The Primordial Record

فصل 1

فصل ۱: پری دریایی

تاریکی مطلق...

جهشی از نور...

درد!

چه درد عظیمی...

متوقفش کنید!

خواهش می‌کنم، تمامش کنید... هر کاری بگویید می‌کنم.

دیگر مرا نکشید!

روان در حالی که گیج و منگ بود، به هوش آمد. احساس می‌کرد سرش را روی سندانی گذاشته‌اند و آهنگری بیش‌ازحد مشتاق، ساعتی است که بی‌وقفه بر آن می‌کوبد.

جرقه‌ای از دردی وهم‌آلود در ستون فقراتش دوید؛ خاطراتی از تباهی و تعفن راه گلویش را سد کرد و برای لحظه‌ای هولناک، نفسش بند آمد. اما سپس، همچون درخشش صاعقه، آن حس گذشت و خاطره محو شد.

گمان کرد از دوردست صدای موسیقی و خنده می‌شنود و اگر اشتباه نمی‌کرد، صدای شیهه‌ی اسبان. عجیب بود؛ امکان نداشت در نزدیکی محل کار یا خانه‌اش اسبی وجود داشته باشد.

پیکرش چنان کوفته بود که گویی زیر ده لایه پتوی سربی دفن شده باشد؛ نفس کشیدن برایش دشوار بود. اما در کمال تعجب، این فشار برایش تسکین‌بخش بود، چرا که دست‌کم حواسش را کمی از کوبشِ دیوانه‌وارِ سرش پرت می‌کرد.

او سابقه‌ی میگرن داشت، بنابراین این درد برایش تا حدی آشنا بود. با این حال، این یکی در صدر فهرست دردناک‌ترین تجربیات زندگی‌اش قرار می‌گرفت. به عنوان کسی که از نُه سالگی در معدن کار کرده بود، درد را خوب می‌فهمید—بخش قابل توجهی از عمرش با آن عجین شده بود.

بذارش توی لیست، فقط بذارش توی لیست.

روان در ذهنش خود را دلداری داد. این حقه‌ای کوچک بود که در دوران رشد یاد گرفته بود؛ حافظه‌اش همیشه عالی بود و اغلب مایه‌ی تسلی، اما در عین حال دردهایش را تازه نگه می‌داشت. همیشه در گوشه‌ای از ذهنش آماده بود تا دوز سالمی از یادآوری را به خوردش بدهد.

او نامش را گذاشته بود: «لیستِ شیشه‌ای من». نپرسید چرا.

چشمانش هنوز بسته بود و تلاشش برای باز کردن آن‌ها بی‌فایده ماند.

تقلا کرد تا دستانش را به سمت صورتش بیاورد؛ دستانش چون کنده‌هایی مرده و بی‌حس به نظر می‌رسیدند. پس از تلاشی که گویی یک عمر طول کشید، بالاخره موفق شد آن‌‌ها را بلند کند.

زیر لب غرولند کرد: «دیشب چقدر زهرماری خوردم؟ انگار مسمومم کردن، ولی حروم‌زاده کارش رو درست انجام نداده.»

در آخرین حفاری‌اش به طلا رسیده بود... خب، در واقع یک الماس بود. حتی بعد از تمام باج‌های غیرقانونی و سهمی که باید به آن سرکارگرِ فاسد می‌داد، هنوز هم پول قلمبه‌ای برایش مانده بود؛ آن‌قدر که بتواند ماه‌ها خودش را در دریایی از الکل و زن‌های ارزان غرق کند و ببیند بدنش، چه جسمی و چه روانی، چقدر می‌تواند قبل از تسلیم شدن دوام بیاورد.

در دلش به خاطر همین موفقیت کوچکِ بالا آوردنِ دستانش، برای خود هورا کشید.

با جمع کردن تمام توانش، انگشتانش را بالا برد تا چشمان بسته‌اش را چنگ بزند. با لمس صورتش فهمید که با لایه‌ای از لجنِ خشک‌شده پوشیده شده است. به آرامی شروع به تراشیدن آن از روی صورتش کرد، با احتیاط دور چشمانش را تمیز کرد و وقتی سعی کرد دیدش را آزاد کند، با کنده شدن چند مژه، چهره در هم کشید.

آیا در یک گودالِ گِل افتاده بود؟ در اطراف منطقه‌ی متروکه‌ی معدن پر از این تله‌های مرگبار بود. آیا در آن مستی و گیجی به آن مناطق ممنوعه قدم گذاشته بود؟ اگر این‌طور بود، توی دردسر بزرگی افتاده بود، چون بعید بود اینجا کمکی به دستش برسد.

پس از مدتی که بی‌پایان به نظر می‌رسید، نهایتاً توانست کاسه‌ی چشمانش را آزاد کند.

روان با ناله بلندی گفت: «قسم به لپ‌های گل‌انداخته‌ی آرس، این سردرد داره منو می‌کشه.» گلوی خشکش ناله‌اش را به سرفه‌ای ممتد تبدیل کرد. توده‌ای چسبناک و ناشناخته را از دهانش تف کرد و هوایی را به ریه کشید که طعم میوه‌های گندیده و ردی از فساد می‌داد.

نیرویی از اعماق وجودش جمع کرد تا بر ناتوانی‌اش غلبه کند و بتواند محیط اطرافش را ببیند.

کف زمین طاق‌باز افتاده بود و تلاش کرد تکان بخورد، اما نتوانست. متوجه شد داخل یک اتاق است؛ اتاقی که با نور کم‌رمقِ شمع‌هایی روی پایه‌های برنزی به شکل پری دریایی روشن شده بود.

پری‌های دریایی سه جفت دست داشتند که به سمت بالا کشیده شده بود. دست‌ها در هم قفل شده و شمع‌ها میان انگشتانِ درهم‌تنیده قرار گرفته بودند.

چشمش به سه پایه‌ی مشابه افتاد که هر کدام سه شمع روشن را نگه داشته بودند. متوجه شد که شمع‌ها سیاه‌رنگ‌اند و دودی بیش‌ازحد از شعله‌هایشان برمی‌خیزد. اما این عجایبِ جزئی تنها لحظه‌ای توجهش را جلب کرد و نگاهش دوباره به خودِ پایه‌ها دوخته شد.

«واو، جزئیات این شمعدونی‌ها محشره.»

ظرافتِ ساخت آن‌ها زبانش را بند آورده بود؛ پری‌های دریایی با دقتی دیوانه‌وار تراشیده شده بودند و تقریباً زنده به نظر می‌رسیدند.

حاضر بود قسم بخورد که دید یکی از مجسمه‌ها پلک زد، اما لابد فقط بازی سایه‌ها و لرزش شعله‌ها بود، مگر نه؟

«آره، قطعاً زیاده‌روی کردم. اینجا کجاست؟»

چون خطر فوری‌ای حس نمی‌کرد، اما هنوز ردی از اضطراب داشت، سعی کرد آرام شود و با دنبال کردن تک‌تک فلس‌های بدن پری‌های دریایی و تحسین آن هنرِ ناب، حواس خودش را پرت کند.

«هوف... اینا باید خیلی گرون باشن.» روان سعی کرد قیمتی ذهنی رویشان بگذارد که تیر کشیدنِ دوباره‌ی سرش، چهره‌اش را در هم کرد. نور شمع با بازتاب از فلس‌های پریان، هاله‌ای سبز و بنفش ایجاد می‌کرد که باعث شد شک کند شاید از طلا ساخته شده باشند. همان نور در اتاق پخش شد و به چشمان جستجوگرش رسید... ناگهان قفسه‌ی سینه‌اش قفل شد و وحشت گلویش را فشرد.

اتاق پوشیده از افشانه‌های سرخ بود؛ سرخی‌ای که بی‌شک خون بود. خون در تمام سایه‌ها و درجات مختلف، روی تمام دیوارها پاشیده شده بود و کف اتاق پر از برآمدگی‌های مرموز بود!

لحظه‌ای طول کشید تا ذهنش آنچه را که می‌دید، هضم کند.

مردمک‌های روان تنگ شد و فریادی از وحشت ناخودآگاه از گلویش خارج شد که بیشتر شبیه جیغی زیر و نازک بود.

«نه، این نمی‌تونه واقعی باشه. دارم خواب می‌بینم، به خودت بیا روان، بیدار شو!»

کف اتاق با اجساد فرش شده بود.

آن‌ها به طرز وحشیانه‌ای تکه‌تکه شده بودند؛ چهره‌هایشان در حالتی کابوس‌وار خشک شده بود که از رنجی وصف‌ناپذیر پیش از مرگ حکایت داشت. اندام‌هایشان در زوایایی غیرممکن و هولناک پیچیده و شکسته شده بود.

با نیرویی که از جنون و وحشت سرچشمه می‌گرفت، سعی کرد خودش را بالا بکشد. بی‌توجه به کوبشِ کرکننده‌ی درد در سر، گردن و شانه‌هایش که مثل بلوک سیمانی خشک شده بودند، سرش را اهرم کرد و بالا آورد و تازه فهمید چرا نمی‌تواند تکان بخورد.

او زیر توده‌ای از اجساد دفن شده بود!

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا