The Primordial Record

فصل 6

فصل ۶: من راضی‌ام

چهره‌ی مِیو حالتی جدی به خود گرفت. لب‌هایش را با زبان تر کرد و گفت: «ارباب جوان، آگاهی از "مسیرها" بار سنگینی به همراه داره. شما پیش‌بینی کرده بودید که ممکنه بعد از انجام مراسم حافظه‌تون رو از دست بدید، برای همین افکارتون رو توی دفتر خاطراتتون نوشتید. به عنوان عضوی از خاندان سلطنتی، دانش شما درباره‌ی "مسیر" طبیعتاً کامل‌تر از منه، و ممکنه من اطلاعات غلطی بهتون بدم؛ نه از روی عمد، بلکه به این خاطر که دانش من درباره‌ی مسیرها هنوز خیلی محدود و ناچیزه.»

مِیو مکث کوتاهی کرد، خودش را جمع‌وجور نمود و ادامه داد: «باید درک کنید ارباب جوان، بیشتر مردم در "این دنیا" هرگز نمی‌تونن با مسیرهای سلطه ارتباط برقرار کنن یا حتی اگر بهشون نشون داده بشه، سازوکارش رو درک کنن.»

روان با شنیدن تاکیدِ خاصِ او روی کلمه‌ی «این دنیا» کمی اخم کرد. یعنی دنیاهای دیگری هم شناخته شده بودند؟ آیا می‌شد به آن‌ها سفر کرد؟

او در دنیایی کاملاً جدید بود و همه‌چیز ممکن بود؛ آیا این یک واقعیت موازی بود، یا هنوز در همان جهان اما روی سیاره‌ای دیگر بود؟ حدس زد که گذر زمان پاسخ این سوالات را خواهد داد و فعلاً بهتر است بیشتر به حرف‌های مِیو گوش دهد.

شاید هم دیوانه شده بود و تمام این اتفاقات تنها توهماتِ تب‌الودِ ذهنی بود که داشت خودش را پاره‌پاره می‌کرد.

مثل همیشه، حل این معما را به زمان واگذار کرد. حالتِ جدیدِ بی‌تفاوتِ عاطفی‌اش در تصمیم‌گیری‌ها کمکش می‌کرد.

مِیو کتاب سنگینی را از دلِ هوا ظاهر کرد و کنارش گذاشت. با هر روشی که این کار را کرد، باز هم تحسین‌برانگیز بود. روان سعی کرد زیاد متعجب به نظر نرسد؛ هرچند هیچ خاطره‌ای از اینکه مِیو چطور جادوی فضایی اجرا می‌کند نداشت، اما مطمئن بود به زودی سر درمی‌آورد.

خواست کتاب را لمس کند، اما مِیو دستش را روی دست او گذاشت. «ارباب، مراقب باشید. شما همیشه می‌خواستید یک "سلطه‌گر" بشید. بهای وحشتناکی پرداختید تا بتونید به این قابلیت برسید.» آهی کشید. «...شاید زیادی سنگین.»

مِیو به او نگاه کرد. روان ردِ کمرنگی از اندوه را در چشمانش تشخیص داد، اما با این حال، غرور را هم دید—غرور به او. «من مطمئن می‌شم که فعلاً کسی مزاحمتون نشه.» مِیو تعظیم رسمی‌ای کرد و به آرامی در را بست و رفت.

روان در این فکر فرو رفت که چطور خطابش از «ارباب جوان» به «ارباب» تغییر کرد؛ تغییری کوچک که نوعی فشارِ بی‌شکل را بر دوشش گذاشت.

روان چشمانش را بست و اجازه داد ذهنش خالی شود؛ ترفندی که در روزهای سخت زندگی‌اش یاد گرفته بود. با خالی کردنِ سرش، فکر کردن آسان‌تر می‌شد.

به نظر می‌رسید داشت در نقش شاهزاده فرو می‌رفت. آن را پذیرفت. این دنیا و وضعیت جادوییِ پیرامونش داشت او را به درون تارش می‌کشید و زندگی قبلی‌اش داشت به سایه تبدیل می‌شد.

پذیرفتنِ «آنچه هست» آسان‌تر از «آنچه بود» است. زندگی‌اش در چند سال گذشته از کنترل خارج شده بود. انگیزه‌اش از دست رفته بود و روزها را با اراده‌ای رو به زوال سپری می‌کرد.

او تلاش کرده بود، اما سرنوشت قاضیِ نامهربانی بود. همیشه کم آورده بود. این وضعیت جدید چیزی چنان خیالی و شگفت‌انگیز پیش رویش می‌گذاشت که او را از رخوت بیرون کشید و انتظاری گنگ را در سینه‌اش بیدار کرد.

بنابراین، تقریباً طبیعی بود که اجازه دهد خاطراتِ این شاهزاده، هر چقدر هم که تکه‌تکه بود، با خاطرات خودش درهم‌آمیزد. عادت‌ها و امیال، یکی می‌شدند.

چشمانش را باز کرد و رگه‌های تردید را در اعماق قلبش دفن نمود. وضعیت بیداری‌اش در این دنیا هنوز دست از سرش برنمی‌داشت و اگر قرار بود در چیزی تسلی یابد، آن چیز تنها «ابزاری برای محافظت از خود» بود.

برداشتن این قدم به این معنی بود که او تا حد زیادی حقیقتِ این دنیا را پذیرفته است. اینکه او اکنون متفاوت بود و واقعیتی که می‌شناخت، تغییر کرده بود.

علاوه بر این، او هرگز خود را دانا یا عالم نمی‌دانست؛ تمام جواب‌ها را نداشت و هیچ‌وقت هم وانمود نمی‌کرد که دارد. تنها می‌توانست تمام تلاشش را بکند تا از هر موقعیتی که در آن قرار می‌گیرد، بهترین استفاده را ببرد.

حالا ببینیم این سفر چه چیزی در چنته دارد.

آیا روزی به عقب نگاه می‌کرد و از قدم گذاشتن در این «مسیر» پشیمان می‌شد؟ شک داشت که اگر هرگز به این کتاب دست نمی‌زد، به آن دفتر خاطراتی که زیر دستش بود، زندگیِ خوبی می‌داشت. اگر اینجا زندگی پس از مرگ بود، او لاتاری برده بود.

به عنوان پسر یک شاهزاده، این عمارت مال او بود؛ ثروتمند بود و می‌توانست ماهیتِ هولناکِ تولدش در این دنیا را فراموش کند. می‌توانست زیر سایه‌ی حمایت پدرش خوشبخت باشد.

می‌توانست؟

خاطراتش تکه‌تکه بود و زمان کافی برای واکاویِ عمیقِ شرایطش نداشت، اما دست‌کم می‌توانست به یک نتیجه برسد: باید با هر موقعیتی که در آن قرار می‌گیرد، از موضعِ قدرت و دانش برخورد کند.

این همیشه شعارش بود. مردی بدون برنامه، همچون قایقی سرگردان در مه است. بی‌هدف، که به سادگی می‌توان آن را بازی داد و در هم شکست. او خوب می‌دانست. بخش آخر زندگی‌اش دقیقاً مثل یک ولگرد گذشته بود.

فرار از حقیقت احمقانه بود؛ او کبک نبود که سرش را زیر برف کند و به امید لطف و ترحمِ دیگران بنشیند.

او روان کورانس بود و از مشکلاتش فرار نمی‌کرد. و اگر فشار بیش‌ازحد می‌شد، اگر استخوان‌هایش می‌شکست و سنگینیِ این دنیا شیره‌ی جانش را می‌کشید، اگر مرگ بار دیگر به سراغش می‌آمد، با لبخندی بر لب به آن شبِ بی‌پایان وارد می‌شد. هرچه باشد، او یک بار قبلاً مرده بود؛ چه کسی تعدادش را می‌شمرد؟

«سلطه‌گر». این کلمه باعث شد لرزشی خفیف در ستون فقراتش بدود. مردمک‌هایش تنگ شد و تنفسش تندتر گشت. ناگهان خاطره‌ای به یادش آمد؛ برخاست و به اتاق نگاهی انداخت.

داشت به ادغامِ خاطرات عادت می‌کرد، اما هنوز گره‌هایی برای باز کردن وجود داشت.

این اتاق را می‌شناخت؛ اتاق محبوبش بود. عاشق منظره‌اش بود. از اینجا می‌توانست «کوهستان مه‌آلود» را ببیند و وقتی خورشید طلوع می‌کرد، تصویری زیبا بر فراز دره‌ها و تپه‌ها نقاشی می‌شد که لبخند بر لبش می‌آورد و حسی از رضایت به او می‌بخشید.

این عمارت طبق حقِ مادری‌اش به او اختصاص داده شده بود. خندقی داشت، اتاق‌های متعدد، و پادگانی که گروهی ثابت از سربازان در آن مستقر بودند. اتاقی که در آن بود با سلیقه مبله شده بود؛ فرشی نرم و سفید کف آن گسترده بود، قفسه‌ی کتابی غول‌پیکر دو طرف دیوار را پوشانده بود و میز کاری که نزدیک پنجره قرار داشت، با تکه‌ی بزرگی از پوستِ حیوانی عجیب پوشانده شده بود.

فکری به ذهنش رسید و به سمت آینه‌ی قدیِ پرنقش‌ونگاری که کنارِ حمامِ متصل به اتاق بود، رفت. دکمه‌های بالای ردایش را باز کرد و سینه‌اش را بررسی کرد. روی قلبش تتوی قرمزی به شکل یک چشم قرار داشت. یادش نمی‌آمد در هیچ‌کدام از زندگی‌های قبلی‌اش تتو کرده باشد. با دقت به جزئیات تتو خیره شد که ناگهان چشمِ تتو پلک زد و محو شد! روان از جا پرید.

محل تتو را روی سینه‌اش لمس کرد و زیر انگشتانش چیزی را حس کرد که برجسته شد و لولید. با شوک دستش را عقب کشید.

لحظه‌ای که جایِ تتوی محوشده را لمس کرد، حسی از گرسنگی، کثافت، سرما و نیستیِ بی‌پایان به او منتقل شد. ترسی عمیق وجودش را گرفت؛ چه چیزی زیر پوستش پنهان شده بود؟

روان آه کشید. برخی تصمیم‌ها از دستش خارج شده بود. هیچ دانشی که داشت نمی‌توانست توضیح دهد چه چیزی زیر پوستش خوابیده است. کمی او را به یاد آن مردِ رداپوش در عمارتِ کشتارگاه انداخت که از آن بیدار شده بود، اما به نحوی، چیزی که الان لمس کرد حس بدتری داشت، هرچند به نظر می‌رسید در خواب باشد.

به سمت پنجره رفت و به چشم‌اندازِ باز نگریست. هوا سرد بود و با عجله دکمه‌های ردایش را بست. خورشید در حال غروب بود و منظره را با طیف‌های نفس‌گیری از طلا و سبز رنگ‌آمیزی می‌کرد. روان مدتی طولانی ایستاد، افکارش نامعلوم. سپس در سکوت به سمت میز کارش برگشت و دفتر خاطرات سنگین را با خود آورد.

بالاخره نشست و دفتر را باز کرد. اولین کلمات باعث شد مردمک چشمانش کوچک شود. نوشته بود:

«پدر سرورم می‌خواهد مرا بکشد، اما من راضی‌ام.»

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا