بخش ۳
مومونگا روی صندلی نشست و به آینهی پیش رویش چشم دوخت. آینهای به عرض تقریبی یک متر که به جای بازتاب دادن چهرهی مومونگا، تکهای از چمنزار را نشان میداد. آینه مانند یک صفحهی تلویزیون بود که تصاویری از دشتهای دوردست را پخش میکرد.
علفهای دشت در باد تکان میخوردند و ثابت میکردند که این یک تصویر ثابت نیست.
با گذشت زمان، خورشید به آرامی طلوع کرد و نورش تاریکیای را که دشتها را پوشانده بود، فراری داد. این منظرهی روستایی که زیباییاش تقریباً شاعرانه بود، تضاد فاحشی با مکان قبلی مقبرهی بزرگ نازاریک، یعنی دنیای متروکِ «هلهایم»، داشت.
مومونگا دستش را به سمت آینه برد و آن را به سمت راست کشید. تصویر آینه تغییر کرد.
این یک «آینهی مشاهدهی دوردست» (Mirror of Remote Viewing) بود.
یک آیتم جادویی که برای نمایش تصویرِ منطقهای خاص استفاده میشد. این آیتم برای «بازیکنکشها» (PKers) یا کسانی که آنها را شکار میکردند، بسیار مفید بود. با این حال، طلسمهای سطح پایینی وجود داشت که جادوهای اطلاعاتجمعی را مسدود میکرد و میتوانست افراد را از دیدِ آینه پنهان کند. علاوه بر این، کاربران آینه به راحتی توسط موانع تدافعی مورد پاتک قرار میگرفتند؛ بنابراین در بهترین حالت، یک آیتمِ معمولی به شمار میرفت.
اما در شرایط فعلی، آیتمی که میتوانست دنیای بیرون را نشان دهد، واقعاً ابزار مفیدی بود.
مومونگا در حالی که تصویر تغییر میکرد، از کیفیت سینماییِ چمنزار درون آینه لذت میبرد.
«ظاهراً میتونم با یک حرکت دست تصویر رو جابهجا کنم. اینطوری مجبور نیستم مدام به یک نقطه خیره بشم.»
مناظر و زوایای دید در آینهی شناور تغییر میکردند. اگرچه تا به حال چندین اشتباه مرتکب شده بود، اما مومونگا به تغییر دادنِ حرکات دستش ادامه داد تا منظرهی درون آینه را عوض کند، به این امید که کسی را پیدا کند. با این حال، تا این لحظه هیچ موجود هوشمندی — مثلاً انسان — پیدا نکرده بود.
او حرکات ساده را بارها و بارها تکرار کرد، اما تمام تصاویری که به دست میآورد یکسان بود: دشت. مومونگا داشت کمکم خسته میشد، پس به تنها فردِ دیگرِ داخل اتاق نگاه کرد.
«چیزی شده، مومونگا-ساما؟ من آمادهام تا به هر فرمان شما گوش بدم.»
«نه، چیزی نیست، سباس.»
سباس همان فرد دیگرِ توی اتاق بود. شاید لبخند میزد، اما حرفهایش گویی معنای پنهانی داشتند. اگرچه سباس کاملاً به او وفادار بود، اما با بیرون رفتنِ مومونگا به سطح زمین بدون همراه آوردنِ پیروانش، مخالفت کرده بود. در واقع، درست بعد از اینکه مومونگا از سطح زمین برگشته بود، سباس جلوی او را گرفته و برایش سخنرانی کرده بود.
مومونگا آنچه را که در دلش بود زمزمه کرد: «با اون باید چیکار کنم...»
بودن در کنار سباس، مومونگا را به یاد همگیلدیاش، «تاچمی» (Touch Me) میانداخت. هر چه باشد، تاچمی-سان کسی بود که سباس را طراحی کرده بود.
با این حال، لازم نبود انقدر شبیه خودش بسازتش. حتی طرز عصبانی شدنِ سباس هم من رو یاد اون میندازه.
پس از غرولند در دل، مومونگا دوباره به آینه نگاه کرد. نقشهی مومونگا این بود که درسهای سختی را که برای کنترل آینهی جادویی یاد گرفته بود، به دمیورژ بیاموزد. منظور مومونگا از «یک شبکهی امنیتی دیگر» در صحبت با دمیورژ، همین بود.
اگرچه سپردن این کار به زیردستانش سادهتر میبود، اما مومونگا میخواست خودش شخصاً به این کار رسیدگی کند. حقیقت این بود که او میخواست با نشان دادنِ روحیهی کاریِ «من میتوانم»، الهامبخشِ زیردستانش باشد و احترام آنها را جلب کند. بنابراین نباید طوری به نظر میرسید که در نیمهی راه تسلیم شده است.
هنوز هم، چرا نمیتونم زاویهی دید رو بالاتر ببرم؟ کاش یه دفترچهی راهنما داشت... با این افکار، مومونگا مشغول کار طاقتفرسایِ کشف کنترلهای آینه از طریق آزمون و خطای تکراری و خستهکننده شد.
نمیدانست چقدر زمان گذشته است.
شاید فقط مدت کوتاهی بود، اما تا اینجا تلاشش ثمرهای نداده بود و نمیتوانست جلوی این حس را بگیرد که همهاش اتلاف وقت است. مومونگا با چهرهای بیحالت و به طور تصادفی دستش را تکان داد و ناگهان میدان دیدش گسترش یافت.
«اوه!»
تعجب، لذت، غرور؛ فریادِ مومونگا با تمام اینها آمیخته بود. او که به سیمِ آخر زده بود، حرکتی تصادفی انجام داد و صفحه ناگهان همان کاری را کرد که او میخواست. این فریادِ شادیای بود که فقط از برنامهنویسی انتظار میرفت که هشت ساعت اضافهکاری کشیده باشد.
صدای هورا و دست زدن به او پاسخ داد. منشأ این دو صدا، سباس بود.
«تبریک میگم، مومونگا-ساما. خدمتکار شما، سباس، در برابر مهارت والای شما سرِ تعظیم فرود میآره.»
درسته که این نتیجهی آزمون و خطای زیادی بود، اما لازم نیست تا این حد پیازداغش رو زیاد کنی. مومونگا این فکر را کرد، اما وقتی دید سباس خیلی خوشحال به نظر میرسد، تصمیم گرفت با تواضع ستایشِ پیشخدمت را بپذیرد.
«ممنونم سباس. هرچند پوزش میخوام که باعث شدم برای مدتی طولانی من رو همراهی کنی.»
«این چه حرفیه؟ ماندن در کنار شما و اطاعت از دستوراتتون، دلیل وجودیِ یک پیشخدمته، مومونگا-ساما. نیازی به تشکر یا عذرخواهی نیست... هرچند، درسته که این روند زمان زیادی برد. مومونگا-ساما، مایلید استراحتی بکنید؟»
«نه، نیازی نیست. نامیرایانی مثل من تحت تأثیرِ وضعیتهای منفی مثل خستگی قرار نمیگیرن. اگه تو خستهای، میتونی بری استراحت کنی.»
«از لطف شما ممنونم، اما برای یک پیشخدمت غیرقابلتصوره که وقتی اربابش کار میکنه، استراحت کنه. من هم به کمک آیتمهای جادویی، تحت تأثیر خستگی قرار نمیگیرم. لطفاً اجازه بدید تا پایان در کنار شما بمونم، مومونگا-ساما.»
مومونگا از مکالماتش با NPCها متوجه یک نکته شد؛ اینکه آنها در صحبتهایشان به راحتی از اصطلاحات بازی استفاده میکردند. مثلاً مهارتها، کلاسهای شغلی، آیتمها، سطحها، وضعیتهای منفی و غیره. اگر میتوانست بدونِ لحنی کنایهآمیز با آنها از اصطلاحات بازی استفاده کند، دادن دستور به آنها راحتتر میبود.
پس از موافقت با درخواست سباس، او به مطالعهی روشهای کنترل آینه ادامه داد. سرانجام روشی برای تنظیم ارتفاعِ نقطهی دید پیدا کرد. مومونگا با رضایت لبخند زد و شروع به جستجوی یک منطقهی مسکونی کرد. سرانجام، تصویری از چیزی شبیه به یک روستا در آینه ظاهر شد.
آن روستا در حدود ده کیلومتری جنوب نازاریک واقع شده بود. جنگلی در آن نزدیکی بود و مزارع گندم یک سکونتگاه را احاطه کرده بودند. به نظر میرسید یک روستای کشاورزی ساده و بیپیرایه باشد. از ظاهر کار پیدا بود که خودِ روستا چندان پیشرفته نیست.
همانطور که مومونگا روی روستا زوم میکرد، حس کرد چیزی درست نیست.
«...دارن جشنواره برگزار میکنن؟»
مردم در این وقتِ صبح، سراسیمه به خانههایشان رفت و آمد میکردند. آنها وحشتزده به نظر میرسیدند.
«نه، اون جشنواره نیست.»
آن صدای پولادین از سباس بود، که در کنار مومونگا ایستاده بود و با نگاهی تیزبین به صفحه چشم دوخته بود. جریانی از انزجار در کلماتِ سختگیرانهی سباس جاری بود. همانطور که مومونگا تصویر را بزرگتر میکرد، او هم ابروهای ناموجودش را در هم کشید.
شوالیههایی با زره کامل، شمشیرهای بلندشان را به سمت روستاییانی که لباسهای خشن و ساده به تن داشتند، تاب میدادند.
این یک قتلعام بود.
با هر ضربهی شمشیرِ یک شوالیه، یک روستایی بر زمین میافتاد. روستاییان نمیتوانستند در برابر آنها مقاومت کنند و فقط میتوانستند فرار کنند. شوالیهها روستاییانِ در حال فرار را تعقیب کرده و میکشتند. اسبهایی در مزارع در حال خوردن غلات بودند. آن اسبها حتماً متعلق به شوالیهها بودند.
«چـه!»
مومونگا با تمسخر صدا درآورد، قصد داشت تصویر را عوض کند. این روستا ارزشی برای او نداشت. اگر میتوانست اطلاعات بیشتری از آن استخراج کند، شاید دلیلی برای نجات دادنشان پیدا میکرد. اما در وضعیت فعلی، دلیلی برای نجات این روستا وجود نداشت.
باید رهاشون کنم.
مومونگا از اینکه چطور میتوانست چنین تصمیم بیرحمانهای بگیرد، جا خورد. یک کشتارِ بیرحمانه جلوی چشمانش در حال وقوع بود، اما تنها چیزی که میتوانست به آن فکر کند، خیر و صلاح نازاریک بود. خبری از دلسوزی، خشم یا نگرانی نبود؛ احساساتِ اولیهی انسانی که هر کسی باید میداشت.
گویی داشت یک برنامهی تلویزیونی دربارهی حیوانات و حشرات تماشا میکرد، جایی که قویترها ضعیفترها را میخوردند.
نکنه چون نامیرا شدم، دیگه خودم رو بخشی از بشریت نمیدونم؟
نه، چطور ممکنه؟
مومونگا کلنجار میرفت تا بهانهای برای توجیه فکرش پیدا کند.
او مأمورِ عدالت نبود.
او سطح صد بود، اما همانطور که به ماره گفته بود، مردمِ عادیِ این دنیا هم ممکن بود سطح صد باشند. بنابراین نمیتوانست کورکورانه قدم به این دنیای ناشناخته بگذارد. اگرچه به نظر میرسید شوالیهها در حال قتلعام یکطرفهی روستاییان هستند، اما ممکن بود دلایل دیگری در کار باشد که او از آنها بیخبر بود. دلایلی مثل «بیماری، قضاوت، عبرتآموزی» و امثال آنها در ذهنش ظاهر میشد. و اگر دخالت میکرد و شوالیهها را شکست میداد، ممکن بود خشمِ کشوری را که آنها به آن تعلق داشتند، برانگیزد.
مومونگا در حین فکر کردن، دست استخوانیاش را دراز کرد و جمجمهاش را مالید. نکنه بعد از تبدیل شدن به یک موجود نامیرا که در برابر اثرات ذهنی مصون بود، نسبت به چنین صحنههایی بیحس شده بود؟ قطعاً نه.
دوباره دستش را تکان داد و صحنهای از بخش دیگری از روستا را نشان داد.
به نظر میرسید دو شوالیه سعی دارند یک روستایی را که به شدت دستوپا میزد، از روی شوالیهی دیگری بلند کنند. مرد را به عقب کشیدند، بازوهایش را گرفتند و در همانجا بیحرکت نگهش داشتند. جلوی چشمان مومونگا، مرد با شمشیری سوراخ شد. تیغه وارد بدنش شد و از طرف دیگر بیرون آمد. این باید یک ضربهی مرگبار میبود، اما شمشیر بلند متوقف نشد. یک، دو، سه ضربه — شوالیه گویی داشت خشمش را سرِ آن روستایی خالی میکرد و بدن مرد را تکهتکه میکرد.
در نهایت، شوالیه با لگد روستایی را به کناری پرتاب کرد؛ مرد در حالی که خونش را در هوا میپاشید، روی زمین ولو شد.
— روستایی مستقیماً به مومونگا نگاه کرد. نه، این شاید فقط یک تصادف بود.
قطعاً یک تصادف بود. هیچ راهی برای کسی وجود نداشت که نظارتِ آینه را حس کند، مگر با طلسمهای ضدِ پیشگویی.
خونِ کفآلود از دهانِ روستایی که سعی داشت دهانش را باز کند، بیرون میریخت. چشمانش بیسو بود و مومونگا نمیتوانست بگوید به کجا نگاه میکند. با این حال، با آنچه احتمالاً آخرین نفسهایش بود، آخرین کلماتش را با سختی ادا کرد:
— لطفا دخترم رو نجات بدید —
«قصد دارید چیکار کنید؟»
به نظر میرسید سباس منتظر این لحظه بود تا صحبت کند.
فقط یک پاسخ میتوانست وجود داشته باشد. مومونگا با سردی پاسخ داد:
«هیچی. هیچ دلیل، ارزش یا منفعتی در نجات دادن اونا نیست.»
«— متوجه شدم.»
مومونگا با بیخیالی به سباس نگاه کرد — به تصویرِ شبحوارِ همگیلدیِ قدیمیاش.
«این... تاچمی-سان...»
درست در همان لحظه، مومونگا چیزی را به یاد آورد.
— نجات دادن کسی که توی دردسره، یک رسم متداوله (شعورِ همگانیه).
زمانی که مومونگا تازه کارش را در ایگدراسیل شروع کرده بود، شکار کردنِ شخصیتهای نژادهای دگرشکل (هیولایی) یک روال عادی بود و مومونگا که چنین نژادی را انتخاب کرده بود، بارها توسط بقیه کشته شده بود. درست زمانی که میخواست ایگدراسیل را رها کند، آن کلمات که توسط آن مرد (تاچمی) گفته شده بود، او را نجات داد.
اگر به خاطر آن کلمات نبود، مومونگا الان اینجا نبود.
مومونگا آهی آرام کشید و سپس لبخند زد. حالا که آن خاطره را به یاد آورده بود، چارهای جز رفتن و نجات دادن آنها نداشت.
«من اون بدهی رو جبران میکنم... علاوه بر این، دیر یا زود، باید قدرتِ مبارزهم رو توی این دنیا تست کنم.»
مومونگا پس از گفتن این حرف به دوستِ غایبش، نمای روستا را آنقدر بزرگ کرد تا همه چیز را ببیند. پس از آن، سعی کرد روستاییان بازمانده را پیدا کند.
«سباس، نازاریک رو در حالت آمادهباشِ کامل قرار بده. من اول میرم، و تو به آلبدو که در اتاق بغلی منتظره بگو که بعد از مجهز شدن به تجهیزات کامل، دنبال من بیاد. با این حال، بهش ممنوع میکنم که "گینونگاگپ" (Ginnungagap) رو با خودش بیاره. بعد از اون، واحدهای پشتیبانی رو آماده کن. ممکنه اتفاقی بیفته که باعث بشه نتونم عقبنشینی کنم. بنابراین واحدهایی که به روستا فرستاده میشن باید در مخفیکاری مهارت داشته باشن یا توانایی نامرئی شدن داشته باشن.»
«متوجه شدم، اما درخواست دارم وظیفهی محافظت از وجودِ والای شما به من سپرده بشه.»
«اونوقت کی دستورات من رو ابلاغ کنه؟ این شوالیهها فعلاً دارن روستا رو غارت میکنن، یعنی ممکنه شوالیههایی نزدیک نازاریک باشن که بخوان به ما حمله کنن. بنابراین، تو باید بمونی.»
تصویر تغییر کرد و حالا دختری را نشان میداد که با یک مشت، شوالیهای را به پرواز درآورد. دختر در حال فرار، دست دخترِ کوچکتری را گرفته بود. آنها احتمالاً خواهر بودند. مومونگا بلافاصله اینونتوریاش را باز کرد و عصای آینز اوال گون را بیرون کشید.
درست وقتی که دختر قصد فرار داشت، ضربهای به پشتش خورد. چون وقت تنگ بود، مومونگا سریعاً طلسم را خواند:
«گیت (دروازه)!»
این طلسم هیچ محدودیتی در فاصله نداشت و احتمال خطای تلهپورت در آن صفر درصد بود.
طلسمی که مومونگا استفاده کرد، دقیقترین و قدرتمندترینِ این نوع جادوها در ایگدراسیل بود.
صحنهی روبروی او در یک لحظه تغییر کرد.
این حقیقت که حریف از جادوهای «مسدودکنندهی تلهپورت» استفاده نکرده بود، مومونگا را غرق در آسودگی کرد. اگر شانس نجات آنها از او گرفته میشد و در عوض در کمین میافتاد، اوضاع خیلی بد میشد.
صحنهی جلوی چشمش همان چیزی بود که قبلاً دیده بود.
دو دخترِ وحشتزده در مقابلش بودند.
دختری که شبیه خواهر بزرگتر بود، موهای بلوندِ کاهیرنگی داشت که تا روی سینهاش میرسید. پوستش که از کار زیر آفتاب به خوبی برنزه شده بود، حالا از ترس مثل میت سفید شده بود و چشمان تیرهاش از اشک خیس بود.
خواهر کوچکتر صورتش را در کمرِ خواهرش دفن کرده بود و از وحشت میلرزید.
مومونگا با خونسردی به شوالیهای که در برابر دو دختر ایستاده بود، خیره شد.
شاید شوالیه از ظهورِ ناگهانیِ مومونگا شوکه شده بود، چون صرفاً به مومونگا زل زده بود و ظاهراً فراموش کرده بود شمشیری را که در دست داشت، تاب بدهد.
مومونگا بدون اینکه طعم خشونت را در زندگیاش چشیده باشد، بزرگ شده بود. او فکر نمیکرد جهانی که در حال حاضر در آن ساکن است یک شبیهسازی باشد، بلکه آن را واقعیت میدانست. با این حال، کوچکترین حسی از ترس نسبت به شوالیهی شمشیربهدستِ مقابلش نداشت.
این آرامش به او اجازه داد تا تصمیمی سرد و بیرحمانه بگیرد.
مومونگا دستِ خالیاش را دراز کرد و طلسمش را اجرا کرد:
«گریسپ هارت (فشردن قلب).»
این طلسمی بود که قلب دشمن را خرد میکرد و در میان ده رتبهی جادو، یک طلسمِ مرگِ آنیِ رتبهی نهم بود. بسیاری از جادوهای نکروماسی که مومونگا در آنها استاد بود، دارای ویژگی مرگِ آنی بودند و این یکی از آنها بود.
مومونگا این طلسم را برای شروع انتخاب کرده بود چون حتی اگر حریف در برابرش مقاومت میکرد، طلسم باز هم دشمن را به طور موقت گیج (Stun) میکرد. اگر طلسم دفع میشد، نقشهاش این بود که دو دختر را بگیرد و به داخل «گیت» که هنوز باز بود، بپرد. او چون مطمئن نبود دشمنانش چه کارهایی میتوانند انجام دهند، از قبل مسیر عقبنشینیاش را برنامهریزی کرده بود.
با این حال، به نظر میرسید آن تدارکات لازم نخواهد بود.
حس خرد شدنِ چیزی نرم زیر انگشتان مومونگا از بازویش بالا رفت و شوالیه بیصدا روی زمین سقوط کرد.
مومونگا به شوالیهی افتاده نگاه کرد.
به نظر میرسید حتی کشتنِ یک نفر هم هیچ احساسی در او بیدار نمیکند. هیچ گناه، ترس یا سردرگمیای در قلبش نبود؛ قلبش مثل سطح یک دریاچهی آرام بود. چرا اینطوری شده بود؟
«میفهمم... پس فقط بدنم نیست، بلکه ذهنم هم دیگه انسانی نیست.»
مومونگا قدمی به جلو برداشت.
خواهر بزرگتر وقتی مومونگا از کنارش گذشت، نالهای از سرِ سردرگمی کرد، احتمالاً به خاطرِ ترس از مرگِ شوالیه. مومونگا به وضوح برای نجات او آمده بود. با این حال، دختر گویی از ظهور و اعمال ناگهانی مومونگا گیج شده بود. او به چه چیزی فکر میکرد؟
اگرچه تردیدهایی داشت، اما مومونگا وقت نداشت نگران آنها باشد. پس از تأییدِ زخمهای پشتِ خواهر بزرگتر از لابلای لباسهای کهنهاش، مومونگا دخترها را پشت سرش قرار داد و به شوالیهای که تازه از خانهای در آن نزدیکی بیرون آمده بود، خیره شد.
شوالیه هم مومونگا را دید و از ترس قدمی به عقب برداشت.
«...پس، جرئت داری دنبال دخترها بیفتی، اما نه دنبال کسی که میتونه از خودش دفاع کنه؟»
همانطور که مومونگا به شوالیهی لرزان زل زده بود، فکر کرد که از چه طلسمی برای بعد استفاده کند. طلسم شروعِ مومونگا همانی بود که به طور ویژهای به آن علاقه داشت، یعنی «گریسپ هارت». این نوع جادو تخصص مومونگا بود. مومونگا از مهارتهای ذاتیاش برای افزایش شانس مرگِ آنی استفاده کرده بود و تواناییهای تقویتکنندهی نکروماسیاش، اثربخشی «گریسپ هارت» را حتی بیشتر میکرد. با این حال، این یعنی او نمیتوانست قدرتِ آن شوالیه را بسنجد.
بنابراین، او باید از طلسم دیگری علیه این شوالیه استفاده میکرد؛ چیزی که فوراً او را نکشد. به این ترتیب، او میتوانست قدرتِ این دنیا را اندازه بگیرد و توانایی خودش را تأیید کند.
«— حالا که این همه راه رو اومدم، بد نیست چند تا آزمایش انجام بدم. تو سوژهی آزمایش میشی.»
جادوهای نکروماسیِ مومونگا تقویت شده بودند، اما جادوهای تهاجمیِ سادهای که استفاده میکرد، چندان ویرانگر نبودند. علاوه بر این، از آنجایی که زرههای فلزی در ایگدراسیل در برابرِ اثراتِ الکتریکی ضعیف بودند، اکثر مردم زرههای تمامفلزیشان را با مقاومت در برابر الکتریسیته افسون میکردند. بنابراین، مومونگا عمداً تصمیم گرفت با یک طلسمِ الکتریکی به دشمنش حمله کند تا ببیند چقدر آسیب وارد میکند.
چون هدفش کشتنِ حریف نبود، نیازی به تقویتِ اثراتِ آن با مهارتها نبود.
«دراگون لایتنینگ (صاعقهی اژدها)!»
جرقهای از الکتریسیتهی سفید به شکل اژدها دورِ بازوها و شانههای مومونگا پیچید. صاعقه با درخششی زیاد، ناگهان به سمت شوالیهای که مومونگا به او اشاره میکرد، جهید.
هیچ راهی برای فرار یا دفاع در برابر آن وجود نداشت.
شوالیهای که توسط صاعقهی اژدهاییشکل دچار برقگرفتگی شده بود، برای لحظهای به شدت درخشید. هرچند مرگش اسفناک بود، اما همچنان منظرهی زیبایی به شمار میرفت.
نورِ چشمانش خاموش شد و شوالیه مثل عروسکی که نخهایش بریده شده باشد، روی زمین افتاد. بدنِ زیرِ زره ذغالی شده بود و بوی متعفنی از آن بلند میشد.
مومونگا قصد داشت با طلسمِ دیگری ادامه دهد، اما وقتی متوجه ضعفِ شوالیهها شد، احساس حماقت کرد.
«رقتانگیز... به همین راحتی مُرد...»
برای مومونگا، طلسمِ رتبهی پنجمِ «دراگون لایتنینگ» یک طلسمِ ضعیف بود. هنگام شکارِ بازیکنانِ سطح صد، مومونگا معمولاً طلسمهای رتبهی هشتم و بالاتر را اجرا میکرد. جادوی رتبهی پنج و پایینتر تقریباً هیچوقت مورد استفاده قرار نمیگرفت.
حالا که فهمیده بود شوالیهها آنقدر ضعیف هستند که با جادوی رتبهی پنج کارشان تمام میشود، تنشِ مومونگا در یک لحظه ناپدید شد. البته ممکن بود این دو شوالیه در میان همنوعانشان به طور ویژهای ضعیف بوده باشند، اما باز هم، آسودگیِ بزرگی بود. با این حال، نقشهی عقبنشینی با جادو تغییر نکرده بود.
این شوالیهها ممکن بود روی هجوم تمرکز داشته باشند. در ایگدراسیل، ضربه به گردن یک ضربهی بحرانی (Critical Hit) محسوب میشد و آسیب اضافی وارد میکرد، اما در دنیای واقعی، ممکن بود کاملاً مرگبار باشد. مومونگا به جای شل گرفتن، گاردش را بالا برد. خیلی احمقانه میبود اگر به خاطر بیاحتیاطی بمیرد. بعد، او باید به آزمایشِ قدرتهایش ادامه میداد.
مومونگا یکی از مهارتهایش را فعال کرد.
«— کریت مید تایر آندد (خلق نامیرای میانرتبه): دث نایت (شوالیهی مرگ)!»
این یکی از مهارتهای مومونگا بود که میتوانست نامیرایانِ مختلفی خلق کند. «دث نایتِ» مورد نظر، هیولای نامیرای مورد علاقهی مومونگا بود که از آن به عنوانِ سپرِ گوشتی استفاده میکرد.
او تقریباً سطح سیوپنج بود، اما اگرچه قدرتِ حملهاش فقط با یک هیولای سطح بیستوپنج قابل مقایسه بود، قدرتِ دفاعیاش خیلی خوب و معادل یک هیولای سطح چهل بود. با این اوصاف، هیولاهایی در این سطح برای مومونگا در اکثر موارد بیفایده بودند.
با این حال، دث نایت دو مهارتِ بسیار مهم داشت. یکی از آنها تواناییِ کشیدنِ حملاتِ دشمن به سمت خود بود. دیگری این بود که فقط برای یک بار، آنها میتوانستند از هر حملهای با ۱ واحدِ HP جان سالم به در ببرند. مومونگا به خاطر این دو مهارت، استفاده از دث نایتها را به عنوان سپر دوست داشت. این بار هم او مشتاق بود تا از دث نایت به شیوهای مشابه استفاده کند.
در ایگدراسیل، وقتی او از مهارتهایش برای خلقِ نامیرا استفاده میکرد، آنها از آسمان در نزدیکیِ احضارکننده ظاهر میشدند. اما در این دنیا، اوضاع متفاوت به نظر میرسید.
ابری از مهِ سیاه ظاهر شد. ابر مستقیماً به سمتِ جسدِ شوالیهای رفت که قلبش خرد شده بود و سپس آن را در بر گرفت.
مه به آرامی گسترش یافت و با بدن شوالیه ادغام شد. پس از آن، شوالیه تلوتلو خورد و سپس به آرامی مثل یک زامبی روی پاهایش ایستاد.
«اییییییک!»
مومونگا جیغِ خواهرها را شنید، اما وقت نداشت نگران آنها باشد. هر چه باشد، او از منظرهای که جلوی چشمانش بود، کاملاً غافلگیر شده بود.
با صدایی خیس و چکهکننده، چندین رگه از مایعِ سیاه (Ichor) از میان شکافهای کلاهخودِ شوالیه بیرون زد. حتماً از دهانِ شوالیه آمده بود. مایعِ سیاه بیپایان بیرون ریخت تا اینکه کلِ بدن شوالیه را پوشاند. شبیه انسانی بود که توسط یک اسلایم بلعیده شده باشد. بدنِ شوالیه که کاملاً توسط مایع سیاه احاطه شده بود، شروع به پیچوتاب خوردن و تغییر کرد.
پس از چندین ثانیه، مایع سیاه از روی بدنِ موجودی که حالا یک «دث نایت» (Death Knight) بود، فرو ریخت.
او حالا دو متر و سی سانت قد داشت و بدنش به همان نسبت حجیمتر بود. دیگر شبیه به یک انسان نبود، بلکه به یک حیوان وحشی میمانست.
در دست چپش سپرِ بزرگی داشت که سه چهارمِ بدنش را میپوشاند — یک «سپر برجی» (Tower Shield) — و در دست راستش یک «فلامبرژ» (Flamberge) با تیغهی موجدار داشت. این سلاحِ صد و سی سانتیمتری قرار بود با هر دو دست گرفته شود، اما دث نایتِ عظیمالجثه به راحتی میتوانست با یک دست از آن استفاده کند. هالهای ترسناک به رنگِ قرمز-سیاه تیغهی فلامبرژ را پوشانده بود که مثل قلب میتپید.
بدنِ عظیمش در زرهی تمامفلزی که از نوعی فلزِ سیاه ساخته شده بود غلاف گشته بود و با خطوطِ قرمزی که شبیه رگهای خونی بودند، پوشیده شده بود. زره تا جایی که چشم کار میکرد پوشیده از تیغ بود و شبیه تجسمِ انسانیِ وحشیگری به نظر میرسید. شاخهایی شیطانی از سرش بیرون زده بود و آدم میتوانست چهرهی پوسیدهاش را زیر آنها ببیند. دو نقطهی نورانیِ متنفر و آدمکش در کاسهی چشمانِ صورتِ هولناکش میدرخشید.
در حالی که شنل سیاه و پارهپورهاش در باد تکان میخورد، دث نایت منتظر دستورات مومونگا ماند. شیوهای که خودش را نگه میداشت، واقعاً شایستهی نام «شوالیهی مرگ» بود.
مومونگا درست مثل کاری که با المنتالِ آتشِ بدوی و گرگهای مهتاب که احضار کرده بود انجام داده بود، از پیوندِ ذهنی با هیولای احضار شدهاش استفاده کرد و به جسد شوالیهای که توسط «دراگون لایتنینگ» کشته شده بود، اشاره کرد.
«تمام شوالیههایی رو که دارن به این روستا حمله میکنن، نابود کن.»
«اوووووووآآآآآآآآآآآآآه!» شوالیه غرید.
فریادش چنان مقتدرانه بود که هوا را به لرزه درآورد و چنان لبریز از شهوتِ خون بود که هر کسی که آن را شنید، تمام بدنش مرغسوخاری (سیخ شدن موها) شد.
دث نایت با سرعتی مثل صاعقه دوید. شیوهای که بدون تردید به جلو یورش میبرد، شبیه سگِ شکاریای بود که بوی شکارش را حس کرده باشد. نفرتِ موجودِ نامیرا نسبت به زندگان، او را نسبت به شکاری که به زودی سلاخی میکرد، حساس کرده بود.
همانطور که سایهی دث نایت در دوردست کوچک میشد، مومونگا به شدت متوجه یک تفاوت بین این دنیای جدید و ایگدراسیل شد. و آن «استقلال» بود.
در اصل، دث نایت باید در کنار احضارکنندهاش میماند تا منتظر دستوراتش باشد و به هر دشمنی که نزدیک میشد حمله کند. با این حال، او آن دستور را نادیده گرفته و به ارادهی خودش حمله را آغاز کرده بود. این تفاوت ممکن بود یک آسیبپذیریِ مرگبار در موقعیتِ ناشناختهای مثل این باشد.
مومونگا که زبانش بند آمده بود، سرش را خاراند و آهی کشید.
«دوید و رفت... فکرش رو بکن که یک سپر، شخصی رو که قرار بود ازش محافظت کنه، رها کنه. هرچند، خودم بهش گفتم این کار رو بکنه.»
مومونگا خودش را بابتِ این اشتباهِ محاسباتی سرزنش کرد.
اگرچه او میتوانست تعدادِ بیشتری دث نایت بسازد، اما بهتر بود تا زمانی که از دشمن و موقعیت مطمئن نیست، تواناییهای با محدودیتِ استفاده را ذخیره کند. با این حال، مومونگا یک جادوگرِ خطِ عقب بود. بدون یک خطِ مقدم که حواسِ بقیه را پرت کند، او عملاً برهنه (بیدفاع) بود.
بنابراین، او نیاز داشت تا مدافعِ دیگری خلق کند. این بار، او سعی میکرد بدون استفاده از جسد یکی بسازد.
درست زمانی که مومونگا داشت به این موضوع فکر میکرد، یک شکلِ انساننما از میان «گیتِ» همچنان باز بیرون آمد. همزمان، مدتِ اثرِ گیت تمام شد و به آرامی ناپدید گشت. شخصی ملبس به زره تمامبدنِ فلزیِ سیاهرنگ در برابر مومونگا ایستاد.
آن دستلباسِ زرهی شبیه به یک شیطان بود. پوشیده از تیغ بود و حتی ذرهای از گوشت را نمایان نمیکرد. دستکشهای چنگالدارش در یک دست یک «سپرِ کایتیِ» سیاه (Kite Shield) و در دست دیگر یک «بردیش» (Bardiche - تبرزین دسته بلند) را گرفته بود که درخششی سبز و بیمارگونه ساطع میکرد. شنلی به رنگ خون در باد میوزید، در حالی که دوبلتِ (جلیقه) زیر آن هم به رنگ قرمزِ تیره (ارغوانی) مثل خونِ تازه بود.
«تدارکات زمان برد. بابت تأخیرم پوزش میخوام،» صدای ملودیکِ آلبدو از زیر کلاهخودِ شاخدار به گوش رسید.
سطوحِ آلبدو در کلاسِ «شوالیهی تاریکی» (Dark Knight) با تمرکز بر دفاع بود. در نتیجه، در میان سه جنگجوی سطح صدِ نازاریک — سباس، کوکیتوس، و آلبدو — آلبدو صاحبِ بیشترین تواناییِ تدافعی بود. به عبارت دیگر، او قویترین سپر در نازاریک بود.
«نه، اشکالی نداره. دقیقاً به موقع اومدی.»
«ممنونم. پس... چطور این اشکالِ حیاتِ پست رو از بین ببریم؟ اگه نمیخواید دستهای "مقامِ والا" به خونِ اونا آلوده بشه، من با کمال میل از طرفِ شما نابودشون میکنم، مومونگا-ساما.»
«...سباس دقیقاً بهت چی گفت؟»
آلبدو پاسخی نداد.
«میفهمم، توجه نکردی... قصدِ من نجاتِ این روستاست. دشمنهای ما شوالیههای زرهپوش هستن، مثل اون جسدِ اونجا.»
مومونگا دید که آلبدو به نشانهی درک سر تکان داد، و نگاهش را به جای دیگری دوخت.
«پس...»
دو دختر زیر نگاهِ تسلیمناپذیرِ مومونگا خودشان را جمع کردند و تمام تلاششان را کردند تا خودشان را تا جای ممکن کوچک کنند. شاید به خاطرِ دث نایت بود، یا چون غرشِ او را شنیده بودند، یا چون حرفهای آلبدو را شنیده بودند، که باعث شده بود بیاختیار بلرزند. شاید هم همهی اینها با هم بود.
مومونگا حس کرد باید قصدِ خودش برای کمک را نشان دهد و دستش را به سمت خواهر بزرگتر دراز کرد، اما دو دختر گویی برداشتِ اشتباهی کرده بودند. خواهر بزرگتر خودش را خیس کرد، و به دنبالِ او خواهر کوچکتر هم همین کار را کرد.
«...»
بوی تندِ آمونیاک فضای اطراف را پر کرد. خستگی مثل جزر و مد بر مومونگا هجوم آورد. او هیچ ایدهای نداشت که باید چه کار کند و آلبدو هم کمکی نمیکرد، بنابراین مومونگا تصمیم گرفت به تلاش برای ابرازِ نیتهای خوبش ادامه دهد.
«...به نظر میرسه زخمی شدی.»
مومونگا به عنوان یک مردِ شاغل، خیلی وقت بود که تواناییِ نادیده گرفتنِ چیزها را در خودش تقویت کرده بود. مومونگا که وانمود میکرد متوجه چیزی نشده، اینونتوریاش را باز کرد و یک کولهپشتی از آن بیرون کشید. اگرچه نامش «کولهپشتیِ نامحدود» بود، اما فقط میتوانست تا پانصد کیلوگرم آیتم را در خود جای دهد.
بازیکنان ایگدراسیل معمولاً آیتمهایِ مورد استفادهی فوریِ خود را در این کیف قرار میدادند، چون آیتمهای داخلِ کیف میتوانستند به کلیدهای میانبر (Hotkeys) در رابط کاربری بازی اختصاص داده شوند.
پس از گشتن میان چندین کولهپشتی، او یک شیشهی کوچک حاوی معجونِ قرمز پیدا کرد. آن یک «معجون شفای کوچک» (Minor Healing Potion) بود.
این معجون میتوانست ۵۰ واحدِ HP را بازیابی کند و مبتدیها در ایگدراسیل به وفور از آن استفاده میکردند. اما مومونگا در حال حاضر اصلاً نیازی به این آیتم نداشت. چون این معجون از طریق انرژی مثبت شفا میداد. برای موجودی نامیرا مثل مومونگا، این معجون مثل یک سمِ آسیبرسان بود. با این حال، همهی اعضای گیلد نامیرا نبودند، بنابراین مومونگا محضِ احتیاط مقداری از این آیتمها را نگه داشته بود.
«بخورش.»
مومونگا معجون قرمز را پیشنهاد داد. چهرهی خواهر بزرگتر از ترس رنگپریده بود وقتی پاسخ داد:
«مـ... من میخورمش! فقط، خواهش میکنم، به خواهر کوچیکم رحم کنید—»
«نه-چان!»
او تماشاگرِ خواهر کوچکتری بود که گریه میکرد و سعی داشت جلوی خواهر بزرگترش را بگیرد، در حالی که خواهر بزرگتر موقعِ گرفتنِ معجون از خواهر کوچکش عذرخواهی میکرد. واکنشهای آنها مومونگا را گیج کرده بود.
هر چه باشد، او آنها را در یک موقعیتِ دشوار نجات داده بود، و حتی به آنها معجون پیشنهاد داده بود. چرا در برابرِ او اینطوری رفتار میکردند؟ اینجا چه خبر بود؟
اونا اصلاً به من اعتماد ندارن. با اینکه اولش میخواستم اونا رو به حالِ خودشون رها کنم، اما در نهایت منجیشون شدم. اونا باید گریه میکردند و با قدرشناسی من رو بغل میکردند. مگه اینجور چیزا توی مانگاها و فیلما رایج نیست؟ اما الان دقیقاً برعکسش داره اتفاق میافته. کجای کار اشتباه کردم؟ نکنه فوراً پذیرفته شدن، امتیازِ زیبارویانه؟
درست زمانی که حالتی مبهوت بر چهرهی بیگوشتِ مومونگا نقش بست، صدایی دلنشین گفت:
«...مومونگا-ساما از روی مهربانیِ قلبشون به شما معجون شفا پیشنهاد دادن، اما فکرش رو بکنید که شما واقعاً جرئت کردید ردش کنید... شما اشکالِ حیاتِ پست بابتِ این کار لایقِ ده هزار بار مرگ هستید.»
آلبدو بردیشِ خود را به شکلی طبیعی بالا برد و آماده شد تا آنها را در همانجا گردن بزند. با توجه به اینکه آنها با وجودِ اینکه او خودش را برای نجاتِ آنها به خطر انداخته بود، با او اینطوری رفتار کرده بودند، مومونگا میتوانست احساساتِ آلبدو را درک کند. اما اگر اجازه میداد او پیش برود و آنها را سلاخی کند، آنوقت این نجات دادن هیچ فایدهای نداشت.
«صبر کن، صبر کن، انقدر عجول نباش. هر چیزی زمان و مکانی داره، پس سلاحت رو بیار پایین.»
«...اطاعت میشه، مومونگا-ساما،» آلبدو با ملایمت پاسخ داد و بردیشِ خود را عقب کشید.
با این حال، او همچنان چنان شهوتِ خونی ساطع میکرد که دو دختر از ترس دندانهایشان را به هم میساییدند. در پاسخ، معدهی ناموجودِ مومونگا شروع به گرفتن (کرامپ) کرد.
در هر صورت، او باید هر چه زودتر این مکان را ترک میکرد. اگر اینجا میماند، کسی چه میدانست چه فجایعِ دیگری ممکن بود رخ دهد؟ مومونگا دوباره معجون را پیشنهاد داد.
«این یک معجونِ شفاست. بیضرره. زود باش و بخورش.»
کلماتِ مومونگا ملایم بود، اما با ارادهای استوار پشتیبانی میشد. همچنین تهدیدِ ضمنیای وجود داشت که اگر نمینوشید، کشته میشد.
چشمان خواهر بزرگتر گشاد شد و او معجون را سر کشید. پس از آن، نگاهی حاکی از تعجب چهرهاش را پر کرد.
«امکان نداره...»
او به پشتش دست زد، سپس با ناباوری بدنش را تکان داد و به پشتش زد.
«دردش رفته؟»
«بـ... بله، رفته...»
خواهر بزرگتر با خشکی سر تکان داد تا نشان دهد که دیگر درد نمیکند.
به نظر میرسید که زخمهای جزئیِ او به راحتی با یک معجونِ شفای رتبه پایین درمان شدهاند.
حالا که اعتمادِ آنها را جلب کرده بود، مومونگا با پرسیدن یک سوال ادامه داد. راهی برای دور زدنِ آن سوال نبود و بسته به پاسخ، بر حرکاتِ آیندهی او تأثیر میگذاشت.
«دربارهی جادو چیزی میدونی؟»
«بله، بله میدونم. کیمیاگری که به روستای ما میاد... دوستم، میدونه چطور از جادو استفاده کنه.»
«...که اینطور. خب، این توضیحِ مسائل رو راحت میکنه. من یک جادوگر هستم.»
مومونگا سپس طلسمهایش را اجرا کرد:
«آنتی-لایف کوکون (پیلهی ضد حیات).»
«وال آو پروتکشن فرام اروز (دیوارِ محافظ در برابرِ تیرها).»
گنبدی از نور، به شعاعِ تقریبی سه متر، دورِ خواهرها را احاطه کرد. طلسم دوم با چشم غیرمسلح قابل مشاهده نبود، اما تغییرِ ظریفی در هوا ایجاد شد. او در ابتدا قصد داشت از یک طلسمِ ضد جادو (Anti-Magic) هم استفاده کند، اما نمیدانست چه نوع جادویی در این دنیا وجود دارد، بنابراین فعلاً این کار را نکرد. اگر دشمن جادوگر داشت، خب، این دیگه از بدشانسیِ آنها بود.
«من یک طلسم تدافعی اجرا کردم که موجوداتِ زنده رو از نزدیک شدن به شما باز میداره، و همچنین طلسمی که اثربخشیِ حملاتِ تیراندازی رو ضعیف میکنه. تا زمانی که اینجا بمونید، باید در امان باشید. آه، محضِ احتیاط، اینها رو هم بهتون میدم.»
مومونگا پس از توضیحِ آرامِ اثراتِ جادو به دو خواهرِ مبهوت، یک جفت شاخِ معمولیشکل بیرون آورد. ظاهراً جادو مانعِ آنها نشد، چون وقتی مومونگا آنها را به سمتِ خواهرها پرتاب کرد، مستقیماً از میانِ میدانِ نیرو عبور کردند.
«به اینها "شاخهای ژنرالِ گابلین" (Horns of the Goblin General) میگن. اگه توی اونا بدمید، گابلینها — به عبارتِ دیگه، هیولاهای کوچک — ظاهر میشن. بهشون دستور بدید تا ازتون محافظت کنن.»
در ایگدراسیل، کریستالهای دادهی الکترونیکی که از هیولاها میافتاد، میتوانست در تقریباً هر نوع آیتمی (به جز برخی آیتمهای مصرفی) قرار بگیرد تا تقریباً هر آیتمی را که یک بازیکن فکرش را میکرد، بسازد. علاوه بر این، مصنوعاتِ (Artifacts) خاصی وجود داشت که نمیتوانست توسط بازیکنان ساخته شود و آمارهای ثابتی داشت. این شاخها نمونهای از آنها بودند.
مومونگا قبلاً از این شاخ استفاده کرده بود و در آن زمان موفق شده بود یک «دستهی گابلین» (Goblin Troop) احضار کند؛ دوازده نفر یا بیشتر گابلین با مقداری توانایی. دو کماندار گابلین، یک جادوگر گابلین، یک روحانی (Cleric) گابلین، دو گابلینسوار و مَرکبهای گرگیشان، و همچنین یک رهبرِ گابلین وجود داشت.
اگرچه به آن «دستهی گابلین» میگفتند، اما تعدادشان کم و بسیار ضعیف بودند. این برای مومونگا یک آیتمِ آشغال محسوب میشد. تعجب اینجا بود که چرا هنوز آن را دور نینداخته بود. با این حال، مومونگا بابت اینکه توانسته بود از این آیتمِ آشغال استفادهی خوبی ببرد، حسِ زرنگ بودن کرد. نکتهی خوبِ دیگر دربارهی این آیتم این بود که گابلینهای احضار شده تا زمانی که کشته نمیشدند، باقی میماندند و برخلاف بقیه بعد از مدتی ناپدید نمیشدند. این حداقل میتوانست مقداری زمان برای دخترها بخرد.
همانطور که مومونگا حرفش را تمام کرد، چرخید تا برود و آلبدو را هم با خودش به سمت روستا برد. با این حال، بعد از چند قدم، جفت صدایی او را فرا خواندند.
«آه... مـ... ممنون که ما رو نجات دادید!»
«ممنون!»
آن کلمات مومونگا را در جایش متوقف کرد و وقتی چرخید، دو دختر را دید که چشمانشان پر از اشک بود و از او تشکر میکردند. او صرفاً پاسخ داد:
«...بهش فکر نکنید.»
«و، و ممکنه این پرروییِ ما باشه، اما، اما شما تنها کسی هستید که میتونیم بهش تکیه کنیم. خواهش میکنم! خواهش میکنم پدر و مادرمون رو نجات بدید!»
«بسیار خوب. اگه هنوز زنده باشن، نجاتشون میدم.»
چشمان خواهرها با شنیدنِ حرفِ مومونگا گشاد شد. چهرههایشان بازتابدهندهی ناباوریِ درون قلبشان بود، اما به زودی به خودشان آمدند و سرهایشان را به نشانهی تشکر پایین آوردند.
«مـ... ممنون! خیلی ممنون! و، و، ممکنه بدونیم...»
صدای دختر قطع شد و بعد با زمزمهای پرسید:
«ممکنه اسمتون رو بدونیم...؟»
مومونگا نزدیک بود از روی غریزه پاسخ بدهد، اما در نهایت نامش را نگفت. نامِ «مومونگا» متعلق به گیلد مسترِ گیلدِ سابقِ آینز اوال گون بود. پس حالا باید خودش را چه مینامید؟ نامِ آخرین مردی که در مقبرهی بزرگِ نازاریک باقی مانده بود، چه بود؟
— آه، خودشه.
«...نامِ من رو خوب به خاطر بسپارید. من آینز اوال گون (Ainz Ooal Gown) هستم.»
آمار و ارقام گروهها و نژادها در این بخش
در این بخش از داستان، اطلاعات و اعداد مشخصی دربارهی گروههای مختلف ارائه شده است که در جدول زیر خلاصه شده است:
| گروه / موجود | سطح (Level) تقریبی | توضیحات و آمار عددی |
|---|---|---|
| آینز اوال گون (مومونگا) | ۱۰۰ | دارای ۷۱۸ طلسم جادویی (یک بازیکن معمولی حدود ۳۰۰ طلسم دارد). |
| آلبدو (ناظر نگهبانان) | ۱۰۰ | کلاس شوالیه تاریکی؛ بالاترین قدرت تدافعی در نازاریک. |
| اربابان شیطانی (Evil Lords) | حدود ۸۰ | شامل اربابان خشم، حسادت و طمع. |
| شوالیهی مرگ (Death Knight) | ۳۵ | قدرت حمله معادل لول ۲۵، قدرت دفاع معادل لول ۴۰. |
| دستهی گابلینها | پایین | شامل ۱۲ گابلین (۲ کماندار، ۱ جادوگر، ۱ روحانی، ۲ سوارهنظام و ۱ رهبر). |
توضیحات تکمیلی:
مومونگا در این بخش از جادوهایی با رتبههای مختلف استفاده کرد. «گریسپ هارت» یک طلسم رتبه نهم (بسیار قدرتمند) و «دراگون لایتنینگ» یک طلسم رتبه پنجم (متوسط) است. جالب اینجاست که شوالیههای این دنیا حتی در برابر جادوی رتبه پنجم هم هیچ مقاومتی نداشتند، که نشاندهنده اختلاف سطح فاحش آنها با موجودات نازاریک است.