Endless Path: Infinite Cosmos

فصل 8 – اولین خون: خانه‌ی جدید

فصل ۸ - اولین خون: خانه‌ی جدید

(*و اما دلیل اینکه چرا شخصیت‌ها ممکن است هنوز در اوراریو نباشند، این است که شما در حال حاضر سه سال با شروع وقایع داستان فاصله دارید!*)

وان کلمات را بارها و بارها در ذهنش تکرار می‌کرد، ناتوان از درکِ افشاگری‌ای که آبجی به تازگی به او داده بود.
او فریاد زد: «آبجی، چرا سه سال؟ می‌فهمم تقصیر خودمه که زمان رو مشخص نکردم، ولی الان باید چی‌کار کنم؟ من هیچی درباره این دنیا نمی‌دونم، غیر از چیزایی که توی مانگا خوندم!»

(*آرام باش وان. "مسیر" تشخیص داد که قدرت فعلی تو برای ساکنان این دنیا کافی نیست. در وضعیت فعلی، یک اراذل و اوباش معمولی احتمالاً می‌تواند از تو سوءاستفاده کند و حتی تو را بکشد. در بهترین حالت، احتمالاً تبدیل به پادو یا باربرِ (Supporter) ماجراجویانِ بدنام می‌شدی. بدون اینکه قدرت خودت را افزایش داده باشی، پیوستن و بقا در یک فامیلیا دشوار خواهد بود. تو اکنون سه سال وقت داری تا قبل از شروع وقایع داستان تمرین کنی تا بتوانی در تصمیم‌گیری‌هایت تأثیرگذارتر باشی.*)

وان چندین نفس عمیق کشید و آنچه را که آبجی گفته بود نشخوار کرد. با نگاه به آمارش فهمید که اکثر پارامترهایش بسیار پایین‌تر از استانداردهای «رکوردها» هستند. کار زیادی نمی‌توانست در این باره بکند، چون در زندگی قبلی‌اش هرگز نتوانسته بود ورزش کند یا آزادانه حرکت کند. و از آنجایی که هیچ قدرتی از کلیشکا آرزو نکرده بود، باید برای قوی‌تر شدن به تلاش‌های خودش تکیه می‌کرد.

بعد از فکر کردن به آن، شروع به احساس قدردانی نسبت به «مسیر» کرد. به نظر می‌رسید با توجه به عدم درک فعلی او، بهترین انتخاب‌های ممکن را انجام می‌دهد. همچنین همدمی برایش فراهم کرده بود که وقتی احساس تنهایی می‌کند با او صحبت کند.

«می‌فهمم آبجی. حق با "مسیر" بود که این پنجره‌ی زمانی رو برای رشد بهم داد. حتی من هم دلم نمی‌خواد کسی رو توی فامیلیا خودم قبول کنم که قراره سربار بشه. حداقل تا وقتی که خیلی خیلی قوی‌تر بشم...»

او بار دیگر شروع به نگاه کردن به اطراف منطقه کرد. این اولین باری است که یک درخت واقعی را می‌بیند، چه برسد به اینکه در جنگل باشد. پس از سبک‌سنگین کردنِ گزینه‌ها، هنوز درباره بهترین اقدامِ ممکن مطمئن نبود.

«آبجی، به نظرت کجا باید برم؟ نقشه ندارم و تا حالا توی جنگل نبودم. گیاه‌های خوراکی رو نمی‌شناسم و حیات‌وحش این دنیا برام کاملاً بیگانه‌ست.»

(*"مسیر" یک عملکرد نقشه‌برداریِ پایه دارد که شامل قطب‌نماست. اگرچه تنها می‌تواند چیزهایی را که در خط دید شماست نقشه‌برداری کند، اما به شما اجازه می‌دهد نقشه‌ای را درون سیستمِ "مسیر" گردآوری کنید. پیشنهاد می‌کنم به سمت شمال بروید. توجه داشته باشید که وقتی برای اولین بار وارد دنیا شدید، "مسیر" توانست نقشه‌ای پایه از عوارض زمین در مجاورتِ ۵۰ کیلومتریِ شما تهیه کند. حدود ۲ کیلومتر به سمت شمال، باید بتوانید صخره‌هایی سنگی و آب پیدا کنید، که احتمالِ بالایی برای دسترسی به غار دارد و برای وضعیت فعلی شما بسیار مفید خواهد بود. می‌توانید با استفاده از فرمان "تغییر وضعیت نقشه" (Toggle Map) یا "تغییر وضعیت مینی‌مپ" (Toggle Minimap) به نقشه دسترسی پیدا کنید.*)

پس از توضیحات، وان هر دو فرمان را امتحان کرد. متوجه شد که «تغییر وضعیت نقشه» نمایِ دیدِ پرنده (از بالا) بسیار بزرگی از منطقه اطراف را نشان می‌دهد. او حتی می‌توانست بخش بزرگی از قسمت غربیِ اوراریو را ببیند، اگرچه ساختمان‌ها در حال حاضر علامت‌گذاری نشده بودند. در شمال، فاصله‌ای که چندان دور به نظر نمی‌رسید، توانست «صخره‌های سنگی» را که آبجی قبلاً اشاره کرده بود، تشخیص دهد. با توجه به اینکه بیشترِ منطقه اطراف را درختان انبوه پوشانده بودند، موافقت کرد که این بهترین انتخاب است.

او نقشه را با فرمانی ذهنی بست و سپس «تغییر وضعیت مینی‌مپ» را امتحان کرد. در گوشه‌ی دیدش، نقشه‌ای دایره‌ای و تا حدی شفاف دید که بسیار کوچک‌تر از قبلی بود. همچنین خط دیدِ او را به صورت مخروطی که از فلشِ مرکزِ نقشه ساطع می‌شد، نشان می‌داد. متوجه شد هر بار که می‌چرخد تا به اشیاء نگاه کند، آن‌ها بلافاصله در مینی‌مپ به‌روزرسانی می‌شوند و به او امکان می‌دهند حتی وقتی رویش را برمی‌گرداند، حضور آن‌ها را ببیند.

«این عملکردِ خیلی مفیدی می‌شه. تا وقتی این رو دارم، هر جایی که رفته باشم می‌تونم بدون گم شدن برگردم. ولی وقتی بالاخره وارد سیاه‌چال‌ها بشم، این قابلیت بیش از حد قوی (Overpowered) نیست؟»
با اینکه بدش نمی‌آمد از تمام ویژگی‌های فراهم شده توسط «مسیر» استفاده کند، وان احساسِ تقلب‌گونه‌ای را که در قلبش لانه کرده بود دوست نداشت.

(*لازم نیست نگران آن باشید وان. بسیاری از سیاه‌چال‌ها در این دنیا شبیه موجودات زنده هستند. آن‌ها قادرند طرح‌بندی (Layout) خود را تغییر دهند و ساختارشان را در طول زمان دگرگون کنند. اگرچه قطعاً در قابلیت‌های عمومی نقشه‌برداری برتری خواهید داشت، اما نه تا حدی که به شما اجازه دهد اختلاف فاحشی با دیگران پیدا کنید. هرچه باشد، هر کسی می‌تواند هم‌زمان با پیشروی در سیاه‌چال نقشه بکشد، فقط زمان بیشتری نسبت به عملکرد نقشه‌ی "مسیر" می‌گیرد.*)

وان با حرف‌های آبجی قانع شد. او همچنین فهمید که تمرکز روی نقشه می‌تواند حواسش را از اتفاقات اطراف پرت کند. با اینکه می‌توانست نقشه را با افکارش جابه‌جا کند، باز هم بخشی از دیدش را اشغال می‌کرد.

او شروع به حرکت به سمت شمال کرد. در مسیر، مطمئن شد که اطرافش را نگاه کند و سعی کند هر چیزی را که می‌بیند نقشه‌برداری کند. هر از گاهی از فرمان «تغییر وضعیت نقشه» استفاده می‌کرد تا نقشه بزرگ‌تر را ببیند. متوجه شد می‌تواند روی مناطقی که پیموده زوم کند و منطقه‌ی مورد نظر حالا تمام جزئیاتی را که با مینی‌مپ ثبت کرده بود، داشت.

اگرچه منطقه صخره‌های سنگی تنها ۲ کیلومتر فاصله داشت، وان متوجه شد که حرکت در جنگل از نظر فیزیکی بسیار سخت است. لباس‌هایش مدام به گیاهان و بوته‌های مختلف گیر می‌کرد و کم‌کم جوش‌ها و خراش‌هایی روی بازوها و صورتش پدیدار می‌شد. دو ساعتِ کامل طول کشید تا بالاخره به مقصدش برسد و متوجه شد که آسمان در حال تاریک شدن است. روی مینی‌مپ، دید که مخروطِ نشان‌دهنده‌ی خطِ دیدش شروع به کوچک شدن کرده و نقشه‌برداریِ اشیاء هم‌زمان با پیشروی در میان صخره‌ها دشوارتر شده است.

پس از نیم ساعت جستجوی دیگر، در حالی که خورشید به نزول خود ادامه می‌داد، وان بالاخره غار کوچکی نزدیک یک نهر پیدا کرد. همین‌طور که برای بررسی نزدیک می‌شد، صداهای عجیبی از بوته‌های سمت چپش شنید. حس کرد موهای پشت گردنش سیخ شدند و لرزشی سرد و تهوع‌آور از ستون فقراتش پایین رفت.

وان با چرخیدن به سمت منبع صدا، خشکش زد. در فاصله‌ی حدود ۱۰ متری، موجودی انسان‌نما، تکیده، کوچک و سبزپوست ایستاده بود. نیمه‌ی بالایی بدنش انگار با پوستی چرمی پوشیده شده بود، در حالی که نیمه‌ی پایینی کاملاً پوشیده از خزِ متراکم بود. قدش کمی کمتر از ۱ متر بود و فیزیک بدنی‌اش شبیه یک کودک خردسال. وان می‌توانست در چشمان قرمز و شرورش، درندگی‌ای را ببیند که او را تا مغز استخوان لرزاند.

هیولا، که وان آن را به عنوان یک گابلین شناخت، مستقیم در چشمانش نگاه کرد. انگار وحشتی را که ایجاد کرده بود درک می‌کرد، چون آرام‌آرام شروع به قدم برداشتن به سمت وان کرد و چاقوی دندانه‌دارِ کوتاهی را که به نظر می‌رسید از سنگ تراشیده شده، تکان می‌داد.

۱۰ متر... ۹ متر... ۸ متر... همان‌طور که گابلین به نزدیک شدن ادامه می‌داد، وان کاملاً بی‌حرکت ایستاده بود، ناتوان از جمع کردن هرگونه فکری برای جنگیدن یا فرار کردن. با اینکه تمام عمرش را در آزمایشگاه گذرانده بود و آزمایش‌های وحشتناکی رویش انجام شده بود، هرگز در موقعیت جنگی قرار نگرفته بود. اگرچه چشمانی که برخی محققان با آن نگاهش می‌کردند شبیه گابلینِ روبرویش بود، اما هیچ‌کدام به این اندازه وحشی نبودند. وان می‌دانست، این گابلین واقعاً می‌خواست او را بکشد.

۷ متر... ۶ متر... درست وقتی که به نیمه راه رسید، آبجی ناگهان در ذهنش فریاد زد:
(*وان، سلاح‌هایت را تجهیز کن! گابلین چابکیِ بالاتری نسبت به تو دارد، پس باید مقابله کنی! باید ابتکار عمل را به دست بگیری وگرنه خیلی دیر می‌شود!*)

وان با فریاد ناگهانیِ آبجی به خودش آمد. درست وقتی می‌خواست سلاح‌هایش را تجهیز کند، گابلین انگار تغییر او را حس کرد و بلافاصله به سمتش خیز برداشت و چاقوی کوچک را مستقیم به سمت گلویش نشانه رفت.

وان با تمام سرعت گردنش را به عقب چرخاند و دستانش را بالا برد تا از صورتش محافظت کند.

گابلین به خیزِ خود ادامه داد، چاقوی کوچک را مستقیم در بازوی چپ وان فرو کرد و سپس بیرون کشید، که به دلیل دندانه‌دار بودنِ تیغه، گوشتش را درید.

به خاطر ضربه ناگهانی، تعادل وان به هم خورد و دردی تیز از بازوی چپش هشدارهایی را در سرش به صدا درآورد.

(*وان، باید فوراً بلند شوی. اگر سلاح‌هایت را تجهیز نکنی نمی‌توانی مقابله کنی!*)

وان با دستپاچگی عقب رفت و سعی کرد جای پایش را محکم کند، در حالی که گابلین آماده‌ی خیزِ دیگری می‌شد. او پایین خم شد، این بار تنه وان را هدف گرفت و با شتابی مرگبار پرید.

وان با دیدن حرکات گابلین، حس خنکی‌ای در ذهنش احساس کرد که پخش شد و انگار اثرات دردِ بازوی چپش را کند کرد. او ذهنی تلاش کرد هر دو سلاحش را تجهیز کند، که باعث شد خنجر در دست راستش ظاهر شود اما دست چپش خالی ماند (احتمالاً به خاطر آسیب).

وان با استفاده از وضوح ذهنیِ ناشی از آن حس خنکی، وزن بدنش را جابه‌جا کرد و سعی کرد از بازوی چپِ ازکارافتاده‌اش برای جذب ضربه‌ی خیزِ پیش‌رو استفاده کند.

بار دیگر، چاقوی گابلین در گوشتِ از‌قبل له‌شده‌اش فرو رفت. گابلین پایش را بلند کرد تا سعی کند به تنه وان لگد بزند و از نیروی اهرمیِ ایجاد شده برای بیرون کشیدن چاقو از بازو استفاده کند.

وان از پنجره‌ی زمانیِ کوتاهِ قبل از بازیابیِ تعادلِ گابلین استفاده کرد و تمام وزن بدنش را روی موجودِ ریزاندام انداخت.

گابلین که از حرکتِ پسرک غافلگیر شده بود، سعی کرد عقب‌نشینی کند و فاصله‌ای بین خود و انسانِ روبرویش ایجاد نماید. لحظه‌ای که شروع به باز کردن فاصله کرد، از سمت چپِ دیدش سایه‌ی خنجری را دید که مستقیم به سمت شقیقه‌اش نشانه رفته بود. به دلیل شتابِ ناشی از خیزِ قبلی‌اش، گابلین نتوانست به موقع تغییر جهت دهد و تنها توانست درمانده تماشا کند که ضربه‌ی مرگبار نزدیک می‌شود.

وان پس از تکمیلِ ضربه‌اش، بی‌رمق روی گابلینِ حالا مرده افتاد.

لحظه‌ای که زمین را لمس کرد، توانست تپش دردناکی را از بازوی چپش احساس کند که حالا قادر به تکان دادنش نبود. می‌توانست جریان تهوع‌آورِ خونش را حس کند که از بدنش خارج می‌شد و هزاران بارِ مشابهی را که در زندگی قبلی‌اش این حس را تجربه کرده بود، به یادش می‌آورد. حس خنکی در ذهنش شروع به قوی‌تر شدن کرد و وان توانست متوجه شود که قلبش، که قبلاً به خاطر فوران آدرنالین به شدت می‌تپید، حالا شروع به کند شدن کرده است.

همان‌طور که روی زمین و بالای جسدِ اولین شکارش دراز کشیده بود، شروع به کشیدن نفس‌های عمیق و سنگین کرد. می‌دانست که گابلین‌ها از ضعیف‌ترین موجودات این دنیا هستند، و اگر در زدنِ ضربه به قیمت بازوی چپش شکست خورده بود، به احتمال زیاد می‌مرد و سفرش قبل از اینکه حتی شروع شود، به پایان می‌رسید. او شروع به زاری برای ناتوانی‌اش کرد، در حالی که میلی شدید برای قوی‌تر شدن در اعماقِ وجودش بیدار می‌شد.

وان با جمع کردن باقی‌مانده‌ی قدرت بدنش، ایستاد، در حالی که قوز کرده بود. او لنگ‌لنگان به سمت ورودی غار رفت، با این دعا که فضای داخلی ممکن است پناهگاهی امن برای شبِ پیش‌رو باشد. او ورودی را دنبال کرد و حدود ۲۰ متر پیش رفت تا اینکه غار ناگهان باز شد. وان سریع متوجه شد که قطر غار حدود ۸ متر است و دیوارها با کریستال‌های کوچکی پوشیده شده‌اند که نوری ضعیف ساطع می‌کنند و روشنایی ملایمی به فضای تاریک داخلی می‌بخشند. وان کنار روشن‌ترین کریستال کز کرد تا از نورش برای بررسی زخمش استفاده کند.

ناگهان، فرآیند فکری‌اش بار دیگر به توقفِ آنی کشیده شد. همان‌طور که به خونی که از زخم بازویش می‌چکید نگاه می‌کرد، وان نتوانست جلوی حسی عجیب را بگیرد؛ مثل پروانه‌هایی در شکمش که سعی داشتند راهی به بیرون باز کنند. خونی که از بازویش می‌چکید، زرشکیِ تیره بود... تضادی آشکار با خونِ طلاییِ رنگ‌بریده‌ای که در زندگی قبلی‌اش او را آزار می‌داد.

با بررسی زخم، می‌توانست از میان گوشتِ له‌شده، رگ‌های خونی و تاندون‌های پاره‌شده را ببیند، که توضیح می‌داد چرا قادر به تکان دادن دستش نیست.
«خوشبختانه چاقو کوچیک بود و استخونی رو نشکست...»

(*بله، اما باید سریع زخم را بشویی و فشار اعمال کنی. خنجرهای گابلین معمولاً آلوده هستند و زخمی که ایجاد می‌کنند، اگر درمان‌نشده رها شود، می‌تواند عفونت کند و حتی منجر به مرگ شود!*)

وان دستورالعمل‌های او را دنبال کرد و زخم را با استفاده از «تُنگ تجدیدپذیر» شستشو داد. همچنین مطمئن شد که خودش چندین قلپ آب بنوشد تا از بیهوش شدن و تب کردن به دلیل کم‌آبی جلوگیری کند. به عنوان کسی که تجربه زیادی در برخورد با خونریزی داشت، وان چندین مرحله مهم در درمان زخم‌ها را می‌دانست. فقط مسئله این بود که معمولاً دیگران به جراحات او رسیدگی می‌کردند، که باعث شده بود کمی از آن غافل شود.

پس از تمیز کردن و بستن زخم با نواری که از تونیکش بریده بود، وان منطقه‌ی نسبتاً صافی در غار پیدا کرد تا دراز بکشد. متوجه شد که کریستال‌های درون غار نه تنها نور تولید می‌کنند، بلکه مقدار بسیار ملایمی گرما نیز ساطع می‌کنند که فضای داخلی غار را گرم نگه می‌دارد.

همان‌طور که دراز کشیده بود و به سقف غار خیره شده بود، شروع به رویاپردازی کرد که هر یک از این کریستال‌ها، «رکوردهای» مختلف درون «مسیر» هستند. او تصور می‌کرد که در دنیاها سفر می‌کند، قوی‌تر می‌شود، دوستان و دشمنانی را ملاقات می‌کند، و سرانجام حتی مادرش را پیدا می‌کند...

همان‌طور که کم‌کم به سمت بیهوشی می‌رفت، یک فکر نهایی به ذهن وان خطور کرد که حس کرد باید بلند بگوید.
«من دارم می‌میرم... بِلِه (Blehh).»

(*خدا بیامرزدت (RIP)*)

- پایان -

(یادداشت نویسنده: شوخی کردم~ جمله‌ی بعدی نقل‌قول واقعی است.)

او در حالی که خواب بر او چیره می‌شد، درون غار زمزمه کرد: «من خونه‌م...»

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا