فصل ۹ - آغاز تمرینات
وان چندین ساعت بعد، با رخوتی شدید که در بدنش لانه کرده بود، بیدار شد. حسی شبیه به زمانهایی که خیلی کوچک بود و پزشکان کمی بیش از حد جاهطلبانه عمل کرده و خون زیادی از بدنش کشیده بودند.
«چقدر خوابیدم آبجی؟»
(*۱۴ ساعت گذشته است وان. در حال حاضر ساعت ۸:۲۱ صبح است.*)
وان آهی کشید و سعی کرد بلند شود: «۱۴ ساعت...»
چند بار تلاش کرد تا بالاخره توانست خود را سرپا کند، هرچند با دشواری بسیار. دستش را روی دیوار غار گذاشت و شروع به حرکت به سمت خروجی کرد.
*قار و قور شکمی که در تمام زندگیِ فعلیاش حتی یک لقمه غذا نخورده*
وان دستش را از دیوار برداشت و بدنش را به سطح سرد آن تکیه داد. با دست سالمش شکمش را ماساژ داد تا شاید دردهای گرسنگی را آرام کند.
«آبجی، به نظرت برای غذا باید چیکار کنم؟ با دستِ زخمیم فکر نکنم بتونم راحت شکار کنم. برای بازیابیِ قدرتم به غذا نیاز دارم، وگرنه دستم هم به این راحتیا خوب نمیشه.»
با اشاره به دستش، وان نگاه دقیقتری به آن انداخت. متوجه شد که خونریزی آنقدرها که انتظار داشت گسترش نیافته است. شاید خاصیت ضدآبِ تونیک توانسته بود جریان خون را مهار کند.
(*پیشنهاد میکنم گیاهان و توتهای مختلفی بچینید. یک لحظه... من مناطقی را که قبلاً از آنها عبور کردهاید روی نقشهتان علامتگذاری کردم. با اینکه در حال حاضر نمیتوانم بگویم کدامیک خوراکی هستند، "مسیر" قادر است خواص آیتمهایی را که درونش قرار میگیرند، تحلیل و شناسایی کند. ممکن است برای آیتمهای با کیفیت بالاتر یا آیتمهایی که دارای جادو هستند زمان ببرد، اما باید بتواند به راحتی تشخیص دهد که چیزی خوراکی است یا خیر.*)
وان آهی کشید، این بار با کمی تسکین در صدایش.
«این عالیه آبجی. منطقیه که "مسیر" بتونه کمبود مهارتهای بقا و اطلاعات من رو جبران کنه. با اینکه قابلیتِ تحلیل آیتمها توسط کولهپشتی خیلی باورنکردنی به نظر میرسه، اما این واقعیت که توضیحاتِ تجهیزاتم رو نشون میداد باید نشانهای از این قابلیت میبود.»
او راهش را به بیرون غار باز کرد و به منطقهای نگاه کرد که قبلاً در آن گابلین را کشته بود. جسد انگار یکشبه ناپدید شده بود و تنها مدرکِ نبرد مرگبارش، چاقوی کوچک، کریستالی کدر که نوری ضعیف ساطع میکرد، و خونش بود که روی زمین خشک شده بود.
وان جلو رفت، باز هم مجذوبِ حضورِ خون خودش شد. دقت کرد که به خاکستر تبدیل نشده، با اینکه مدت زیادی بیرون از بدنش بوده و ذخیره نشده است. مهمتر از همه این بود که خون، مثل لکههای روی بانداژِ دستسازش، قرمزِ زرشکیِ عمیق بود.
پس از فکر کردن به بهترین روش برای پرسیدن، گفت: «آبجی، وقتی بدنم بازسازی شد، خونم هم تغییر کرد؟»
(*این کاملاً درست نیست وان. اگرچه نمیتوانم وارد جزئیات دقیقِ آنچه رخ داد شوم، اما خون شما همچنان دارای ویژگیهای مشابهی با آنچه در زندگی قبلی داشتید است. تفاوت اصلی، وجود انرژی "منبع" (Source) در این دنیاست، در حالی که دنیای قبلی شما هیچ چیز قابل مقایسهای نداشت. در نهایت، خون شما به غبار تبدیل خواهد شد، اما این فرآیند بسیار طولانیتر خواهد بود زیرا انرژی "منبع" سرزندگیِ آن را برای مدت طولانیتری حفظ میکند.*)
وان کمی از پاسخ او ناامید شد. امیدوار بود تغییرات بدنش او را نرمال کرده باشد...
آبجی که متوجه حال او شده بود، گفت:
(*وان، منحصر به فرد بودنِ خون شما چیزی نیست که بابتش شرمنده باشید. تقصیر کسانی است که سعی کردند برای راحتی خودشان از شما استفاده کنند و باعث شدند این حس را داشته باشید. به یاد داشته باش، خون تو چیزی است که فقط به این دلیل وجود دارد که مادرت حاضر بود تو را به دنیا بیاورد، حتی با دانستن اینکه احتمالاً به قیمت جانش تمام میشود. تو باید خونت را تجسم عشق او به خودت ببینی و از آن و تمام مزایایش برای کمک به رشد خودت استفاده کنی.*)
وان که جا خورده بود، سرش را بلند کرد و به آسمان نگریست. مشتهایش را گره کرد و در دل به ضعفِ خودش لعنت فرستاد، با اینکه قسم خورده بود قوی شود.
«حق با توئه آبجی. اونا از خونِ من برای هر کاری که میخواستن استفاده کردن، اما حالا من فرصت دارم هر طور که صلاح میدونم ازش استفاده کنم! من حماقتشون رو بهشون نشون میدم؛ با آزادانه زندگی کردن و نجات دادنِ آدمای بیشتر از تعدادی که بیرحمیِ اونا اجازه داد!»
*صدای قار و قورِ شکم در سطحِ ابرتهاجمیِ اُمگا*
وان با صورت سرخ شده، شروع به حرکت در جنگل کرد تا مناطقِ علامتگذاری شده روی نقشهاش را بررسی کند. پس از جمعآوری چندین نوع مختلف گیاه، آجیل و توت، سیستم موفق شد آنهایی را که خوراکی بودند شناسایی کند.
از آنجا که روشی برای روشن کردن آتش نداشت، مجبور شد از سنگ برای شکستن پوست آجیلها استفاده کند تا قابل هضم شوند. معلوم شد که غذا خوردن با یک دست بسیار دشوار است، اما شگفتآور است که وقتی در حالِ مرگ از گرسنگی هستید چه کارهایی میتوانید انجام دهید.
وان تا ساعت ۵ عصر را صرفاً به جمعآوری هر چیز جالب یا ناشناختهای که میتوانست پیدا کند گذراند. او حتی انواع مختلف سنگ و کانی را جمع کرد به امید اینکه سیستم بتواند به مرور زمان آنها را تحلیل کند. پیشرفت او هر از گاهی متوقف میشد، چرا که قبل از حرکت تلاشِ مضاعفی میکرد تا اطرافش را بررسی کند. میدانست که اگر در این زمان مورد حمله هیولایی قرار گیرد، احتمالاً آخرین نبرد قبل از مرگش خواهد بود.
سرانجام، قبل از غروب خورشید راهش را به غار بازگرداند و نگاهی به برداشتِ روزانه انداخت.
«نمایش کولهپشتی»
سنگ سایز کوچک x۳، سنگ سایز متوسط x۱، بلوط (۳ کیلوگرم)، سیب x۴۹، توتفرنگی وحشی x۱۰۳، تمشک تای x۹۸، کانی ناشناخته x۱، کانی ناشناخته x۱، و غیره...
او شکرگزار بود که کولهپشتی اجازه میداد آیتمهای مشابه در یک جایگاه ذخیره شوند. تنها زمانی که شیء دارای ویژگیهای منحصر به فردی بود، آنها را جدا میکرد، مثل موردِ «کانیهای ناشناخته». همچنین توسط آبجی مطلع شد که آیتمهای درون کولهپشتی فاسد نمیشوند، که انگیزه اصلی او برای جمعآوریِ این همه چیزِ مختلف بود.
او همچنین توانست پس از تمیز کردن و تعویض پانسمان، یک آویز دست (Sling) برای بازویش درست کند. در کمال تعجب، وقتی پانسمان را برداشت توانست به وضوح ببیند که زخم شروع به ترمیم کرده است. همچنین حس سوزنسوزن شدن خفیفی در مچ دستش جریان داشت و وقتی تلاش کرد، توانست انگشتانش را کمی تکان دهد. پس از پرسوجو از آبجی، فهمید که این به خاطر اثرات ثانویه خونش در ترکیب با مهارت «موهبت ایگدراسیل» است. با اینکه هیچ مهارتِ درمانی یاد نگرفته بود، این مهارت توانسته بود اثرات خونش را تقویت کند و روند طبیعیِ بهبودش را تسریع نماید. پس از اسکنِ بدنش، آبجی حتی به او اطلاع داد که خونش به طور کامل مانع از بروز هرگونه عفونت شده است، چیزی که باید از تجربیات قبلیاش میدانست. به نظر میرسید آبجی آن زمان که اصرار داشت به زخم رسیدگی کنم کمی دستپاچه شده بود، و این فکر کمی خوشحالش کرد.
پس از ۱۰ روز، وان شگفتزده شد که فهمید دست چپش کاملاً بهبود یافته است. حالا فقط یک بافت اسکارِ روشن به عنوان تنها مدرکِ وجودِ زخم باقی مانده بود و حتی آن هم شروع به محو شدن کرده بود.
وان پس از اطمینان از اینکه مقدار کافی غذا در طول این ۱۰ روز ذخیره کرده، شروع به بررسی روشهای قویتر شدن کرد.
«آبجی، راهی هست که بتونم بدون جنگیدن با هیولاها آمارم رو بهتر کنم؟ نمیخوام مجبور باشم تیکههای بدنم رو قربانی کنم تا فقط بتونم یه گابلین بکشم.»
(*پیشنهاد میکنم کریستالی را که از گابلین به دست آوردید، و همچنین سنگهای آهن و مسی را که پیدا کردید، به "امتیازات منبع" (Origin Points) تبدیل کنید.*)
قبل از اینکه بتواند بپرسد، آبجی ادامه داد:
(*"امتیازات منبع"، یا به اختصار OP، ارزی است که میتوان از آن برای مبادله آیتمها با استفاده از عملکرد "فروشگاه" سیستم استفاده کرد. لطفاً توجه داشته باشید که تمام آیتمها قابل تبدیل به امتیاز نیستند، و تبدیل آیتمهایی که متعلق به شما نیستند زمان زیادی میبرد و منجر به انباشت کارمای منفی خواهد شد.*)
وان به نشانه پاسخ سر تکان داد.
«به هر حال نمیخوام برای قوی شدن به دزدی از بقیه تکیه کنم. آدمایی که از بقیه سوءاستفاده میکنن همون تیپ آدمایی هستن که بیشترین نفرت رو ازشون دارم، پس میخوام از تبدیل شدن به همچین آدمی دوری کنم.»
«نمایش فروشگاه»
شبیه به زمانی که از عملکرد «نمایش رکوردها» استفاده کرده بود، لیستی بهظاهر بیپایان از آیتمها و قیمتشان در ذهنش ظاهر شد. وان بدون معطلی فرمانی ذهنی صادر کرد تا فقط آیتمهای مناسب برای سطح روحش نمایش داده شوند.
او در گوشه بالا سمت چپ صفحه مقداری به نام OP را دید که در حال حاضر با عددِ مقتدرِ ۰ نمایش داده شده بود. پس از کمی زیر و رو کردنِ کولهپشتیاش، تنها آیتمهایی که قابل تبدیل از طریق فروشگاه بودند، همان کریستال و سنگهای معدنی بودند که آبجی قبلاً اشاره کرده بود. پس از پرسیدن، وان فهمید که فروشگاه از انرژی «منبع» موجود در اشیاء برای خلق امتیازات منبع استفاده میکند. پس از استفاده از فرمانی ذهنی برای مبادله، آیتمها به غباری چنان ریز تبدیل شدند که انگار در هوا ناپدید گشتند.
کریستال در مجموع با ۱۷ امتیاز مبادله شد، در حالی که هر دو سنگ معدنی به قیمت ۵ OP به ازای هر کیلوگرم فروخته شدند. از آنجا که در طول ده روز گذشته مقدار قابلتوجهی جمع کرده بود، پس از پایان مبادله توانست در مجموع ۴۷ امتیاز داشته باشد.
پس از تنظیم فیلتر برای آیتمهایی که میتوانند قدرتش را افزایش دهند و کمتر از ۵۰ امتیاز قیمت دارند، وان با دلخوری دید که لیست هنوز بسیار طولانی است.
«آبجی، با امتیازاتم چی بگیرم؟ یه چیزی لازم دارم که بتونه کمکم کنه تو مدت کوتاهی قویتر بشم تا خطرِ مرگم رو حین زندگی تو این منطقه از بین ببره.»
(*بسیاری از آیتمهای لیست فعلی فقط میتوانند آمار شما را برای مدت کوتاهی افزایش دهند. برخی از قویترها حتی عوارض جانبی دارند که ممکن است به بنیان شما آسیب بزند و قویتر شدن در آینده را دشوارتر کند. پیشنهاد میکنم ۳۰ OP را با سه شیشه "مایع بدنسازی" (Body-tempering liquid) مبادله کنید. همچنین باید ۱۵ OP را با یک "دفترچه راهنمای تکنیکهای نبرد نزدیکِ مقدماتی" مبادله کنید. دو امتیاز باقیمانده را میتوانید فعلاً نگه دارید، یا میتوانید با "زیرانداز کتانی ساده" و "سنگ آتشزنه ترکخورده" مبادله کنید تا زندگی در غار راحتتر شود.*)
«باشه آبجی، من به قضاوتت اعتماد دارم. لطفاً تمام آیتمهای پیشنهادی، شامل زیرانداز و سنگ آتشزنه رو بخر.»
(*تایید شد... خرید تکمیل گردید. آیتمها به طور خودکار به کولهپشتی شما اضافه شدند وان.*)
وان به کولهپشتیاش نگاه کرد و توضیحات هر آیتم را خواند، چرا که قبل از خرید قادر به دیدن هیچ اطلاعاتی نبود. این همچنین دلیلِ بیاطلاعی او از اثرات موقت و حتی منفی برخی آیتمها بود.
مایع بدنسازی
رتبه: (D)
کاربرد: قابل ترکیب در آب حمام. غوطهور شدن در آب پس از تمرینات سنگین، سرعت ریکاوری را تسریع کرده و تقویت استخوانها و عضلات را ترویج میدهد.
*هشدار* باعث درد شدید میشود.
او با خواندن بخش «باعث درد شدید میشود» کمی لرزید.
دفترچه راهنمای تکنیکهای نبرد نزدیکِ مقدماتی
رتبه: (E)
کاربرد: به کاربر دانشی درباره تکنیکهای نبرد نزدیک و روشهای تمرین بدنسازی کمکی میدهد.
زیرانداز و سنگ آتشزنه نیاز به توضیح نداشتند، اما وان گیج شده بود که چطور باید از دفترچه راهنمای تکنیکها استفاده کند. پس از پرسوجو از آبجی، به نظر میرسید این یک آیتم مصرفی است که میتوانست شبیه به «مسیر» روی سینهاش قرار دهد.
با استفاده از دفترچه، هجومی از اطلاعات به ذهن وان سرازیر شد. تصاویری از افراد مختلف در حال اجرای هنرهای رزمی و تمرینات، حدود دو ساعت در دیدش چرخیدند تا اینکه از هوش رفت. متأسفانه، نتوانست از زیراندازی که تازه خریده بود استفاده کند و در نهایت روی زمین سفت خوابید...
روز بعد که با میگرنی خفیف بیدار شد، وان اطلاعات را در ذهنش مرتب کرد و تصمیم گرفت از آنها استفاده کند. او از آبجی خواست یک برنامه تمرینی ایجاد کند که به بدنش اجازه دهد به طور یکجانبه پیشرفت کند. پس از مرور آن به مدت نیم ساعت، وان راضی شد چون نرخ رشد او را در نظر گرفته بود و با گذشت زمان دشوارتر میشد.
او هفته اول را به انجام تمرینات فیزیکی پایه و روتینهای کششی گذراند. صبحها با طلوع آفتاب بیدار میشد. پس از نیم ساعت کشش، شروع به دویدن دور بزرگترین صخره سنگی منطقه به مدت حدود یک ساعت میکرد. با اینکه نمیتوانست سریع بدود، متوجه شد که استقامتش به دلیل تأثیرات خونش بر ریکاوری، به سرعت در حال افزایش است.
پس از پایان دویدن، در حوضچهای که از جریان اصلی نهر حفر کرده بود حمام میکرد. او حوضچه را با کریستالهای مختلفی که از غار کنده بود پر کرده بود، بنابراین همیشه حتی در صبحها دمای متعادلی داشت. پس از حمام، شروع به جستجوی غذا در جنگل میکرد تا ذخیره غذاییاش را افزایش دهد، چرا که آبجی درباره خطرات زمستان به او هشدار داده بود.
حوالی ظهر تمرین واقعیاش را شروع میکرد. سی دقیقه دیگر را صرف کشش میکرد و سپس سنگهایی با وزنهای مختلف را بلند کرده و بین دو دایرهای که روی زمین کشیده بود جابهجا میکرد. دایرهها ۲۰ متر از هم فاصله داشتند و تمرین تمام نمیشد مگر اینکه موفق میشد تمام سنگها را از یک نقطه به نقطه دیگر ببرد. پس از این، کاملاً از رمق میافتاد و تمام عضلات بدنش با هر حرکت اعتراض میکردند. خوشبختانه، با مهارت «تحمل درد»، میتوانست با درد کنار بیاید و تمرین را تمام کند.
وان با استفاده از برخی امتیازاتی که با معامله سنگهای معدنیِ مختلفِ یافتشده در نهر به دست آورده بود، توانست یک تشت فلزی بخرد و آن را بیرون ورودی غار گذاشت. او ابتدا میخواست از «مایع بدنسازی» در حوضچهای که کنده بود استفاده کند، اما آبجی اطلاع داد که اسانس آن از طریق سنگها به زمین نفوذ کرده و هدر میرود.
پس از خالی کردن یکی از شیشههای مایع بدنسازی در تشت، آبِ زمانی شفاف، کدر شد و حتی کمی جوشید. وان با استفاده از کمربند چرمیاش به عنوان دهانبند، خود را درون تشت غوطهور کرد.
لحظهای که پایش مایع را لمس کرد، احساس کرد انگار خون در بدنش غلیظ، راکد و سنگین مثل سرب شد. دندانهایش را به هم سابید و به فرو رفتن ادامه داد، در حالی که آن حس به هر ناحیهای که آب با آن تماس داشت سرایت میکرد. زمانی که مایع به گردنش رسید، بدنش به خاطر دردی که آن را در هم میپیچید، شروع به تشنج خفیف کرد.
در چنین مواقعی بود که وان واقعاً از مهارت «تحمل درد» متنفر میشد، زیرا با اینکه مانع از «پرت شدن حواسش» توسط درد میشد، اما در واقع تجربه را بدتر میکرد چون میتوانست به راحتی روی درد و گسترش آن تمرکز کند. او هر از گاهی سرش را زیر آب میبرد در حالی که نفسش را حبس میکرد، و این روند را بارها و بارها تکرار میکرد تا بدنش بتواند تمام اثرات دارویی مایع را جذب کند.
وان این روند را برای تمام ۱۰ روز ادامه داد تا اینکه آبجی اطلاع داد مایع بدنسازی دیگر اثری نخواهد داشت. اگر میخواست ادامه دهد باید داروهای با کیفیت بالاتر میخرید، اما آبجی توصیه کرد این کار را نکند زیرا ساختن بنیان (Foundation) با استفاده از داروها میتواند منجر به مشکلاتی در رشد او در آینده شود.
وان با این موضوع مشکلی نداشت، چرا که هر چقدر هم زمان در تشت میگذراند، هیچوقت آسانتر نمیشد.
«نمایش مهارت تحمل درد»
تحمل درد
رتبه: (S)
هرچه دارنده آسیب بیشتری متحمل شود، اثر این مهارت بر ذهن بیشتر میشود. درد را مهار نمیکند، اما مانع از پرت شدن حواسِ دارنده توسط درد میشود. افزایش جزئی به قدرت حمله بر اساس آستانهی درد میدهد.