My Vampire System

فصل 4 : مدرسه‌ی نظامی

فصل ۳: مدرسه‌ی نظامی

به دلیل جنگ میان انسان‌ها و نژاد دالکی، تمام افراد با رسیدن به سن ۱۶ سالگی موظف بودند به مدت دو سال به مدرسه‌ی نظامی بروند. هرچند انسان‌ها و دالکی‌ها در دوره‌ی صلح به سر می‌بردند، اما همه می‌دانستند که این آرامش ابدی نخواهد بود.

هر روز اخباری از تعرض یک نژاد به نژاد دیگر به گوش می‌رسید و این حس وجود داشت که جنگ هر لحظه ممکن است دوباره شعله‌ور شود.

کویین قبل از اینکه همراه با گروهبان گریف راه بیفتد، سریع به دستشویی رفت. به خاطر تمام آن آبی که نوشیده بود، حس می‌کرد مثانه‌اش هر لحظه ممکن است منفجر شود.

به محض اینکه کویین از اتاقش بیرون آمد و پا به دنیای بیرون گذاشت، اتفاق عجیبی افتاد. یک صفحه‌ی اعلان جدید ظاهر شد:

<بدن شما در معرض تابش مستقیم نور خورشید قرار گرفته است>
<شما تحت تأثیر نور خورشید هستید>
<تمام ویژگی‌های قدرتی شما در زیر نور خورشید نصف خواهد شد>

ناگهان بدن کویین به شدت سست شد. انگار همین الان ۵ کیلومتر دویده و برگشته بود؛ دست و پاهایش سنگین شده بودند و هیچ کاری هم از دستش برنمی‌آمد.

کویین وضعیتش را چک کرد و دید که واقعاً تمام آمارهایش نصف شده است، اما فقط آمارها نبودند؛ حتی سطح سلامتش (HP) هم پایین آمده بود.

<HP: ۵/۵>
<قدرت: ۵/۵>
<استقامت: ۵/۵>
<چابکی: ۵/۵>

کویین با خودش فکر کرد: «این دیگه چه نقطه ضعفیه!»

سپس اعلان جدیدی ظاهر شد:

<ماموریت روزانه جدید دریافت شد: به مدت ۸ ساعت از تابش مستقیم نور خورشید دوری کنید>
<پاداش: ۵ امتیاز تجربه>

با دیدن ماموریت روزانه‌ی جدید، حال و هوای کویین کمی عوض شد. برخلاف ماموریتِ آب خوردن، این کاری بود که می‌توانست به طور طبیعی و حتی موقع خواب انجام دهد. اگر سیستم مثل بازی‌ها عمل می‌کرد، یعنی کویین با رسیدن به ۱۰۰ امتیاز تجربه می‌توانست لول‌آپ کند و آمارهایش را بالا ببرد.

پس هرچه ماموریت روزانه‌ی بیشتری می‌گرفت، برایش بهتر بود.

گریف فریاد زد: «چرا این‌قدر لفتش می‌دی! اگه همین‌طوری به راه رفتنت ادامه بدی، این مدرسه زنده‌زنده قورتت می‌ده!»

سرانجام کویین به اتوبوس بزرگی رسید که درست بیرون خانه‌اش پارک شده بود. وقتی سوار شد، دید که اتوبوس از دانش‌آموزانی هم‌سن و سال خودش پر شده است.

هیچ‌کدام از آن‌ها را نمی‌شناخت، یعنی همه از مدرسه‌های متفاوتی آمده بودند. کویین به ردیف جلوی اتوبوس رفت و روی تنها صندلی خالیِ باقی‌مانده نشست.

<ویژگی‌های قدرتی به حالت عادی بازگشت>

به محض اینکه کویین وارد اتوبوس شد و از تابش مستقیم آفتاب در امان ماند، آمارهایش به حالت عادی برگشت و دوباره انرژی به بدنش تزریق شد.

«خب، حداقل به نظر می‌رسه فقط به "نور مستقیم" حساسه.»

دانش‌آموزان با هیجان با هم حرف می‌زدند، اما به محض اینکه گروهبان گریف سوار شد، سکوت همه جا را فرا گرفت.

«خیلی خب، وقتشه به سمت آکادمی نظامی حرکت کنیم.»

اتوبوس راه افتاد و دانش‌آموزان سرانجام سفرشان را آغاز کردند. در طول مسیر، اتوبوس غرق در سکوت بود. هر بار که دانش‌آموزی می‌خواست دهان باز کند، گریف بلافاصله نگاهی به او می‌انداخت و آن دانش‌آموز لال می‌شد.

گریف حتی لازم نبود کلمه‌ای حرف بزند؛ آن‌ها فقط با نگاه کردن به او می‌فهمیدند چه می‌خواهد.

حدود ۱۰ دقیقه از مسیر گذشته بود که کویین دوباره پیامی دریافت کرد:

<ماده‌ای در هوا شناسایی شد>
<شما احساس خواب‌آلودگی می‌کنید>
<مقاومت ۱+>

کویین این پیام را خیلی عجیب دید، اما وقتی به اطراف نگاه کرد، متوجه شد که تقریباً تمام دانش‌آموزان یا خوابیده‌اند یا در حال چرت زدن هستند. ناگهان پلک‌های خودش هم سنگین شد و سرش گیج رفت.

<مقاومت شما در برابر این ماده افزایش یافت>
<مقاومت ۱+>

سپس صدای قدم‌های سنگینی شنیده شد که به سمت او می‌آمد. وقتی سرش را بلند کرد، گروهبان گریف را دید که بالای سرش ایستاده است.

«انگار تعداد کمی از شما تونستید در برابر گاز خواب‌آور مقاومت کنید. پس مجبوریم کیسه بکشیم سرتون.»

ناگهان کیسه‌ای سیاه روی سر کویین کشیده شد و دیدش کاملاً کور شد. گاز کم‌کم نفوذ کرد و کویین بالاخره به خواب عمیقی فرو رفت.

لحظه‌ای بعد، کویین پاشیدن آب سردی را روی صورتش حس کرد. بلافاصله چشمانش را باز کرد و تنها چیزی که دید، چمن‌های سبز بود.

او و چندین دانش‌آموز دیگر سرهایشان را بلند کردند تا اطراف را برانداز کنند. در حال حاضر در مجموع ۲۰۰ دانش‌آموز در یک دشت باز ایستاده بودند، اما وقتی به اطراف نگاه کردند، خود را در مکانی دیدند که کاملاً برایشان غریبه بود.

«اینجا جاییه که دو سال آینده‌ی عمرتون رو در اون سپری خواهید کرد.»

دانش‌آموزان از چیزی که می‌دیدند مبهوت شده بودند. آن‌ها در شهری بودند که مشابهش را هرگز ندیده بودند. همه لباس نظامی به تن داشتند و در اطراف‌شان تکنولوژی‌ها و مهندسی‌هایی به چشم می‌خورد که فراتر از زمانِ آن‌ها بود. ربات‌های غول‌پیکر در حال جابه‌جایی جعبه‌ها و ساخت ماشین‌آلات بودند.

کشتی‌های پرنده و قطارهای معلق؛ این تکنولوژی‌ای بود که هنوز به دنیای بیرون ارائه نشده بود و فقط در انحصار ارتش قرار داشت.

بعد از اولین جنگ با نژاد دالکی، انسان‌ها موفق شده بودند در پیشرفت تکنولوژی جهش بزرگی داشته باشند. دلیلش این بود که آن‌ها توانسته بودند بعد از جنگ، تجهیزات دالکی‌ها را غنیمت بگیرند، اما خب، ارتش تصمیم گرفته بود بیشتر آن را برای خودش نگه دارد.

وقتی کویین بالاخره از خیره شدن به محیط دست کشید، متوجه شد چیزی دور مچ دستش بسته شده است. شبیه یک ساعت دیجیتال بود اما هیچ چیزی روی صفحه‌اش نمایش داده نمی‌شد.

گریف گفت: «اون چیزی که روی مچ دستتونه، حکمِ رگِ حیات شما رو داره. این دستگاه شما رو به عنوان دانش‌آموز این پایگاه نظامی شناسایی می‌کنه. با اون می‌تونید به بخش‌های خاصی دسترسی داشته باشید، پول غذا رو بدید و خیلی کارهای دیگه. این رگِ حیات شما در این آکادمیه. اما این تنها چیزی نیست که نشون می‌ده. وقتی ازش استفاده نمی‌کنید، این ساعت مچی یک عددِ تک‌رقمی رو نمایش می‌ده و اون عدد، "سطح قدرت" شماست.»

کویین به محض شنیدن این حرف، دندان‌هایش را روی هم فشار داد و مشتش را گره کرد. فکر می‌کرد با آمدن به مدرسه‌ی نظامی زندگی‌اش تغییر می‌کند، اما انگار قرار بود اینجا هم همه چیز مثل قبل باشد.

گریف با لبخندی بر لب گفت: «با این اوصاف، ما بلافاصله تستِ تعیین سطح رو برای همه‌ی شما شروع می‌کنیم. موفق باشید!»

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا