نگهبانان طبقات
بخش ۱
«به نزد من بیایید، شیاطینِ لمگتون!»
گولمهایی که به فرمان مومونگا گوش فرادادند، از فلزات کمیاب ساخته شده بودند. آنها با چابکیای که با بدنهای سنگینشان در تضاد بود، پیش آمدند و همان حالت آمادهباشی را گرفتند که پیشتر داشتند.
اکنون که مومونگا تصمیم گرفته بود با این فرضیه پیش برود که واقعیت مجازی به حقیقت تبدیل شده، اولین دغدغهاش تضمین امنیت خودش بود. اگرچه NPCهایی که تا به حال دیده بود با میل و رغبت از او اطاعت میکردند، اما هیچ تضمینی نبود که دیگرانی که ملاقات میکند هم همین واکنش را نشان دهند. همچنین، حتی اگر همه صمیمی بودند، او نمیدانست خطر بعدی کِی ظاهر میشود.
مرگ و زندگی مومونگا به این بستگی داشت که آیا میتواند از امکانات نازاریک، گولمها، آیتمها، جادوها و غیره استفاده کند یا خیر.
مومونگا در حالی که با آسودگی به گولمها نگاه میکرد، زیر لب گفت: «خب، یک مشکل حل شد.» سپس به آنها دستور داد که فقط و فقط از او فرمان ببرند. به این ترتیب، حتی در بدترین سناریو — اگر یک یا چند NPC شورش میکردند — او یک برگ برنده در آستین داشت.
مومونگا که از ظاهر قدرتمند گولمها راضی بود، به دستان استخوانیاش نگاه کرد.
او روی ده انگشتش نُه حلقه داشت و فقط انگشت حلقهی دست چپش برهنه بود.
به طور معمول در ایگدراسیل، هر بازیکن فقط میتوانست دو حلقه بپوشد، یکی در هر دست. اما مومونگا از آیتمهای پولیِ دائمی (که بسیار گرانقیمت بودند) استفاده کرده بود تا بتواند ده حلقهی کامل بپوشد و از تمام قدرتهای آنها به طور همزمان استفاده کند.
این موضوع مختص مومونگا نبود؛ اکثر بازیکنانی که برای قدرت ارزش قائل بودند، چنین هزینهای میکردند.
یکی از نُه حلقهای که مومونگا به دست داشت، نشانی داشت که شبیه نمادِ گلدوزیشده روی پرچم بزرگ قرمزِ پشت تخت پادشاهی بود.
آن حلقه، «حلقه آینز اوال گون» نام داشت.
تمام اعضای آینز اوال گون صاحب این حلقهی جادویی بودند که مومونگا روی انگشت حلقهی دست راستش پوشیده بود.
قدرت حلقهی آینز اوال گون، تلهپورت نامحدود بین اتاقهای نامگذاریشدهی «مقبرهی بزرگ زیرزمینی نازاریک» بود و حتی اجازه میداد فرد از بیرون به داخل مقبره تلهپورت کند. از آنجا که نازاریک برای جلوگیری از تلهپورت به داخل یا در درون خودش طلسم شده بود (به جز چند ناحیهی خاص)، این حلقه بسیار کاربردی بود.
تنها جاهایی که این حلقه نمیتوانست صاحبش را به آنجا ببرد، اتاق تخت پادشاهی و اتاقهای شخصیِ اعضای گیلد بود. این حلقه همچنین برای ورود به خزانهداری الزامی بود، به همین دلیل او نمیتوانست بدون آن سر کند.
مومونگا آهی عمیق کشید.
بعد از این، او قرار بود از قدرت حلقه استفاده کند. مطمئن نبود که آیا حلقه هنوز میتواند تمام کارهایی که از آن انتظار داشت را انجام دهد یا نه، اما چارهای جز امتحان کردنش نداشت.
همین که قدرت حلقه را آزاد کرد — دنیای پیش رویش در دم سیاه شد.
بلافاصله پس از آن، منظرهی روبروی او تغییر کرد و محیط اطرافش اکنون یک تونل تاریک بود. در انتهای تونل میتوانست چیزی شبیه به یک دروازهی مشبکِ (Portcullis) غولپیکر و پایینکشیده را ببیند. داخل تونل نورهای مصنوعی وجود داشت.
«کار کرد...»
مومونگا با آسودگی از تلهپورت موفقیتآمیز، زیر لب زمزمه کرد.
او در راهروی عریض و بلند، به سمت دروازهی مشبکِ پیش رویش قدم برداشت.
کف سنگی صدای قدمهای مومونگا را تقویت میکرد و گاهی میتوانست صدای پژواک را بشنود.
مشعلهایی که در طول تونل چیده شده بودند مدام سوسو میزدند و در نتیجه، سایههایی که میساختند گویی به رقص درآمده بودند. غرق در نور چندین مشعل، او همزمان چندین سایه ایجاد میکرد و به نظر میرسید که چندین مومونگا وجود دارد.
آنچه به عنوان بینی او شناخته میشد، باید چیزی بیش از یک حفرهی خالی در جمجمهاش میبود، با این حال وقتی به دروازه نزدیک شد، بویی حس کرد. مومونگا ایستاد و نفسی عمیق کشید. بوی شدید خاک و علف بود — بوی جنگل.
درست مانند برخوردش با آلبدو در لحظاتی پیش، این بوی بهشدت واقعگرایانه، در دنیایی که نباید چنین چیزهایی میداشت، تنها مومونگا را به واقعی بودنِ جهانی که در آن بود متقاعد کرد.
اما بدنش چطور بدون شش یا نای نفس میکشید؟
مومونگا حس کرد فکر کردنِ بیش از حد به چنین مسائلی احمقانه است و آن را کنار گذاشت.
گویی دروازهی مشبک متوجه نزدیک شدن مومونگا شده باشد، درست در لحظهی مناسب به سرعت به سمت سقف بالا رفت تا به او اجازهی عبور دهد. آن سوی مانع، آنچه مومونگا دید، یک میدان نبردِ (Arena) دایرهای بود که از همه طرف با ردیفهای متعددی از صندلیهای تماشاگران احاطه شده بود.
آمفیتئاتر (Colosseum) بیضیشکل بود، با صد و هشتاد متر در محور بلند و صد و پنجاه متر در محور کوتاه. ارتفاع آن چهل متر بود و بر اساس میدانهای نبرد امپراتوری روم مدلسازی شده بود.
طلسمهای «نور دائمی» در همه جا اجرا شده بود و زمین را با نور سفید روشن میکرد، طوری که میشد کل آمفیتئاتر را مانند روز مشاهده کرد.
تماشاگران از عروسکهای گلیِ بسیاری — به عبارت دیگر، گولمها — تشکیل شده بودند که هیچ نشانهای از فعالیت نداشتند.
در این آمفیتئاتر، نفوذگران ستارههای نمایش بودند، در حالی که کسانی که از جایگاه VIP تماشا میکردند، اعضای آینز اوال گون بودند. رویداد اصلی، البته، یک نبرد تنبهتنِ وحشیانه بود. به جز آن تهاجم هزار و پانصد نفره، تکتک مهاجمان در اینجا به پایان کار خود رسیده بودند.
مومونگا به مرکز میدان رفت و به آسمان نگاه کرد. در برابرش گسترهای سیاه از آسمان شب کشیده شده بود. شاید اگر نوری در اطرافش نبود، میتوانست ستارهها را ببیند.
اما، اینجا طبقهی ششم از مقبرهی بزرگ زیرزمینی نازاریک بود، بنابراین آسمانِ اینجا صرفاً یک تقلید مجازی بود.
حتی آن تقلید هم به مقدار عظیمی دیتا نیاز داشت، اما در نتیجه آسمانِ اینجا میتوانست با زمانِ روز تغییر کند و حتی خورشیدی واقعی با جلوههای نوریِ مناسب نشان دهد.
مومونگا میتوانست در این منظرهی مجازی به خود آرامش دهد، زیرا قلب مومونگا برخلاف ظاهر اسکلتیاش هنوز انسانی بود. دلیل دیگرش این بود که نسبت به کار سخت رفقایش در ساختن این مکان، حس قدردانی داشت.
بخشی از او میخواست فقط صبر کند و اینجا خیره به افق بماند، اما وضعیت فعلی این تجمل را از او سلب میکرد.
مومونگا به اطراف نگاه کرد — هیچکس آنجا نبود. دوقلوها باید مراقب این مکان میبودند...
او متوجه چیزی شد.
«تووووووووه!»
پس از فریاد، پیکری از جایگاه VIP به پایین پرید.
آن پیکر از ارتفاعی حدوداً شش طبقه پایین پرید، در میان هوا معلق زد و گویی پروانهای است که روی گل مینشیند، فرود آمد. هیچ جادویی در کار نبود، فقط قدرت بدنی خالص.
او نیروی برخورد را با یک خم کردنِ سادهی زانوها خنثی کرد و لبخندی عریض زد.
«وی!» (V!)
او علامت V پیروزی را با انگشتانش نشان داد.
کودکی حدوداً یازده ساله از بالا فرود آمده بود. چهرهاش لبخندی داشت که به درخشندگی خورشید بود. او دوستداشتنی بود، با جذابیتی دوجنسیتی که هم به پسرها میخورد و هم به دخترها.
موهایش شبیه رشتههای طلای بافته شده بود و تا شانههایش میرسید. نوری که از تارهای مویش منعکس میشد به هالهی فرشتگان میمانست. چشمان تا به تایش، یکی آبی و یکی قرمز، به اندازهی چشمان یک تولهسگ مشتاق و درخشان به نظر میرسیدند.
گوشهایش بلند و پوستش تیره بود. او یک «دارک الف» (Dark Elf) بود، گونهای مرتبط با الفهای جنگلی.
پیراهنی از زره چرمیِ سبک به تن داشت که با فلسهای اژدهای قرمز تقویت شده بود. نماد آینز اوال گون با افتخار روی جلیقهاش، با نخهای طلا روی زمینهای سفید دوخته شده بود. زیر آن، یک شلوار سفید هماهنگ با جلیقهاش پوشیده بود. گردنبندی با آویزِ بلوطِ طلاییِ درخشان از گردنش آویزان بود و یک جفت دستکش تقویتشده با صفحات فلزیِ افسونشده به دست داشت.
تازیانهای دور کمر و شانه راستش پیچیده شده بود و یک کمان بلند پشتش داشت. قبضه و بازوی کمان گویی با تزیینات عجیبی پوشیده شده بود.
«آئورا، درسته؟»
مومونگا نامِ کودکِ دارک الف را بر زبان آورد.
او داشت نگهبان طبقهی ششمِ مقبرهی بزرگ زیرزمینی نازاریک، «آئورا بلا فیورا» (Aura Bella Fiora) را خطاب قرار میداد. او یک تکاور (Skirmisher) بود که همچنین توانایی احضار و رام کردن حیوانات را داشت.
آئورا به سمت مومونگا دوید. خب، برای او، این یک سرعتِ دویدنِ معمولی بود، اما او با سرعتی معادل یکی از حیوانات وحشیاش در حالتِ تاخت حرکت میکرد و به سرعت فاصلهی بینشان را کم کرد.
آئورا با صدای ناهنجاری متوقف شد.
کفشهای مخصوص دویدنش در قسمت کف دارای صفحات فلزی از جنسِ «هیهییروکانه» بود و با سایش روی زمین میدان، ابرهایی از گرد و غبار به هوا بلند کردند. غبار به بدن مومونگا برخورد نکرد؛ اگر او این را برنامهریزی کرده بود، پس مهارتهایش واقعاً تحسینبرانگیز بود.
«هوو~»
آئورا عرق نکرده بود، اما با این حال به شکلی نمایشی پیشانیاش را پاک کرد. سپس، با لبخندی شبیه به تولهسگ، به مومونگا خوشآمد گفت.
«خوش اومدید، مومونگا-ساما. به طبقهای که من نگهبانشم خوش اومدید!»
این خوشآمدگویی با همان احترامی پر شده بود که آلبدو، سباس و خدمتکاران به او داشتند، اما به دلایلی صمیمانهتر حس میشد. برای مومونگا، این صمیمیت اجازه داد تا کمی راحتتر باشد. بیش از حد خشک و ترسناک بودن برای مومونگا، که در این جور مسائل تجربه نداشت، کاملاً دردسرساز بود.
او نتوانست هیچ خصومتی در چهرهی آئورا تشخیص دهد، و «اسکن دشمنِ» (Enemy Scan) او هم چیزی نشان نداد.
نگاه مومونگا از مچبندِ روی دست راستش برداشته شد و مشتش را دور عصای آینز اوال گون شل کرد.
او قصد داشت در صورت بروز وضعیت اضطراری، ضربهای محکم بزند و غیب شود، اما به نظر میرسید نیازی به این کار نخواهد بود.
«...اوم. برای مدتی مزاحم میشم.»
«این چه حرفیه، شما ارباب نازاریک هستید، اورلوردِ اعظم، مگه نه مومونگا-ساما؟ هیچ جایی نیست که شما بهش سر بزنید و مزاحم حساب بشید!»
«که اینطور... راستی، اگه تو اینجایی، ماره (Mare)...»
آئورا با شنیدن سوال مومونگا، با تعجب پلک زد، گویی واقعیتی بزرگ را دریافته باشد؛ چرخید و با صدای بلند رو به بالا فریاد زد:
«مومونگا-ساما با حضورشون به ما افتخار دادن! چقدر میخوای بیادب باشی که نمیخوای صورتت رو به ایشون نشون بدی؟»
حرکتی در سایههای جایگاه VIP دیده شد.
«ماره هم اونجا بود؟»
«بله، درسته مومونگا-ساما. اون خیلی بزدله... اوی، همین الان بپر پایین!»
پاسخی تقریباً نامفهوم از جایگاه VIP آمد. با توجه به فاصلهی بین آنجا و اینجا، شنیدنِ صدای آئورا توسط طرف مقابل خودش یک معجزه بود. اما، آن معجزه نتیجهی جادوی روی گردنبندِ آئورا بود.
«مـ، من نمیتونم، اونه-چان (آبجی)...»
آئورا نفسی عمیق کشید و سرش را گرفت.
«اون... اون... مومونگا-ساما، اون فقط ترسیده، قطعاً قصد توهین به شما رو نداره.»
مومونگا به عنوان یک عضوِ جامعه، میدانست که چه زمانی باید حرف دلش را بزند و چه زمانی چیزهایی بگوید که مناسبِ موقعیت باشد. او سر تکان داد و به شکلی ملایم پاسخ داد تا خیال آئورا را راحت کند.
«البته آئورا. من هرگز به وفاداری شما شک نکردم.»
آئورا با آسودگی آهی کشید و سپس دوباره جدی شد و با عصبانیت رو به جایگاه VIP فریاد زد.
«مقام والا، آینز-ساما اومدن دیدنمون، اونوقت تو به عنوان نگهبان طبقه حتی اینجا نیستی که باهاشون ملاقات کنی! باید بدونی این چقدر بیاحترامیه! اگه اونقدر میترسی که پایین بپری، شاید یه لگدِ سریع بتونه جای شجاعت رو برات بگیره!»
«اووو... از پلهها میام پایین...»
«چقدر میخوای آینز-ساما رو منتظر بذاری؟! همین الان بیا اینجا!»
«فـ، فهمیدم... ایـ-ایـیی!»
ماره شجاعتش را جمع کرده بود، اما صدایش هنوز لرزان به نظر میرسید. پس از آن، پیکری از جایگاه VIP بیرون پرید.
همانطور که انتظار میرفت، او یک دارک الف بود. این دارک الف به طرز خاصی روی پاهایش تلوتلو میخورد، کاملاً متفاوت از اینکه آئورا چطور فرودش را کنترل کرده بود. با این حال، به نظر نمیرسید که آسیب دیده باشد. او حتماً با مهارتی آکروباتیک، نیروی فرود را خنثی کرده بود.
پس از آن، بلافاصله با بیشترین سرعتی که میتوانست شروع به دویدن کرد. با این حال، بیشترین سرعتش هنوز خیلی کمتر از آئورا بود. آئورا هم حتماً همین فکر را میکرد، چون اخم کرد و فریاد زد:
«عجله کن!»
«بـ-بله!»
کودکی که سرانجام در مقابل آینز ایستاد، تقریباً همشکل آئورا بود. آنها حتماً دوقلو بودند، با توجه به اینکه موها، چشمها و ویژگیهای چهرهشان یکی بود. با این حال، اگر آئورا خورشید بود، ماره ماه بود.
او عصبی به نظر میرسید، گویی میترسید سرزنش شود. مومونگا از تفاوت فاحش بین این دو متعجب شد. اما، از آنچه مومونگا میدانست، ماره نباید اینگونه میبود. حتی اگر کسی توضیحاتِ شخصیتیِ طولانی برای NPCهایش مینوشت، در شخصیتِ آنها (در بازی) منعکس نمیشد.
با این حال، این دو کودکِ دارک الف داشتند احساساتی زنده در برابر مومونگا نشان میدادند.
«—اونها حتماً همون آئورا و مارهای هستن که بوکوبوکوچاگاما-سان میخواست ببینه.»
بوکوبوکوچاگاما عضو گیلدی بود که این دو شخصیت دارک الف را طراحی کرده بود.
کاش میتونست برای این صحنه اینجا باشه...
«مـ، من رو ببخشید که منتظرتون گذاشتم، مومونگا-ساما...»
او با اضطراب چشمانش را بالا آورد تا دزدکی به مومونگا نگاه کند. او جلیقهای از فلسهای اژدهای آبی و شنل کوچکی به سبزیِ برگهای جنگل بر تن داشت.
لباسهایش همان رنگ سفید پایهی آئورا را داشت، اما بخش کوتاهی از پوستش زیر دامن کوتاهش نمایان بود. کوتاه بود چون بقیهی پاهایش با جورابشلواریهای ابریشمی سفید پوشیده شده بود. او مانند آئورا آویزی به شکل بلوط روی گردنبند داشت، اما مال او از نقره ساخته شده بود.
ماره بسیار سبکتر از آئورا مسلح شده بود، با یک جفت دستکش سفیدِ براق روی دستان ظریف و کوچکش، و یک عصای سیاه و گرهدار در دستانش.
«ماره بلو فیورا» (Mare Bello Fiore).
او هم مانند آئورا، نگهبان طبقهی ششم مقبرهی بزرگ زیرزمینی نازاریک بود.
مومونگا چشمانش را ریز کرد — هرچند چشمانش صرفاً حفرههای خالی بودند — و به آنها نگاه کرد. آئورا با افتخار سینهاش را جلو داد، در حالی که ماره صرفاً زیر نگاه مومونگا کز کرد.
او چندین بار سر تکان داد، با این اندیشه که این دو واقعاً تجسم کار سخت رفیقش هستند.
«خوشحالم میبینم هر دوتون سر حال هستید.»
«من که رسماً دارم از انرژی منفجر میشم... هرچند اخیراً یه کم کسلکننده شده. خوب میشد اگه یکی دو تا نفوذی داشتیم.»
«مـ، من ترجیح میدم با نفوذیها روبرو نشم... اونا، اونا ترسناکن...»
آئورا با شنیدن حرف ماره، حالتش تغییر کرد:
«...هاه. مومونگا-ساما، لطفاً برای مدتی من رو ببخشید. ماره، بیا با من.»
«آ-آی... نه-چان، درد داره...»
آئورا پس از دیدنِ سر تکان دادنِ ملایم مومونگا، نوکِ یکی از گوشهای ماره را گرفت و او را از مومونگا دور کرد. سپس شروع کرد به پچپچ کردن در گوش ماره. حتی از راه دور هم میشد فهمید که دارد سرزنشش میکند.
«...نفوذیها، هه. خب، منم مثل تو دلم نمیخواد باهاشون روبرو بشم، ماره...»
مومونگا در حالی که نگهبانانِ دوقلو را از دور تماشا میکرد با خود اندیشید: حداقل، ترجیح میدم بعد از اینکه شانس انجام تمام مقدمات لازم رو داشتم باهاشون روبرو بشم.
پس از اینکه به واقعیت برگشت، مومونگا متوجه شد ماره در برابر آئورا زانو زده، و او دارد سیلی از دشنام و بدوبیراه به سرش میریزد.
مومونگا لبخند زد، زیرا این صحنه او را به یاد خواهر و برادری انداخت که دوستانش بودند:
«ای بابا، ماره قطعاً توسط پرونچینو-سان ساخته نشده. یا شایدم به این خاطر باشه که بوکوبوکوچاگاما-سان معتقد بود "برادرای کوچیکتر باید به حرف آبجیهای بزرگشون گوش بدن"... هرچند حالا که فکر میکنم، آئورا و ماره باید یه بار مرده باشن. چطور باید این قضیه رو مطرح کنم؟»
تهاجم هزار و پانصد نفره تا طبقهی هشتم پایین رفته بود. یعنی آئورا و ماره باید آن زمان کشته شده باشند. آیا چیزی از آن به یاد داشتند؟
اصلاً مفهوم «مرگ» برای آن دو چه معنایی داشت؟
طبق قوانین ایگدراسیل، مرگ باعث میشد یک شخصیت پنج سطح (Level) از دست بدهد و مجبور شود یکی از آیتمهای مجهز شدهاش را بیندازد. به عبارت دیگر، شخصیتهای زیر سطح پنج بلافاصله ناپدید میشدند. بازیکنان به طور ویژه از این قاعده مستثنی بودند و ناپدید نمیشدند، اما به حداقل سطحِ یک تنزل مییافتند. بنابراین، این باید یک مسئله مربوط به قوانین بازی باشد.
استفاده از طلسمهایی مانند «رستاخیز» (Resurrection) یا «زنده کردنِ مردگان» (Raise Dead) این کاهش سطح را کاهش میداد. علاوه بر این، با استفاده از آیتمهای پولی، فرد فقط مقدار کمی تجربه (Experience) از دست میداد.
برای NPCها سادهتر بود. تا زمانی که گیلد هزینههای لازم برای زنده کردن آنها را پرداخت میکرد، آنها بدون هیچ اثر مخربی به زندگی بازمیگشتند.
بنابراین، بازیکنانی که میخواستند آمار شخصیت خود را بازسازی (Respec) کنند، اغلب طرفدار استفاده از مرگ برای پایین آوردن سطح خود بودند.
با تمام این اوصاف، آیا آن دو نفری که در پی تهاجم هزار و پانصد نفره هلاک شدند، بعد از رستاخیزشان همان قبلیها بودند؟
مومونگا میخواست این را تأیید کند، اما در عین حال، نمیخواست بیجهت آرامش آنها را به هم بزند. از کجا معلوم، شاید آن تهاجم بزرگ برای آئورا تجربهای تروماتیک بوده باشد. مومونگا حس کرد وقتی او هیچ نشانهی آشکاری از خصومت نشان نداده، بازجویی از او به آن شیوه غیرعاقلانه است. نکته مهم این بود که آنها NPCهایی بودند که با عشق توسط دوستانش در آینز اوال گون ساخته شده بودند.
شاید بعد از حل تمام مشکلات انباشته شده، از او دربارهاش بپرسد.
آئورا هنوز داشت ماره را سرزنش میکرد که مومونگا در فکر فرو رفت. مومونگا کمی دلش برای ماره سوخت. هر چه باشد، او حرفی نزده بود که مستحق چنین توبیخِ خشونتباری باشد.
در گذشته، وقتی برادر و خواهر بحث میکردند، تمام کاری که مومونگا میتوانست بکند تماشا کردن بود. اما حالا، اوضاع فرق میکرد.
«دیگه باید کافی باشه، اینطور فکر نمیکنی؟»
«مومونگا-ساما! اما، اما ماره به عنوان یه نگهبان—»
«اشکالی نداره. آئورا، میفهمم چه حسی داری. طبیعیه که ناراحت بشی اگه ماره، به عنوان یک نگهبان طبقه، چنین حرف بزدلانهای بزنه، بهخصوص اگه در حضور من باشه. با این حال، من معتقدم که اگه کسی به مقبرهی بزرگ زیرزمینی نازاریک نفوذ کنه، تو و ماره بدون ترس قدم پیش میذارید تا باهاشون درگیر بشید. تا زمانی که کسی وقتی وقتش برسه وظیفهش رو انجام بده، نیازی به سرزنش نیست.»
مومونگا تا بین آن دو پیش رفت و به ماره کمک کرد بلند شود.
«و ماره، باید از خواهر مهربونت سپاسگزار باشی. حتی اگه من عصبانی بودم، بعد از دیدن اینکه چطور خواهرت سرزنشت کرد، دیگه نمیتونستم عصبانی بمونم.»
ماره با تعجب به خواهرش نگاه کرد. در این لحظه، آئورا با عجله گفت:
«هه؟ نه، نه، اونجوری نیست. من برای خودنمایی جلوی شما سرزنشش نمیکردم، مومونگا-ساما!»
«آئورا، اشکالی نداره. مهم نیست چی تو ذهنت بوده. من نیت مهربانانهت رو درک میکنم. با این حال، باید بهت بگم که از عملکرد ماره به عنوان یک نگهبان ناراضی نیستم.»
«ام، آه، بله، بله! ممنونم، مومونگا-ساما!»
«خـ، خیلی ممنونم...»
مومونگا در حالی که تماشایشان میکرد که به او تعظیم میکنند، احساس معذب بودن کرد. مخصوصاً وقتی دید با چشمان درخشانشان به او نگاه میکنند، احساس ناآرامی کرد. مومونگا برای پنهان کردنِ خجالتی که از این طرز نگاه کردنِ آنها حس میکرد، سرفهای کرد.
«هم، درسته. آئورا، فکر کنم چیزی گفتی درباره اینکه چون نفوذی نبوده حوصلهت سر رفته؟»
«—آه، نه، اون، دربارهی اون...»
مومونگا با دیدن واکنشِ وحشتزدهی آئورا، بابت پرسیدنِ سوالش احساس بدی پیدا کرد.
«قصد ندارم بابت جوابت توبیخت کنم، پس راحت حرف دلت رو بزن.»
«...بله، یه کم. هیچکس این اطراف نیست که بتونه بیشتر از پنج دقیقه با من تمرین (Spar) کنه.»
آئورا انگشتهای اشارهاش را به هم زد و بعد با امیدواری به مومونگا نگاه کرد.
آئورا به عنوان یک نگهبان، سطح صد بود. حریفان بسیار کمی در این سیاهچال بودند که بتوانند با او رقابت کنند. نُه تا از این NPCها وجود داشت، از جمله آئورا و ماره، و همچنین یکی دیگر.
«اگه ماره حریفت باشه چی؟»
بدن ماره لرزید و خودش را عقب کشید. او با چشمانی خیس سرش را تکان داد و خیلی ترسیده به نظر میرسید. آئورا با دیدن قیافهی او آهی کشید.
همین که آئورا آه کشید، بویی شیرین فضای اطراف را پر کرد. برخلاف عطری که آلبدو ساطع میکرد، این بو به نظر میرسید تا حدی ماندگار باشد. مومونگا با به یاد آوردن تواناییِ آئورا، قدمی از آن بو فاصله گرفت.
«آه، ببخشید مومونگا-ساما!»
آئورا که متوجه واکنشِ عجیب مومونگا شده بود، با عجله با دستش بو را پراکنده کرد.
در میان مهارتهای آئورا به عنوان یک «رامکننده حیوانات» (Beast Tamer)، مهارتهای غیرفعالِ خاصی وجود داشت که اثرات تقویتکننده (Buff) و تضعیفکننده (Debuff) داشتند. این تواناییها از طریقِ نفسِ او عمل میکردند و شعاعی چندین متری، برخی حتی تا ده متر داشتند. با اثرِ مهارتهای خاص، آن شعاع میتوانست به ابعاد باورنکردنی بزرگ شود.
در ایگدراسیل، آیکونهایی که نشاندهنده تقویتکنندهها و تضعیفکنندهها بودند در میدان دید فرد ظاهر میشدند، تا فرد ببیند آیا تحت تأثیر یک توانایی هست یا نه. با این حال، هیچ نشانهای از این تغییرات پیش رویش ظاهر نشد، که کار را کاملاً دردسرساز میکرد.
«آه، دیگه باید خوب شده باشه، لغوش کردم!»
«که اینطور...»
«...هرچند شما نامیرا هستید، پس اثراتِ تأثیرگذار بر ذهن نباید روتون کار کنه، مگه نه مومونگا-ساما؟»
این در ایگدراسیل درست بود. نامیرایان در برابر اثرات تأثیرگذار بر ذهن، چه مثبت و چه منفی، مصون بودند.
«...من داخل شعاعِ اثر بودم؟»
«اوم.»
آئورا با ترس سرش را پایین انداخت، و ماره هم در کنارش همین کار را کرد.
مومونگا با صدایی تا حد ممکن ملایم گفت: «...من عصبانی نیستم، آئورا. آئورا... لازم نیست اینقدر بترسی. فکر میکنی یه مهارتِ به این سادگی برای من مزاحمتی ایجاد میکنه؟ من صرفاً داشتم میپرسیدم که آیا داخلِ بردِ مؤثرِ مهارتت بودم یا نه.»
«بله! همین الان، شما در بردِ مهارتم بودید.»
مومونگا پس از شنیدن پاسخِ پرانرژیِ آئورا در حالی که آرامش به او بازمیگشت، متوجه شد که حضورِ محضِ او، آئورا را پر از ترس میکند.
همین که متوجه این شد، دردی فشرده در معدهی ناموجودش حس کرد. اگه به خاطر این ضعیفتر بشم چی؟ هر بار که به آن فکر میکرد، مذبوحانه سعی میکرد از ذهنش بیرونش کند.
«و اثرش چی بود؟»
«آه، اثرِ همین الان... باید "ترس" میبود.»
«اومو...»
او احساس ترس نمیکرد. در ایگدراسیل، فرد تحت تأثیرِ حملاتِ گیلد یا پارتیای که به آن تعلق داشت قرار نمیگرفت. هرچند، شانسِ بسیار واقعیای وجود داشت که این قانون دیگر اعمال نشود، پس بهتر بود همین الان آن را تأیید کند.
«آئورا، داشتم فکر میکردم که مهارتِ تو نباید روی افرادِ همون گیلد... همون گروه تأثیری داشته باشه.»
«هه؟»
چشمان آئورا گشاد شد، درست مثل ماره که از کنار نگاه میکرد. مومونگا با قضاوت از روی واکنشهایشان، متوجه شد که آنها با او موافق نیستند.
«اشتباه میکنم؟»
«بله... ممکنه اون رو با تواناییِ تغییر دادنِ آزادانهی بُردِ مهارتها اشتباه گرفته باشید؟»
پس به نظر میرسید قانونِ غیرفعال بودنِ «شلیک به خودی» دیگر در کار نیست. ماره در حالی که نزدیکِ آئورا بود تحت تأثیر قرار نگرفته بود، اما آن ممکن بود به این دلیل باشد که او آیتمی مجهز کرده بود که اثراتِ تأثیرگذار بر ذهن را روی خودش خنثی میکرد.
در مقابل، آیتمهای کلاسِ الهیِ مومونگای نامیرا، هیچ دیتایی نداشتند که در برابر اثرات تأثیرگذار بر ذهن محافظت کنند. اما در آن صورت، چرا مومونگا احساس ترس نکرد؟
دو احتمال وجود داشت.
او ممکن بود با آمارهای پایهاش (Base Stats) در برابر آن مقاومت کرده باشد، یا با مصونیتهای ناشی از موجودِ نامیرا بودن مقاومت کرده باشد.
چون مطمئن نبود کدام فرضیه درست است، مومونگا تصمیم گرفت آزمایشی انجام دهد:
«میتونی از اثراتِ دیگه استفاده کنی؟»
آئورا سرش را کج کرد و صدای عجیبی از سرِ سردرگمی درآورد. مومونگا به یاد یک تولهسگ افتاد و دستش را دراز کرد تا سرِ آئورا را نوازش کند.
موها و پوستِ سرش مثل ابریشم نرم حس میشد، و نوازش کردنش خیلی لذتبخش بود. چون به نظر نمیرسید آئورا مخالفتی داشته باشد، مومونگا میخواست ادامه دهد. با این حال، ماره در حالی که از کنار به آنها زل زده بود کمی وحشتزده به نظر میرسید، پس مکث کرد.
اصلاً ماره داشت به چی فکر میکرد؟
مومونگا بعد از کمی فکر کردن، عصایش را رها کرد و با دست دیگرش موهای ماره را بهم ریخت.
جنسِ موهای ماره بهتر حس میشد، اما مومونگا به سختی به آن توجه کرد در حالی که سرهایشان را میمالید تا وقتی که راضی شد. سپس، به یاد آورد برای چه کاری اینجا بود:
«پس یه درخواستی ازتون دارم. قصد دارم آزمایشهای خاصی انجام بدم... برای اونها به کمک شما نیاز دارم.»
در ابتدا، آن دو نمیدانستند چطور پاسخ دهند. با این حال، وقتی دست مومونگا سرهایشان را رها کرد، هر دو قیافههایی خجالتزده و در عین حال خوشحال داشتند.
آئورا با خوشرویی پاسخ داد: «بله، متوجه شدم! مومونگا-ساما، بسپریدش به من!»
مومونگا دستی بالا آورد تا آئورا را آرام کند.
«قبل از اون—»
مومونگا عصای شناور را در دستش گرفت.
درست مثل قبل، وقتی از قدرت حلقه استفاده کرد، روی عصا تمرکز کرد. در میان قدرتهای بیشماری که داشت، مومونگا روی یکی از جواهراتی که عصا را تزیین کرده بود تمرکز کرد.
آن یک آیتم کلاس الهی به نام «گوهرِ ماه» (Gem of the Moon) بود، و تواناییای که مومونگا انتخاب کرد—
—فراخواندنِ «گرگهای مهتاب» (Moonlight Wolves) بود.
همین که جادوی احضار اثر کرد، سه حیوان وحشی از هیچ پدیدار شدند.
جلوههای ویژهی احضار همانند ایگدراسیل بود، پس مومونگا از آنها تعجب نکرد.
گرگهای مهتاب خیلی شبیه به گرگهای سیبری بودند، اما هالهای نقرهای ساطع میکردند. مومونگا میتوانست پیوندی مرموز بین خودش و گرگهای مهتاب حس کند. این پیوند به وضوح نشان میداد چه کسی ارباب و چه کسی خادم است.
«اونا گرگهای مهتاب هستن؟»
لحنِ آئورا نشان میداد که متوجه قضیه نشده. هر چه باشد، او هیچ ایدهای نداشت چرا مومونگا باید چنین هیولاهای ضعیفی را احضار کند.
گرگهای مهتاب بهشدت چابک بودند و برای شبیخون مفید بودند، اما فقط حدود سطح بیست بودند. آنها در مقایسه با آئورا و مومونگا هیولاهای بسیار ضعیفی بودند. با این حال، هیولاهایی در این سطح برای اهدافِ این دفعهی آنها کافی بودند.
در واقع، هر چه ضعیفتر بودند، بهتر بود.
«بله، هستن. حالا، من رو هم در شعاعِ مهارتت قرار بده.»
«هه؟ واقعاً؟»
«اشکالی نداره.»
پافشاریِ مومونگا آنقدر زیاد بود که حتی آئورای مشکوک هم آن را انجام داد.
با توجه به اینکه آنها دیگر در بازی نبودند، احتمالی وجود داشت که او نمیتوانست نادیده بگیرد، و آن این بود که مهارتِ آئورا ممکن بود به درستی فعال نشده باشد. برای رد کردنِ آن، او مجبور بود خودش را همراه با یک شخصِ ثالث در معرضِ مهارت قرار دهد، که به همین دلیل گرگهای مهتاب را احضار کرده بود.
بعد از آن، آئورا چندین بار بازدم کرد، اما مومونگا به هیچ وجه تحت تأثیر قرار نگرفت. او سعی کرد در میانهی مهارت بدنش را شل کند یا رویش را برگرداند، اما هیچ چیزِ عجیبی حس نکرد. با این حال، گرگِ مهتابِ پشتِ سر او تحت تأثیر قرار گرفت. بدین ترتیب، او نتیجه گرفت که مهارتِ آئورا اثر کرده است.
مومونگا از این آزمایش فهمید که اثراتِ تأثیرگذار بر ذهن روی او کار نمیکنند. این یعنی—
در بازی، نژادهای نیمهانسان و دگرشکل وقتی به سطوح خاصی میرسیدند، مهارتهای نژادی را باز میکردند. یک اورلورد مانند مومونگا مهارتهای زیر را داشت:
خلقِ نامیرای عالیرتبه (چهار بار در روز)، خلقِ نامیرای میانرتبه (دوازده بار در روز)، خلقِ نامیرای پایینرتبه (بیست بار در روز)، لمس انرژی منفی، هالهی ناامیدی V (مرگ آنی)، محافظت منفی، روح تاریک، هالهی سیاه، برکت نامیرا، محافظت نامقدس، حکمتِ تاریکی، تکلم به زبانهای خبیث، آسیب به ویژگی IV، مقاومت در برابر آسیب سوراخکننده V، مقاومت در برابر آسیب برشی V، مقاومت در برابر طرد شدن III، مصونیت فیزیکی عالیرتبه III، مصونیت جادویی عالیرتبه III، مصونیت در برابر سرما، اسید و الکتریسیته، و همچنین بینشِ آرکین/مشاهدهی نامرئیها.
و بعد تواناییهایی از سطوحِ کلاسش وجود داشت — تقویت جادوی مرگ آنی، آیینِ تاریکی، هالهی نامیرا، خلقِ نامیرا، کنترل نامیرا، تقویت نامیرا، و غیره.
سپس ویژگیهای خاصِ پایهای وجود داشت که تمام نامیرایان داشتند:
مصونیت در برابر ضربات بحرانی (Critical)، تأثیرات ذهنی، سم، بیماری، خواب، فلج، مرگ، و اثراتِ تخلیهی انرژی. مقاومت در برابر جادوی سیاه (Necromancy) و جریمههای بیولوژیکی. نامیرایان نیازی به نفس کشیدن، خوردن، یا آشامیدن نداشتند. آنها با انرژی منفی شفا مییافتند و دید در شب داشتند.
البته، آنها نقاط ضعفی هم داشتند، مثل آسیبپذیری در برابر نیکی، نور و مقدسات IV، آسیبپذیری در برابر ضربات کوبشی V، آسیبپذیری در برابر مناطق متبرکه مقدس و نیک II، دو برابر آسیب از آتش، و غیره.
—این یعنی مومونگا میتوانست مطمئن باشد که هنوز صاحبِ تواناییهای پایهی یک موجود نامیرا و مهارتهای خاصِ به دست آمده از طریق لول آپ است.
«میفهمم. خب، این آزمایشِ آموزندهای بود... ممنونم آئورا. حالت خوبه؟»
«بله، خوبم.»
«که اینطور... برگردید.»
سه گرگ مهتاب ناپدید شدند، انگار زمان برای آنها به عقب برگشته باشد.
«...مومونگا-ساما، شما فقط برای انجام اون آزمایشهای همین الان به طبقهی ما اومدید؟»
ماره در کنار او سر تکان میداد.
«هه؟ آه، نه. در واقع، من برای تمرین اومدم اینجا.»
«تمرین؟ هه؟ برای شما، مومونگا-ساما؟»
چشمان آئورا و ماره آنقدر گشاد شد که به نظر میرسید ممکن است از کاسه در بیایند. تعجب آنها کاملاً طبیعی بود؛ هر چه باشد، چه کسی انتظار داشت چنین حرفی را از زبان مومونگا بشنود، یک جادوگر قدرتمند، حاکمِ مطلقِ مقبرهی بزرگ زیرزمینی نازاریک، و کسی که بالاتر از همه ایستاده؟
مومونگا، که این واکنش را پیشبینی کرده بود، سریعاً پاسخ داد:
«دقیقاً.»
مومونگا پس از دیدنِ پاسخِ سریعِ خود و شنیدنِ ضربهی ملایم عصایش روی زمین، متوجه شد که آئورا به دریافتی رسیده است. مومونگا کاملاً از خودش راضی بود، زیرا این واکنش در محدودهی پیشبینی او قرار داشت.
«آیا، آیا اون سلاحِ افسانهایِ بالاترین ردهست که فقط شما میتونید حملش کنید، مومونگا-ساما؟»
سلاح افسانهای؟ منظورش چیه؟
مومونگا تردیدهایی داشت، اما بعد از دیدن چشمان درخشان ماره، فهمید که سوال با نیت بدی پرسیده نشده است.
«درسته، این عصای آینز اوال گونه، که من همراه با اعضای گیلدم ساختمش.»
مومونگا عصا را بالا برد، و عصا بلافاصله درخششی زیبا ساطع کرد که محیط اطرافش را روشن کرد. درخشش به اندازهی خودِ عصا خیرهکننده بود. با این حال، محیط اطراف با سایههای نحسِ سوسوزن پر شد، که هالهای از تهدید ساطع میکردند.
صدای مومونگا وقتی صحبت میکرد زندهتر و پرافتخارتر بود:
«هفت جواهری که در دهانِ مارهای عصا قرار دارن، همگی مصنوعاتِ کلاسِ الهی هستن. از اونجایی که همهشون متعلق به یک ست (Set) هستن، داشتنشون در کنار هم قدرتی حتی بیشتر از تواناییهای پایهشون رو آزاد میکنه. جمع کردنِ همهی اونها به مقدارِ غیرقابلمحاسبهای زمان و تلاش نیاز داشت، و خیلی از اعضای ما در طولِ مسیر گفتن که میخوان ول کنن. یادم نمیاد چقدر هیولا رو برای به دست آوردنِ آیتمهاشون فارم (Farm) کردیم... به هر حال، علاوه بر این، قدرت عصا فراتر از یک آیتمِ کلاسِ الهیه. در واقع، تقریباً به یک آیتمِ کلاسِ جهانی نزدیک میشه. قویترین ویژگیش سیستمِ درگیریِ خودکارشه... احم، احم.»
...به نظر میرسید جوگیر شده بود.
او آن را در گذشته با رفقایش ساخته بود، اما چون هرگز قبلاً آن را بیرون نیاورده بود، فرصتی برای درخشیدنش نبود. حالا که شانسِ پز دادن با آن را داشت، ستایشهایش مثل جزر و مدی بالا آمده، سرازیر شدند. مومونگا به زور میلش به خودنمایی با عصا را فرو نشاند.
چقدر خجالتآور...
«اوم، یه همچین چیزی.»
«اون، اون شگفتانگیزه...»
«اون واقعاً معرکهست، مومونگا-ساما!»
مومونگا وقتی چشمان آنها را دید نزدیک بود بخندد. او تمام تلاشش را کرد تا حالتِ خوشحالِ چهرهاش را سرکوب کند — هرچند اسکلتها حالتی ندارند — و ادامه داد:
«به همین خاطر بود که میخواستم چند تا آزمایش با این عصا انجام بدم. امیدوارم بتونید بهم کمک کنید.»
«بله! متوجه شدم! ما همین الان میریم آماده بشیم! اونوقت... میتونیم قدرت عصا رو ببینیم؟»
«اوم، مشکلی نداره. پس، من بخشی از قدرتِ این عصای مقتدر رو، که فقط من میتونم حملش کنم، بهتون نشون میدم.»
آئورا در حالی که با نمک بالا و پایین میپرید فریاد زد: «ایول~»
ماره به سختی توانست خوشحالیاش را پنهان کند، که از لرزشِ نوکِ گوشهایش پیدا بود.
آه، این بده، نباید بذارم ظاهرِ سختگیرانهم به خاطرِ این قضیه از هم بپاشه. مومونگا در حالی که این را به خودش یادآوری میکرد، سعی کرد وقارِ خود را بازیابد.
«...و یه چیزِ دیگه هست، آئورا. من قبلاً به بقیهی نگهبانها دستور دادم بیان اینجا. اونا تا یک ساعت دیگه میرسن.»
«هه؟ پس، پس ما باید برای— آماده بشیم.»
«نه، نیازی نیست. تمام کاری که باید بکنید اینه که اینجا بمونید و منتظرشون باشید.»
«که اینطور؟ اوم... همهی نگهبانها — یعنی "شالتیر" (Shalltear) هم میاد؟»
«همهی نگهبانها.»
«...هاه.»
گوشهای بلندِ آئورا ناگهان آویزان شدند.
با این حال، واکنشِ ماره به اندازهی آئورا مبالغهآمیز نبود. طبقِ پسزمینهی داستانیاش، آئورا طوری طراحی شده بود که رابطهی بدی با شالتیر داشته باشد، اما احتمالاً برای ماره اینطور نبود.
بعدش قراره چی بشه؟ مومونگا بیصدا آهی کشید.
بخش ۲
دستهِ پنجاه نفره بر اسبهای خود بر دشتهای سرسبز میتاختند.
تکتکِ مردانِ دسته بدنی ورزشکاری داشتند. یکی از آنها به طور ویژه چشمگیر بود.
کلمهای بهتر از «ورزیده» برای توصیف او وجود نداشت. عضلاتش حتی با وجود پوشیدن سینهپوش هم برجسته بودند.
او حدود سی سال داشت، و چهرهاش از روزهای طولانی زیر آفتاب آفتابسوخته و پوشیده از چروک بود. موهای سیاهش مرتب و کوتاه شده بود، و چشمان تیرهاش نگاهی نافذ داشتند.
مردی که در کنار او میراند گفت:
«فرمانده جنگجو (Warrior-Captain)، تقریباً به اولین روستای مسیرِ گشتمون رسیدیم.»
«آه، بله، نایبفرمانده.»
گازف استرونوف (Gazef Stronoff)، فرمانده جنگجوی نامدارِ پادشاهیِ ری-استیز، هیچ روستایی نمیدید.
او تپشِ قلبش را آرام کرد و سرعتِ مَرکبش را حفظ نمود. اگرچه سرعتِ اسب را در حدی نگه داشته بود که نباید بیش از حد خستهکننده باشد، اما آنها تمام راه را از «پایتخت سلطنتی» تا اینجا تاخته بودند، و خستگی در بدنِ گازف در حال انباشته شدن بود. حتماً برای اسبش هم حداقل به همان اندازه بد بود، به همین دلیل سعی میکرد بارِ اضافی بر دوشش نگذارد.
نایبفرمانده گفت: «امیدوارم حالشون خوب باشه.» جریانی از ناآرامی زیر آن کلمات جاری بود، و گازف هم همین حس را داشت.
پادشاه به گازف و مردانش دستور داده بود: «شوالیههای امپراتوری در مرز دیده شدن. اگه این گزارشها درست باشه، فوراً اونا رو نابود کنید.»
شهرِ ای-رانتل نزدیکتر بود، و در شرایط عادی، اعزام نیرو از آنجا سریعتر میبود. با این حال، شوالیههای امپراتوری قدرتمند و مجهز بودند، و شکافی پرناشدنی بین آنها و سربازانِ وظیفهی معمولی وجود داشت. تنها افرادی در پادشاهی که میتوانستند با شوالیههای امپراتوری مقابله کنند، گازف و نیروهایش بودند. با این حال، سپردنِ کل وظیفه به گازف و مردانش به تنهایی، اوجِ حماقت بود.
پیش از آنکه گازف به هدفشان برسد، نیروهای دیگر میتوانستند برای محافظت از روستاها بسیج شوند. اگرچه نمیتوانستند پیروز شوند، اما حداقل میتوانستند آنها را معطل کنند. روشهای بسیارِ دیگری هم بود که میتوانستند به کار بگیرند. با این حال، از هیچکدام استفاده نکرده بودند — نه، نمیتوانستند.
گازف، که دلیلش را میدانست، غرق در اضطراب بود. او افسار را محکم گرفت و سعی کرد آن را نکشد. با این حال، سرکوبِ افکاری که در قلبش میسوخت دشوار بود.
«فرمانده جنگجو، فقط سپردنِ جستجو به ما بیفایدهست. نمیتونستیم همهی گروههای جنگجو رو بیاریم تا کمکمون کنن؟ همچنین میتونستیم ماجراجوهای ای-رانتل رو برای کمک استخدام کنیم. چرا دارید این کار رو میکنید؟»
«...کافیه نایبفرمانده. اگه کسی بشنوه که شوالیههای امپراتوری توی قلمروی پادشاهی آزادانه میچرخن، ممکنه اوضاع بد پیش بره.»
نایبفرمانده با لبخندی گفت: «فرمانده جنگجو، اینجا کسی نیست. لازم نیست تشریفات رو رعایت کنید، اما امیدوارم بتونید حقیقت رو بهم بگید.» سپس ادامه داد: «کارِ اون اشرافزادهها بود؟»
گازف به آن کلماتِ تحقیرآمیز پاسخی نداد، چون دقیقاً همینطور بود.
«اون اشرافِ لعنتی، با زندگیِ انسانها مثل مهرههای شطرنج توی بازیهای قدرتشون رفتار میکنن! و علاوه بر اون، چون اینجا قلمروی پادشاهه، میتونن از هر مشکلی در اینجا استفاده کنن تا به پادشاه ضربه بزنن.»
«...همهی اشراف اونجوری فکر نمیکنن.»
«و شاید حق با شما باشه، فرمانده، و اشرافی باشن که به فکر مردم باشن. مثلاً "شاهدخت طلایی". اما به جز اون، عملاً کسِ دیگهای نیست... اگه پادشاهی توسط یک دیکتاتور اداره میشد، نمیتونستیم اون اشرافِ لعنتی رو نادیده بگیریم و برای خیرِ مردم کار کنیم؟»
«اگه بیش از حد دخالت کنی، ممکنه منجر به جنگِ داخلی بشه که پادشاهی رو از هم میپاشونه. با توجه به اینکه با تهدیدِ جاهطلبیهایِ رو به گسترشِ امپراتوری روبرو هستیم، جنگی مثل اون برای مردمِ عادی یک فاجعهست.»
«میدونم، اما...»
«فقط این موضوع رو بذار کنار برای...»
صدای گازف در نیمه راه قطع شد، زیرا چشمانش با دقت به روبرو خیره گشت.
دود سیاه و غلیظی از پشت تپهی کوچکِ روبرویشان بالا میآمد، و فقط یک یا دو ستونِ دود نبود.
هر کسی که آنجا بود میدانست این چه معنایی دارد.
گازف نتوانست جلوی تِچتِچ کردنِ زبانش را بگیرد، و پاهایش را به پهلوهای اسبش فشرد.
منظرهای که گازف و همراهانش که به سرعت میتاختند دیدند، از انتظاراتشان منحرف نشد. در برابرشان گسترهای از زمینِ سیاه شده پهن بود، بقایای سوختهی یک روستا. اجسادِ چندین خانهی سوخته همچنان پابرجا بودند، مانند سنگِ قبرها.
گازف با صدایی پولادین دستور داد: «همگی، حرکت میکنیم. زود باشید!»
♦ ♦ ♦
روستا به آتش کشیده شده بود، و تنها اسکلتهای سوختهی خانههای ویران شده سرنخی از آنچه قبلاً بود میدادند.
بوی خون با تعفنِ سوختگی در هم آمیخته بود وقتی میان آنها راه میرفتند.
چهرهی گازف آرام بود، بدون هیچ ردی از احساسات بر آن. با این حال، هیچ حالتی نمیتوانست احساساتِ او را واضحتر از این منتقل کند. همین امر در مورد نایبفرمانده که کنار گازف راه میرفت هم صدق میکرد.
بیش از صد روستایی اینجا زندگی کرده بودند. شش نفر جان به در برده بودند. بقیه همگی بیرحمانه سلاخی شده بودند، چه زن، چه کودک، و چه نوزاد.
«نایبفرمانده، تعدادی از آدمهامون رو بفرست تا بازماندهها رو به ای-رانتل برگردونن.»
«اما صبر کنید، این...»
«حق با توئه، ریسک بزرگیه. با این حال، نمیتونیم همینطوری ولشون کنیم.»
ای-رانتل مستقیماً توسط پادشاه اداره میشد، و محافظت از روستاهای اطراف آن وظیفهی پادشاه بود. رها کردنِ بازماندهها در اینجا مشکلاتِ زیادی برای او ایجاد میکرد. آدم میتوانست تصور کند که چطور «جناحِ اشراف»، که مخالف پادشاه بودند، از این فرصت استفاده میکردند تا برایش دردسر درست کنند. مهمتر از آن—
«لطفاً تجدیدنظر کنید. خیلی از بازماندهها شوالیههای امپراتوری رو دیدن. ما میتونیم این رو به عنوان انجامِ بخش اولِ دستوراتِ پادشاه در نظر بگیریم. حس میکنم فعلاً باید عقبنشینی کنیم و مقدماتِ کافی رو در ای-رانتل فراهم کنیم قبل از اینکه بخشِ بعدی رو انجام بدیم.»
«نه.»
«فرمانده جنگجو! شما دیگه باید بدونید که این یک تلهست. زمانبندیِ حمله بیش از حد به زمانِ رسیدنِ ما به ای-رانتل نزدیکه که بخواد چیزی جز تصادف باشه. اقداماتِ بیرحمانهی اونا فقط بعد از رسیدنِ ما انجام شده، و دلیلی که همه رو نکشتن این بوده که ازشون به عنوان طعمه برای تله استفاده کنن.»
بازماندهها از شوالیهها فرار نکرده بودند. بلکه، دشمن کارِ آنها را تمام نکرده بود. این ممکن بود نقشهای برای تقسیمِ قدرتِ گازف با جدا کردنِ مردانش برای محافظت از بازماندهها باشد.
«فرمانده جنگجو، قصد دارید به کار ادامه بدید، با اینکه میدونید تلهست؟»
«...درسته.»
«فرمانده، جدی هستید؟! درسته، شما قوی هستید، و میتونید به راحتی صد تا شوالیه رو شکست بدید. اما، امپراتوری اون پیرمرد رو داره. حتی شما هم در برابر اون در خطرِ بزرگی هستید. همچنین این احتمال هست که در برابر "چهار شوالیه" مشهورِ امپراتوری شکست بخورید، اونم با تجهیزاتِ کمی که دارید. بنابراین، ازتون التماس میکنم عقبنشینی کنید. برای پادشاه، از دست دادنِ چند تا روستا در مقایسه با از دست دادنِ شما هیچی نیست!»
گازف فقط میتوانست در حالی که نایبفرماندهاش بیشتر و بیشتر عصبی میشد، ساکت گوش دهد.
«اگه عقبنشینی نمیکنیم... پس باید بازماندهها رو رها کنیم و با همگی شروع به تعقیب کنیم.»
«این عاقلانهترین گزینه میبود... اما در عین حال، به این معنیه که اونا رو به حالِ مرگ رها میکنیم. فکر میکنی خودشون به تنهایی میتونن زنده بمونن؟»
نایبفرمانده نتوانست پاسخی بدهد، چون میدانست شانسِ زنده ماندنِ بازماندهها به تنهایی عملاً صفر است.
بدون کسی که از آنها محافظت کرده و تا منطقهای امن همراهیشان کند، ظرفِ چند روز مرده بودند.
با این حال، نایبفرمانده لب به سخن گشود — نه، مجبور بود بگوید.
«...فرمانده جنگجو. زندگیِ شما باارزشترین زندگیِ اینجاست. زندگیِ روستاییها در مقایسه با اون هیچی نیست.»
گازف به خوبی از تصمیمِ دردناکی که نایبفرمانده گرفته بود آگاه بود، و از خودش عصبانی بود که او را مجبور به گفتنِ چنین چیزی کرده است.
با این حال، نمیتوانست به درخواستِ نایبفرمانده عمل کند.
«من یک رعیت به دنیا اومدم، و تو هم همینطور.»
«درسته، و من با تحسینِ شما وارد نظام شدم، فرمانده.»
«یادم میاد تو هم توی یک روستا به دنیا اومدی، درسته؟»
«بله، به همین خاطره که...»
«زندگی در روستا سخته، و مرگ همراهِ همیشگیه. غیرمعمول نیست که روستایی توسط یک هیولا مورد حمله قرار بگیره و در نتیجه خیلیها جونشون رو از دست بدن، اشتباه میکنم؟»
«...نه، اشتباه نمیکنید.»
«وقتی یک هیولا ظاهر میشه، سربازهای معمولی به سختی میتونن باهاش مقابله کنن. اگه روستایی پول برای استخدامِ ماجراجوها برای مقابله با هیولاها نداشته باشه، تنها کاری که میتونن بکنن اینه که کز کنن و منتظر بمونن تا هیولا بره.»
«...همینطوره.»
«اونوقت، میتونی بگی که منتظرِ همچین چیزی نبودی؟ میتونی بگی که امیدوار نبودی اشراف یا یک فردِ قوی بیان و نجاتت بدن؟»
«...دروغه اگه بگم نبودم. اما واقعیت اینه که هیچوقت هیچکس برای کمک جلو نیومد. حداقل، اربابِ زمینی که روستای من توش بود پولی برای ماجراجوها نداد تا بهمون کمک کنن.»
«از اونجایی که قضیه اینه... چرا ثابت نکنیم که ما مثل اون نیستیم؟ بیا، بیا این مردم رو نجات بدیم.»
نایبفرمانده به تجربههای خودش فکر کرد، و نتوانست در پاسخ چیزی بگوید.
«نایبفرمانده، بیا به روستاییها نشون بدیم قهرمانهایی که با میل و رغبت برای نجاتِ دیگران به دلِ خطر میزنن چه شکلی هستن. بیا بهشون نشون بدیم چطور قویها ضعیفها رو نجات میدن.»
چشمان گازف با چشمان نایبفرمانده تلاقی کرد، و احساساتِ بیشماری بین آنها رد و بدل شد.
نایبفرمانده با صدایی که کمی خسته اما قدرشناس بود، پاسخ داد:
«...پس اجازه بدید من مردان رو رهبری کنم. خیلیها هستن که میتونن جای من رو بگیرن، اما هیچکس نمیتونه جای شما رو بگیره، فرمانده.»
«احمق نشو. شانسِ زنده موندنِ من بالاتره. یادت باشه، ما نمیریم که بمیریم، بلکه میریم تا مردمِ پادشاهی رو نجات بدیم.»
نایبفرمانده چندین بار دهانش را باز کرد، گویی بخواهد حرف بزند، اما در نهایت، ترجیح داد ساکت بماند.
«پس، سربازهایی رو که برای اسکورتِ روستاییها به ای-رانتل دنبالت میان انتخاب کن.»
♦ ♦ ♦
نورِ ارغوانیِ خورشیدِ در حالِ غروب بر گروهی از مردان در دشت میتابید.
چهل و پنج نفر بودند.
آنها حتماً تکنیکهای استتارِ عالی داشتند، با توجه به طوری که ناگهان از هیچ ظاهر شده بودند. به احتمالِ زیاد جادو در کار بود.
در یک نگاه مشخص بود که آنها مزدورانِ ساده، مسافران، یا ماجراجو نیستند.
همهشان به یک شکل لباس پوشیده بودند، در زرههایی ساخته شده از فلزاتِ خاص، که بر قدرتِ دفاعی و تحرک تأکید داشت. بعد از افسون شدن، آنها محافظتِ بیشتری نسبت به زرههای تمامفلزی (Full Plate) داشتند.
کیفهای پشتشان کوچک بود، به سختی از آن نوعی که آدم انتظار دارد یک مسافر حمل کند. آن کیفها هم افسون شده بودند. کمربندهایشان خاص بود، برای حملِ معجونها طراحی شده بود، و شنلهای پشتشان هم هالهای از جادو ساطع میکرد.
جمعآوریِ این تعداد مجموعهی آیتمهای جادویی کاری دلهرهآور میبود، چه از نظر زمان، پول، یا تلاشی که لازم داشت. این واقعیت که این افراد با این نوع تجهیزات مجهز شده بودند، نشانهای آشکار بود که آنها حمایتِ یک ملت، یا معادلِ آن را داشتند.
با این حال، هیچ نشان یا علامتی روی آنها نبود که ممکن باشد وابستگیشان را فاش کند. به عبارتِ دیگر، آنها این واقعیت را که یک واحدِ عملیاتِ سیاه (Black Ops) هستند پنهان میکردند.
آنها با چشمانی بیاحساس به ویرانههای روستا نگاه کردند. اگرچه تعفنِ خون و آتش در هوا سنگینی میکرد، نگاههای بیرحمانهشان گویی میگفت که این فقط چیزی است که انتظار میرفت.
«...فرار کردن.»
کلمات با ردی از ناامیدی بیان شد.
«...خب، این فقط چیزیه که انتظار میرفت. ما به حمله به روستاها ادامه میدیم تا اون رو بیرون بکشیم. وحشی باید به داخلِ تله کشانده بشه.»
مردی که صحبت کرد نگاهی تیز به سمتی که دستهی گازف در حالِ راندن بود انداخت.
«روستایی رو که دفعهی بعد به عنوانِ طعمه استفاده میکنیم بهم نشون بده.»
بخش ۳
مومونگا انگشتش را نشانه گرفت و آماده شد تا طلسمی روی مترسکِ گوشهی میدان نبرد اجرا کند.
مومونگا جادوهای آسیبزنندهی (Damage) خالصِ زیادی بلد نبود. در عوض، او بر طلسمهای مرگِ آنی با اثراتِ اضافی تمرکز کرده بود. در نتیجه، او در برابر موجوداتِ غیرزنده کمتر مؤثر بود. او باید یک طلسمِ آسیبرسانِ ساده در برابر هدفی مانند هدفِ روبرویش انتخاب میکرد، اما سطوحِ مومونگا عمدتاً در کلاسهای نوعِ جادوی سیاه (Necromancy) بود که طلسمهای نکروماسیِ او را تقویت میکرد. با این حال، اثربخشیِ این طلسمها چندین پله پایینتر از شخصیتی بود که سطوحِ کلاسش طلسمهای رزمی را تقویت میکرد.
او با کنجکاوی نگاهی به کودکان در کنارش انداخت، که چشمانشان از انتظار میدرخشید. او در حالی که متعجب بود آیا میتواند انتظاراتِ آنها را برآورده کند، احساس ناآرامی کرد.
سپس، مومونگا دزدکی نگاهی به دو هیولای بزرگ انداخت.
بدنهای عظیمِ آنها سه متر قد داشت، و شبیه مثلثهای وارونه بود.
ساختارِ اسکلتیِ آنها ترکیبی از انسان و اژدها بود و با عضلاتِ سفت و پیمانند پوشیده شده بود، که آنها هم به نوبهی خود در لایهای از فلسها که سختتر از فولاد بودند غلاف شده بودند.
چهرههایشان شبیه به اژدها بود، در حالی که دمهایشان به ضخامتِ تنهی درخت بود. آنها بدون بال و دوپا بودند، مثل اژدهایی که روی پاهای عقبش ایستاده است. بازوهایشان از کمرِ یک مرد قطورتر بود، و هر کدام حدود نصفِ طولِ بدنش بود. آنها سلاحهایی حمل میکردند که هم شبیه سپر بود و هم شمشیر.
این هیولاها «دراگونکین» (Dragonkin) نامیده میشدند، و تحتِ کنترلِ مهارتهای رامکنندهی حیواناتِ آئورا، آمفیتئاتر را مطابقِ میلِ او بازآرایی کردند.
اگرچه آنها هیولاهای سطح پنجاه و پنج بدونِ تواناییهای خاصِ قابلِ توجه بودند، بازوهای قدرتمند و استقامتِ فوقالعادهشان حریفی برای هیولاهای سطح بالاتر بود.
مومونگا آهی آرام کشید، و سپس به مترسکها نگاه کرد.
اینکه مردم با چشمانی پر از انتظار به او نگاه کنند کاملاً دردسرساز بود. هدفِ او این بار تأیید این بود که میتواند از جادو استفاده کند.
دلیلِ اجازه دادن به آئورا و ماره برای مشاهدهی این آزمایش، این بود که قبل از رسیدنِ بقیهی نگهبانان، قدرتش را به آنها دیکته کند. به این ترتیب، آنها یاد میگرفتند که مخالفت با مومونگا مسیری احمقانه است.
به نظر نمیرسید آن دو کودک به او خیانت کنند، و او هم چنین حسی نداشت. با این حال، اگر او تواناییِ استفاده از جادویش را از دست میداد، مومونگا مطمئن نبود که آنها به او وفادار بمانند.
آئورا با مومونگا مثل یک دوستِ قدیمی رفتار میکرد، اما برای مومونگا، این اولین بار بود که همدیگر را ملاقات میکردند. او میتوانست بگوید که دوقلوها تجسمِ با عشق ساخته شدهی کارِ سختِ اعضای گیلدش هستند.
با این حال، هیچ تضمینی نبود که طراحی و برنامهنویسیِ آنها کامل باشد. در مواجهه با موقعیتها و محرکهای بیشمار، ممکن بود یک تناقض یا ضعف در جایی ظاهر شود.
آنها موجوداتِ هوشمندی بودند که میتوانستند به تنهایی فکر کنند، بنابراین نقص در استدلالِ آنها باید در جایی وجود داشته باشد. اگر آنها برای وفادار بودن به افرادِ ضعیف برنامهریزی نشده بودند، این چه معنایی برای او داشت؟ به احتمالِ زیاد، آنها برای وفاداریِ کورکورانه نوشته نشده بودند. این بدان معنا بود که اطاعت کردن یا نکردنِ آنها از دستور به این بستگی دارد که دهندهی دستور کیست. و این به اندازهی کافی بد میبود اگر آنها به حرفِ او گوش ندهند، اما اگه بعد از فهمیدنِ اینکه او بیقدرت است به رهبرِ گیلدشان خیانت کنند چی...؟
خوب نبود که بیش از حد شک داشته باشیم، اما اعتمادِ کورکورانه هم حرکتِ عاقلانهای نبود.
او وقتی به آن مرحله میرسید از آن پل عبور میکرد. مومونگا ذهنش را به حالِ حاضر معطوف کرد.
دلیلِ دیگرِ آمدن به اینجا این بود که اگر میفهمید نمیتواند از جادو استفاده کند، میتوانست وضعیت را با آئورا و ماره در میان بگذارد.
دوقلوها فکر میکردند او برای آزمایشِ قدرتِ عصا آمده است، پس حالا که قدرتش ثابت شده بود، او میتوانست هرگونه ناکارآمدیِ جادوی خودش را بپوشاند.
نقشهی خیلی خوبی بود.
مومونگا نتوانست جلوی تبریک گفتن به خودش را بگیرد. آیا او هرگز در گذشته اینقدر خونسرد و حسابگر بوده است؟ با این حال، کسی اینجا نبود که بتواند به سوالِ مومونگا پاسخ دهد.
او تردیدها را از ذهنش بیرون انداخت، و بر استفاده از جادوی ایگدراسیل تمرکز کرد.
بیش از شش هزار طلسم در بازی وجود داشت، از رتبهی یک تا رتبهی ده، و همچنین جادوی رتبهی فوقالعاده (Super Tier). این طلسمها در انواع و مکاتبِ مختلف تقسیم شده بودند، و مومونگا میتوانست از هفتصد و هجده عدد از آنها استفاده کند. یک بازیکنِ معمولیِ سطح صد فقط میتوانست از سیصد عدد از آنها استفاده کند، بنابراین مومونگا یک موردِ استثنایی بود.
مومونگا تقریباً تمامِ این طلسمها را حفظ کرده بود، و فکر کرد که اکنون از کدام یک استفاده کند.
برای شروع، چون محدودیتِ شلیک به خودی برداشته شده بود، او نیاز داشت بداند شعاعِ مؤثرِ یک طلسم چطور خودش را نشان میدهد.
بنابراین، او از انتخابِ یک طلسمِ تکهدفی منصرف شد، و یک طلسمِ با اثرِ منطقهای (AOE) انتخاب کرد. بعد، با توجه به اینکه هدفش یک مترسک بود، باید—
در ایگدراسیل، او میتوانست با ضربه زدن روی آیکونِ مربوطه، طلسمی را اجرا کند. با این حال، هیچ آیکونی برای ضربه زدنِ او وجود نداشت. بنابراین، باید راهِ دیگری میبود.
او مطمئن نبود، اما ایدهی مبهمی از نحوهی استفاده از جادویش داشت.
آن قدرتی بود که در درونش پنهان شده بود. درست مثل اینکه چطور لمسِ منفیاش را غیرفعال کرده بود، مومونگا روی درونش تمرکز کرد. آیکونی ظاهر شد، گویی در میانِ هوا شناور باشد—
و آینز با خوشحالی لبخند زد.
او کاملاً از اطلاعاتی مانند شعاعِ مؤثرِ طلسم، تاخیرِ استفادهی مجددِ آن (Recast Delay) و غیره آگاه بود. دانستنِ این اطلاعات، مطمئن بودن از قدرتش، او را با هیجانی موجزن و رضایتی گرم پر کرد. برخلافِ ایگدراسیل، او حس میکرد که جادو بخشی از اوست. این رضایتی بود که او هرگز نمیتوانست در ایگدراسیل تجربه کند.
او شادمانیِ درونِ قلبش را — اگرچه حالتش سریعاً آرام شد، اما همچنان میتوانست شادی و هیجان را حس کند — به نوکِ انگشتش هدایت کرد، و کلمات را بر زبان آورد:
«فایربال (گلوله آتشین).»
کرهای در حالِ گسترش از شعله از انگشتی که به سمتِ مترسک نشانه رفته بود شلیک شد.
گلولهی آتشین همانطور که پیشبینی کرده بود، بدونِ خطا به مترسک برخورد کرد. منفجر شد، و موجی از شعلههای سوزان آزاد کرد که مترسک را به پرواز درآورد. بخشِ داخلیِ گلولهی آتشین منفجر شد، و مترسک و منطقهی اطرافش را به دریایی از آتش تبدیل کرد.
تمامِ اینها در یک لحظه اتفاق افتاد. سپس، به جز مترسکِ سیاه شده، هیچ چیز باقی نماند.
«فوفوفوفو...»
آئورا و ماره به مومونگا که داشت ریزریز میخندید نگاه میکردند، بدونِ اینکه بدانند چه خبر است.
«—آئورا، یک مترسکِ دیگه بذار.»
«آه، بله، همین الان! زود باش انجامش بده!»
یکی از دراگونکینها مترسکِ دیگری برداشت، و کنارِ مترسکِ سوخته قرار داد.
مومونگا دورِ مترسک قدم زد، قبل از اینکه طلسمی روی آن اجرا کند:
«ناپالم (Napalm).»
ستونی از شعله کنارِ مترسک ظاهر شد، و آن را در آتش فرو برد. مومونگا یک لحظه مکث کرد، سپس طلسمِ دیگری روی بقایای مترسک اجرا کرد:
«فایربال.»
گلولهی آتشین به بقایای مترسک برخورد کرد، و خاکسترش را در پفی از دود پراکنده کرد.
زمانِ شارژِ مجدد بینِ طلسمها همانند ایگدراسیل بود. فرآیندِ واقعیِ اجرا سریعتر از ایگدراسیل بود. قبلاً، برای اجرای یک طلسمِ با اثرِ منطقهای، او باید طلسم را انتخاب میکرد، سپس نشانگرِ اثرِ منطقهای را روی ناحیهی موردِ نظر حرکت میداد. فرآیندِ کنونی سریعتر از آن بود.
مومونگا گفت: «عالیه»، صدایش پر از همان رضایتی بود که در قلبش حس میکرد.
«مومونگا-ساما، باید مترسکهای بیشتری آماده کنم؟»
آئورا هنوز متوجه نشده بود. او از قبل آگاه بود که مومونگا یک جادوگرِ مقتدر است، بنابراین حس نمیکرد نمایشِ روبرویش چیزِ خاصی باشد.
با این حال، این برداشتی بود که مومونگا میخواست به آنها بدهد، و از قیافهی دوقلوها، به نظر میرسید که موفق شده است.
«...نه، نیازی نیست. میخوام چیزِ دیگهای رو امتحان کنم.»
مومونگا بعد از رد کردنِ پیشنهادِ آئورا، آزمایشِ بعدیاش را شروع کرد.
«مسیج (پیام).»
اولین طرفی که سعی کرد با او تماس بگیرد یک GM بود. در ایگدراسیل، وقتی کسی از طلسمِ «مسیج» استفاده میکرد، تا زمانی که طرفِ مقابل داخلِ بازی بود، صدای بوقِ تماس شنیده میشد. در غیرِ این صورت، هیچ صدایی نمیآمد، و طلسم بلافاصله خاتمه مییافت.
چیزی که اکنون اتفاق افتاد چیزی بینِ هر دوی آنها بود. حس میشد چیزی مدام در حالِ دسترسی پیدا کردن است، گویی به دنبالِ چیزی برای وصل شدن میگردد. این اولین باری بود که مومونگا چیزی شبیه به این را تجربه میکرد و توصیفش دشوار بود.
این حس برای مدتی ادامه یافت، و در نهایت، بعد از شکست در وصل شدن، طلسمِ «مسیج» به پایان رسید.
حسی عمیق از ناامیدی در وجودش سرازیر شد.
مومونگا دوباره سعی کرد همان طلسم را اجرا کند. این بار، او یک GM را انتخاب نکرد.
این بار، او یکی از رفقایش از گذشته را انتخاب کرد — عضوی از آینز اوال گون.
او طلسم را اجرا کرد، هرچند قلبش با یک بخش امید و نود و نه بخش تسلیم پر شده بود. همانطور که انتظار میرفت، هیچ پاسخی نیامد. او سعی کرد با چهل، نه، چهل و یک عضوِ گیلد با یک «مسیج» تماس بگیرد، اما بعد از دریافت نکردنِ هیچ پاسخی، مومونگا به آرامی سرش را تکان داد.
در حقیقت، او انتظارِ این نتیجه را داشت و خودش را تسلیمِ آن کرده بود، اما در واقع روبرو شدن با آن حقیقت او را با حسی بینظیر از یأس پر کرد.
در نهایت، مومونگا تصمیم گرفت با سباس تماس بگیرد.
—برقرار شد.
این ثابت کرد که طلسمِ «مسیج» کار میکند، و به احتمالِ زیاد، فقط میتواند با افرادِ داخلِ این دنیای جدید تماس بگیرد.
«مومونگا-ساما.»
صدایی از عمیقترین احترام در ذهنش طنینانداز شد. مومونگا فکر کرد که سباس ممکن است در آن طرفِ «مسیج» برای او تعظیم کرده باشد، مثل شرکتهای زندگیِ واقعی.
درست همان زمان، سباس دوباره صحبت کرد، زیرا مومونگا از فکر کردن به این چیزهای مضحک ساکت شده بود.
«...ممکنه بپرسم چیزی شده؟»
«آه، آره، من رو ببخش. یه لحظه حواسم پرت شد. درسته، محیطِ اطراف چطوریه؟»
«بله. ما توسطِ دشتها احاطه شدیم، بدونِ هیچ موجودِ هوشمندی در دیدرس.»
«یک دشت... نه یک مرداب؟»
مقبرهی بزرگ زیرزمینی نازاریک باید توسطِ مردابی احاطه میشد که ساکنانش نیمهانسانهای قورباغهمانندی به نام «تووِگها» (Tuvegs) بودند. مرداب با مه پوشیده شده بود، و سمی بود.
«بله. فقط دشتهای اطرافِ ما هستن.»
مومونگا نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
تمامِ اینها خیلی زیاده...
«به عبارتِ دیگه، کلِ مقبرهی بزرگ زیرزمینی نازاریک به یک جای متفاوت منتقل شده؟ ...سباس، چیزی در آسمان شناور هست، یا چیزی شبیه به یک پیام ظاهر شد؟»
«نه، هیچ چیز شبیه به اون نیست. آسمان به اندازهی آسمانِ شبِ طبقهی ششم بیکرانه.»
«چی؟! گفتی آسمانِ شب؟... چیزِ مشکوکی در اطرافت هست؟»
«نه... من هیچ چیزِ غیرعادیای ندیدم. به جز مقبرهی بزرگ زیرزمینی نازاریک، هیچ سازهی دستسازِ بشرِ دیگهای در دیدرس نیست.»
«که اینطور... که اینطور...»
چه باید میگفت؟ تمامِ کاری که مومونگا میتوانست بکند این بود که سرش را بگیرد و سعی کند فکر کند. اما در قلبش، میدانست که به احتمالِ زیاد قضیه همین است.
سکوتِ سباس اشارهای ظریف بود به اینکه منتظرِ دستورات است. مومونگا نگاهی به بندِ مچِ دستِ چپش انداخت. بیست دقیقهی دیگر، بقیه نگهبانها میرسیدند. اگر قضیه این بود، فقط یک دستور بود که میتوانست بدهد.
«بیست دقیقهی دیگه برگرد. وقتی به نازاریک برگشتی، برو به آمفیتئاتر. تمامِ نگهبانها دارن میان، پس وقتی رسیدی، امیدوارم دربارهی چیزی که دیدی بهشون بگی.»
«اطاعت میشه.»
«پس، قبل از اینکه برگردی تا جایی که میتونی اطلاعات جمع کن.»
مومونگا بعد از شنیدنِ تأییدِ سباس، طلسمِ «مسیج» را خاتمه داد.
درست زمانی که مومونگا میخواست با آسودگی آه بکشد که همه چیز تمام شده، نگاههای منتظرِ روی چهرهی دوقلوها را به یاد آورد.
او قبلاً به آنها گفته بود که قرار است قدرتِ عصا را تأیید کند، بنابراین باید اجازه میداد آن را ببینند. مومونگا عصا را گرفت، و فکر کرد که کدام بخش از قدرتش را باید فاش کند.
قدرتهای بیشمارِ درونِ عصای آینز اوال گون گویی به مومونگا التماس میکردند که آزادشان کند.
در حالِ حاضر، او به یک طلسمِ پر زرق و برق نیاز داشت.
«سامون پرایمال فایر المنتال (احضار المنتالِ آتشِ بدوی).»
مطابق با ارادهی مومونگا، گویِ آتشی که در یکی از دهانهای مارهای عصا گرفته شده بود، با قدرت تپید. مومونگا توانست حرکتِ یک قدرتِ عظیم و نامرئی را حس کند و عصای آینز اوال گون را به جلو راند. گویِ عظیمی از نور از نوکِ عصا شکفت، و گردبادی از شعلههای خروشان از آن کرهی درخشان بیرون ریخت.
آتشها سریعتر و سریعتر چرخیدند، تا اینکه گردبادِ شعله به عرضِ چهار متر و ارتفاعِ شش متر رسید.
جهنمِ ارغوانی تندبادهایی از هوای سوزان به تمامِ جهات پرتاب کرد.
از گوشهی چشمش، او میتوانست دراگونکینها را ببیند که با بدنهای وسیعشان از آئورا و ماره محافظت میکردند. بادهای سوزان باعث شد شنلش به شدت تکان بخورد. گرما آنقدر شدید بود که برای یک فردِ معمولی غیرعادی نبود که توسطِ آنها بسوزد، اما مومونگا مصونیتِ کاملی در برابرِ آسیبِ آتش به دست آورده بود تا یکی از نقاطِ ضعفِ نامیرایان را خنثی کند، بنابراین اصلاً روی او تأثیری نداشت.
به زودی، گردبادِ وسیعِ آتش، که هوای اطراف را میبلعید در حالی که آنقدر داغ میسوخت که فلز را ذوب کند، شروع به سوسو زدن و لرزیدن کرد در حالی که شکلی انساننما به خود گرفت.
«المنتالهای آتشِ بدوی» (Primal Fire Elementals) را میشد در میانِ عالیترین رتبهها در بینِ تمامِ هیولاهای المنتال دانست. آنها بالای سطحِ هشتاد و پنج بودند. درست مثل کاری که با گرگهای مهتاب کرده بود، مومونگا پیوندی مرموز با المنتالِ آتشِ بدوی حس کرد.
«اووه...»
آئورا با دقت تماشایش میکرد در حالی که صداهای تعجب از خود درمیآورد.
همانطور که او به المنتالِ بالاترین رده نگاه میکرد، چیزی که حتی قدرتهای احضارِ او هم قادر به بیرون آوردنش نبود، چهرهی آئورا حالتی از تحسینِ هیجانزده داشت، مثل کودکی که تازه یک هدیهی بهشدت محبوب دریافت کرده باشد.
«...میخوای باهاش بجنگی؟»
«هه؟»
«هههههه؟»
آئورا بعد از یک لحظه تردید، معصومانه پوزخندی زد. در مقایسه با لبخندِ یک کودکِ معمولی، مالِ او کمی — نه — حقیقت این بود که کاملاً ترسناک بود. در مقابل، لبخندِ ماره از کنار بیشتر شبیه به لبخندِ یک کودک به نظر میرسید.
«میتونم؟»
«نگران نباش. حتی اگه شکستش بدید هم مشکلی نداره.»
مومونگا شانه بالا انداخت تا نشان دهد مشکلی نیست. عصا میتوانست در روز یک المنتالِ آتشِ بدوی احضار کند. به عبارتِ دیگر، عصا میتوانست بعد از گذشتِ یک روز موجودِ دیگری مانندِ آن را احضار کند. بنابراین، شکست دادنِ آن ضررِ بزرگی نبود.
«آه، من ناگهان یادم اومد که یه کارِ فوری دارم...»
«ماره.»
دستی دراز شد و محکم بازوی ماره را گرفت، و اجازه نداد او فرار کند. خواهرش هیچ قصدی برای فرار نداشت. لبخندِ آئورا ماره را در جایش متوقف کرد. شاید برای مومونگا آن لبخندِ یک دخترِ بامزه میبود، اما برای شخصِ دیگرِ حاضر، که تقریباً شبیه آئورا بود، هر چیزی بود جز بامزه، و چهرهی ماره وقتی به آن نگاه کرد خشک شد.
او ماره را به جلوی المنتالِ آتشِ بدوی کشاند. چشمان ماره به اطراف نگاه کرد، و نومیدانه برای کمک به مومونگا چشم دوخت.
در پاسخ به لبخندِ امیدوارانهی او که به ظرافت روی چهرهاش شکفته بود، مومونگا صرفاً دست زد.
گلِ امید بلافاصله پژمرد.
«بسیار خب، تمامِ تلاشتون رو بکنید، شما دو تا. اگه آسیب دیدید من رو سرزنش نکنید.»
«حله~»
آئورا با انرژی پاسخ داد، در تضاد با پاسخِ تقریباً نامفهوم و مأیوسانهی ماره. مومونگا حس کرد تا زمانی که ماره هست، هیچکدام از آنها آسیب نمیبینند. بنابراین، با قدرتِ پیوندِ بینِ خودش و موجودِ احضار شدهاش، به المنتالِ آتشِ بدوی دستور داد تا به دوقلوها حمله کند.
همانطور که حریقی که المنتالِ آتشِ بدوی بود به آنها نزدیک میشد، دوقلوها با حملهاش روبرو شدند در حالی که آئورا خطِ مقدم بود در حالی که ماره گاردِ عقب بود.
آئورا به المنتالِ آتشِ بدوی ضربه میزد، در حالی که تازیانهاش را در هر دو دستش نگه داشته بود، در حالی که ماره از جادو برای وارد کردنِ آسیب استفاده میکرد.
«خب، به نظر میرسه نبردِ آسونی باشه.»
چشمان مومونگا نبردِ یکطرفهای که پیشِ رویش در حالِ وقوع بود را رها کرد و شروع به فکر کردن به چیزهای دیگر کرد که نیاز به بررسی داشت.
او قبلاً تأییدِ اینکه میتواند از طلسمها و آیتمهای جادوییِ مجهز شدهاش استفاده و آنها را فعال کند را تمام کرده بود. بنابراین، چیزهای بعدی که او باید بررسی میکرد آیتمهای دیگرش بودند. طومارها (Scrolls)، عصاهای جادویی (Wands) و میلهها (Rods) به طورِ ویژه مهم بودند. همهی آنها آیتمهای جادویی بودند که میتوانستند اثری شبیه به طلسم ایجاد کنند. طومارها مصرفیهای یکبار مصرف بودند، در حالی که میلهها و عصاها شارژ داشتند، که برای ایجادِ اثراتشان آنها را مصرف میکردند.
مومونگا صاحبِ آیتمهای جادوییِ زیادی بود. او ذاتا یک انبارکننده (Hoarder) بود و استفاده از آیتمهای مصرفی را دوست نداشت چون حس میکرد تلف کردن است، تا جایی که حتی وقتی با یک غولآخر (Boss) روبرو میشد هم دلش نمیآمد از آیتمهای بازیابیِ سطح بالا استفاده کند. این فراتر از احتیاطِ صرف به خسیس بودن میرسید، به همین دلیل ذخیرهی آیتمهای او بسیار زیاد بود.
در ایگدراسیل، تمامِ اینها در «اینونتوریِ» (Inventory) شخصیاش ذخیره شده بودند. پس، در این دنیا، اینونتوریِ او و تمامِ محتویاتش کجا رفته بود؟
مومونگا به یاد آورد که چطور در گذشته اینونتوریاش را باز میکرد، و دستش را در هوا دراز کرد گویی به دنبالِ چیزی میگردد. حس میشد گویی دستش را از سطحِ یک دریاچه عبور میدهد، و یک مشاهدهگر فکر میکرد که دستِ مومونگا و بخشی از بازویش در پوچی ناپدید شده است.
سپس، انگار که داشت پنجرهای را باز میکرد، مومونگا دستش را به یک طرف کشید. حفرهای از هیچ ظاهر شد، و در درونش عصاهای جادوییِ زیبای بسیاری بودند. دقیقاً مثل اینونتوری در ایگدراسیل بود.
او دستش را با حرکتی اسکرولمانند تکان داد. در فضای آشکار شده، فرد میتوانست انواعِ طومارها، عصاها، سلاحها، زرهها، آیتمهای تزیینی، جواهرات، معجونها، و دیگر مصرفیها را ببیند... تعدادِ محضِ آیتمهای جادویی در آنجا بهتآور بود.
مومونگا که اینگونه آسوده گشته بود، نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
اگر قضیه این بود، مومونگا حس کرد که میتواند امنیتِ خودش را تضمین کند حتی اگر تمامِ افرادِ مقبره علیه او میشدند.
همانطور که او با حواسپرتی نبردِ شدیدِ آئورا و ماره را تماشا میکرد، مومونگا به چیزهایی که تا الان یاد گرفته بود فکر کرد.
آیا NPCهایی که او ملاقات کرد برنامه بودند؟
نه، آگاهیِ آنها به گونهای بود که از انسانها غیرقابلِ تشخیص بودند. برنامهها نمیتوانستند چنین احساساتِ پیچیدهای نشان دهند. او میتوانست فرض کند که به دلایلی مرموز، آنها در نهایت شبیه به انسانها شدهاند.
و این دنیا چه بود؟
او هیچ ایدهای نداشت. از آنجایی که او میتوانست از جادوی ایگدراسیل اینجا استفاده کند، منطقی بود که فکر کند این مکان در ایگدراسیل است، اما بعد از مشاهدهی تناقضاتِ مختلف، به نظر نمیرسید او در یک بازی باشد. آیا او در یک بازی بود، یا یک دنیای جدید؟ پاسخ احتمالاً یکی از اینها بود.
چطور باید با رویدادهای آینده برخورد کنم؟
مومونگا قبلاً تأیید کرده بود که میتواند از تواناییهایش در ایگدراسیل استفاده کند. اگر قضیه این باشد، اگر دیتای هیولاها و NPCهای مقبرهی بزرگ زیرزمینی نازاریک هم منتقل شده باشد، او میتوانست تا حدِ معقولی مطمئن باشد که آنها دشمنِ او نیستند.
مسئله این بود که، اگر آنها برنامههای دیتا نبودند، بلکه نوعِ دیگری از موجودات بودند، آنوقت او مجبور میشد با آنها متفاوت رفتار کند. فعلاً، بهترین کار این میبود که ژستِ یک موجودِ برتر را بگیرد و نمایشی از شکوهِ سختگیرانه به راه بیندازد — به شرطی که از پسش برمیآمد.
در آینده باید در چه جهتی پیش بروم؟
او باید به سختی به دنبالِ سرنخ میگشت. اگرچه او مطمئن نبود چه خبر است در این دنیا، فعلاً، مومونگا صرفاً یک رهگذرِ بیخبر بود. او مجبور بود قدمهای کوچک بردارد و با دقت اطلاعات جمع کند.
اگه این یک دنیای دیگه است، باید سعی کنم به دنیای واقعی برگردم؟
تردیدهایی در قلبش بود. اگر او در دنیای واقعی دوستانی داشت، آنوقت باید به آن برمیگشت. اگر والدینش هنوز زنده بودند، او نومیدانه راهی برای بازگشت به آنها پیدا میکرد. اگر او اعضای خانوادهای داشت که باید از آنها مراقبت میکرد، یا یک دوستدختر...
اما او هیچکس را مثل آنها نداشت.
زندگیِ او یک چرخهی بیپایان از رفتن به اداره برای کار و برگشتن به خانه برای لاگین کردن به ایگدراسیل بود، جایی که او برای برگشتنِ رفقایش آماده میشد. اما حالا، هیچکدام از آنها منتظرِ او نبودند. آنوقت، اصلاً هدفی برای بازگشت وجود داشت؟
اما اگر او میتوانست برگردد، آنوقت باید به راهی برای بازگشت فکر میکرد. بهتر بود گزینههای بیشتری داشته باشد، چون دنیای بیرون ممکن بود دنیایی جهنمی باشد.
«چیکار باید بکنم...»
زمزمهی آرامِ مومونگا به نرمی در هوا پخش شد.
بخش ۴
المنتالِ آتشِ بدویِ غولپیکر به آرامی ناپدید شد، گویی در پوچی ذوب میشد. گرمای سوزانی که در پیاش به جا گذاشته بود شروع به سرد شدن کرد. همین که المنتالِ آتش ناپدید شد، مومونگا توانست حس کند پیوندی که با آن داشت در حالِ محو شدن است، مثل دود در باد.
المنتالِ آتشِ بدوی صاحبِ قدرتِ حملهی فوقالعاده و استقامت بود، اما برای آئورا، که میتوانست آسیبِ شعلههای با اثرِ منطقهایِ آن را نادیده بگیرد و میتوانست به چابکی از ضرباتش فرار کند، آن چیزی بیش از یک هدفِ بزرگ نبود.
اگرچه آئورا همچنان اگر موردِ حمله قرار میگرفت HP از دست میداد، اما مارهی دروئید (Druid) اجازه نمیداد چنین اتفاقی بیفتد. در واقع، او انواعِ تقویتکنندهها و تضعیفکنندهها را با تأثیرِ زیاد در طولِ نبرد اجرا کرده بود.
آن دو نقشهایشان را به عنوانِ خطِ مقدم و گاردِ عقب به طورِ کامل ایفا کردند، با کارتیمیِ بینقص. در عینِ حال، مومونگا توانست واقعیتِ این نبرد را حس کند، کاملاً برخلافِ نبردهایی که او در بازی انجام داده بود.
«تحسینبرانگیزه... شما دو تا نمایشِ خوبی راه انداختید.»
دوقلوها وقتی ستایشِ صادقانهی مومونگا را شنیدند، با خوشحالی لبخند زدند.
«ممنونم، مومونگا-ساما! خیلی وقت بود که مجبور نشده بودیم اینقدر سخت کار کنیم!»
آن دو سعی کردند عرقِ خود را پاک کنند، اما بلافاصله بعد از اینکه این کار را کردند، مقدارِ بیشتری از آن روی پوستشان نشست، و از روی پوستِ تیرهشان سرازیر شد.
مومونگا بیصدا اینونتوریاش را باز کرد، و یک آیتمِ جادویی بیرون آورد — «پارچِ آبِ بیپایان» (Pitcher of Endless Water).
در ایگدراسیل، وضعیتهایی مثل گرسنگی و تشنگی وجود داشت، اما هیچکدام از آنها برای مومونگای نامیرا اعمال نمیشد، بنابراین او از آیتمهایی مثل این استفادهای نداشت. در نهایت، او از آنها برای مَرکبهایش استفاده میکرد.
پارچِ شیشهای پر از آب بود. قطراتِ میعان بلافاصله روی سطحِ شیشه شکل گرفت؛ احتمالاً چون آبِ داخلش خیلی سرد بود.
مومونگا سپس یک جفت لیوانِ زیبا بیرون آورد، آنها را با آب از پارچ پر کرد، و به دوقلوها داد.
«آئورا، ماره، یه چیزی بنوشید.»
«هه؟ اما این درست نیست، مگه نه مومونگا-ساما...»
«بـ-بله، من میتونم با جادوی خودم هم آب درست کنم...»
مومونگا وقتی دید آئورا دستش را تکان میدهد و ماره سرش را تکان میدهد، لبخندِ تلخی زد.
«بهش فکر نکنید. شما دو تا همیشه کارتون رو خوب انجام دادید. این رو به عنوانِ تشکرِ من از خودتون در نظر بگیرید.»
«فواا~»
«فوئـه~»
گوشهای آئورا و ماره قرمز شد، و آنها با خجالت و اضطراب دست دراز کردند تا لیوانها را بگیرند.
«مـ-ممنونم، مومونگا-ساما!»
«فـ، فکرش رو بکنید که شما برای ما آب میریزید، مومونگا-ساما!»
آیا اینقدر لذتبخش بود؟
آئورا، که اعتراضاتش را متوقف کرده بود، لیوان را در هر دو دست گرفت و آن را با یک جرعه سر کشید. قطراتِ آب از گوشهی دهانش فرار کردند، از روی منحنیهای صافِ گلوی تپندهاش پایین رفتند و به جلیقهای که سینهاش را میپوشاند ریختند. ماره جامش را با هر دو دست نگه داشت و به آرامی از آن جرعهجرعه نوشید. تفاوتهای بینِ آنها حتی در نحوهی آب نوشیدنشان هم آشکار بود.
مومونگا وقتی آن دو را دید، گلویش را لمس کرد. حس میشد گویی لایهی نازکی از پوست دورِ استخوانهای گردنش هست.
تا به امروز، این بدنِ او احساسِ تشنگی نکرده بود، بنابراین برایش مزاحمتی نداشت. اگرچه او به خوبی آگاه بود که مردگان چنین حسی نخواهند داشت، اما نمیتوانست جلوی این فکر را بگیرد که تمامِ اینها یک شوخی است وقتی متوجه شد که او دیگر انسان نیست.
مومونگا به لمس کردنِ خودش ادامه داد. او هیچ پوست، عضله، رگِ خونی، عصب، یا اندامِ داخلی نداشت. بدنش چیزی جز استخوان نبود. او به طورِ مبهمی در قلبش آن را درک میکرد، اما آنقدر غیرواقعی حس میشد که او نمیتوانست جلوی کاوش در بدنش با انگشتانش را بگیرد.
حسِ لامسهاش نسبت به زمانی که یک انسان بود کندتر به نظر میرسید، گویی لایهی نازکی از پارچه بینِ انگشتانش و هر چیزی که لمس میکرد وجود داشت. در مقابل، بینایی، شنوایی و دیگر حواسش تیزتر از قبل بودند.
آدم ممکن بود انتظار داشته باشد بدنی که صرفاً از استخوان تشکیل شده به راحتی بشکند، اما هر استخوان وقتی لمسشان میکرد قویتر از فولاد حس میشد.
در عینِ حال، او حسِ عجیبی از کامل بودن و رضایت داشت، که این بدنِ واقعیِ اوست، با وجودِ اینکه کاملاً با بدنِ قبلیاش متفاوت بود. شاید به خاطرِ این حس بود که او نمیترسید، با وجودِ تغییرِ شکلش به مجموعهای از استخوانهای سفید.
«بیشتر میخواید؟»
مومونگا پارچ را بالا برد در حالی که از دوقلوها، که آبِ خود را تمام کرده بودند، پرسید.
«اِم، مرسی! من به اندازهی کافی نوشیدم!»
«که اینطور؟ پس ماره، تو بیشتر میخوای؟»
«ایـپ! اِم، اِم، مـ، من هم به اندازهی کافی داشتم. مـ، من دیگه احساسِ تشنگی نمیکنم.»
مومونگا در حالی که لیوانها را پس میگرفت سر تکان داد، قبل از اینکه همهی آنها را به فضای جیبش برگرداند.
آئورا ناگهان پچپچ کرد: «فکر میکردم مومونگا-ساما ترسناکتر از این باشن.»
«اوه؟ واقعاً؟ خب، اگه اینطوری فکر میکنی...»
«الان خوبه! بهترینه!»
«پس همونطوری میذاریمش بمونه.»
مومونگا تا حدی از پاسخِ مشتاقانهی آئورا جا خورد.
«مـ-مومونگا-ساما، ما تنها کسایی هستیم که شما باهاشون مهربونید...؟»
مومونگا مطمئن نبود چطور به سوالِ زیرِ لبِ آئورا پاسخ دهد. در عوض، او به آرامی روی سرش دست کشید.
«اهههه.»
آئورا شبیه تولهسگی به نظر میرسید که تازه چیزی که دوست دارد را دیده باشد، در حالی که ماره قیافهای حسود داشت. درست همان زمان، صدایی بلند شد:
«اویا، من اولین نفری هستم که میرسم؟»
لحنِ کلام قدیمی و رسمی بود، اما خودِ صدا طوری به نظر میرسید که انگار متعلق به یک فردِ جوان است. سایهای روی زمین شکل گرفت، و سپس سایه به چیزی تبدیل شد که شبیه یک در بود، که فردی از آن بیرون آمد.
او یک لباسِ مجلسیِ مشکی به تن داشت که وقتی لمس میشد نرم به نظر میرسید. دامنش به شکلِ یک زنگولهی حجیم پف کرده بود. روی آن یک بولرو (کت کوتاه) با لبههای چیندار، توری، و روبان، و همچنین یک جفت دستکشِ بلندِ ابریشمی بود. با هم، آنها بیشترِ پوستِ او را پوشانده بودند.
پوستش به سفیدیِ موم بود، و ظاهرش فقط میتوانست به عنوانِ بهشدت زیبا توصیف شود. موهای بلندِ نقرهایاش به صورتِ دماسبی بسته شده بود که از یک طرفِ سرش پایین میآمد، و صورتش را نمایان میکرد. مردمکهای قرمزِ تیره و عمیقش با نگاهی فریبنده از لذت پر شده بود.
او به نظر میرسید چهارده ساله باشد، یا کمتر، و ظاهرِ معصوم و جوانش ویژگیهای بامزه بودن و زیبایی را در یک کلِ واحد ترکیب کرده بود. با این حال، سینههایش با افتخار به سمتِ جلو برجسته بود، به شکلی که قطعاً بچهگانه نبود.
«...بهت گفته نشده بود که از "گیت (دروازه)" توی نازاریک بیهوده استفاده نکنی؟ ما در برابرِ تلهپورت طلسم شدیم، هر چی باشه. تو باید میتونستی تا اینجا پیاده بیای، پس نباید پیاده میاومدی، شالتیر؟»
صدای عصبانی از کنارِ مومونگا آمد. هیچ اثری از اطاعتِ تولهسگمانندِ قبلیاش در آن کلماتِ سرد نبود، فقط یک خصومتِ سوزان.
ماره در کنارش میلرزید، و او به آرامی خودش را از خواهرش دور کرد. در حقیقت، سرعتی که پلنگی به نامِ آئورا رنگ عوض کرده بود مومونگا را هم شوکه کرد.
دختری که از طریقِ بالاترین ردهی جادوی تلهپورت به اینجا آمده بود «شالتیر» نام داشت. او حتی به خودش زحمت نداد به آئورا، که داشت برایش خط و نشان میکشید، نگاه کند. در عوض، او سریعاً به جلوی مومونگا آمد.
بوی فریبندهی نوعی عطر دورِ او حلقه زده بود.
آئورا با تحقیر گفت: «...یه چیزی بو میده.» سپس با این جمله ادامه داد: «نکنه چون نامیرایی شروع کردی به گندیدن؟»
شاید او مومونگا را دید که به طورِ غریزی دستش را بالا آورد تا خودش را بو کند، اما شالتیر ابروهایش را با ناخشنودی در هم کشید و پاسخ داد:
«...این یه کم زننده نیست؟ مومونگا-ساما هم نامیرا هستن.»
«هاه؟ داری چه اراجیفی میبافی، شالتیر؟ مومونگا-ساما یه موجودِ نامیرای معمولی نیستن. ایشون بیشتر شبیه یک سوپر نامیرا، یا یک نامیرای خدایی هستن.»
مومونگا وقتی شنید شالتیر و ماره به ترتیب میگویند «آه» و «اوم»، تا حدی گیج شد. واقعیت این بود که در ایگدراسیل، او خودش را یک موجودِ نامیرای معمولی میدانست... این چیزی بود که مومونگا فکر کرد در حالی که شانههایش را گرد کرد.
در هر صورت، چیزهایی به نامِ سوپر نامیرا یا نامیرای خدایی وجود نداشت.
«اما، اما نه-چان، شاید نباید اون رو میگفتی...»
«که، که اینطور؟ بسیار خب، پس، آه، برداشتِ دوم، پس. احم... نکنه چون یه جسدِ متحرکی شروع کردی به گندیدن.»
«اون... اِم، خب، اون یه جورایی خوب به نظر میرسه.»
شالتیر بعد از موافقت با برداشتِ دومِ آئورا، دستانِ ظریفش را دو طرفِ سرِ مومونگا گذاشت، گویی بخواهد آن را در آغوش بگیرد.
«آه، سرورِ من، سرورِ محبوبِ من، تنها کسی که من نمیتونم بهش حکمرانی کنم...»
لبهای ارغوانیاش باز شد، و زبانی مرطوب و لغزنده را نمایان کرد. زبان مثل یک موجودِ زنده حرکت میکرد وقتی شالتیر با عشق لبهایش را لیسید. نفسِ معطرش از دهانِ بازش بیرون آمد.
اگرچه او از تمامِ جهاتِ دیگر برای نقشِ یک فریبندهی اغواگر کاملاً مناسب بود، اما برای آن خیلی جوان بود. تناقضِ بینِ انتظارات و واقعیت خندهدار بود. علاوه بر این، او خیلی کوتاه بود. وقتی دستانش را دراز کرد تا مومونگا را در آغوش بگیرد، به نظر میرسید که میخواهد به جای آن از گردنش آویزان شود.
با این حال، این حجم از محبت برای مومونگا، که به دخترها عادت نداشت، خیلی زیاد بود. او میخواست قدمی به عقب بردارد، اما در نهایت تصمیم گرفت سرِ جایش بماند.
واقعاً اینجوریه؟ این فکر بیپایان در سرش میپیچید. با این حال، وقتی مومونگا به این واقعیت فکر کرد که او توسطِ رفیقش پرونچینو طراحی شده، با خود اندیشید که او ممکن است با چنین شخصیتی طراحی شده باشد. هر چه باشد، پرونچینو عاشقِ بازیهایِ H (جنسی) بود و با افتخار اعلام میکرد که آنها زندگیِ او هستند.
«شالتیر بلدفالن» (Shalltear Bloodfallen) توسطِ چنین فردِ فاسدی ساخته شده بود.
او یک «خونآشامِ واقعی» (True Vampire)، نگهبانِ طبقاتِ اول تا سومِ مقبرهی بزرگِ نازاریک بود.
در عینِ حال، او دختری بود که توسطِ یک علاقهمند به بازیهای H خلق شده بود و طراحیِ شخصیتش پر از اشارات به بازیهای مختلفِ H بود.
«...دیگه برای تو کافیه...»
شالتیر برای اولین بار به غرشِ آرام واکنش نشان داد. با لحنی تمسخرآمیز، به آئورا گفت: «آرا، تو هنوز اینجایی، فسقلی؟ ندیدمت، برای همین فکر کردم رفتی.»
مومونگا نمیخواست چیزی به حرفی که شالتیر تازه زده بود اضافه کند.
صورتِ آئورا بیاختیار میلرزید، و بعد شالتیر او را نادیده گرفت و به ماره گفت: «باید برات خیلی سخت باشه، که مجبوری با یه خواهرِ عجیبوغریب مثل اون سر کنی. بهتره زودتر ترکش کنی، مبادا مثل اون یه آدمِ عجیبوغریب بشی.»
رنگِ ماره فوراً پرید، چون میدانست شالتیر میخواهد از او برای شروعِ یک دعوا استفاده کند.
با این حال، آئورا صرفاً لبخند زد. و بعد—
«خفه شو، ممهمصنوعی.»
—او یک بمب خبری ترکاند.
«...داری چه غلطی میبافی—؟!»
مومونگا زیرِ لب گفت: آه، شخصیتش از هم پاشید.
حالا که ماهیتِ واقعیِ شالتیر فاش شده بود، او ژستِ بافرهنگ بودن را کنار گذاشت.
«هومف، خیلی تابلویه — لعنتی، عجب سینهی عجیبی داری، چند تا پد (Pad) اون تو تپوندی؟»
«اووآه—اووآه—»
شالتیر با وحشت دستانش را تکان میداد، گویی میتواند کلماتِ آئورا را با آنها پراکنده کند، در حالی که حالتی به شدت بچهگانه روی چهرهاش داشت. از طرفِ دیگر، آئورا خبیثانه پوزخند زد.
«اونقدر اون تو پر کردی... شرط میبندم وقتی میدویی جابهجا میشن، نه؟»
«کوهیی!»
شالتیر وقتی یک انگشتِ دراز شده به او سقلمه زد، صدای عجیبی درآورد.
«حق با من بود، نه؟ کوکوکو! اونا کجا رفتن—؟! پس به خاطرِ همین بود که ندویدی، با اینکه نگران بودی، و به جاش از "گیت" استفاده کردی—»
«خفه شو، فسقلی! اینجوری نیست که خودت چیزی داشته باشی! حداقل من... نه، من خیلی چیزای بیشتری برای نشون دادن دارم!»
آئورا صرفاً در برابرِ ضدحملهی مأیوسانهی شالتیر پوزخند زد. شالتیرِ شوکه شده تلوتلوخوران به عقب رفت، و به طورِ غریزی سینهاش را پوشاند. منظرهی تأسفباری بود.
«...من فقط هفتاد و شیش سالمه، و کلی زمانِ دیگه برای رشد دارم، برخلافِ یک نامیرای بدونِ آینده مثل تو. آه، چقدر غمانگیز — تو دیگه هیچوقت رشد نمیکنی~»
شالتیر با ناامیدی نالید و قدمِ دیگری به عقب برداشت. حالتی مأیوس و آشفته روی چهرهاش بود، که فقط باعث شد آئورا به شکلی ترسناک لبخند بزند.
«فکرش رو بکن که واقعاً با اون بالاتنهت خوشحالی — هومف!»
مومونگا تصور کرد که میتواند صدای از کوره در رفتنِ شالتیر را بشنود.
«ای جوجهی لعنتی—! دیگه برای پشیمونی بابتِ حرفات خیلی دیره—!»
مهِ سیاه و خروشانی از دستانِ شالتیر جوشید. آئورا تازیانهاش را با انتظار آماده کرد. مومونگا و ماره، که از کنار تماشا میکردند، زبانشان بند آمده بود.
صحنهی پیشِ روی چشمانِ مومونگا به طورِ مبهمی آشنا بود، و او با خود فکر کرد آیا باید جلوی آنها را بگیرد یا نه.
پرونچینو-سان، که شالتیر را طراحی کرد، و بوکوبوکوچاگاما-سان، که آئورا و ماره را طراحی کرد، برادرِ کوچکتر و خواهرِ بزرگتر بودند، و گاهی اوقات به شکلی دوستانه بحث میکردند، مثل چیزی که اکنون در حالِ وقوع بود.
مومونگا در حالی که پشتِ جفتِ در حالِ دعوا ایستاده بود، اشکالِ رفقای سابقش را به یاد آورد.
«چه. غوغایی.»
صدای غیرانسانی درست زمانی آمد که مومونگا داشت خاطراتِ گذشته را مرور میکرد. صدای عجیب و یکنواخت سرانجام آن دو را ساکت کرد.
همانطور که او چرخید تا به منشأِ صدا نگاه کند، موجودی دگرشکل را دید که در هوای سرد پوشیده شده بود.
او دو و نیم متر قد داشت، و شبیه به یک حشرهی دوپا بود. به نظر میرسید انگار یک اهریمن، یک آخوندک و یک مورچه را با هم ترکیب کرده باشد. دمی داشت که دو برابرِ طولِ بدنش بود، و با تیغهای تیزی که شبیه به قندیل بودند پوشیده شده بود. آروارههایِ قدرتمندش طوری به نظر میرسیدند که میتوانند بازوی یک مرد را با یک گاز قطع کنند.
او در دو دستش یک تبرزینِ (Halberd) پلاتینی گرفته بود، و در دو دستِ دیگرش یک گرزِ استادانه ساخته شده که در هالهای سیاه پیچیده شده بود، و یک شمشیرِ عریضِ گرهدار که به نظر نمیرسید بتوان آن را در غلاف گذاشت.
او توسطِ هالهای ترسناک از سرما احاطه شده بود. اسکلتِ خارجیاش رنگِ آبیِ مات داشت و مثل غبارِ الماس میدرخشید. برآمدگیهایی که شبیه کوههای یخ بودند از پشت و شانههایش بیرون زده بودند.
او نگهبانِ طبقهی پنجم، «حاکمِ یخچالها»، «کوکیتوس» (Cocytus) بود.
دستهی تبرزینش به کفِ میدان نبرد کوبیده شد، و زمینِ اطرافش شروع به یخ زدن کرد.
«شما. در. برابر. یک. موجود. برتر. ایستادهاید. خودتان. را. کنترل. کنید.»
«این جوجه شروعش کرد!»
«در واقع—»
«آواواواوا...»
شالتیر و آئورا نگاههایشان را به هم دوختند، در حالی که ماره از کنار وحشت کرده بود. مومونگا دیگر نتوانست خودش را نگه دارد، و به طورِ خلاصه آن دو را خطاب قرار داد.
«...شالتیر، آئورا. وقتِ بازی تمومه.»
آن دو با شوک لرزیدند، سپس همزمان سرهایشان را پایین انداختند.
آنها یکصدا گفتند: «صمیمانهترین پوزشِ ما رو بپذیرید!»
مومونگا با یک سر تکان دادن، عذرخواهیِ آنها را با بلندنظری پذیرفت. سپس، چرخید و گفت: «کوکیتوس، اومدی.»
«من. بلافاصله. بعد. از. دریافتِ. احضارِ. شما. آمدم. مومونگا-ساما.»
آبِ موجود در هوا با صدای ترقوتروق یخ زد وقتی با بخارِ سفیدی که از دهانِ کوکیتوس موقعِ حرف زدن بیرون میآمد تماس پیدا کرد. این سرما درست به اندازهای منجمدکننده بود که المنتالِ آتشِ بدوی داغ بود. هر کسی که نزدیکِ او میایستاد از اثراتِ دمای پایین رنج میبرد، و آنها حتی ممکن بود دچارِ سرمازدگی شوند. با این حال، مومونگا چیزی حس نکرد. واقعیت این بود که همهی افرادِ حاضر در اینجا در برابرِ آتش، سرما، و حملاتِ اسیدی مقاوم بودند، یا راهی برای برخورد با آنها داشتند.
«حتماً با نبودِ نفوذیها خیلی وقتت آزاد بوده، نه؟»
«درسته.»
تِقتِقِ آروارههای پایینیاش شبیه به صداهای تهدیدآمیزِ یک زنبور به نظر میرسید. با این حال، مومونگا این حس را داشت که او دارد میخندد.
«با. این. حال. همچنان. چیزهایی. هست. که. باید. انجام. شود. بنابراین. من. اصلاً. وقتم. آزاد. نبود.»
«اوه؟ چیزهایی که باید انجام میشد؟ ممکنه بپرسم اینها چه چیزهایی بودن؟»
«آموزش. برای. اینکه. آمادهی. اعزام. در. هر. زمانی. باشم.»
اگرچه از ظاهرش چندان مشخص نبود، اما کوکیتوس طوری طراحی شده بود که جنگجویِ تمامعیار باشد، چه در شخصیت و چه در بدن. بنابراین، از نگاهِ یک کاربرِ سلاح، حملاتِ او قویترین در مقبرهی بزرگِ زیرزمینیِ نازاریک بود.
«تو همهی اینها رو برای من انجام دادی. سخت کار کردی. ممنونم.»
«بعد. از. شنیدنِ. ستایشِ. شما. وظیفه. آنقدر. خستهکننده. نیست. میبینم. که. دمیورژ. و. آلبدو. رسیدهاند.»
مومونگا به سمتی که کوکیتوس نگاه میکرد، به ورودیِ آمفیتئاتر چرخید، جایی که دید دو پیکر وارد شدند. نفرِ جلو آلبدو بود، در حالی که مردی مثل یک نوچه پشتِ سرش میآمد. همین که به اندازهی کافی نزدیک شد، آلبدو به مومونگا لبخند زد و عمیقاً تعظیم کرد.
مرد تعظیم کرد و گفت: «من رو ببخشید که همه رو منتظر گذاشتم.»
او حدود صد و هشتاد سانتیمتر قد داشت، و پوستش از آفتاب تیره شده بود. ویژگیهای چهرهاش به نظر میرسید شرقی باشد، در حالی که موهایِ مشکیِ پرکلاغیاش به دقت به عقب شانه شده بود. چشمانِ زیرِ عینکِ پنسنِهاش (بدون دسته) را حتی نمیشد گفت ریز شده است. شک برانگیز بود که آیا اصلاً باز هستند یا نه.
او یک کت و شلوارِ غربی با کراواتِ ست پوشیده بود. او حسی از یک تاجرِ حرفهای، یا یک وکیلِ ماهر را القا میکرد.
با این حال، ظاهرِ مبادیِ آدابِ او به سختی میتوانست هالهی خبیثِ اطرافش را پنهان کند. دمی غلاف شده در فلزِ نقرهای پشتِ سرش کشیده شده بود، که با شش تیغِ تیز به پایان میرسید. او با شعلههای سیاه و لرزانی احاطه شده بود.
این مرد «خالقِ دوزخِ سوزان»، «دمیورژ» (Demiurge) بود.
او نگهبانِ طبقهی هفتمِ مقبرهی بزرگ زیرزمینی نازاریک بود. این شیطان طوری طراحی شده بود که فرماندهی دفاعیِ NPCها باشد.
«به نظر میرسه همه اینجان.»
صدایی رسا که گویی به قلبِ آدم نفوذ میکرد گفت: «—مومونگا-ساما، دو نفرِ دیگه هستن که هنوز نرسیدن.»
کلماتِ دمیورژ توسطِ یک مهارتِ غیرفعال تقویت شده بودند. این مهارت «مانترای فرمان» (Command Mantra) نامیده میشد، و میتوانست فوراً افرادِ سستاراده را به عروسکهایی تبدیل کند که با سازِ دمیورژ میرقصند.
با این حال، این مهارت روی افرادِ حاضر تأثیری نداشت. این فقط روی افرادِ زیرِ سطحِ چهل مفید بود، بنابراین برای همهی افرادِ اینجا، صرفاً خوشصدا به نظر میرسید.
«نه. اون دو نگهبان فقط تحتِ شرایطِ خاص جابهجا میشن. بنابراین، نیازی به صدا کردنشون در حالِ حاضر نیست.»
«میفهمم.»
«...متحدانِ. من. هنوز. نرسیدهاند.»
آئورا و شالتیر با شنیدنِ آن کلمات خشکشان زد، و لبخند روی صورتِ آلبدو منجمد شد.
«...اون، اون یارو فقط یک "نگهبانِ ناحیه" (Area Guardian) در یکی از طبقههاییه که من... که ما مسئولش هستیم.»
«بـ-بله...»
شالتیر و آئورا با لبخندی خشک سر تکان دادند، در حالی که آلبدو به نشانهی موافقت به شدت سر جنبانید.
«...کیوهوکو (Kyouhukou)، درسته. در واقع، خوبه که به نگهبانانِ نواحیِ مختلف اطلاع داده بشه. پس، به نگهبانانِ نواحی مثل "گورن" و "گرنت" هم خبر بدید. من این وظیفه رو به عهدهی نگهبانانِ طبقاتِ مختلف میذارم.»
دو نوع نگهبان در مقبرهی بزرگ زیرزمینی نازاریک وجود داشت.
«نگهبانان طبقات» (Floor Guardians)، مثل کسانی که در حالِ حاضر در برابرِ مومونگا بودند، مسئولِ یک یا چند طبقه بودند. «نگهبانان نواحی» (Area Guardians) مسئولِ یک ناحیهی مجزا در داخلِ یک طبقه بودند. به زبانِ ساده، نگهبانان طبقات مسئولِ نگهبانان نواحی بودند، که آنها هم به نوبهی خود مسئولِ یک قلمروی خاص بودند. از آنجایی که تعدادشان زیاد بود، آنها به طورِ فردی خیلی مهم نبودند. در نازاریک، واژهی نگهبان معمولاً به نگهبان طبقه اشاره داشت.
بعد از اینکه نگهبانانِ طبقاتِ مختلف نشان دادند که دستوراتِ مومونگا را متوجه شدهاند، آلبدو فرمان داد:
«پس، همگی، بیایید وفاداریمون رو به مقامِ والا عهد ببندیم.»
همهی نگهبانان یکصدا سر تکان دادند، و قبل از اینکه مومونگا بتواند مداخله کند، آنها پیشِ رویش صف کشیده بودند. آلبدو در رأسِ آنها ایستاد، در حالی که دیگر نگهبانان صفی پشتِ سرِ او تشکیل دادند. تمامِ نگهبانان حالاتی جدی و محترمانه داشتند. آنها هیچ نشانهای از شوخی کردن نشان ندادند.
شالتیر، که در یک انتهای صف ایستاده بود، قدمی به جلو برداشت:
«شالتیر بلدفالن، نگهبانِ طبقاتِ اول، دوم و سوم، خودش رو به ارباب معرفی میکنه.»
او روی یک زانو نشست، یک دست را روی سینهاش فشرد، و عمیقاً تعظیم کرد. بعد از آن، کوکیتوس قدم پیش گذاشت و گفت:
«کوکیتوس. نگهبانِ. طبقهی. پنجم. خودش. را. به. ارباب. معرفی. میکند.»
درست مثل شالتیر، او در برابرِ مومونگا مثل یک خادم در برابرِ لرد زانو زد. سپس، نوبتِ دوقلوهای دارک الف بود:
«نگهبانِ طبقهی ششم، آئورا بلا فیورا، خودش رو به ارباب معرفی میکنه.»
«هـ-همچنین یک نگهبانِ طبقهی ششم، ماره بلو فیورا، خودش رو به ارباب معرفی میکنه.»
آنها با احترام زانو زدند و سرهایشان را برای مومونگا پایین آوردند. شالتیر، کوکیتوس، آئورا، و ماره همگی بدنهای متفاوتی داشتند و بنابراین هر کدام باید قدمهایشان را متفاوت برمیداشتند. با این حال، شیوهای که با آن زانو زدند یکسان بود، و به طورِ منظم صف کشیدند.
بعد از آن، دمیورژ با وقار پیش آمد.
«نگهبانِ طبقهی هفتم، دمیورژ، خودش رو به ارباب معرفی میکنه.»
به دنبالِ کلماتِ قاطعش، دمیورژ با فرودی برازنده روی یک زانو نشست، گویی قلبش را از طریقِ اعمالش ابراز میکند. سرانجام، آلبدو هم قدم پیش گذاشت.
«ناظرِ نگهبانان، آلبدو، خودش رو به ارباب معرفی میکنه.»
او به مومونگا لبخند زد، و مثل دیگر نگهبانان زانو زد. با این حال، آلبدو در حالی که گزارشِ خود را به مومونگا تحویل میداد، با صدایی بلند و رسا به صحبت ادامه داد.
«به استثنای نگهبانِ طبقهی چهارم "گارگانتوا" و نگهبانِ طبقهی هشتم "ویکتیم" (Victim)، تمامِ نگهبانان طبقات در برابرِ شما جمع شدن. بدین ترتیب ما والاترین وفاداریمون رو به ارباب تقدیم میکنیم.»
مومونگا در حالی که به شش سرِ پایین آمده در برابرش نگاه میکرد، نمیتوانست صحبت کند. فشاری عجیب کلِ ناحیه را پوشانده بود، و شاید فقط مومونگا میتوانست آن هوای دردناک و خردکننده را تحمل کند.
—او نمیدانست چطور پیش برود.
او هرگز چیزی شبیه به این را در زندگیاش ندیده بود. مومونگا در سردرگمیاش، به طورِ تصادفی مهارتی را فعال کرد. هالهای هولناک بر محیطِ اطراف غلبه کرد، و هالهای از درخششِ سیاه پشتِ سرش شکل گرفت.
مومونگا وقت نداشت مهارت را لغو کند در حالی که دیوانهوار مغزش را جستجو میکرد تا صحنهای از فیلمها یا تلویزیون را به یاد بیاورد که به او بگوید در اینجا چطور پاسخِ مناسب بدهد.
«سرهاتون رو بالا بیارید.»
با یک صدای «شـا»، همگی سرهایشان را بالا آوردند. هماهنگیِ آنها آنقدر بینقص بود که مومونگا با خود فکر کرد آیا آنها این حرکت را با هم تمرین کردهاند.
«خب... اول، از همهی شما بابتِ اومدن به اینجا تشکر میکنم.»
«نیازی به تشکر نیست. ما همگی زیردستانِ وفادارِ مومونگا-ساما هستیم. برای ما، مومونگا-ساما اورلوردِ اعظمِ ما هستن.»
هیچکدام از نگهبانان با گفتهی او مخالفت نکردند. همانطور که از ناظرِ نگهبانان انتظار میرفت.
مومونگا با چهرهای سختگیر به نگهبانان نگاه کرد، و حسِ خفگی در گلویش ناموجودش کرد. آن وزنِ رهبر بودن بود که بر او سنگینی میکرد.
علاوه بر این، هر دستوری که او اکنون میداد بر رابطهاش با آنها در آینده تأثیر میگذاشت. او در حالی که احتمالات را بررسی میکرد، نتوانست جلوی تردیدش را بگیرد.
آیا او به خاطرِ تصمیماتش مقبرهی بزرگِ نازاریک را به سمتِ نابودی رهبری میکرد — ناآرامیِ ناشی از آن فکر در قلب و ذهنش سرازیر شد.
آلبدو لبخند را از چهرهاش پاک کرد، و با لحنی محترمانه که با قدرتی سختگیرانه آمیخته شده بود ادامه داد: «...مومونگا-ساما، طبیعیه که شما نسبت به ما تردید داشته باشید. هر چی باشه، تواناییهای ما در برآوردِ شما باید ناچیز باشه. با این حال، اگه مومونگا-ساما دستور بدن، ما — تمامِ نگهبانان هر وظیفهای که بهمون سپرده بشه رو، هر چقدر هم سخت یا دشوار باشه، با تمامِ وجودمون به انجام میرسونیم. ما بدینوسیله سوگند یاد میکنیم که هرگز اجازه ندیم "چهل و یک موجود برترِ آینز اوال گون"، خالقانِ ما، با اعمالِ ما بیآبرو بشن.»
«ما سوگند میخوریم!»
نگهبانانِ طبقات بلافاصله بعد از آلبدو همصدا شدند. صداهایشان از قدرت پر بود، و آن وفاداری و عزمِ استوار با هیچ تعداد دشمنی کاهش نمییافت. گویی آنها داشتند نگرانیهای قبلیِ مومونگا مبنی بر اینکه NPCها ممکن است به او خیانت کنند را به تمسخر میگرفتند.
تاریکیِ درونِ قلبش مثل سایهها در آفتابِ صبح ناپدید شد. مومونگا از تهِ دلش تحتِ تأثیر قرار گرفت که NPCهای طراحی شده توسطِ اعضای آینز اوال گون صاحبِ چنین تعالیای هستند.
درخششِ طلاییِ گذشته هنوز باقی مانده بود.
تجسمِ کارِ سختِ همه، ساختههای زیرکانهشان، هنوز اینجا بودند. این او را با شادی پر کرد.
مومونگا لبخند زد، اگرچه چهرهی اسکلتیاش نمیتوانست هیچ احساسی را نشان دهد. نقاطِ نورِ ارغوانی در کاسهی چشمانش به نظر میرسید به طورِ استثنایی روشن میدرخشند. ناآرامیِ قبلیاش دیگر وجود نداشت، و او صرفاً کلماتی را که از یک گیلد مستر انتظار میرفت بیان کرد.
«عالیه. نگهبانان، میدونم که شما اهدافِ من رو درک میکنید و دستوراتِ من رو با موفقیت انجام میدید. ممکنه چیزهایی باشن که درکشون دشوار باشه، اما امیدوارم توجه کنید و گوش بدید. من معتقدم که مقبرهی بزرگِ زیرزمینیِ نازاریک گرفتارِ نوعی موقعیتِ ناشناخته شده.»
چهرههای نگهبانان همچنان سختگیر بود، و هیچ اثری از تعجب در آنها نبود.
«اگرچه من نمیدونم چه چیزی باعثِ این حادثه شده، اما مقبرهی بزرگِ نازاریک از جایگاهش در مردابها به یک دشتِ وسیع منتقل شده. آیا کسی وقوعِ این اتفاقِ عجیب رو پیشبینی کرده بود؟»
آلبدو به نگهبانان نگاهی انداخت، و بعد از دیدنِ پاسخی که روی چهرهشان نوشته شده بود، گفت: «متأسفانه، هیچکدام از ما هیچ ایدهای نداریم که چه اتفاقی داره میافته.»
«پس، سوالی از نگهبانان طبقات دارم. آیا هیچکدوم از شما چیزِ عجیبی در طبقههاتون کشف کردید؟»
بعد از شنیدنِ این، هر نگهبانِ طبقه پاسخ داد:
«هیچ ناهنجاریای در طبقهی هفتم نیست.»
«در طبقهی ششم هم همینطور.»
«هـ-همونطوریه که اونه-چان میگه.»
«طبقهی. پنجم. هم. به. همین. شکل. است.»
«هیچ چیزِ عجیبی در طبقاتِ اول تا سوم دیده نشده.»
«—مومونگا-ساما، من فوراً طبقاتِ چهارم و هشتم رو بررسی میکنم.»
«پس من این موضوع رو به آلبدو میسپارم. با این حال، باید در طبقهی هشتم مراقب باشی. اگه وضعیتِ اضطراریای اونجا رخ بده، ممکنه موقعیتی پیش بیاد که نتونی از پسش بربیای.»
آلبدو سرش را عمیقاً پایین آورد تا نشان دهد متوجه شده، و بعد شالتیر گفت: «پس، من به مسائلِ روی سطح رسیدگی میکنم.»
«نیازی نیست. سباس در حالِ حاضر در حالِ شناساییِ سطحه.»
تعجب بر چهرههای آلبدو و دیگر نگهبانان درخشید.
در مقبرهی بزرگِ زیرزمینیِ نازاریک، چهار NPC وجود داشتند که استادِ نبردِ تنبهتن (Melee Combat) بودند. کوکیتوس قویترین قدرتِ حمله را هنگامِ استفاده از سلاح داشت، آلبدو دفاعی تسخیرناپذیر داشت وقتی در زرهِ سنگینش بود، در حالی که سباس در شکلِ واقعیاش در نبردِ تنبهتن از هر دوی آنها قویتر بود. و بعد یک نفرِ دیگر بود، که از همهی آنها برتر بود.
هیچ دلیلِ دیگری برای تعجبِ نگهبانان وجود نداشت. سباس، که میتوانست هر کسی را پیشِ رویش در نبردِ تنبهتن از میان بردارد، به مأموریتِ سادهی شناسایی اختصاص داده شده بود. آنها میتوانستند بفهمند مومونگا چقدر این اتفاقِ عجیب را جدی گرفته است، و در نتیجه همگی به حالتِ آمادهباش درآمدند.
«دیگه وقتشه که برگرده.»
درست همان زمان، مومونگا دید که سباس دواندوان به سمتشان میآید، تا اینکه به نگهبانانی رسید که در برابرِ مومونگا زانو زده بودند و او هم روی یک زانو نشست.
«مومونگا-ساما، تأخیرم رو ببخشید.»
«اشکالی نداره. خب، گزارشت دربارهی شرایطِ اطراف.»
سباس سرش را بالا آورد و به نگهبانانی که کنارش زانو زده بودند نگاه کرد.
«...موقعیت بحرانیه، پس مشخصاً نگهبانانِ طبقات هم نیاز دارن بدونن.»
«بله. برای شروع، زمینی که تا یک کیلومتر در هر جهت ما رو احاطه کرده یک دشته. هیچ نشانهای از سازههای دستسازِ بشر نیست. من چند تا حیوانِ کوچیک دیدم، اما هیچ موجودِ انساننما یا بزرگی نبود.»
«اون حیواناتِ کوچیک هیولا بودن؟»
«نه، اونا اشکالِ حیاتی بودن که هیچ قدرتِ نبردی نداشتن.»
«...میفهمم. اونوقت، دشتهایی که ازشون گفتی با علفهای منجمد پوشیده شده بودن که موقعِ عبور ازشون بدنت رو میبریدن؟»
«نه، علفِ معمولی بود. چیزِ خاصی دربارهش نبود.»
«و هیچ قلعهی آسمانی یا ساختمانِ مشابهی ندیدی؟»
«نه، ندیدم. هیچ نشانهای از روشناییِ دستسازِ بشر در آسمان یا روی زمین نبود.»
«میفهمم، پس فقط یک آسمانِ ستارهباران بود... ممنونم بابتِ سختکوشیت، سباس.»
همانطور که او از سباس بابتِ تلاشهایش تشکر میکرد، مومونگا تا حدی ناامید شده بود چون هیچ اطلاعاتِ مفیدی به دست نیاورده بود.
با این حال، او کمکم داشت متوجه میشد که دیگر در دنیایِ بازیِ ایگدراسیل نیست، اگرچه نمیفهمید چرا میتواند از تجهیزاتِ ایگدراسیل و طلسمهای آن استفاده کند.
او نمیدانست چرا به اینجا آمدهاند، اما عاقلانه میبود که آمادگیِ رزمیِ نازاریک را محضِ احتیاط بالا ببرد. از کجا معلوم، شاید اینجا قلمرویِ کسِ دیگری میبود، و او ممکن بود بابتِ آمدن به اینجا بدونِ اجازه توبیخ شود. نه، خوششانس میبود اگر فقط همین اتفاق میافتاد.
«نگهبانان، آمادگیِ هر طبقه رو یک سطح بالا ببرید. ما مطمئن نیستیم چه اتفاقی افتاده، پس بیاحتیاط عمل نکنید. اگه با یک نفوذی روبرو شدید، اونا رو نکشید، بلکه به هر قیمتی زنده دستگیرشون کنید. وقتی دستگیرشون میکنید، تا جای ممکن کمترین آسیب رو بهشون بزنید. بابتِ تحمیلِ چنین درخواستهایی به همهی شما در یک زمانِ مثل الان عذرخواهی میکنم.»
نگهبانان تأییدِ خود را اعلام کردند و یکصدا سر تکان دادند.
«بعد، میخوام عملیاتِ اداریِ مقبره رو درک کنم. آلبدو، تبادلِ اطلاعاتِ امنیتی بینِ نگهبانانِ طبقاتِ مختلف چطوره؟»
در ایگدراسیل، نگهبانان NPCهای سادهای بودند، و فقط میتوانستند طبقِ برنامههایشان عمل کنند. راهی نبود که طبقات اطلاعاتِ امنیتی و هیولاها را با هم تبادل کنند.
«هر طبقه توسطِ نگهبانِ طبقهی مربوطهش اداره میشه، اما دمیورژ فرماندهی دفاعیِ کله، و همه میتونن اطلاعات رو با اون به اشتراک بذارن.»
مومونگا کمی متعجب شد، اما بعد با رضایت سر تکان داد.
«عالیه. فرماندهی دفاعیِ نازاریک، دمیورژ. ناظرِ نگهبانان، آلبدو. شما دو نفر مسئولِ طراحیِ یک سیستمِ اداریِ جامعتر برای نازاریک خواهید بود.»
«اطاعت میشه. آیا نقشهها برای سیستمِ مدیریت شامل طبقاتِ هشتم، نهم و دهم هم میشه؟»
«طبقهی هشتم توسطِ ویکتیم مدیریت میشه، پس مشکلی نداره. نه، ورود به طبقهی هشتم ممنوعه. من دستوری که تازه به آلبدو دادم رو هم لغو میکنم. به طورِ خلاصه، ورود به طبقهی هشتم فقط با اجازهی من انجام میشه. من پلمب رو باز میکنم و اجازهی دسترسیِ مستقیم از طبقهی هفتم به طبقهی نهم رو میدم. بعد از اون، برای طبقهی نهم و دهم به عنوانِ یک کلِ واحد نقشه بکشید.»
«آیا، آیا این خواستهی شماست؟»
آلبدو کاملاً متعجب به نظر میرسید. پشتِ سرش، چشمانِ دمیورژ گشاد شد، و افکارش را در این باره فاش کرد.
«آیا به زیردستان اجازه داده میشه که در قلمروی موجوداتِ برتر قدم بزنن؟ باید بهشون اینقدر آزادی داده بشه؟»
زیردستانِ موردِ نظر NPCها و هیولاهای طراحی شده توسطِ اعضای آینز اوال گون نبودند، بلکه هیولاهای خودکارِ (Pop) سیاهچال بودند. واقعیت این بود که طبقهی نهم و دهم فاقدِ چنین هیولاهایی بودند، به جز مواردِ بسیار نادر.
مومونگا با خودش زمزمه کرد.
آلبدو به نظر میرسید آن مکان را مثل یک حرمِ مقدس میبیند، اما قضیه این نبود.
دلیلی که هیچ هیولای پاپی در طبقهی نهم نبود صرفاً این بود که اگر نفوذیای میتوانست بر مدافعانِ NPC طبقهی هشتم، قدرتمندترین موجوداتِ مقبره، غلبه کند، آنوقت شانسِ پیروزیِ آینز اوال گون ناچیز میبود. بنابراین، بهتر میبود نقشِ یک شرور را تا آخر بازی کرد، و با مهاجمان در اتاقِ تخت برای نبردِ نهایی روبرو شد.
«...مشکلی نخواهد بود. چون یک وضعیتِ اضطراریه، ما برای امنیت به دستهای اضافهای نیاز داریم.»
«اطاعت میشه. من فقط بهترین و مقتدرترین نیروها رو برای این وظیفه انتخاب میکنم.»
مومونگا سر تکان داد، و به سمتِ دوقلوها نگاه کرد.
«آئورا و ماره... میتونید مقبرهی بزرگِ زیرزمینیِ نازاریک رو پنهان کنید؟ توهماتِ (Illusions) ساده خیلی قابلِ اعتماد به نظر نمیرسن، و فکر کردن به هزینهی توهمات بهم سردرد میده.»
آئورا و ماره به هم نگاه کردند و شروع به فکر کردن کردند. بعد از مدتی، ماره لب به سخن گشود:
«اِسـ-استفاده از جادو ممکنه چالشبرانگیز باشه. اگه مجبور باشیم همه چیز رو همراه با سطح پنهان کنیم... هرچند، میتونیم دیوارها رو با گل بپوشونیم، و بعد گیاهان رو به عنوانِ استتار اضافه کنیم.»
«قصد داری دیوارهای باشکوهِ نازاریک رو با خاکِ پست آلوده کنی؟»
آلبدو این را در حالی گفت که پشتش به ماره بود. اگرچه صدایش شیرین و مخملی بود، لحنی که داشت هر چیزی بود جز آن.
شانههای ماره لرزید، و اگرچه نگهبانانِ اطراف ساکت ماندند، حالاتشان نشان میداد که با نظرِ آلبدو موافق هستند.
در مقابل، مومونگا حس کرد آلبدو بیش از حد دارد فضولی میکند. موقعیت اصلاً آنقدر جدی نبود که مستحقِ چنین واکنشی باشد.
«آلبدو... نوبت رو رعایت کن. من دارم ماره رو خطاب قرار میدم.»
صدایش آنقدر بم بود که خودِ مومونگا را هم متعجب کرد.
«آه، صمیمانهترین پوزشِ من رو بپذیرید، مومونگا-ساما!»
سرِ آلبدو تا جایی که میتوانست پایین بود، و چهرهاش از ترس منجمد شده بود. نگهبانان و سباس هم خودشان را سفت کردند. شاید آنها فکر کردند که آن سرزنش خطاب به آنها هم بوده است.
خراشی از پشیمانی به مومونگا زد وقتی متوجه تغییرِ سریع در حالتِ نگهبانان شد، اما او به صحبت با ماره ادامه داد:
«میتونی دیوارها رو با تلمبه کردنِ خاک روی اونا پنهان کنی؟»
«بله، بله میتونم، اگه شما اجازه بدید، مومونگا-ساما... با این حال...»
«بله، یک مشاهدهگر از راهِ دور فکر میکنه زمین به طورِ غیرطبیعی برآمده شده. سباس، تپه یا چیزِ مشابهای در این نزدیکی هست؟»
«هیچکدوم نیست. متأسفانه، ما توسطِ زمینهای صاف احاطه شدیم. با این حال، چون اینجا شبها وجود داره، ما باید بتونیم نوعی استتارِ فریبندهی چشم در حالی که خورشید پایینه انجام بدیم.»
«که اینطور... اگه تمامِ قصدمون پنهان کردنِ دیوارها باشه، ایدهی ماره کافی خواهد بود. اونوقت، چی میشه اگه از زمینهای اطراف خاک جمع کنیم تا تپههای مصنوعی به عنوانِ استتار بسازیم؟»
«اونوقت با محیط ترکیب میشیم.»
«بسیار خب. من آئورا و ماره رو مأمور میکنم تا این وظیفه رو با هم انجام بدن. در حینِ انجامِ این کار، میتونید تدارکاتِ لازم رو از هر طبقه بردارید. از اونجایی که نمیتونیم منظره رو از هوا استتار کنیم، بعد از تموم کردنِ کارهای خاکی از توهمات استفاده میکنیم، پس هیچکس نمیتونه نازاریک رو از بیرون شناسایی کنه.»
«بـ-بله. مـ-متوجه شدم.»
این تمامِ چیزی بود که او در حالِ حاضر میتوانست به آن فکر کند. احتمالاً حفرههای زیادی در نقشه باقی مانده بود، اما به آنها میشد بعداً، سرِ فرصت رسیدگی کرد. هر چه باشد، فقط چند ساعت از تمامِ این اتفاقات گذشته بود.
«پس، برای امروز مرخص هستید. همگی، قبل از شروعِ وظایفتون استراحت کنید. چیزهای زیادی هست که نمیدونیم، پس بیش از حد به خودتون فشار نیارید.»
نگهبانان یکصدا سر تکان دادند تا نشان دهند متوجه شدهاند.
«سرانجام، سوالی از نگهبانان دارم. برای شروع، شالتیر — من برای تو چه جور شخصی هستم؟»
«تجسمِ زیبایی. شما زیباترین فرد در جهان هستید. حتی جواهرات در مقایسه با بدنِ سفیدِ برفیِ شما رنگ میبازن.»
شالتیر قبل از اینکه پاسخش را بدهد، برای فکر کردن مکث نکرد. از نبودِ تأخیر در پاسخش، او باید از تهِ دل صحبت کرده باشد.
«—کوکیتوس.»
«کسی. که. از. تمامِ. نگهبانان. مقتدرتر. است. و. شایستهی. عنوانِ. اورلوردِ. اعظمِ. مقبرهی. بزرگِ. زیرزمینیِ. نازاریک. است.»
«—آئورا.»
«یک رهبرِ رحیم با آیندهنگریِ عالی.»
«—ماره.»
«یک، یک فردِ بهشدت مهربون.»
«—دمیورژ.»
«یک رهبرِ دانا که تصمیم میگیره و سریع بهشون عمل میکنه. واقعاً، مردی شایستهی عنوانِ "ناشناختنی".»
«—سباس.»
«کسی که مسئولِ گردآوریِ تمامِ موجوداتِ برتر بود. علاوه بر این، رهبرِ رحیمی که ما رو رها نکرد، بلکه تا آخرین لحظه کنارِ ما موند.»
«و سرانجام، آلبدو.»
«مردی که بر موجوداتِ برتر حکومت میکنه، و بالاترین، والاترین اربابِ ما. علاوه بر این، مردی که من عمیقاً عاشقشم.»
«...میفهمم. نظراتِ شما رو شنیدم و درک کردم. پس، من وظایفی رو که زمانی توسطِ رفقای سابقم انجام میشد به شما میسپارم. اونها رو با وفاداری انجام بدید.»
مومونگا بعد از دیدنِ دوبارهی زانو زدنِ نگهبانان، تلهپورت کرد.
منظرهی پیشِ روی چشمانش در یک لحظه تغییر کرد، از آمفیتئاتر به تالارِ گولمهای لمگتون. مومونگا بعد از نگاه کردن به اطراف برای اینکه مطمئن شود کسی نگاه نمیکند، آهی عمیق کشید.
«خیلی خستهم...»
اگرچه بدنش احساسِ خستگی نمیکرد، اما خستگیِ ذهنی بر شانههایش سنگینی میکرد.
«...اون بچهها... چرا اینقدر سطحِ بالا دربارهی من فکر میکنن؟»
آنها داشتند کسِ دیگری را توصیف میکردند. بعد از شنیدنِ نگهبانان که به نوبت نظراتشان را دربارهی او به اشتراک میگذاشتند، او میخواست بخندد و آنها را مسخره کند، اما از قیافهی روی چهرهشان، به نظر نمیرسید اصلاً در حالِ شوخی باشند.
به عبارتِ دیگر، کلماتشان صادقانه بود.
اگر او به شیوهای که با دیدگاههای آنها نسبت به او مطابقت داشته باشد رفتار نمیکرد، ممکن بود ناامیدشان کند. همین که به آن فکر کرد، فشار روی او بیشتر و بیشتر شد. و علاوه بر آن، مشکلِ دیگری بود، که باعث شد مومونگا اخم کند.
البته، چهرهی اسکلتیاش نمیتوانست حالتی نشان دهد، با این حال به نظر میرسید انگار این کار را میکند.
«...دربارهی آلبدو چیکار باید بکنم... اگه اینطوری پیش بره، چطور توی روی تابولا-سان نگاه کنم...»
میانپرده
فشاری که سرهایشان را به زمین میکوبید ناگهان ناپدید شد.
حتی بعد از رفتنِ اربابِ خالقانِ موردِ احترامشان، هیچکس سرش را بالا نیاورد. بعد از مدتی، کسی با آسودگی آه کشید. جوِ متشنج اکنون رفته بود.
اولین کسی که بلند شد آلبدو بود. لباسِ سفیدش جایی که زانویش با زمین تماس پیدا کرده بود لک شده بود، اما او اصلاً اهمیتی نداد. او بالهایش را تکان داد تا خاک را از روی پرهایش پاک کند.
بقیه بعد از دیدنِ بلند شدنِ آلبدو، به دنبالش بلند شدند، هرچند هیچکس جرئت نکرد صحبت کند.
«اون، اون ترسناک بود، اونه-چان.»
«آره، فکر کردم قراره له بشم.»
«همونطوری که از مومونگا-ساما انتظار میرفت، فکرش رو بکنید که حضورشون چنین اثرِ بزرگی روی ما نگهبانان طبقات داشته باشه...»
«به. عنوانِ. یک. موجودِ. برتر. قدرتِ. او. از. ما. پیشی. میگیرد. اما. من. انتظار. نداشتم. او. اینقدر. قدرتمند. باشد.»
بدین ترتیب نگهبانان برداشتهای خود را از مومونگا به اشتراک گذاشتند.
هالهای که مومونگا ساطع میکرد منبعِ قدرتی بود که نگهبانان را به زمین کوبیده بود.
«هالهی ناامیدی».
علاوه بر وارد کردنِ اثرِ ترس، این هاله میتوانست آمارهای قربانیانش را کاهش دهد. به طورِ معمول، این روی NPCهای سطحِ صد تأثیری نمیداشت، اما در این مناسبت، اثراتِ آن توسطِ عصای آینز اوال گون تقویت شده بود.
«مومونگا-ساما حتماً هوایِ اقتداری رو آزاد کردن که نشاندهندهی حقِ حکمرانیِ ایشونه.»
«درسته. قبل از اینکه ما موقعیتهامون رو اعلام کنیم، مومونگا-ساما قدرتشون رو اعمال نکردن. با این حال، همین که ما خودمون رو در نقشِ نگهبانان طبقات نشون دادیم، ایشون باید بخشی از قدرتِ هیبتانگیزشون رو به ما فاش کرده باشن.»
«به. عبارتِ. دیگر. مومونگا-ساما. تواناییِ. واقعیِ. خود. را. به. عنوانِ. یک. حاکم. در. پاسخ. به. عهدهای. وفاداریِ. ما. فاش. کردند.»
«به نظر میرسه قضیه همین باشه.»
«وقتی با ما بودن اون هاله رو ساطع نکردن. مومونگا-ساما مهربون بودن، و وقتی تشنه بودیم بهمون چیزی برای نوشیدن دادن.»
کلماتِ آئورا باعث شد دیگر نگهبانان هوایی از تنش ساطع کنند. آن حسادتِ غلیظی بود که تقریباً با چشمِ غیرمسلح قابلِ مشاهده بود. بدترین حالت متعلق به آلبدو بود. مشتهای گره شدهاش میلرزید و ناخنهایش تهدید میکردند که پارچهی دستکشهایش را پاره کنند.
شانههای ماره لرزید، و بعد چشمانش گشاد شد.
«اون، اون باید قدرتِ واقعیِ مومونگا-ساما، حاکمِ مقبرهی بزرگِ نازاریک بوده باشه. شگفتانگیز بود!»
آن حرف جو را فوراً تغییر داد.
«دقیقاً! ایشون تواناییشون رو به عنوانِ یک حاکمِ مطلق در پاسخ به احساساتِ ما بهمون نشون دادن... همونطوری که از خالقِ ما انتظار میرفت. اوجِ چهل و یک موجودِ برتر، و اربابِ مهربونی که تا آخرین لحظه اینجا کنارِ ما موند.»
کلماتِ آلبدو حالتی سعادتمندانه روی چهرهی تمامِ نگهبانان گذاشت، اگرچه حالتِ روی چهرهی ماره بهتر بود به عنوانِ «آسوده» توصیف شود.
هیچ چیزی نمیتوانست بیشتر از این آنها را خوشحال کند که اربابی که آنها را خلق کرده، اربابی که والاترین وفاداریشان را به او مدیون بودند، چهرهی واقعیاش را به آنها فاش کند.
نگهبانان، نه، هر موجودی که توسطِ موجوداتِ برتر خلق شده بود، هیچ چیزی بیشتر از کمک به خالقانشان به نوعی نمیخواستند. بهترین چیزِ بعدی دریافتِ اعتمادِ آنها و موردِ برخورد قرار گرفتن به عنوانِ خادمانِ مفید میبود.
این یک حقیقتِ ساده و طبیعی بود.
این بزرگترین شادی در زندگی برای این شخصیتهایی بود که برای کمک به موجوداتِ برتر خلق شده بودند. سپس، گویی برای پاک کردنِ این جوِ شادمانه، سباس از کنار گفت:
«پس، من اول مرخص میشم. من نمیدونم مومونگا-ساما کجا رفتن، اما باید کنارشون باشم.»
حسادت در تمامِ چهرهی آلبدو نوشته شده بود، اما او احساساتش را سرکوب کرد و پاسخ داد:
«میفهمم. پس سباس، به خوبی به مومونگا-ساما خدمت کن و بیآبرو نکنشون. اگه اتفاقی افتاد به من گزارش بده. به طورِ ویژه، اگه مومونگا-ساما من رو احضار کردن، باید فوراً بهم خبر بدی. هر چیزِ دیگهای نسبت به اون در اولویتِ دومه!»
حالتی دردمند از چهرهی دمیورژ گذشت در حالی که ساکت از کنار گوش میداد.
«اما اگه ایشون من رو در اتاقِ خوابشون خواستن، باید به مومونگا-ساما اطلاع بدی که ممکنه یه کم طول بکشه، برای اینکه حمام کنم و خودم رو برای ایشون پاکیزه کنم. البته، اگه ایشون بخوان که من فوراً پیششون برم، اون هم مشکلی نداره. هر چی باشه، من تمامِ تلاشم رو میکنم تا برای ایشون تمیز بمونم، و لباسهام هم قبلاً انتخاب شدن تا بتونم هر وقت که فراخوان اومد بهش گوش بدم. در هر صورت، خواستههای مومونگا-ساما همیشه در اولویتِ اوله—»
«—میفهمم آلبدو. اگه من بیش از حد اینجا وقت تلف کنم، وقتِ کافی برای خدمتِ درست به مومونگا-ساما نخواهم داشت، که بیاحترامیه. بنابراین، خروجِ ناگهانیِ من رو ببخشید، اما باید مرخص بشم. نگهبانان طبقات، روزِ همگی خوش.»
سباس بعد از گفتنِ خداحافظیاش به نگهبانانی که با چشمانی گشاد و دهانی باز نگاهش میکردند، فوراً دواندوان دور شد، گویی میخواست آلبدو را (که داشت برای یک مونولوگِ طولانی آماده میشد) پشتِ سر بگذارد.
«راستی... اینجا نسبتاً ساکته. شالتیر، چیزی شده؟»
بعد از سوالِ دمیورژ، چشمانِ همه به سمتِ شالتیر رفت. او همچنان روی زانوهایش بود.
«چی. شده. شالتیر؟»
او بعد از اینکه دوباره صدایش کردند سرش را بلند کرد. حالتِ گیجِ روی چهرهاش باعث میشد مردم فکر کنند او تازه بیدار شده است.
«...چی. شد؟»
«آه، بعد از قرار گرفتن در معرضِ حضورِ هیبتانگیزِ مومونگا-ساما، نتونستم جلوی هیجانزده شدنم رو بگیرم... میترسم لباسِ زیرم دچارِ یک جور بحران شده باشه...»
سکوت.
همه به هم نگاه کردند، مطمئن نبودند چه بگویند. نگهبانان با خود اندیشیدند که شالتیر، با اختلاف، بیشترین انحرافاتِ جنسی (Fetishes) را در بینِ آنها دارد، و یکی از آن انحرافات «مردهخواهی» (Necrophilia) است. آنها در حالی که به این موضوع فکر میکردند دستشان را به پیشانیشان زدند، هرچند ماره کاملاً متوجه نشد و کاملاً سردرگم بود. نه، یکی از نگهبانان به سادگی به تکان دادنِ سر و آه کشیدن رضایت نداد.
او آلبدو بود.
حسادتی که در او میجوشید باعث شد آلبدو جلو بیاید و بگوید:
«ای فاحشه.»
شالتیر با شنیدنِ آن کلماتِ تحقیرآمیز، خصومتِ آلبدو را حس کرد. لبهایش با خصومت کج شد، و با لبخندی فریبنده پاسخ داد.
«چی؟ داشتنِ مومونگا-ساما، زیباترین موجودِ برتر، که به ما با انرژیشون برکت بدن یک پاداشه! هر کسی که از اون خیس نشه حتماً یه مشکلی توی سرش داره! یا نکنه قضیه اینه که تو فقط ظاهرِ پاک نداری، بلکه اصلاً هیچ میلِ جسمانیای نداری، ای گوریلِ دهانگشاد؟!»
«...ای مارماهی!»
آن دو به هم خیره شدند. نگهبانان نمیدانستند آیا در نتیجهی این اتفاق دعوا خواهند کرد یا نه، اما شیوهای که به هم نگاه میکردند خیلی ناخوشایند بود.
«ظاهرِ من توسطِ موجوداتِ برتر خلق شده؛ تو باهاش مشکلی داری؟»
«نباید این جملهی من باشه؟»
شالتیر به آرامی دوباره بلند شد، و آن دو به هم نزدیک شدند. با این حال، چشمانشان قفلِ هم باقی ماند. سرانجام، آن دو آنقدر نزدیک شدند که به هم برخورد کردند.
«فکر نکن چون ناظرِ نگهبانانی و میتونی کنارِ مومونگا-ساما بمونی برنده شدی. اگه واقعاً اینطوری فکر میکنی، از خنده رودهبر میشم.»
«هومف. درسته. در حالی که تو در یک جای دور مستقر شدی، من با سرعت میام و یک پیروزیِ کامل به دست میارم.»
«...منظورت از "یک پیروزیِ کامل" چیه؟ بهم یاد بده، ناظرِ نگهبانان-ساما.»
«به عنوانِ یک فاحشه، باید کاملاً آگاه باشی که اون چه معنایی داره.»
در طولِ رد و بدل کردنِ نیش و کنایههای لفظیشان، هیچکدام چشمشان را از دیگری برنگردانده بودند. آنها صرفاً با حالتی تهی روی چهرهشان به چشمانِ یکدیگر نگاه میکردند.
با یک صدای «پاچا»، آلبدو بالهایش را در یک نمایشِ تهدیدآمیز باز کرد. مهِ سیاه دورِ شالتیر حلقه زد در حالی که او هم به همان شکل پاسخ داد، و حاضر به پذیرشِ ضعف نشد.
«آه — آئورا، مسائلِ بینِ زنها باید توسطِ یک همجنس حل بشه. اگه اتفاقی افتاد من برای کمک میام، وقتش که رسید بهم خبر بده، باشه؟»
«هی، صبر کن دمیورژ! قصد داری همهی اینها رو سرِ من خراب کنی؟»
دمیورژ صرفاً با بیحالی دست تکان داد در حالی که از جفتِ در حالِ ستیز دور میشد. کوکیتوس و ماره هم قدمی به عقب برداشتند. هیچکس نمیخواست بینِ آنها گیر بیفتد.
«واقعاً، اونا مجبورن سرِ یه همچین چیزی بحث کنن؟»
«شخصاً، من خیلی به نتیجهش علاقهمندم.»
«منظورت از "نتیجه" چیه، دمیورژ؟»
«منظورم افزایشِ قدرتِ نبردمون، آیندهی نازاریک، و غیرهست.»
«د-دمیورژ، منظورت چیه؟»
«همم...»
دمیورژ فکر کرد که چطور باید به سوالِ ماره پاسخ دهد. برای یک لحظه، تکانهای خبیث از سرِ دمیورژ گذشت و فکر کرد دانشِ بزرگسالان را به مارهی ساده تزریق کند، اما او بلافاصله آن مسیرِ فکری را دور انداخت.
دمیورژ یک شیطان بود، و او بیرحم و سنگدل بود، اما آن فقط برای افرادِ خارج از نازاریک صدق میکرد. برای دمیورژ، شخصیتهای ساخته شده توسطِ چهل و یک موجودِ برتر رفقای او بودند.
«هر رهبرِ بزرگی به یک جانشین نیاز داره، مگه نه؟ مومونگا-ساما ممکنه تا آخر کنارِ ما مونده باشن، اما اگه یک روز علاقهشون رو به ما از دست بدن، ممکنه مثل بقیهی موجوداتِ برتر به جای دیگهای برن. بنابراین، نیاز به یک جانشین هست که بتونیم وفاداریمون رو بهش عهد ببندیم.»
«میفهمم. اونوقت، کدوم یک از ما جانشینِ مومونگا-ساما خواهد بود؟»
«چقدر. بیادبانه. ما. به. عنوانِ. نگهبان. باید. با. وفاداری. به. مومونگا-ساما. خدمت. کنیم. تا. ایشان. بمانند. ما. برای. همین. ساخته. شدیم.»
دمیورژ به سمتِ کوکیتوس که حرفش را قطع کرده بود چرخید.
«البته که من اون رو درک میکنم، کوکیتوس. اما تو نمیخوای وفاداریت رو به وارثِ مومونگا-ساما عهد ببندی؟»
«همم... البته. که. من. دوست. دارم. وفاداریام. را. به. وارثِ. مومونگا-ساما. سوگند. بخورم...»
کوکیتوس شروع به تصورِ خودش کرد در حالی که با وارثِ مذکور روی شانههایش به این طرف و آن طرف میدوید.
سپس شروع به تصورِ خودش کرد در حالی که به او شمشیرزنی یاد میداد، تیغهاش را برای دفاع از «اربابِ جوان» بیرون میکشید، و حتی شنیدنِ دستوراتِ اربابِ جوانِ کاملاً بزرگ شده.
«...اوه. چقدر. شگفتانگیز. چه. منظرهی. باشکوهی... عمو... عمو...»
دمیورژ که تا حدی قادر به تحملِ آن نبود، چشمش را از کوکیتوس برگرداند، که کاملاً در تصورِ خودش به عنوانِ یک عمویِ پیرِ باحال فرو رفته بود، که با وفاداری به وارثِ مومونگا خدمت میکند.
«خب، اون به کنار، من خیلی علاقهمندم بدونم بچههای ما برای تقویتِ مقبرهی بزرگِ زیرزمینیِ نازاریک چیکار میتونن بکنن. نظرت چیه ماره، میخوای یک بچه بسازی؟»
«اِم، هه؟»
«با این حال، تو شریک نداری... اگه انسان، دارک الف، الف جنگلی، یا گونههای مشابهی کشف کردی، لطف میکنی اونا رو برای من دستگیر کنی؟»
«هه؟ هههههه؟»
ماره بعد از کمی فکر کردن، سر تکان داد و گفت: «اگه، اگه به مومونگا-ساما کمک میکنه... من حاضرم مشارکت کنم. اما من چطور بچه خواهم داشت؟»
«خب، وقتی وقتش رسید اون رو بهت یاد میدم. اما اگه تصمیم بگیری بعضی آزمایشهای تولیدِ مثل رو به تنهایی امتحان کنی، مومونگا-ساما ممکنه سرزنشت کنن. هر چی باشه، عملیاتِ نازاریک کاملاً متوازنه.»
«اون، اون درسته. من شنیدم که تمامِ زیردستان بعد از محاسباتِ دقیق توسطِ یکی از موجوداتِ برتر خلق شدن... اگه ما بیپروا تعدادمون رو افزایش بدیم، سرزنش میشیم. مـ، من نمیخوام توسطِ مومونگا-ساما سرزنش بشم...»
«البته، من هم نمیخوام توسطِ موجوداتِ برتر توبیخ بشم... کاش میتونستم یک مزرعه بیرونِ نازاریک راه بندازم...»
همانطور که دمیورژ به این فکر میکرد، تصمیم گرفت به تنها چیزی که هیچکس سرش با او شوخی نکرده بود اشاره کند:
«آه بله ماره، چرا مثل یک دختر لباس پوشیدی؟»
ماره بعد از اینکه دمیورژ سوالش را پرسید، دامنِ کوتاهش را چنگ زد تا پاهایش را پنهان کند.
«این تصمیمِ بوکوبوکوچاگاما-ساما بود. ایشون گفتن که به این میگن "تراپ" (Trap)، پس نباید ربطی به جنسیتِ من داشته باشه.»
«اوه، پس این تصمیمِ بوکوبوکوچاگاما-ساما بود. خب پس، اون لباسها باید بهت بیاد... هرچند، آیا همهی پسرها باید اونجوری لباس بپوشن؟»
«مـ، من دربارهی اون نمیدونم.»
چهل و یک موجودِ برتر دیگر حضور نداشتند، اما با این حال، ذکرِ نامشان همچنان وادار به اطاعت میکرد. یا بهتر بگوییم، در مقبرهی بزرگِ زیرزمینیِ نازاریک، ماره همانطور که باید لباس پوشیده بود، و هیچکس به جز یک موجودِ برترِ دیگر نمیتوانست کمدِ لباسِ او را تغییر دهد.
«...نمیدونم باید با مومونگا-ساما در این باره صحبت کنم یا نه. شاید همهی پسرها باید اونجوری لباس بپوشن. میگم... کوکیتوس، وقتِ بیدار شدنه.»
کوکیتوس بعد از شنیدنِ کلماتِ همکارش، چندین بار سرش را تکان داد، در حالی که لبخندی عمیقاً راضی روی چهرهاش بود.
«آه. چه. منظرهی. زیبایی... واقعاً. آن. تمامِ. چیزی. بود. که. همیشه. در. رؤیاهایم. میدیدم.»
«که اینطور... خب پس، این خوبه.... آلبدو و شالتیر هنوز دارن دعوا میکنن؟»
چشمانِ جفتِ ستیزهجو کمی منحرف شد. با این حال، کسی که به دمیورژ پاسخ داد آئورای خسته بود، که در کنار ایستاده بود.
«اونا... تموم کردن. الان دارن دربارهی... بحث میکنن.»
«مشکلِ اینکه کی باید زنِ اول باشه.»
«عجیب میبود اگه حاکمِ مقبرهی بزرگِ نازاریک فقط یک زن داشته باشن. سوالِ الان اینه که کی شایستهی اینه که زنِ اولِ مومونگا-ساما باشه...»
«...با اینکه اون سوالِ کاملاً جالبیه، احتمالاً باید بعداً دربارهش صحبت کنیم. بسیار خب آلبدو، نمیخوای دستوراتِ ما رو بهمون بدی؟ کلی کار هست که باید بعداً انجام بشه.»
«درسته، حق با توئه. من باید به زودی دستورات رو صادر کنم. شالتیر، من به زودی به تفصیل دربارهی این موضوع باهات صحبت میکنم. ما نیاز داریم مقداری زمان صرفش کنیم.»
«من هیچ مخالفتی ندارم، آلبدو. هیچ موضوعِ دیگهای بیشتر از این ارزشِ وقتِ ما رو نداره.»
«بسیار خب. پس، بیایید بریم سراغِ نقشههامون برای آینده.»
بعد از دیدنِ آلبدو که وقارِ خود را به عنوانِ ناظرِ نگهبانان بازیابی کرده بود، تمامِ نگهبانانِ طبقات سرهایشان را با احترام پایین آوردند. با این حال، آنها زانو نزدند.
البته، آنها مجبور بودند احترامِ خود را به ناظرِ نگهبانان آلبدو نشان دهند، اما او اربابِ آنها نبود. در حالی که چهل و یک موجودِ برتر او را بالاتر از تمامِ دیگرِ شخصیتهایی که خلق کرده بودند قرار داده بودند، اما حتی موقعیتِ ناظرِ نگهبانان هم صرفاً موقعیتی بود که توسطِ چهل و یک موجودِ برتر تعیین شده بود، و به همین دلیل دیگر نگهبانان فقط نیاز داشتند احترامی را که شایستهی مقامِ اوست به او بپردازند. بنابراین، آنها سرهایشان را برای او پایین آوردند. آلبدو هم به نوبهی خود از این بابت عصبانی نبود، چون میدانست که این درستترین مسیرِ عمل است.
«اولاً—»