Dao of the Bizarre Immortal

فصل 7 : معبد زفیر

فصل هفتم: معبد زفیر

لی هوئووانگ روی تخت دراز کشیده بود و جلیقه‌ی مهار مخصوص بیمارستان را به تن داشت. او به کیسه‌ی سرمِ بالای سرش خیره شده بود و انگار منتظر چیزی بود. ناگهان درِ بخش با صدای جیرجیری باز شد و صدایی به گوش رسید: «هی، لیِ جوان، تو که داشتی به خوبی رو به بهبودی می‌رفتی؛ چی شد که یهو این‌طوری شد؟»

پزشک معالجش وارد شد و با چهره‌ای ناامید به او نگاه کرد. لی هوئووانگ که سرش غرق در پانسمان بود، با شنیدن این حرف با اضطراب توضیح داد: «دکتر، اونا اول به یانگ نانا حمله کردن! من مجبور شدم برای محافظت از اون از خودم دفاع کنم!»

دکتر با انگشتش عینکش را جابه‌جا کرد و گفت: «تو به این می‌گی دفاع؟ این بیشتر شبیه آدم‌کشی بود! لیو جیان‌یه هنوز در بخش مراقبت‌های ویژه بستریه. لگد تو نزدیک بود بکشدش. تو مدت زیادی اینجایی و می‌دونی بقیه چه وضعیتی دارن. واقعاً قبل از اینکه اون‌طوری حمله کنی، به وضعیت پیرمرد لیو فکر نکردی؟ من فکر می‌کردم تو بچه‌ی معقولی هستی.»

لی هوئووانگ با یادآوری چهره‌ی وحشت‌زده‌ی یانگ نانا، همچنان برافروخته باقی ماند: «خب که چی اگر بیماری روانی داره؟ مگه مریضی بهش اجازه میده هر غلطی دلش خواست بکنه؟ اگه قرار باشه بین آسیب دیدن نانا یا رفتن به زندان یکی رو انتخاب کنم، بدون معطلی دومی رو انتخاب می‌کنم.»

دکتر با شنیدن پاسخ تند لی هوئووانگ، زبانش بند آمد. در نهایت فقط آهی کشید و سرش را تکان داد: «بگذریم، مدیر بیمارستان خانواده‌های هر دو طرف رو احضار کرده. لازم نیست دیگه نگران این مسائل باشی.»

با شنیدن این حرف، لی هوئووانگ رویش را برگرداند و به سمت دیگر تخت مچاله شد؛ در حالی که پیش خود فکر می‌کرد آیا آن آویز یشمی ۴۰۰ هزار تایی برای جبران خسارت کافی خواهد بود یا خیر.

با این حال، او چندان هم نگران نبود. حالا که می‌دانست آن قرص‌ها واقعاً اثر دارند، ناگهان حس کرد انتخاب‌های جدیدی در زندگی‌اش پیدا شده است. دکتر که حس کرد روحیه بیمار جوانش ضعیف شده، سعی کرد او را دلداری دهد: «لیِ جوان، نگران نباش، به زندان نمی‌ری. بیمارستان می‌تونه برات گواهی صادر کنه. تو فقط روی بهبودی‌ت تمرکز کن، ما بقیه کارها رو ردیف می‌کنیم.»

لی هوئووانگ متوجه نگرانی در لحن او شد و پاسخ داد: «ممنونم دکتر.»

«نیازی به تشکر نیست؛ بالاخره من پزشک معالجتم. چون خیلی جوونی، وظیفه دارم بیشتر هوات رو داشته باشم.» لی هوئووانگ حس کرد دست دکتر روی شانه‌اش نشست.

«اما لی، راستش رو بهم بگو. چطور تونستی اون‌ها رو تا این حد مصدوم کنی؟ این کاری نیست که یه آدم عادی بتونه انجام بده. موقع درگیری در وضعیت نرمال بودی، یا داشتی یه توهمِ شدید ناشی از استرس رو از سر می‌گذروندی؟»

قلب لی هوئووانگ فرو ریخت و تمام توجهش به جیب لباسش جلب شد: «اون... کار خودم بود.»

«من متخصص روان‌شناسی هستم و در این زمینه تخصص دارم. قبل از اینکه دوباره جواب بدی خوب فکر کن و سعی نکن مریضی‌ت رو پنهان کنی. من مخصوصاً از اینکه بیمارام سعی کنن فریبم بدن متنفرم.»

اگرچه لحن دکتر دوستانه بود، اما لی هوئووانگ می‌توانست جو سنگین اتاق را حس کند. «باید چیکار کنم؟ نباید بذارم از وجود اون قرص‌ها باخبر بشه.»

درست زمانی که لی هوئووانگ با اضطراب به دنبال راهی برای فرار از سوال بود، محیط اطرافش شروع به محو شدن کرد و صدای دکتر آرام‌آرام مبهم شد. تنها چند ثانیه بعد، او متوجه شد که دوباره به درون توهم لغزیده و روی تخت سنگی در غار اختصاصی «شوان یانگ» دراز کشیده است.

او نشست، سرش را میان دستانش گرفت و با نگاهی به وسایل ساده‌ی اطرافش، لبخندی زد. «هه، هر اتفاقی هم که بیفته، این دنیا هم خودش یه راه فراره.» او این‌بار قصد نداشت به این زودی‌ها برگردد؛ مبادا دکتر همچنان آنجا منتظرش باشد.

از اتاقش بیرون آمد و دید که برخی از هم‌رزمانش در راهروهای غار در حال رفت و آمد هستند. ذهنش شروع به برنامه‌ریزی برای قدم‌های بعدی کرد. چون آن قرص‌ها اثرگذار بودند، می‌دانست که در آینده نباید بی‌گدار به آب بزند. باید جایگاهش را در این مکان به درستی مدیریت می‌کرد تا بیشترین سود را ببرد.

خوشبختانه جایگاه او از یک «ماده‌ی اولیه‌ی دارویی» در اتاق آماده‌سازی، به یکی از شاگردان رسمی آن پیرمرد کچل ارتقا یافته بود. این موضوع به او آزادی عمل بسیار بیشتری می‌داد. وقتی مرد ریشویی را دید که او هم ردای تائویستی به تن داشت، چشمان لی هوئووانگ برقی زد و بلافاصله به دنبالش دوید و فریاد زد: «ارشد، ارشد!»

تائویست ریشو برگشت و وقتی دید لی هوئووانگ صدایش می‌زند، با بی‌تفاوتی پاسخ داد: «شاگردِ کوچک، شوان یانگ، موضوع چیه؟»

لی هوئووانگ با تقلید از لحن آن‌ها گفت: «این حقیر به تازگی شاگرد استاد شده و می‌خواد از راهنمایی‌های ارشد بهره‌مند بشه. قدم بعدی من باید چی باشه؟»

«جسارت من رو ببخش که رک حرف می‌زنم، اما با اینکه مستقیماً توسط استاد پذیرفته شدی، رتبه‌ات از همه پایین‌تره. فعلاً فقط می‌تونی در "معبد زفیر" پادوئی کنی. فقط شاگردانِ حلقه‌ی داخلی این امتیاز رو دارن که آیین جاودانگی رو از استاد یاد بگیرن و تو هنوز صلاحیتش رو نداری. فعلاً دنبال من بیا و بیرون اتاقِ قرص منتظر بمون.»

لی هوئووانگ زیر لب زمزمه کرد: «آیین جاودانگی؟» او هرگز نشنیده بود که هیچ موجود جاودانه‌ای برای رسیدن به جاودانگی از انسان‌ها برای ساخت قرص استفاده کند. «یعنی استاد واقعاً می‌تونه جاودانه بشه؟»

تائویست ریشو با نگاهی سرشار از رضایت گفت: «البته. استاد حتی قدرت‌های ماوراءالطبیعه داره. تو فقط باید به خوبی بهش خدمت کنی.»

از صحبت با این ارشد که «شوان یین» نام داشت، لی هوئووانگ درک روشن‌تری از سلسله‌مراتب این معبد غارمانند پیدا کرد. پنج شاگرد رسمی، یک شاگردِ شخصی و تنها یک استادِ معبد وجود داشت که همان «دان یانگ‌زی» بود. به جز این‌ها، بقیه فقط نیروهای کمکی بودند؛ مثل آشپزها، مواد اولیه‌ی انسانی در اتاق آماده‌سازی یا دستیاران جوانی که کارهای متفرقه انجام می‌دادند. در مجموع حدود ۱۸۰ نفر آنجا بودند.

این اولین بار بود که لی هوئووانگ به درک جامعی از این آکادمی تائویستی می‌رسید. تعدادشان زیاد نبود، مخصوصاً بعد از اینکه گروه قبلی شاگردان کشته شده بودند. در حین صحبت، دوباره کوره‌ی قرص‌سازی در برابر لی هوئووانگ ظاهر شد و همراه با آن، حس خفقانِ همیشگی بازگشت. دود سفیدی به آرامی از کوره بیرون می‌آمد، انگار که داشتند چیزی را جلا می‌دادند.

این‌بار، دان یانگ‌زی به همراه شاگرد حلقه‌ی داخلی‌اش که چهره‌ای عبوس داشت، آنجا بود. بعد از مدتی انتظار به همراه شوان یین، وظیفه‌ی لی هوئووانگ مشخص شد. او همان وظیفه‌ی شوان یانگِ قبلی را بر عهده گرفت: آوردن مواد اولیه و نگه داشتن آمار دقیق انبارِ اتاق آماده‌سازی.

لی هوئووانگ به اتاق آماده‌سازی که غرق در پودرهای سفید بود، رسید. کارگرانی که آنجا بودند با نگاهی آمیخته به ترس و اضطراب به او خیره شدند. در ابتدا، همان دختر زال لب‌هایش را برچید و با اشتیاق چند قدم جلو آمد، اما در نهایت چیزی نگفت و به آرامی عقب‌نشینی کرد. جایگاه طرف مقابل از یک هم‌بندِ تحت ستم، به یک ستمگر تغییر کرده بود.

لی هوئووانگ به آن‌ها نگاه کرد و ذهنش به کار افتاد. ماهیت رابطه‌اش با آن‌ها تغییر کرده بود و شاید می‌توانست از این واقعیت برای کسب منافعی استفاده کند. او پرسید: «امم، شماها پولی همراهتون دارید؟»

این سوال همه را بهت‌زده کرد. لی هوئووانگ دوباره پرسید: «پول، نمی‌فهمید؟ نقره، طلا، یا حتی یشم هم باشه خوبه.»

راستش را بخواهید، لی هوئووانگ واقعاً به پول نیاز داشت. معلوم نبود چقدر باید به پیرمرد لیو خسارت بدهد و خانواده‌اش هم وضع مالی معمولی داشتند. اگر مبلغ خسارت سنگین بود، شاید مادرش مجبور می‌شد خانه را بفروشد. به همین دلیل، او به شدت تشنه‌ی پول بود.

«چون این پول‌ها اینجا به دردی نمی‌خوره، بهتره همه‌اش رو به عنوان حقِ حمایت به من بدید. از این به بعد من هواتون رو دارم.»

حرف‌های او خیلی رک و پوست‌کنده بود، پس همه منظور را فهمیدند و شروع به گشتن جیب‌هایشان کردند. آن‌ها التماس نکردند که لی هوئووانگ از آن‌ها محافظت کند، فقط امیدوار بودند بعد از دادن اموالشان، او آزارشان ندهد.

یک تکه نقره‌ی سیاه و شکسته به اندازه‌ی نصف شست، یک سنجاق سر مسی و حدود چهل سکه‌ی مسی گرد با سوراخ مربعی در وسط؛ این تمام غنیمت او بود. لی هوئووانگ با دیدن این چیزها آهی کشید؛ به نظر می‌رسید اشتباه حساب کرده بود. این بیچاره‌ها اصلاً پولی نداشتند. از قرار معلوم، حتی بیمه درمانی‌اش هم از کل این آشغال‌ها بیشتر می‌ارزید.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا