اینکه کارش تمام شد، وان به فضای خالی نگاه کرد تا اینکه ترکهایی در خودِ آسمان پدیدار شد. تکهها فرو ریختند و یک خلأ سیاه در واقعیت باز شد که وان بهراحتی از آن عبور کرد. «خواهر» (Sis) به او گفته بود که برای رفتن به دنیاهای دیگر باید بخشی از قدرتش را فدا کند، اما وان به چنین محدودیتهای بیاهمیتی اهمیت نمیداد. در عوض، او ابعاد را شکافت تا اینکه به سکوی سنگیای رسید که سفرش از آنجا آغاز شده بود.
وان دستش را تکان داد و هزاران شکاف بُعدی ایجاد کرد که به چندین جهان باز میشدند. او حتی مقداری از OP خود را خرج کرد تا انیمه/مانگا را از فروشگاه سیستم بخرد و همه را در مدت زمانی که طول میکشد یک الکترون به دور یک اتم بگردد، در مغزش دانلود کرد. سپس جوتسوی «کلون سایه» را از فروشگاه خرید و درجا در آن استاد شد.
پس از ساخت هزاران کلون، وان آنها را به دنیاهای مختلفی که به بُعد شخصی خود متصل کرده بود، فرستاد. برای تسریع فرآیند، وان یک میدان فضایی ایجاد کرد که در آن زمان هزاران برابر سریعتر میگذشت. او دختران را از کولهپشتیاش بیرون آورد و مبهوت اندامهای هوسانگیزشان شد. او دوباره شروع به کامجویی از آنها کرد و همزمان [پرومتئوس] خود را فعال کرد تا قدرت آنها را افزایش دهد.
او محدودیتهای مهارت را کاملاً نادیده گرفت و بلافاصله آن را به رتبه SSS رساند. در این مرحله، تمام دختران نیز از محدودیتهایشان فراتر رفته و عملاً به الهههایی جاودانه تبدیل شده بودند. وان بزم بیپایانی را با آنها آغاز کرد، در حالی که OP از هزاران دنیایی که توسط کلونهایش بازدید میشدند، سرازیر میشد. هر چند دقیقه، پس از اینکه یک کلون دنیایی را که به آن فرستاده شده بود کاملاً فتح میکرد، خاطراتش وارد بدن وان میشد.
بدون اینکه هیچ تلاشی از جانب خودش لازم باشد، وان توانست هزاران زندگی را همزمان تجربه کند. او با بیشمار دختر از تمام انیمه/مانگاهای مورد علاقهاش ازدواج کرد و صاحب صدها هزار فرزند شد. حتی دنیاهایی بودند که او در آنها خاندانهایی ایجاد کرد که نسلها تحت رهبری او دوام آوردند و او خدایان و پانتئونهای مختلف هر جهان را مطیع خود کرد.
وقتی کلونهایش خسته یا شکستخورده میشدند، ناپدید شده و خاطرات را به بدن اصلی وان آپلود میکردند. زنانی که پشت سر گذاشته میشدند ویران میشدند، اما از آنجا که کلونهای او قدرتشان را به شدت افزایش داده بودند، میتوانستند ابعاد را بشکافند و راه خود را به سمت بدن اصلی وان پیدا کنند.
وان با خندههایی دیوانهوار، برای اعصار طولانی به غرق شدن در لذتهای جسمانی ادامه داد تا اینکه بالاخره کمکم حوصلهاش سر رفت. حتی زمانی بود که او بدنی برای «خواهر» (سیستم) ساخت و صد سالِ تمام او را در آغوش گرفت. دیدن یک سازه انرژیِ مصنوعی که حالا با احساسات ناله میکرد، بسیار جالب بود.
وقتی شهوتش فروکش کرد، وان برای تمام زنانش که حالا تعدادشان به بیش از ۱۴۰ میلیون میرسید، یک کلون ساخت. او فضا را شکافت تا اینکه راهش را به یک فضای سفید ایزوله پیدا کرد، جایی که الهه «کلیشکا» اقامت داشت. او با دیدن کارهایی که وان کرده بود، با چهرهای وحشتزده به او نگاه کرد.
پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، وان دهان او را با بوسهای بست و بلافاصله بدن او را مجبور به پذیرش غریزه کرد. او مدت زیادی منتظر رسیدن به این نقطه بود و میخواست هر چیزی را که دریافت کرده بود به او برگرداند. آخر چطور میتوانست بهتر از این بابت دادنِ چیز راحتی مثل «مسیر»، از او تشکر کند؟
وان برای اعصار طولانی به عشقبازی با کلیشکا ادامه داد، طوری که نالههای لذت او خودِ آسمانها را میلرزاند. با اینکه او هنوز مقاومت میکرد، قادر نبود جلوی میل طبیعی بدنش برای تسلیم شدن در برابر وان را بگیرد. سرانجام، او دست از استدلال با پسری که تمام امیدهایش را به او بسته بود برداشت و نقش خود را به عنوان زنی که سرنوشتش خدمت به امیال اوست، پذیرفت.
وقتی بالاخره از کلیشکا راضی شد، وان یک کلون برای رسیدگی به نیازهای او باقی گذاشت و آخرین توقف خود را در سفرش انجام داد. از آنجا که دیگر محدود به زمان و مکان نبود، وان به نقطهای رفت که مادرش تازه او را به دنیا آورده بود. او زنی را دید که در آستانه مرگ بود و دستش را تکان داد تا او را جاودانه کند. او به نسخه کوچک و رنگپریده خودش نگاه کرد و به ضعف خودش پوزخند زد.
وان دستش را به سمت نسخه گذشته خود دراز کرد، در حالی که مادرش سعی میکرد از نوزاد تازه متولد شده محافظت کند. او پس از دیدن وانِ خداگونه که ناگهان در تخت بیمارستان ظاهر شده بود، سراسیمه شده بود. با اینکه محبت عجیبی نسبت به آن مرد حس میکرد، بیشتر نگران محافظت از نوزادش بود تا درک احساسات مبهمی که در درونش شکل میگرفت.
وان با لبخندی ملایم بر لب، دستش را تکان داد و تمام خاطرات مربوط به گذشته را به مادرش داد. مادر مکث کرد و در حالی که تمام اطلاعات را پردازش میکرد، با ناباوری به وان نگاه کرد: «وان...؟»
مادرش این کلمه را روی لبانش مزه مزه کرد و سپس لبخند درخشانی زد. پسر کوچکش بزرگ شده بود و بر تمام سختیها غلبه کرده بود، فقط برای اینکه او را خوشحال کند.
وان دستش را جلو برد و مادرش دیگر مقاومتی نکرد، در حالی که او تمام قدرتش را به بدن نوزادِ کوچک تزریق کرد. وقتی کارش تمام شد، فرم اصلی او ناپدید شد و نوزاد چشمان سبز دریاییاش را باز کرد که هوش و قدرتی بیپایان را نشان میداد. وان میتوانست ببیند که مادرش به او لبخند میزند، در حالی که پرستاران و پزشکان با وحشت به وقایعی که در جریان بود خیره شده بودند.
وان به خودش اجازه داد در آغوش مادرش به خواب برود، در حالی که تکه کوچکی از آگاهیاش را جدا کرد. او شروع به نابود کردن روح تمام کسانی کرد که نیت بدی نسبت به او و مادرش داشتند. زمانی که پاکسازیاش تمام شد، نزدیک به دو میلیارد نفر از جهان محو شده بودند. وان حتی هیچ خاطرهای از وجود آنها باقی نگذاشت و سرنوشت را طوری تغییر داد که بدن نوزادش را به عنوان خدای این دنیای جدید به رسمیت بشناسد. دنیایی که او برای خود خلق کرده بود تا بتواند در «مسیری» که خودش انتخاب کرده بود، قدم بردارد.
(یادداشت نویسنده: عناوین جایگزین: «این دیگه چه جفنگیاتی بود»، «واو، نوشتن شخصیت اصلی OP خیلی سخته، عجب داستانی، عجب شخصیتی!»)