The Primordial Record

فصل 10

فصل ۱۰: نفرت

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟: ابدی و بی‌پایان؛ مرگ تنها پاورقی‌ای است که اعصار پیش بر آن چیره شده‌اید. ترمیم سریع تمام آسیب‌های فیزیکی. اگر مرگ همچنان شما را یافت، با مصرف «طول عمر» دوباره متولد شوید.


شهری پررونق در برابر چشمانم پدیدار شد؛ یادآور کلان‌شهری از زندگیِ گذشته‌ام بود. میلیون‌ها نفر مشغولِ روزمرگی‌هایشان بودند: کار می‌کردند، غذا می‌خوردند، دعوا می‌کردند و ازدواج می‌کردند. نَفَسِ شهر سرزنده بود، خورشید می‌تابید و زندگی بی‌کران به نظر می‌رسید.

ناله‌ای خاموش حس شد—بیشتر از آنکه شنیده شود—و ناگهان همه خشکشان زد. حتی پرندگان از بال زدن ایستادند و سقوط کردند؛ قلب‌های کوچکشان چنان تند می‌زد که در سینه منفجر شد. درست مانند کودکی بازیگوش که قلعه‌ی شنی‌اش را لگدکوب می‌کند، شهر تکه‌تکه شد و میلیون‌ها زندگی با فریادی از اندوه، به خاموشی گراییدند.

زمینِ شهر موج برداشت و زیر و رو شد، و پیکری عظیم که معنا را به چالش می‌کشید، از میان ویرانه‌ها برخاست. آسمان تیره شد و در هم شکست. آنچه بالا آمد، کفی قهوه‌ای‌رنگ و غول‌پیکر از یک دست بود؛ شهر... نه، تمام قاره روی آن کفِ دست قرار داشت.

دیدِ من به بیرون از سیاره کشیده شد. همچون پروانه‌ای که پیله‌اش را می‌شکافد، موجودی انسان‌نما از دلِ سیاره بیرون زد. انفجارِ ناشی از انهدامِ سیاره، حتی موهایش را هم تکان نداد.

کیهان از تولد یک «امپریان» به لرزه در آمد.


روان وقتی از رویا بیدار شد، هیچ ناراحتی‌ای احساس نکرد. او خود را برای هرگونه واکنشِ متافیزیکیِ ناشی از مشاهده‌ی این «سابقه‌ی ازلی» آماده کرده بود و خوشحال بود که ترس‌هایش بیهوده بوده است. به یادِ آن تذکر درباره‌ی جلب‌توجه خدایان هنگام مشاهده‌ی سوابق «سلاله‌ی نور و تاریکی» افتاد؛ شاید آن واکنش‌های دردناک به خاطر نگاهِ سنگینِ آن خدایان بود.

روان هنوز در بهتِ چیزی بود که دیده بود. این سومین باری بود که مرگِ یک سیاره را می‌دید و هر کدامشان مثلِ فرو رفتنِ تیغی در شکم، تأثیرگذار بودند. اما این یکی ناخواسته به نظر می‌رسید؛ عارضه‌ی جانبیِ تولدِ یک «امپریان».

اگر از تمثیلِ پروانه استفاده می‌کرد، پس آن سیاره و تمامِ تمدنِ روی آن، بر پوسته‌ی پیله‌ی یک امپریانِ در حال رشد بنا شده بودند.

توضیحاتِ این مهارت روشنگر بود. حرفِ آن مردی را به یاد آورد که در آن عمارتِ کابوس‌وار دستانش یخ زده بود و او را «جوجه‌ای که از پوسته‌ی شکسته‌اش فرار کرده» خطاب کرده بود. همه‌ی آن‌ها از زنده ماندنِ او شگفت‌زده بودند.

هر بلایی که در آن مکان سرش آمده بود، آن‌قدر خطرناک بود که انتظار نمی‌رفت زنده بماند. آیا این «سابقه‌ی ازلی» رازِ بقای او بود؟ اگر برای زنده کردنش از طول عمرش مصرف شده بود، آیا نباید پیرتر ظاهر می‌شد؟

تعجب می‌کرد که چرا اجازه دادند فرار کند. آیا بقای او دلیلِ ارزشمندی برای آزمایش‌های بیشتر روی او نبود؟ آیا هنوز تحت نوعی نظارت از سوی شخصِ ثالثی قرار داشت؟ تمام این سوالات در ذهنش می‌چرخیدند و می‌دانست راهی برای پاسخِ فوری به آن‌ها ندارد؛ فقط باید به یادگیری و بهبود شانسِ بقایش ادامه می‌داد.

عبارت «ابدی و بی‌پایان» هم طعم تلخی در دهانش گذاشت. او تنها یک سال فرصت زندگی داشت. البته پیشوندِ هر کدام از سوابق را می‌دید، اما هیچ ایده‌ای نداشت که چطور باید سطحِ آن‌ها را ارتقا دهد.

دندان‌هایش را به هم سایید و ادامه داد. شاید با دیدنِ سوابقِ بعدی چیز بیشتری دستگیرش می‌شد.

رباینده‌ی روح: وجودِ شما تلاقیِ غیرممکن‌هاست؛ یک سلاله‌ی نور بشارت‌دهنده‌ی عصری جدید است و یک سلاله‌ی تاریکی پایانِ آن را خبر می‌دهد. وجودِ شما قدرتی ممنوعه را متولد می‌کند. هر چیزی روحی دارد که باید برای نوسازی به کیهان بازگردد، و شما این تعادل را بر هم زده‌اید.

(؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از شما متنفر است)


مِیو از پله‌ها بالا می‌رفت؛ گام‌هایش محکم و استوار بود و هر قدم را مثلِ عقربه‌های ساعت دقیق برمی‌داشت. شب فرا رسیده بود و او باید مطمئن می‌شد که اربابش خوابیده است و به نیازهایش رسیدگی می‌کرد. به او زمان کافی داده بود تا دفتر خاطراتش را مرور کند؛ روزهای سختی در پیش بود.

باید او را آماده می‌کرد تا با هر طوفانی که قطعاً در راه بود، روبرو شود. هر چه باشد، او اکنون در بدنِ یک کودک بود و این آسیب‌پذیری‌ای بود که دشمنان و اعضای خانواده‌اش نهایت استفاده را از آن می‌بردند.

مخفی نگه داشتنِ اخبار تا حدِ ممکن بهترین استراتژی بود، اما اقداماتِ جدی‌تری لازم بود، چرا که این موضوع را نمی‌شد برای مدت طولانی پنهان کرد. نمی‌توان آتش را با کاغذ پوشاند.

وقتی به در رسید، مدتی منتظر ماند و چون پاسخی نشنید، به آرامی در زد. گوش تیز کرد و چیزی جز ناله‌ای خفیف نشنید.

در را باز کرد و شاهزاده‌ی جوان را دید که کنار تختش ایستاده است. قوز کرده بود و داشت با صورتش وَر می‌رفت. پشتش به مِیو بود، بنابراین صورتش دیده نمی‌شد.

مِیو صدا زد: «ارباب جوان، اومدم ببینم کمکی لازم دارید یا سوالی هست که بتونم جواب بدم؟ شما معمولاً زیادی غرقِ کارتون می‌شید، ولی فعلاً باید کمی به خودتون آسون بگیرید، هنوز کامل بهبود پیدا نکردید.»

سکوت پاسخش را داد. نه، سکوت نبود؛ خنده‌ای ریز و گلوگاهی که باعث شد مِیو اخم کند. شاهزاده‌ی جوان همچنان با صورتش ور می‌رفت. اتاق تاریک بود چون چراغ گاز خاموش شده بود و تنها نور از مهتابی بود که از پنجره می‌تابید، اما یک «سلطه‌گر» در سطحِ مِیو می‌توانست در نور کم هم ببیند.

مِیو هوا را بو کشید و چهره‌اش دگرگون شد. با چابکیِ فراانسانی به سمت شاهزاده خیز برداشت و دستانش را گرفت. تمامِ بدنِ شاهزاده خیس و چسبناک بود و مدام تقلا می‌کرد تا خود را آزاد کند. مِیو با قرار دادنِ یک انگشت روی پشتِ گردنش، فوراً او را بیهوش کرد و با سرعت به سمت تخت برد.

به آرامی ابزاری را که شاهزاده با چنگ‌ودندان نگه داشته بود، از دستش جدا کرد؛ یک چاقو بود. آن را در تکه‌ای پارچه که از هوا ظاهر کرده بود پیچید و ناپدیدش کرد. فوراً کاسه‌ای آب گرم آورد و شروع به تمیز کردن شاهزاده کرد. نگاهش سرد و لبریز از خشم و غضب بود.

جای چشمانِ شاهزاده، دو حفره‌ی خالیِ دهان‌بازکرده بود. او بی‌رحمانه گوی‌های ظریفِ چشمانش را با چاقو سوراخ کرده و بیرون آورده بود. با توجه به حجمِ خونی که مِیو از بدنش پاک کرده بود، او نباید زنده می‌ماند؛ فرشِ کفِ اتاق غرق در خون بود.

این عوارضِ جانبیِ آن مراسم بود! این شرمِ ابدیِ مِیو بود که علیه او توطئه کرده بودند و زمانی که شاهزاده برای مراسم رفته بود، حضور نداشت. بعد از آن تجربه‌ی هولناک، محال بود اجازه دهد شاهزاده زیر دستِ او بمیرد.

شاهزاده با نفس‌نفس زدنی ناگهانی بیدار شد و مِیو را از جا پراند. بیدار شدنِ روان باید غیرممکن می‌بود، چرا که قدرتِ خواب تحتِ «سلطه» و دامینِ مِیو بود؛ او می‌خواست تا زمانی که راهی برای درمان چشمانش پیدا کند، شاهزاده را از درد دور نگه دارد.

روان نفس‌نفس می‌زد و به اطراف چرخید؛ مشخصاً در شوک و گیجی بود.

مِیو با صدایی که اندوه و خشم در آن موج می‌زد، گفت: «ارباب جوان، چیزی نیست. من اینجام. لطفاً آروم باشید، خون زیادی از دست دادید. این تقصیر منه. عذر می‌خوام که بهتون آسیب زدم، دفتر خاطراتتون حتماً واکنشی مربوط به اون مراسم رو فعال کرده.»

روان با دست اشاره کرد که صورتش را پاک نکند و زمزمه کرد: «مِیو، مشکل از دفتر خاطرات نبود. کارِت عالی بود، کتِ من رو بیار.»

«ارباب جوان، چشم‌هاتون...»

«مشکلی نیست... نگاه کن...» کاسه‌ی چشمان روان انگار لولید و لرزید، و گوشتی تازه از تاریکیِ حفره‌های خالی شروع به رشد کرد. او به آرامی چشمانش را باز کرد؛ سفید و خالص بودند و برقی شیری‌رنگ داشتند. «من خوبم، کُتم رو برام بیار.»

مِیو در حالی که با گام‌های بلند می‌رفت تا کت را بیاورد، با شوک پاسخ داد: «بله، ارباب جوان.» حیرتش کامل بود.

همان‌طور که کتِ ضخیم را پایین می‌کشید، صدای اربابش را شنید که به آرامی گفت:

«تک‌تکِ اون‌ها رو خواهم کشت.»

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا