فصل هشتم: بازنویسی سناریو
درست زمانی که لی هوئووانگ آمادهی رفتن میشد، دید که آن دختر زال با خجالت یکی از کفشهایش را درآورد و سپس از دور مچِ پایِ ظریف و تقریباً شفافش، یک خلخال طلایی را که نخی قرمز به آن گره خورده بود، باز کرد.
چشمان لی هوئووانگ با تخمین وزن خلخال طلایی در دستش گرد شد. هرچند کمی سبک به نظر میرسید، اما باز هم از طلا بود و باید ارزش قابل توجهی میداشت.
او با رضایت، این اشیاء را در آستینهای گشاد ردای تائویستیاش چپاند. سپس رو به دختر زال کرد و با صدای بلند گفت: «خوب گوش کنید، از این به بعد او مسئول اتاق آمادهسازی است. همهی شما باید از دستورات او اطاعت کنید.»
با دیدن شاگردان که با تردید سر تکان میدادند، مواد آماده شده را برداشت و با عجله به سمت اتاق قرصسازی رفت. در میان راه، دزدکی به کمر دیگرانی که از کنارش میگذشتند نگاه میکرد، به امید اینکه آویز یشمی دیگری پیدا کند؛ اما متأسفانه ناامید شد.
وقتی لی هوئووانگ به اتاق کوره بازگشت، دید که کورهی عظیم و خفقانآورِ قرصسازی به آرامی در حال باز شدن است. در همان لحظه، دان یانگزی آستینهایش را تکانی داد و باعث شد چندین قرص آبیتیره به صورت ردیفهای منظم در مقابلش قرار بگیرند و سپس به درون کدو قلیانیِ خاکیرنگی که به کمرش آویزان بود، سرازیر شوند.
لی هوئووانگ با دیدن این صحنه، از حسادت در حال سوختن بود؛ اینها باید همان قدرتهای ماوراءالطبیعهای میبود که شوان یین دربارهشان گفته بود. او با خود فکر کرد که آیا راهی برای یاد گرفتن آنها وجود دارد؟ «اگر بتوانم این توانایی را به دنیای واقعی ببرم، آنوقت تمرکزِ صِرف روی پول، کوتهفکری محض است.»
او خم شد تا مواد را در جای خود بگذارد و آمادهی تماشا و گوش دادن شد. در حال حاضر اطلاعات زیادی نداشت، پس بهتر بود فقط نگاه کند و تا جایی که میتواند یاد بگیرد.
«شوان یانگ~»
«یه کار دیگه؟ به این زودی؟ یعنی من واقعاً الان فقط یه پادو هستم؟ نمیتونم همینطوری به دویدن ادامه بدم... باید راهی پیدا کنم تا اون کچل رو متقاعد کنم که قدرتهای جادوییاش رو به من یاد بده.»
لی هوئووانگ در پاسخ به فراخوانده شدن نامش، دستانش را گره کرد و در برابر دان یانگزی تعظیم کرد: «استاد، چه دستوری دارید؟»
«به اتاق آمادهسازی برو و آن مادهیِ راهنما به نام "بای لینگمیائو" را بیاور.»
قلب لی هوئووانگ فروریخت. دست راستش را به داخل آستین برد و خلخال طلایی با نخ قرمز را لمس کرد. به نظر میرسید «بای لینگمیائو» نام همان دختر زال باشد. دان یانگزی با دیدن اینکه شاگرد جدیدش واکنشی نشان نمیدهد، با لحنی پرسشگر گفت: «هان؟»
لی هوئووانگ دندانهایش را به هم فشرد. همین چند لحظه پیش به آنها قول داده بود که از آنها محافظت میکند، و حالا بلافاصله باید او را به مسلخ میبرد. این کار واقعاً از نظر اخلاقی غیرقابلدفاع بود.
«نشنیدی چه گفتم؟»
لی هوئووانگ با حس کردن لحن خصمانهی دان یانگزی، آهی از سر درماندگی کشید و چشمانش را بست. وقتی دوباره آنها را باز کرد، به اتاق تمیز بیمارستان برگشته بود و به تخت بسته شده بود.
«باید چیکار کنم؟» اگر قبلاً بود، بدون معطلی دستورات را اجرا میکرد. اما مشکل اینجا بود که احتمال واقعی بودن آن دنیا بسیار زیاد بود. اگر واقعاً دختر را پیش آن کچل میبرد، به احتمال زیاد منجر به مرگش میشد. این حقیقت به شدت روی وجدانش سنگینی میکرد.
بعد از اینکه پرستاران بازش کردند، لی هوئووانگ ناخنهایش را میجوید و در اتاق عقب و جلو میرفت. «چیکار کنم؟ چیکار کنم؟» قبل از اینکه ایدهای به ذهنش برسد، در باز شد و پزشک معالجش داخل آمد.
لبخند تلخی زد. از هر دو طرف گیر افتاده بود و راه فراری نداشت. دکتر با نگاهی کلافه به او اشاره کرد و گفت: «هی، بعد از اینکه ملاقاتیها رفتن، دو نفری با هم حرف میزنیم.»
«ملاقاتی؟»
قبل از اینکه لی هوئووانگ پاسخی بدهد، مادرش را دید که با چهرهای خسته و کیسهای میوه وارد اتاق شد. مادرش با عجله جلو آمد و با نگرانی او را برانداز کرد: «شنیدم توی بیمارستان دعوا کردی. سرت چطوره؟ چرا اینطوری با باند بستنش؟ درد داره؟»
«مامان، درد نداره. حالم خوبه، واقعاً. اونا بودن که دردسر درست کردن.» لی هوئووانگ فوراً به او اطمینان داد. بعد از مدتی دلداری دادن، بالاخره خیالش راحت شد که مادرش اشک نخواهد ریخت. در مواجهه با نزدیکترین عزیزش، حتی مشکلاتِ آن سوی دنیا هم باید عقبنشینی میکردند.
لی هوئووانگ با گزینشِ اخبار مثبت گزارش داد: «مامان نگران نباش، حالم خوبه. مریضیم خیلی بهتر شده و درس هام رو هم دنبال میکنم. به محض اینکه مرخص بشم میتونم کنکور بدم.»
«چیزی رو از من پنهان نکن. دکتر همه چیز رو به من گفته. بگو ببینم، اون روز دقیقاً چی شد؟ کی دعوا رو شروع کرد؟»
لی هوئووانگ با آرامترین لحنی که میتوانست ماجرا را برای مادرش توضیح داد، اما به نظر نمیرسید این حرفها از خشم مادرش بکاهد.
«کار تو کاملاً درست بوده، پس حرف از چه خسارتی میزنن! اونا بودن که اشتباه کردن. حتی اگه مریضی روانی دارن، وظیفهی بیمارستانه که مراقبشون باشه! خانوادهی ما هیچوقت به کسی زور نگفته، اما اجازه نمیدیم کسی به ما زور بگه! اگه میخوان شکایت کنن، بکنن؛ حقیقت توی دادگاه هم با ماست!» سان شیائوکین در حالی که با عصبانیت روی میز میکوبید، اینها را گفت.
لی هوئووانگ در حالی که به دکتر که آن طرف ایستاده بود و با خجالت بینیاش را لمس میکرد نگاه میکرد، سعی کرد مادرش را آرام کند: «مامان، مامان، انقدر جوش نزن. تو این همه راه اومدی دیدن من، بیا از وقتمون لذت ببریم.»
سان شیائوکین خشمش را فروخورد و خم شد تا میوهها را از کیف درآورد: «تو خودت رو درگیر این مسئله نکن. مامان حلش میکنه. بیا، اینا انگورهای مورد علاقهته. بیشتر بخور، خیلی لاغر شدی. غذای بیمارستان اصلاً خوب نیست، نه؟»
«نه، بد نیست.» لی هوئووانگ کنارش نشست و شروع به خوردن کرد. از شنیدن غرغرهای مادرش در حالی که انگورهای شیرین را میخورد، احساس آرامش میکرد. او این حس را دوست داشت؛ از زمان بستری شدن در بیمارستان، مدتها بود چنین گرمای خانوادگیای را تجربه نکرده بود.
همانطور که به مادرش نگاه میکرد، لی هوئووانگ وسوسه شد تا تمام اتفاقاتی را که برایش افتاده بود بازگو کند. اما درست وقتی کلمات به نوک زبانش رسیدند، آنها را بلعید. «نه، اون با یانگ نانا فرق میکنه. اگه حرفی بزنم، فقط فکر میکنه مریضیم بدتر شده. نمیتونم بذارم بیشتر از این نگران بشه. فقط وقتی همه چیز پایدار شد بهش میگم.»
در حالی که مادر و پسر با خوشحالی گپ میزدند، تلفن پزشک معالج زنگ خورد. بعد از کمی گوش دادن، گفت: «خانم سان، خانوادهی آقای لیو هم رسیدن. بیایید بریم یه نگاهی بیندازیم.»
«پسرم، همینجا بمون و استراحت کن. بیشتر هم بخور، وقتی تموم شد باز هم برات میگیرم.» سان شیائوکین با خوشرویی این را به لی هوئووانگ گفت، سپس سینهاش را سپر کرد و به سمت در رفت. شبیه خروسی بود که آمادهی نبرد است.
لی هوئووانگ بدون اینکه دلیلش را بداند، با دیدن قامت مادرش که از اتاق خارج میشد، حس عمیقی از آرامش پیدا کرد. به خاطر ارادهی قوی مادرش، تا وقتی کنار او بود احساس امنیت میکرد. مادرش مثل یک چتر بزرگ بالای سرش بود که او را از باد و بارانِ متلاطم محافظت میکرد. تمام نگرانیهای قبلیاش در یک لحظه ناپدید شدند.
«هه هه، لابی بیمارستان قطعاً تا چند لحظه دیگه خیلی شلوغ میشه.» لی هوئووانگ انگور زرد-سبز دیگری برداشت و گازی به آن زد که باعث شد آبِ خنکش در دهانش سرازیر شود.
در آن لحظه، بدن لی هوئووانگ به شدت لرزید و محیط اطرافش دوباره شروع به تغییر کرد. «ای وای، ملاقات مامان نزدیک بود باعث بشه یادم بره چطور باید اون کچل رو فریب بدم. حالا چیکار کنم؟»
وقتی محیط ثابت شد، لی هوئووانگ دید که در اتاق آمادهسازی ایستاده است. دان یانگزی هم همان نزدیکی ایستاده بود و کاملاً ناراضی به نظر میرسید. در همین حال، بقیه شاگردان در دایرهای جمع شده بودند و سرهایشان را پایین انداخته بودند.
دان یانگزی دستِ چرکش را برگرداند تا شیء سیاه و چسبناکی را نشان دهد که در کف دستش میلولید. هر حرکت آن شیء با صدایی همراه بود، انگار غوکی سعی داشت کرهی چشمش را بلیسد.
«اِ؟ مگه قرار نبود از بای لینگمیائو برای قرصسازی استفاده کنه؟ سناریو عوض شد؟» لی هوئووانگ لحظهای تردید کرد و سپس پرسید: «استاد، اون چیه؟»
«هوم، چیز خوبیه. تایسوی... تایسویِ سیاه.»