Overlord

فصل 1و2 – بخش 3

مومونگا عصای شناور را در دست گرفت. درست مانند قبل که از قدرت حلقه استفاده کرده بود، روی عصا تمرکز کرد. در میان قدرت‌های بی‌شماری که این سلاح داشت، مومونگا روی یکی از گوهرهایی که عصا را تزیین کرده بود، متمرکز شد.

آن گوهر، یک آیتمِ کلاسِ الهی به نام «گوهر ماه» بود و توانایی‌ای که مومونگا انتخاب کرد—
—فراخواندن «گرگ‌های مهتاب» بود.

با فعال شدن جادوی احضار، سه موجود وحشی از میان هوا پدیدار شدند. جلوه‌های ویژه‌ی احضار دقیقاً همانند ایگدراسیل بود، بنابراین مومونگا از دیدن آن‌ها تعجب نکرد. گرگ‌های مهتاب شباهت زیادی به گرگ‌های سیبری داشتند، اما هاله‌ای نقره‌ای از خود ساطع می‌کردند. مومونگا می‌توانست پیوندی مرموز را بین خودش و گرگ‌ها حس کند؛ پیوندی که به وضوح نشان می‌داد چه کسی ارباب است و چه کسی خادم.

«این‌ها گرگ‌های مهتاب هستند؟»
لحن آئورا نشان می‌داد که متوجه منظور او نشده است. هر چه باشد، او نمی‌فهمید چرا مومونگا باید چنین هیولاهای ضعیفی را احضار کند. گرگ‌های مهتاب بسیار چابک بودند و برای شبیخون زدن کاربرد داشتند، اما سطح آن‌ها فقط حدود ۲۰ بود. در مقایسه با آئورا و مومونگا، آن‌ها موجودات بسیار ضعیفی به شمار می‌رفتند. با این حال، برای هدفی که او در سر داشت، همین سطح کافی بود. در واقع، هر چه ضعیف‌تر، بهتر.

«بله، همین‌طور است. حالا، من را هم در شعاعِ اثرِ مهارتت قرار بده.»
«اِه؟ واقعاً؟»
«اشکالی ندارد.»

پافشاری مومونگا چنان زیاد بود که حتی آئورای مشکوک هم دستور را اجرا کرد. با توجه به اینکه آن‌ها دیگر در محیط بازی نبودند، احتمالی وجود داشت که مومونگا نمی‌توانست نادیده بگیرد: اینکه مهارتِ آئورا شاید به درستی فعال نشود. برای اطمینان از این موضوع، او باید خودش را در کنار یک شخص ثالث در معرض مهارت قرار می‌داد و به همین دلیل بود که گرگ‌ها را احضار کرد.

پس از آن، آئورا چندین بار بازدم کرد، اما مومونگا هیچ اثری حس نکرد. او سعی کرد در میانه‌ی فعال بودن مهارت، بدن خود را شل کند یا رویش را برگرداند، اما باز هم چیز عجیبی احساس نکرد. با این حال، گرگ مهتابی که پشت سرش بود، تحت تأثیر قرار گرفت. بدین ترتیب، او نتیجه گرفت که مهارت آئورا به درستی عمل کرده است.

مومونگا از این آزمایش آموخت که اثراتِ تأثیرگذار بر ذهن روی او کار نمی‌کنند. این یعنی—
در بازی، نژادهای نیمه‌انسان و دگرشکل با رسیدن به سطوح خاص، مهارت‌های نژادی ویژه‌ای را باز می‌کردند. یک «اورلورد» مانند مومونگا، مهارت‌های زیر را دارا بود:
خلقِ نامیرای سطح بالا (۴ بار در روز)، خلقِ نامیرای سطح متوسط (۱۲ بار در روز)، خلقِ نامیرای سطح پایین (۲۰ بار در روز)، لمس انرژی منفی، هاله‌ی ناامیدی رتبه‌ی ۵ (مرگ آنی)، محافظت در برابر انرژی منفی، روح تاریک، هاله‌ی سیاه، برکتِ نامیرا، محافظت نامقدس، حکمتِ تاریکی، تکلم به زبان‌های خبیث، آسیب به ویژگی‌ها رتبه‌ی ۴، مقاومت در برابر آسیب‌های سوراخ‌کننده رتبه‌ی ۵، مقاومت در برابر آسیب‌های برشی رتبه‌ی ۵، مقاومت در برابر طرد شدن (Turn Resistance) رتبه‌ی ۳، مصونیت فیزیکی سطح بالا رتبه‌ی ۳، مصونیت جادویی سطح بالا رتبه‌ی ۳، مصونیت در برابر سرما، اسید و الکتریسیته، و همچنین بینشِ آرکین و مشاهده‌ی موجودات نامرئی.

علاوه بر این‌ها، توانایی‌هایی ناشی از سطوح کلاس جادوگری‌اش هم وجود داشت: تقویت جادوی مرگ آنی، آیین تاریکی، هاله‌ی نامیرا، خلق نامیرا، کنترل نامیرا، تقویت نامیرا و غیره.

سپس نوبت به ویژگی‌های پایه‌ای می‌رسید که تمام نامیرایان داشتند:
مصونیت در برابر ضربات بحرانی (Critical Hits)، اثرات ذهنی، سم، بیماری، خواب، فلج، مرگ و اثرات تخلیه‌ی انرژی. مقاومت در برابر جادوی نکروماسی و جریمه‌های بیولوژیکی. نامیرایان نیازی به نفس کشیدن، خوردن یا آشامیدن نداشتند. آن‌ها با انرژی منفی شفا می‌یافتند و دید در شب داشتند.
البته نقاط ضعفی هم وجود داشت، مانند آسیب‌پذیری در برابر نیکی (Good)، نور و مقدسات رتبه‌ی ۴، آسیب‌پذیری در برابر ضربات کوبشی رتبه‌ی ۵، دو برابر شدن آسیب ناشی از آتش و غیره.

—تمام این‌ها به این معنا بود که مومونگا می‌توانست مطمئن باشد هنوز تمام توانایی‌های پایه‌ی یک موجود نامیرا و مهارت‌های ویژه‌ای را که از طریق لول‌آپ به دست آورده بود، در اختیار دارد.

«متوجه شدم. خب، آزمایش آموزنده‌ای بود... ممنونم آئورا. حالت خوب است؟»
«بله، خوبم.»
«که این‌طور... برگردید.»
سه گرگ مهتاب ناپدید شدند، گویی زمان برای آن‌ها به عقب بازگشته باشد.

«...مومونگا-ساما، شما فقط برای انجام همین آزمایش‌ها به طبقه‌ی ما آمدید؟»
ماره هم در کنار خواهرش سر تکان داد.
«اِه؟ آه، نه. در حقیقت، برای تمرین به اینجا آمدم.»
«تمرین؟ برای شما، مومونگا-ساما؟»

چشمان آئورا و ماره چنان گشاد شد که گویی الانه است از کاسه در بیایند. تعجب آن‌ها منطقی بود؛ چه کسی انتظار داشت چنین حرفی را از زبان مومونگا بشنود؟ جادوگری قدرتمند، حاکم مطلق مقبره‌ی بزرگ نازاریک و کسی که بالاتر از همگان ایستاده است.
مومونگا که این واکنش را پیش‌بینی کرده بود، سریعاً پاسخ داد:
«دقیقاً.»

او از واکنش آن‌ها راضی بود؛ همه چیز طبق پیش‌بینی‌اش پیش می‌رفت. آئورا با حالتی که گویی به حقیقتی دست یافته، پرسید:
«آیا... آیا این همان سلاح افسانه‌ای و والامرتبه‌ای است که فقط شما قدرت حملش را دارید، مومونگا-ساما؟»
سلاح افسانه‌ای؟ منظورش چیست؟
مومونگا تردید داشت، اما با دیدن چشمان درخشان ماره، فهمید که سوال از روی بدخواهی نبوده است.

«بله، این عصای آینز اوال گون است که من به همراه اعضای گیلدم ساختم.»
مومونگا عصا را بالا برد و آن وسیله بلافاصله درخششی زیبا ساطع کرد که محیط اطراف را روشن ساخت. این نور به اندازه‌ی خودِ عصا خیره‌کننده بود. با این حال، محیط اطراف پر از سایه‌های نحس و لرزانی شد که هاله‌ای از تهدید را ساطع می‌کردند.

صدای مومونگا هنگام صحبت کردن، زنده‌تر و پرافتخارتر شده بود:
«هفت جواهری که در دهان مارهای عصا قرار دارند، همگی مصنوعاتی از کلاس الهی هستند. از آنجا که همه‌ی آن‌ها متعلق به یک مجموعه‌ی واحدند، قرار گرفتنشان در کنار هم قدرتی فراتر از توانایی‌های پایه‌شان را آزاد می‌کند. جمع‌آوری تمام آن‌ها زمان و تلاشِ غیرقابل‌محاسبه‌ای برد و بسیاری از اعضای ما در طول مسیر می‌خواستند کار را رها کنند. حتی یادم نمی‌آید برای به دست آوردن آیتم‌هایشان چند هیولا را شکار کردیم... به هر حال، قدرت این عصا فراتر از یک آیتم کلاس الهی است. در واقع، تقریباً به قدرت یک آیتم کلاس جهانی نزدیک می‌شود. مهیب‌ترین ویژگی آن، سیستم درگیری خودکارش است... احم، احم.»

...ظاهراً کمی جوگیر شده بود. او این عصا را در گذشته با رفقایش ساخته بود، اما چون هرگز آن را بیرون نیاورده بود، فرصتی برای درخشیدنش فراهم نشده بود. حالا که شانس خودنمایی پیدا کرده بود، ستایش‌هایش مانند جزر و مد ساریر گشت. مومونگا به زور میلِ به پز دادن را در خود سرکوب کرد.
چقدر خجالت‌آور...

«اوم، یک چنین چیزی.»
«این... این شگفت‌انگیز است...»
«واقعاً معرکه است، مومونگا-ساما!»

مومونگا با دیدن قیافه‌ی آن‌ها نزدیک بود بخندد. او تمام تلاشش را کرد تا حالت خوشحال چهره‌اش را پنهان کند — هرچند اسکلت‌ها حالتی در چهره ندارند — و ادامه داد:
«به همین دلیل بود که می‌خواستم آزمایش‌هایی را با این عصا انجام دهم. امیدوارم به من کمک کنید.»
«بله! متوجه شدیم! ما فوراً آماده می‌شویم! اونوقت... می‌توانیم قدرت عصا را ببینیم؟»
«اوم، مشکلی نیست. پس، من بخشی از قدرت این عصای مقتدر را که فقط من می‌توانم حملش کنم، به شما نشان می‌دهم.»

آئورا با ذوق بالا و پایین پرید و ماره هم نتوانست خوشحالی‌اش را پنهان کند، که از لرزش نوک گوش‌هایش پیدا بود.
آه، این بد شد. نباید بگذارم ابهت ظاهری‌ام به خاطر این چیزها از بین برود. مومونگا در حالی که این را به خود یادآوری می‌کرد، سعی کرد وقار خود را بازیابد.

«...و یک چیز دیگر، آئورا. من به بقیه‌ی نگهبانان هم دستور داده‌ام به اینجا بیایند. آن‌ها تا یک ساعت دیگر می‌رسن.»
«اِه؟ پس... پس ما باید برای—»
«نه، نیازی نیست. فقط کافی است اینجا بمانید و منتظرشان باشید.»
«که این‌طور؟ همم... همه‌ی نگهبان‌ها؟ یعنی شالتیر هم می‌آید؟»
«همه‌ی نگهبان‌ها.»
«...هاه.»

گوش‌های بلند آئورا ناگهان آویزان شدند. با این حال، واکنش ماره به اندازه‌ی خواهرش مبالغه‌آمیز نبود. طبق پس‌زمینه‌ی داستانی‌اش، آئورا طوری طراحی شده بود که رابطه‌ی خوبی با شالتیر نداشته باشد، اما ظاهراً این موضوع برای ماره صدق نمی‌کرد.
بعدش قرار است چه شود؟ مومونگا بی‌صدا آهی کشید.


بخش ۲

دسته‌ی پنجاه نفره بر اسب‌های خود در دشت‌های سرسبز می‌تاختند. تک‌تک مردانِ این گروه بدنی ورزیده و ورزشکاری داشتند. یکی از آن‌ها به طور ویژه‌ای چشم‌گیر بود. کلمه‌ای بهتر از «بسیار آماده» برای توصیف او وجود نداشت؛ عضلاتش حتی از زیر سینه‌پوشِ زرهی‌اش هم برجسته بودند.

او حدوداً سی ساله بود و چهره‌اش از روزهای طولانی زیر آفتاب، آفتاب‌سوخته و پوشیده از چروک بود. موهای سیاهش مرتب و کوتاه شده بود و چشمان تیره‌اش نگاهی نافذ داشتند.
مردی که در کنار او می‌راند، گفت: «فرمانده، تقریباً به اولین روستای مسیر گشتمان رسیدیم.»
«آه، بله، نایب‌فرمانده.»

گازف استرونوف، فرمانده‌ی نامدارِ جنگجویان پادشاهی ری-استیز، هنوز هیچ روستایی نمی‌دید. او تپش قلبش را آرام کرد و سرعت اسب را ثابت نگه داشت. اگرچه سعی می‌کرد حیوان را بیش از حد خسته نکند، اما آن‌ها تمام راه را از پایتخت سلطنتی تا اینجا با عجله تاخته بودند و خستگی در بدنِ گازف در حال انباشته شدن بود.

نایب‌فرمانده گفت: «امیدوارم حالشان خوب باشد.» جریانی از ناآرامی زیر کلماتش جاری بود و گازف هم همین حس را داشت.
پادشاه به گازف و مردانش دستور داده بود: «شوالیه‌های امپراتوری در مرز دیده شده‌اند. اگر این گزارش‌ها درست باشد، فوراً آن‌ها را نابود کنید.»

شهر ای-رانتل نزدیک‌تر بود و در شرایط عادی، اعزام نیرو از آنجا سریع‌تر انجام می‌شد. اما شوالیه‌های امپراتوری قدرتمند و مجهز بودند و شکافی پرناشدنی بین آن‌ها و سربازانِ وظیفه‌ی معمولی وجود داشت. تنها کسانی در پادشاهی که می‌توانستند با آن‌ها مقابله کنند، گازف و نیروهای زبده‌اش بودند. با این حال، سپردن کل این مأموریت به گازف و مردانش، آن هم به تنهایی، اوجِ حماقت بود.

پیش از آنکه گازف به هدف برسد، نیروهای دیگر می‌توانستند برای محافظت از روستاها بسیج شوند. اگرچه نمی‌توانستند پیروز شوند، اما حداقل می‌توانستند دشمن را معطل کنند. روش‌های بسیار دیگری هم وجود داشت، اما از هیچ‌کدام استفاده نشده بود — نه، در واقع نمی‌توانستند استفاده کنند.

گازف که دلیلش را می‌دانست، غرق در اضطراب بود. او افسار را محکم گرفت و سعی کرد آن را نکشد. با این حال، سرکوب افکاری که در قلبش می‌سوخت، دشوار بود.
«فرمانده، فقط فرستادن ما برای جستجو بی‌فایده است. نمی‌شد کلِ گروه جنگجویان را بیاوریم؟ حتی می‌توانستیم از ماجراجویانِ ای-رانتل کمک بگیریم. چرا این‌طور عمل می‌کنید؟»
«...کافی است نایب‌فرمانده. اگر کسی بشنود که شوالیه‌های امپراتوری در قلمروی پادشاهی آزادانه می‌چرخند، ممکن است اوضاع خیلی بد پیش برود.»

نایب‌فرمانده با لبخندی گفت: «فرمانده، اینجا کسی نیست. لازم نیست تشریفات رو رعایت کنید، اما امیدوارم حقیقت رو به من بگید.» سپس ادامه داد: «کارِ آن اشراف‌زاده‌ها بود؟»
گازف پاسخی نداد، چون دقیقاً همین‌طور بود.

«آن اشرافِ لعنتی، با زندگی انسان‌ها مثل مهره‌های بازیِ قدرتشان رفتار می‌کنند! و علاوه بر آن، چون اینجا قلمروی مستقیم پادشاه است، از هر مشکلی استفاده می‌کنند تا به جایگاه او ضربه بزنند.»
«...همه‌ی اشراف این‌طور فکر نمی‌کنند.»
«شاید حق با شما باشد و اشرافی مثل "شاهدخت طلایی" به فکر مردم باشند. اما به جز او، عملاً کس دیگری نیست... اگر پادشاهی توسط یک دیکتاتور اداره می‌شد، نمی‌توانستیم آن اشراف لعنتی را نادیده بگیریم و برای خیر مردم کار کنیم؟»
«اگر بیش از حد دخالت کنی، منجر به جنگ داخلی می‌شود که پادشاهی را از هم می‌پاشد. با توجه به تهدیدِ جاه‌طلبی‌های امپراتوری، چنین جنگی برای مردم عادی فاجعه‌بار خواهد بود.»
«می‌دانم، اما...»
«فقط این موضوع را فعلاً کنار بگذار...»

صدای گازف در نیمه راه قطع شد، زیرا چشمانش با دقت به روبرو خیره گشت. دود سیاه و غلیظی از پشت تپه‌ی کوچکِ مقابلشان بالا می‌آمد؛ و فقط یک یا دو ستون دود نبود. همه می‌دانستند این چه معنایی دارد. گازف نتوانست جلوی تِچ‌تِچ کردن زبانش را بگیرد و پاهایش را به پهلوهای اسب فشرد.

منظره‌ای که آن‌ها دیدند، فراتر از انتظاراتشان نبود. در برابرشان گستره‌ای از زمینِ سیاه شده پهن بود؛ بقایای سوخته‌ی یک روستا. اسکلتِ چندین خانه‌ی سوخته همچنان پابرجا بود، درست مانند سنگِ قبرها.
گازف با صدایی پولادین دستور داد: «همگی، حرکت می‌کنیم. زود باشید!»

♦ ♦ ♦

روستا به آتش کشیده شده بود و تنها اسکلت‌های سوخته باقی مانده بود. بوی خون با تعفن سوختگی در هم آمیخته بود. چهره‌ی گازف آرام بود و هیچ ردی از احساسات در آن دیده نمی‌شد، اما هیچ حالتی نمی‌توانست احساسات او را واضح‌تر از این منتقل کند. همین امر در مورد نایب‌فرمانده که کنارش راه می‌رفت هم صدق می‌کرد.

بیش از صد روستایی اینجا زندگی می‌کردند. فقط شش نفر جان به در برده بودند. بقیه همگی بی‌رحمانه سلاخی شده بودند؛ از زن و کودک گرفته تا نوزاد.

«نایب‌فرمانده، تعدادی از آدم‌هایمان را بفرست تا بازمانده‌ها را به ای-رانتل برگردانند.»
«اما صبر کنید، این...»
«حق با توست، ریسک بزرگی است. اما نمی‌توانیم همین‌طوری رهایشان کنیم.»

ای-رانتل مستقیماً توسط پادشاه اداره می‌شد و محافظت از روستاهای اطراف آن وظیفه‌ی او بود. رها کردن بازمانده‌ها مشکلات زیادی ایجاد می‌کرد؛ «جناح اشراف» که مخالف پادشاه بودند، از این فرصت برای دردسر درست کردن استفاده می‌کردند. اما مهم‌تر از آن—

«لطفاً تجدیدنظر کنید. بسیاری از بازمانده‌ها شوالیه‌های امپراتوری را دیده‌اند. ما می‌توانیم این را به عنوان انجام بخش اول دستورات در نظر بگیریم. حس می‌کنم فعلاً باید به ای-رانتل عقب‌نشینی کنیم و با آمادگی کامل برگردیم.»
«نه.»
«فرمانده! شما باید بدانید که این یک تله است. زمان‌بندی حمله خیلی مشکوک است. آن‌ها عمداً بازمانده به جا گذاشته‌اند تا از آن‌ها به عنوان طعمه برای کشاندن ما به تله استفاده کنند.»

بازمانده‌ها از دست شوالیه‌ها فرار نکرده بودند، بلکه دشمن کارشان را تمام نکرده بود. این نقشه‌ای بود تا قدرت گازف را با جدا کردن مردانش برای محافظت از روستاییان، ضعیف کنند.
«فرمانده، با اینکه می‌دانید تله است، باز هم قصد ادامه دادن دارید؟»
«...دقیقاً.»

«جدی می‌گویید؟! درست است که شما قوی هستید، اما امپراتوری آن پیرمرد را دارد. حتی شما هم در برابر او در خطر خواهید بود. احتمال شکست در برابر "چهار شوالیه" مشهور امپراتوری هم وجود دارد. از شما التماس می‌کنم عقب‌نشینی کنید. برای پادشاه، از دست دادن چند روستا در مقایسه با از دست دادن شما هیچ است!»
گازف در حالی که نایب‌فرمانده‌اش بیشتر و بیشتر عصبی می‌شد، فقط ساکت گوش داد.

«اگر عقب‌نشینی نمی‌کنیم... پس باید بازمانده‌ها را رها کنیم و همگی با هم به تعقیب برویم.»
«این عاقلانه‌ترین گزینه است... اما در عین حال، به معنای رها کردن آن‌ها به حال مرگ است. فکر می‌کنی به تنهایی زنده می‌مانند؟»
نایب‌فرمانده نتوانست پاسخی بدهد، چون می‌دانست شانس آن‌ها صفر است.

«...فرمانده. زندگی شما باارزش‌ترین چیز در اینجا است. زندگی روستاییان در مقایسه با آن هیچ است.»
گازف از تصمیم دردناکی که نایب‌فرمانده گرفته بود آگاه بود و از خودش عصبانی بود که او را مجبور به گفتن چنین حرفی کرده است. با این حال، نمی‌توانست موافقت کند.

«من یک رعیت به دنیا آمدم، و تو هم همین‌طور. تو هم در یک روستا به دنیا آمدی، مگر نه؟»
«بله، به همین دلیل است که...»
«زندگی در روستا سخت است و مرگ همیشه در کمین. وقتی هیولایی ظاهر می‌شود، اگر روستا پول استخدام ماجراجو نداشته باشد، مردم فقط می‌توانند کز کنند و منتظر بمانند تا هیولا برود. آن‌وقت، نمی‌توانی بگویی که منتظرِ کسی نبودی که بیاید و نجاتت بدهد؟»
«...دروغ است اگر بگویم نبودم. اما واقعیت این است که هرگز کسی نیامد.»
«خب، حالا که قضیه این است... چرا ثابت نکنیم که ما مثل آن‌ها نیستیم؟ بیا این مردم را نجات دهیم.»

نایب‌فرمانده با صدایی که کمی خسته اما قدرشناس بود، پاسخ داد:
«...پس اجازه بدهید من مردان را رهبری کنم. خیلی‌ها می‌توانند جای من را بگیرند، اما هیچ‌کس جای شما را نمی‌گیرد.»
«احمق نشو. شانس زنده ماندن من بیشتر است. یادت باشد، ما نمی‌رویم که بمیریم، بلکه می‌رویم تا مردم پادشاهی را نجات دهیم. حالا، سربازانی را که برای اسکورت به ای-رانتل همراهت می‌آیند، انتخاب کن.»

♦ ♦ ♦

نور ارغوانی خورشید در حال غروب بر گروهی از مردان در دشت می‌تابید. چهل و پنج نفر بودند. آن‌ها حتماً تکنیک‌های استتار عالی داشتند، چون ناگهان از هیچ ظاهر شده بودند. به احتمال زیاد جادو در کار بود. در یک نگاه مشخص بود که آن‌ها مزدوران ساده یا مسافر نیستند. همگی زره‌هایی از فلزات خاص بر تن داشتند که بر قدرت دفاعی و تحرک تأکید داشت.

شنل‌های پشتشان هاله‌ای از جادو ساطع می‌کرد. جمع‌آوری این حجم از آیتم‌های جادویی، نشانه‌ی آن بود که آن‌ها حمایت یک ملت بزرگ را پشت سر دارند. با این حال، هیچ نشان یا علامتی روی آن‌ها نبود؛ آن‌ها یک واحد عملیات سیاه بودند.
«...فرار کردند.»
«...خب، طبیعی است. به حمله به روستاها ادامه می‌دهیم تا او را بیرون بکشیم. وحشی باید به داخل تله کشانده شود. روستایی را که دفعه‌ی بعد به عنوان طعمه استفاده می‌کنیم، نشانم بده.»


بخش ۳

مومونگا انگشتش را نشانه گرفت و آماده شد تا طلسمی روی مترسکِ گوشه‌ی میدان اجرا کند. او جادوهای آسیب‌رسانِ خالصِ زیادی بلد نبود؛ در عوض، بر طلسم‌های مرگ آنی تمرکز کرده بود. در نتیجه، در برابر موجودات غیرزنده کمتر مؤثر بود. با این حال، او روی درونش تمرکز کرد و آیکونی در میان هوا برایش پدیدار شد.

مومونگا با شادمانی لبخند زد. او حالا کاملاً از اطلاعاتی مانند شعاع اثر طلسم و زمان شارژ مجدد آگاه بود. بر خلاف بازی، او حس می‌کرد که جادو بخشی از وجودِ خودش است. او قدرت را به نوک انگشتش هدایت کرد و گفت:
«فایربال (گلوله آتشین).»

کره‌ای از شعله شلیک شد و دقیقاً به مترسک برخورد کرد. انفجاری رخ داد و مترسک و منطقه‌ی اطرافش به دریایی از آتش تبدیل شدند. تمام این‌ها در یک لحظه اتفاق افتاد و جز مترسک سیاه شده، چیزی باقی نماند.
«فوفوفوفو...»

او سپس طلسم‌های «ناپالم» و یک «فایربال» دیگر را امتحان کرد. فرآیند اجرا حالا سریع‌تر از زمان بازی بود. مومونگا با رضایت گفت: «عالی است.» سپس آزمایش بعدی‌اش را شروع کرد:
«مسیج (پیام).»

او سعی کرد با یک GM تماس بگیرد، اما ارتباط برقرار نشد. سپس سعی کرد با رفقای قدیمی‌اش در گیلد تماس بگیرد، اما از میان چهل و یک نفر، هیچ‌کس پاسخ نداد. حسی عمیق از یأس در وجودش ساریر شد. در نهایت، با سباس تماس گرفت و ارتباط برقرار شد.

«مومونگا-ساما.»
صدایی پر از احترام در ذهنش طنین‌انداز شد.
«...ببخشید، حواسم پرت شد. محیط اطراف چطور است؟»
«بله. ما توسط دشت‌ها احاطه شده‌ایم و هیچ موجود هوشمندی در دیدرس نیست.»
«دشت؟ نه مرداب؟»
«بله، فقط دشت است.»

مومونگا فهمید که کل مقبره‌ی نازاریک به مکانی کاملاً متفاوت منتقل شده است. او به سباس دستور داد تا بیست دقیقه‌ی دیگر برگردد و به آمفی‌تئاتر بیاید تا گزارشش را به بقیه‌ی نگهبانان هم بدهد.

حالا نوبت نمایش قدرت عصا بود. مومونگا عصا را گرفت و قدرت یکی از مارهای آن را آزاد کرد:
«سامون پرایمال فایر المنتال (احضار المنتالِ آتشِ نخستین).»

گردبادی از شعله‌های خروشان از نوک عصا بیرون ریخت و موجودی عظیم به ارتفاع شش متر شکل گرفت. این المنتال بالای سطح ۸۵ بود. مومونگا از آئورا پرسید: «می‌خواهی با او بجنگی؟»
آئورا با پوزخندی ترسناک گفت: «می‌توانم؟»

ماره می‌خواست فرار کند، اما آئورا بازوی او را گرفت و به زور به جلوی المنتال کشاند. مومونگا فقط دست زد و گلِ امید در دل ماره پژمرد. نبرد شروع شد؛ آئورا در خط مقدم با تازیانه ضربه می‌زد و ماره از عقب با جادو حمایت می‌کرد.

مومونگا در حالی که نبرد را تماشا می‌کرد، اینونتوری‌اش را چک کرد. با حرکت دادن دستش در هوا، حفره‌ای پدیدار شد که پر از انواع طومارها، عصاها و سلاح‌ها بود. او حالا مطمئن بود که حتی اگر کل افراد مقبره علیه او می‌شدند، باز هم می‌توانست امنیتش را تضمین کند.

او با خود فکر کرد: این موجودات دیگر فقط برنامه نیستند؛ آن‌ها آگاهی دارند. و این دنیا... ایگدراسیل نیست. اگر این یک دنیای واقعی است، باید برگردم؟ او کسی را در دنیای واقعی نداشت؛ نه خانواده، نه دوست. زندگی‌اش فقط کار بود و بازی. پس آیا اصلاً دلیلی برای بازگشت وجود داشت؟
«چه باید بکنم...» زمزمه‌ی آرام او در هوا پخش شد.


بخش ۴

المنتال آتش به آرامی ناپدید شد. نبرد تمام شده بود و آئورا و ماره با همکاری بی‌نقص خود پیروز شده بودند. مومونگا از اینونتوری‌اش یک «پارچ آب بی‌پایان» و دو لیوان بیرون آورد و برای آن‌ها آب ریخت.
«بفرمایید، بنوشید. این تشکر من از شماست.»

گوش‌های آن‌ها از خجالت قرمز شد، اما با ذوق لیوان‌ها را گرفتند. آئورا با یک جرعه سر کشید و ماره آرام‌آرام نوشید. مومونگا گلویش را لمس کرد؛ او دیگر تشنه نمی‌شد، چون دیگر انسان نبود. حس لامسه‌اش کمی کندتر شده بود، اما حواس دیگرش تیزتر بودند. استخوان‌هایش از فولاد هم سخت‌تر به نظر می‌رسیدند.

ناگهان صدایی از دور بلند شد:
«اویا، من اولین نفری هستم که می‌رسم؟»

دختری با لباس مجلسی مشکی و چتری توری از میان یک دروازه‌ی جادویی (Gate) ظاهر شد. او پوستی سفید به رنگ برف و چشمانی سرخ داشت؛ این شالتیر بلدفالن بود، نگهبان طبقات اول تا سوم. آئورا با دیدن او بلافاصله لحنش عوض شد و با خصومت گفت: «مگر نگفته بودند از "گیت" در نازاریک استفاده نکنی؟ نکند چون نامیرایی شروع کردی به گندیدن و بوی بد می‌دهی؟»

شالتیر با عشوه به مومونگا نزدیک شد و گفت: «آه، سرور من، تنها کسی که نمی‌توانم بر او حکمرانی کنم...» او طوری طراحی شده بود که عاشق مومونگا باشد و انحرافات جنسی خاصی داشته باشد. دعوای لفظی بین او و آئورا بالا گرفت. آئورا به سینه‌های او اشاره کرد و گفت: «خفه شو، ممه‌مصنوعی! معلوم نیست چقدر پد (Pad) آن تو تپانده‌ای که وقتی می‌دویی جابه‌جا می‌شوند!»

شالتیر که شخصیتِ باوقارش از هم پاشیده بود، جیغ زد: «ای جوجه‌ی لعنتی!» او و آئورا آماده‌ی حمله به هم بودند که صدایی مقتدر و سرد بلند شد:
«چه. غوغایی. در. حضورِ. یک. موجودِ. برتر. خودتان. را. کنترل. کنید.»

این کوکیتوس بود، نگهبان طبقه‌ی پنجم؛ موجودی حشره‌مانند و عظیم که هاله‌ای از انجماد ساطع می‌کرد. سپس دمیورژ، نگهبان طبقه‌ی هفتم، با کت و شلوار مرتب و دمِ تیغ‌دارش ظاهر شد. در نهایت، آلبدو هم رسید. حالا تمام نگهبانان جمع شده بودند و در برابر مومونگا زانو زدند تا وفاداری‌شان را عهد ببندند.

مومونگا با ابهت گفت: «سرهایتان را بالا بیاورید.» او وضعیت جدید را برایشان توضیح داد و دستور داد تا آمادگیِ رزمی نازاریک را بالا ببرند. او همچنین از هر کدام پرسید که او را چطور می‌بینند. پاسخ‌های آن‌ها پر از ستایش و عشق بود. مومونگا در دل آهی کشید؛ آن‌ها داشتند کسی را توصیف می‌کردند که او نبود. او فقط یک کارمند ساده بود، نه یک حاکمِ بی‌نقص. اما باید این نقش را بازی می‌کرد.

او تله‌پورت کرد و به تنهایی بازگشت. خستگیِ ذهنی بر او سنگینی می‌کرد.
«...چطور قرار است در چشم‌های تابولا-سان (خالق آلبدو) نگاه کنم... با آلبدو چه کار کنم...»


میان‌پرده

بعد از رفتن مومونگا، فشارِ خردکننده‌ی حضورِ او از روی نگهبانان برداشته شد. آن‌ها شروع کردند به بحث درباره‌ی قدرتِ بی‌نظیر اربابشان. آلبدو با عشق گفت: «او اوجِ چهل و یک موجود برتر است، اربابی که تا پایان کنار ما ماند.»

شالتیر در حالی که هنوز روی زمین بود، زیر لب گفت: «آه... آن حضورِ قدرتمند... فکر کنم لباس زیرم دچار بحران شده باشد...»
آلبدو با خشم فریاد زد: «ای فاحشه!»
شالتیر پوزخندی زد: «چه گفتی، ای گوریلِ دهان‌گشاد؟!»

دعوای آن‌ها بر سر این بود که چه کسی لایق است «زن اول» مومونگا باشد. دمیورژ و کوکیتوس در حالی که از آن‌ها دور می‌شدند، به آینده‌ی نازاریک و وارثی که مومونگا ممکن است داشته باشد فکر می‌کردند. کوکیتوس در رویاهایش خودش را می‌دید که به فرزندِ مومونگا شمشیرزنی یاد می‌دهد و او را «عمو» صدا می‌زنند. در نهایت، آلبدو دوباره وقار خود را به عنوان ناظر نگهبانان به دست آورد و جلسه را با دستوراتی برای آینده به پایان رساند.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا