Nano Machine

فصل 3

فصل ۳: ماشینی که به کالبدم حلول کرد (۲)

نام آن پسر، «چون یئووون» بود.

او عضوی از خانواده «چون» بود؛ بلندپایه‌ترین خاندان در فرقه اهریمنی. خاندان چون با خودِ سرور بزرگ فرقه نسبت خونی داشتند و همه آن‌ها را موجوداتی فوق‌العاده قدرتمند می‌دانستند. با این حال، برخلاف تصورات مردم، آن‌ها تنها بخشی از شش خاندان اصلی بودند که ستون‌های فرقه اهریمنی را تشکیل می‌دادند.

چون یئووون فرزند زنی خدمتکار بود که در تالار سرور فرقه کار می‌کرد و هیچ ریشه‌ای در آن شش خاندان قدرتمند نداشت. اگرچه او فرزند یک برده بود، اما همچنان خونِ خاندان چون در رگ‌هایش جریان داشت و از حق جانشینی برخوردار بود؛ هرچند که در واقعیت، شانس او برای رسیدن به تخت قدرت تقریباً صفر بود.

پس چه چیز باعث شده بود او در چنین خطر مهلکی گرفتار شود؟ دلیل آن به مادرش، «بانو هوا» برمی‌گشت. سرور فرقه که هیچ علاقه‌ای به همسرانش از شش خاندان اصلی نداشت، عاشق یک خدمتکار ساده شده بود. این موضوع آتش خشم و کینه را در دل دیگر همسران شعله‌ور کرد. اما خشم آن‌ها به همین‌جا ختم نشد.

چون یئووون در طول پانزده سال زندگی‌اش، بارها با تهدیدهای مرگبار روبرو شده بود. او عملاً شانسی برای جانشینی نداشت، اما همسرانِ دیگر سرور، از سرِ کینه و حسادت، فقط سرِ بریده‌اش را می‌خواستند. از هفت روز پیش، تلاش‌ها برای ترور او به شدت افزایش یافته بود؛ زیرا زمان ورود او به «آکادمی اهریمنی» فرا رسیده بود. آکادمی جایی بود که حق او برای جانشینی و کسب عنوان «وارث سرور فرقه» مورد آزمایش قرار می‌گرفت.

اگر او وارد آکادمی می‌شد، هنرهای رزمی می‌آموخت و با افزایش قدرتش، پیروان خاص خود را پیدا می‌کرد. علاوه بر این، قوانین آکادمی ورود هرگونه نیروی خارجی را ممنوع می‌کرد و این یعنی امنیت کامل برای او. به همین دلیل بود که دشمنانش تمام تلاششان را می‌کردند تا پیش از رسیدن او به آکادمی، کارش را تمام کنند.

«ت-تو جان منو نجات دادی، ای ایزد؟»

چون یئووون در حالی که روی زمین دراز کشیده بود، این سوال را از صدای توی سرش پرسید. نانوماشین پاسخ داد:

[اگر منظورتان دشمنانی است که قصد کشتن شما را داشتند، خیر. اما اگر درباره جراحت‌های سرورم پس از ورود به حالت خوددرمانی صحبت می‌کنید، بله.]

«خ-خوددرمانی دیگه چیه؟»

یئووون اکثر کلماتی که نانوماشین به کار می‌برد را نمی‌فهمید. نانوماشین متوجه شد که با این شیوه نمی‌توانند با هم ارتباط برقرار کنند.

[در حال ارسال اطلاعات پایه به مغز سرورم...]

«ها؟»

نانوماشین دریافت که باید کلمات مناسبی پیدا کند تا اربابش منظور او را بفهمد.

[در حال جست‌وجوی واژگان مناسب برای این عصر و فرهنگ...]

نانوماشین شروع به واکاوی اصطلاحات کرد تا چون یئووون بتواند مفاهیم را درک کند. پس از مدتی، نانوماشین کلمات انتخابی‌اش را نهایی کرد.

[سرورم، من آن الهه اهریمنی (ما-شین) که شما از آن دم می‌زنید، نیستم.]

چون یئووون از تغییر ناگهانی لحن صدا تعجب کرد؛ هرچند که صدا هنوز هم خشک و مکانیکی بود.

«چی؟ پس تو کی هستی؟»

[در تلاش هستم تا اطلاعات پایه و دستورالعمل‌های مربوط به خودم را مستقیماً به مغز شما بفرستم. آیا می‌پذیرید؟]

نانوماشین فکر کرد فرستادن اطلاعات بسیار راحت‌تر از توضیح دادن است. چون یئووون بدون اینکه بداند دقیقاً چه اتفاقی قرار است بیفتد، سرش را تکان داد. ناگهان، تصاویری همچون یک فیلم با سرعت از مقابل چشمانش گذشت.

چشمانش به شدت شروع به لرزیدن کردند و با هجومِ حجم عظیمی از داده‌های بصری، سرش گیجه رفت. او خم شد، روی زمین زانو زد و شروع به استفراغ کرد.

«اوغ!»

[این یک واکنش طبیعی پس از دریافت مستقیم اطلاعات در مغز است. در دفعات بعدی دیگر دچار سرگیجه نخواهید شد.]

چون یئووون کمی به خودش آمد و از جایش بلند شد.

«اینجا چه خبره؟»

باورش سخت بود. او هیچ‌چیز ندیده بود و کسی به او چیزی یاد نداده بود، اما حالا همه چیز را درباره این «ماشین» که با تکنولوژی فوق‌پیشرفته در مغزش نصب شده بود، می‌دانست.

«نانو ماشین؟»

[بله، سرورم.]

«راسته که می‌گی هزاران هزار ماشینِ ریز توی بدن من جاسازی شده؟»

[درست است. ۶ میلیارد و ۴۸۲ میلیون و ۴۰ هزار نانوماشین اکنون در بدن شما قرار دارند.]

چون یئووون حس خوبی نداشت که چیزی عجیب در بدنش باشد، اما حالا فهمیده بود با موجودی طرف است که نه انسان است و نه خدا؛ بلکه یک «ماشین» است.

کمی آرام‌تر شد و پرسید: «اگه بخوام، می‌تونی از بدنم بیای بیرون؟»

[همان‌طور که در اطلاعات ارسالی مشاهده کردید، من طوری برنامه‌ریزی شده‌ام که تنها در صورت مرگ شما از بدنتان خارج شوم.]

بنابراین، این ماشین تا لحظه مرگ همراه او بود. یئووون نمی‌توانست بفهمد چرا چنین اتفاقی افتاده است.

«کی تو رو توی بدن من...»

در همین لحظه، کسی به درِ اتاقش کوبید.

«شاهزاده، دکتر بائک اینجاست.»

صدای جانگ بود. یئووون نمی‌دانست چطور باید توضیح دهد که دارد با یک ماشین حرف می‌زند، پس با لکنت گفت: «ی-یه مدت ساکت بمون.»

[من می‌توانم افکار شما را برای برقراری ارتباط بخوانم، سرورم.]

«فهمیدم. فقط صدات در نیاد.»

[در حال ورود به حالت سکوت.]

یئووون به تخت برگشت و زیر پتو دراز کشید. در باز شد و جانگ به همراه پیرمردی با موهای بلند و سفید وارد شدند.

«شاهزاده انگار خوابیدن، پس ما... ها؟ شاهزاده!»

جانگ متوجه شد یئووون بیدار است و با عجله به سمتش دوید.

«خوبید شاهزا- اه!»

او ناگهان دستش را جلوی بینی‌اش گرفت؛ بوی تعفن شدیدی از سمت شاهزاده می‌آمد.

«اینجا چه خبره؟»

یئووون به خاطر صحبت با نانوماشین، کلاً وضعیت بدنش را فراموش کرده بود. آن مایع سیاه که از بدنش خارج شده بود، بوی غیرقابل تحملی داشت.

«هوممم؟»

دکتر بائک با نگاهی کنجکاو جلو آمد. او پزشک مخصوص سرور فرقه اهریمنی بود و در میان اعضا به «پزشک اهریمنی» شهرت داشت.

«شاهزاده چون، همدیگه رو می‌شناسیم، مگه نه؟»

«البته، دکتر.»

کسی در فرقه نبود که دکتر را نشناسد. علاوه بر این، یئووون زمانی که مادرش بیمار بود، او را دیده بود.

«دستت رو بده به من. بذار نبضت رو بگیرم.»

«آ-آخه...»

دستش از آن مایع چسبناک سیاه پوشیده شده بود و خجالت می‌کشید آن را نشان دهد. دکتر گفت مشکلی نیست و خودش دست یئووون را گرفت. دکتر مدتی نبض او را بررسی کرد و ناگهان چشمانش از تعجب گشاد شد.

«این واقعاً جالبه!»

«چی شده؟ دکتر بائک، بلایی سر شاهزاده اومده؟»

جانگ با نگرانی پرسید، اما دکتر سرش را تکان داد و لبخندی زد: «نه. در واقع، این عالیه!»

«چی دارید می‌گید؟»

«تمام بدنش از مواد زائد و ناخالصی‌ها پاک شده و جریان انرژی‌ش فعال شده. داروی خاصی مصرف کرده؟»

یئووون گیج شده بود.

«تو الان بدنی داری که برای تمرینِ هنرهای رزمی کاملاً بی‌نقصه!»

«چی؟»

یئووون با شنیدن حرف دکتر شوکه شد. آن مایع سیاه که از بدنش خارج شده بود، در واقع ناخالصی‌هایی بود که در بدنش انباشته شده بود. خبر بهتر این بود که حالا انرژی‌اش جریان یافته بود و می‌توانست یاد بگیرد چطور از «انرژی درونی» استفاده کند.

«هی، نانوماشین. تو این کار رو کردی؟»

[...]

«غیرفعال کردن حالت سکوت؟»

[غیرفعال شد. بله سرورم. نانوماشین‌ها مواد زائد و غیرضروری را از بدن شما استخراج کرده و ساختار خون، عضلات و مفاصل را به بهترین شکلِ ممکن بازسازی کرده‌اند.]

«...واو.»

یئووون حدس می‌زد کارِ نانوماشین باشد، اما شنیدن تاییدش از خودِ ماشین، باز هم حیرت‌انگیز بود.

«تو واقعاً الهه اهریمن (ما-شین) نیستی؟»

[من یک ماشین هستم سرورم، نه الهه اهریمن.]

نانوماشین با همان صدای مکانیکی‌اش پاسخ داد.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا