Overlord

فصل 3 – بخش 4 ( پایان قسمت 3 )

بخش ۴

«اووووووووآآآآآآآآآآآآآه!»
غرشی سهمگین هوا را در هم شکست. این غرش، ناقوسِ تبدیل شدنِ یک کشتارِ ساده به قتل‌عامی از نوعی دیگر بود. در چشم‌به‌هم‌زدنی، شکارچیان خود به شکار تبدیل شدند.

«لوندس دی گلانپو» (Londes Di Gelanpo) احتمالاً در ده ثانیه‌ی گذشته بیش از تمام عمرش خدایان خود را لعنت کرده بود. اگر خدایان واقعاً وجود داشتند، باید همین حالا آن موجود خبیث را شکست می‌دادند. لوندس مردی باایمان بود — پس چرا خدایان او را رها کرده بودند؟
خدایان وجود نداشتند.

او در گذشته به کسانی که به خدا ایمان نداشتند به چشم احمق نگاه می‌کرد. هر چه باشد، اگر خدایی نبود، کشیش‌ها چطور جادو می‌کردند؟ اما حالا می‌فهمید که احمقِ واقعی خودش بوده است.
آن هیولا — که به ناچار باید «دث نایت» (شوالیه‌ی مرگ) صدایش می‌کردند — نزدیک‌تر شد. لوندس در پاسخ دو قدم به عقب برداشت و سعی کرد از آن دور شود.

صدای جیرجیرِ گوش‌خراشی از زره‌اش بلند شد و شمشیری که با هر دو دست گرفته بود، بی‌اختیار می‌لرزید. او تنها نبود؛ هجده شوالیه‌ی دیگر که دور دث نایت را گرفته بودند همگی همین وضع را داشتند. با اینکه سرتاپا غرق در وحشت بودند، هیچ‌کدام فرار نکردند. این از شجاعت نبود — صدای دندان‌قروچه‌شان گواه این مدعا بود. اگر می‌توانستند، با تمام توان به دورترین نقطه‌ی ممکن می‌گریختند. اما می‌دانستند که راه فراری نیست.

چشمان لوندس به هر سو می‌چرخید و ملتمسانه به دنبال کمک بود. این میدان در مرکز روستا بود، جایی که لوندس و مردانش حدود شصت روستایی را جمع کرده بودند. روستاییان با ترس به لوندس و شوالیه‌ها نگاه می‌کردند، در حالی که گروهی از کودکان پشت یک برج دیده‌بانی چوبی پنهان شده بودند. برخی از کودکان تکه‌چوب‌هایی در دست داشتند، اما هیچ‌کدام در حالتِ نبرد نبودند؛ تمامِ توانشان را به کار گرفته بودند تا فقط چوب‌ها از دستشان نیفتد.

در طول حمله‌ی لوندس به روستا، آن‌ها روستاییان را تا میدان مرکزی تعقیب کرده بودند. خانه‌ها را جستجو کرده و برای بیرون کشیدنِ کسانی که در زیرزمین‌ها پنهان شده بودند، روغن‌های کیمیاگری ریخته و آن‌ها را به آتش کشیده بودند. چهار شوالیه با کمان دور روستا نگهبانی می‌دادند تا هر کسی را که قصد فرار داشت هدف قرار دهند. آن‌ها این کار را بارها انجام داده بودند و در این کار خبره بودند. قتل‌عام زمان‌بر بود، اما موفقیت‌آمیز پیش رفته بود و بازمانده‌ها را یک‌جا جمع کرده بودند. قرار بود برخی از زندانیان را به عنوان طعمه آزاد کنند. قرار بود این‌طور باشد، اما—

لوندس هنوز آن لحظه را به یاد داشت. صحنه‌ی پروازِ «اریون» در میان هوا، درست بعد از اینکه آخرین روستاییان به میدان پناه آوردند. این غیرممکن بود. هیچ‌کس نمی‌فهمید چه خبر است. چطور یک مرد بالغ و آموزش‌دیده با زره تمام‌فلزی — که حتی با جادوی سبک‌سازی هم وزن قابل توجهی داشت — می‌توانست مثل یک توپ در هوا پرواز کند؟ اریون بعد از پیمودنِ حدود هفت متر در هوا، با صدایی رعدآسا به زمین خورد و بی‌حرکت ماند.

یک هیولای استخوان‌سوز در جایی که اریون ایستاده بود، قد علم کرده بود. آن موجود نامیرای مو بر تن راست‌کن که «دث نایت» نام داشت، سپرِ برجیِ بزرگی را که با آن به اریون ضربه زده بود پایین آورد و در برابرشان ایستاد. این دقیقاً همان لحظه‌ای بود که یأسِ آن‌ها آغاز شد.

«آیییییییی!»
جیغ‌های وحشت‌زده‌شان در هوا طنین‌انداز شد. یکی از مردانی که در کنار رفقایش کز کرده بود، نتوانست فشارِ این ترورِ خردکننده را تحمل کند و با فریادی گریخت. در چنین شرایطِ دشواری، طبیعی بود که وقتی ظرفیتِ آدم‌ها لبریز شود، در هم بشکنند. اما در میان تمامِ رفقای آن مرد، حتی یک نفر هم به او نپیوست. دلیلش خیلی زود آشکار شد.

تندبادی سیاه از میدان دید لوندس گذشت. بدن دث نایت بزرگتر از یک انسان معمولی بود، اما چابکی و ظرافتِ حرکاتش فراتر از تصورِ هر کسی بود. مردِ فراری فقط توانست سه قدم بردارد. درست وقتی می‌خواست قدم چهارم را بردارد، کمانی از درخششِ سیمین بدنِ او را به دو نیم کرد. نیمه‌های چپ و راستِ بدنِ او در جهت‌های مخالف فرو ریختند. بوی تعفنی فضا را پر کرد و اندام‌های داخلیِ صورتی‌رنگش بیرون ریخت.

«گوووووووووووووه!» دث نایتِ غرق در خون در حالی که شمشیرش را تاب می‌داد، غرید. این یک غرش از سرِ شادی بود. نگاهِ لذت‌جو حتی بر چهره‌ی پوسیده‌اش هم کاملاً مشهود بود. او به عنوان یک سلاخِ مطلقاً برتر، از یأس و وحشتِ انسان‌های مفلوکی که حتی نمی‌توانستند از یک ضربه‌ی او جان سالم به در ببرند، لذت می‌برد.

با اینکه شمشیر در دست داشتند، هیچ‌کس جرئتِ حمله نداشت. در ابتدا، علیرغمِ ترس سعی کرده بودند حمله کنند. اما حتی آن تیغه‌هایی که از دفاعِ حریف گذشته بودند، نمی‌توانستند ضربه‌ای کاری به زره دث نایت وارد کنند. در مقابل، دث نایت از شمشیرش استفاده نکرد، بلکه لوندس را با ضربه‌ی سپر به پرواز درآورد، آن هم بدونِ اینکه نیروی کافی برای کشتنِ او به کار ببرد.

واضح بود که دارد با آن‌ها بازی می‌کند. دث نایت می‌خواست از تماشای دست‌وپا زدنِ این انسان‌ها قبل از مرگ لذت ببرد. او فقط زمانی ضرباتِ مرگبار می‌زد که کسی قصد فرار داشت. اولین شوالیه‌ای که گریخت «رِیریک» بود؛ مردی مهربان اما بد مست. اول دست و پایش قطع شد و بعد سرش. بعد از دیدنِ این دو مرگ، بقیه‌ی شوالیه‌ها حساب کار دستشان آمد، پس جرئتِ فرار نداشتند. حملاتشان بی‌اثر بود و اگر می‌دویدند، کشته می‌شدند. تنها کاری که می‌توانستند بکنند این بود که منتظر نوبتشان بمانند تا با شکنجه کشته شوند.

اگرچه راهی برای دیدنِ چهره‌شان از زیر کلاه‌خودهای بسته نبود، اما تک‌تک حاضران از سرنوشتِ خود آگاه بودند. ناله‌های مردانِ بالغی که به کودکان تبدیل شده بودند در تمام روستا می‌پیچید. این مردانی که همیشه ضعفا را سرکوب کرده بودند، فکرش را هم نمی‌کردند که روزی خودشان در طرفِ دریافت‌کننده‌ی این رفتار باشند.

«خداوندا، لطفاً نجاتم بده...»
«ای خدا...»
لوندس با شنیدن این گریه‌های استمداد، پاهایش سست شد و نزدیک بود به زانو دربیاید. او با صدای بلند خدایان را لعنت کرد — یا شاید هم داشت به درگاهشان دعا می‌کرد؟

«شماها... شماها برید جلوی اون هیولا رو بگیرید!» شوالیه‌ای مأیوس فریاد زد. او می‌دانست که سرنوشتش مهر و موم شده است. حرف‌هایش شبیه به یک مزمورِ خارج از نت بود. مردی که صحبت می‌کرد در کنار دث نایت ایستاده بود. شیوه‌ای که روی نوکِ پاهایش تلوتلو می‌خورد تا از جسدِ رفیقش فاصله بگیرد، بسیار مضحک بود.

لوندس در حالی که به آن مرد در وضعیتِ رقت‌بارش نگاه می‌کرد، اخم کرد. سخت بود تشخیصِ اینکه چه کسی آن کلمات را گفته، چون کلاه‌خودهای بسته صورتشان را پوشانده بود و صدایشان از ترس تغییر کرده بود. با این حال، می‌دانست که فقط یک مرد می‌تواند این‌گونه صحبت کند: کاپیتان بلیوس.

اخمِ لوندس عمیق‌تر شد. بلیوس که مغلوبِ امیالِ کثیفش شده بود، سعی کرده بود به یک دختر روستایی تجاوز کند و بعد از اینکه با پدرِ دختر درگیر شد، از بقیه کمک خواسته بود. بعد از اینکه او را از روی آن مرد بلند کردند، خشمش را با فرو کردنِ شمشیر در بدنِ پدرِ دختر خالی کرده بود. او چنین مردی بود. با این حال، خانواده‌اش در کشورشان بسیار ثروتمند بودند و او به خاطر ثروتِ خانواده‌اش به این واحد ملحق شده بود. همه چیز از وقتی که او را به عنوان رهبر انتخاب کرده بودند، به هم ریخته بود.

«من کسی نیستم که باید اینجا بمیره! همه‌تون عجله کنید و از من محافظت کنید! سپرِ من بشید!»
کسی حرکت نکرد. او شاید به عنوان رهبر منصوب شده بود، اما اصلاً محبوب نبود. هیچ‌کس جانش را برای چنین مردی فدا نمی‌کرد. با این حال، دث نایت به فریادهای او واکنش نشان داد و به آرامی چرخید تا با بلیوس روبرو شود.

«آیییییییییییی—!»
تنها ویژگی قابل ستایشِ بلیوس این بود که می‌توانست در حالی که جلوی دث نایت ایستاده، چنین صدای بلندی از خود درآورد. درست وقتی لوندس داشت به این ویژگیِ عجیبِ بلیوس احترام می‌گذاشت، صدای جیغِ او را از ترس شنید:

«پول! بهت پول می‌دم! دویست سکه‌ی طلا!! نه، پانصد سکه‌ی طلا!!!»
مبالغ قابل توجهی بود. اما در حال حاضر، مثل این بود که به کسی پول بدهی تا از لبه‌ی یک صخره‌ی پانصد متری پایین بپرد. اگرچه کسی پاسخ نداد، اما یک نفر — نه، نصفِ یک نفر — گویی در جوابِ او حرکت کرد.

«اوبووووووووآآآآآر...»
نیمه‌ی راستِ جسدِ دو نیم شده، مچ پاهای بلیوس را محکم گرفت. صدای غرغره‌ی خونین از دهانش به سختی شبیه کلمات بود.
«— اوگیییییااااااااااااا!!!!» بلیوس با صدایی به طرز غیرطبیعی زیر، جیغ کشید. شوالیه‌ها و روستاییانِ تماشاگر از ترس خشکشان زده بود و تمام بدنشان مرغ‌سوخاری شده بود.

«اسکوایر زامبی» (Squire Zombies).
در ایگدراسیل، موجوداتی که توسط دث نایت کشته می‌شدند به نامیرایانی با قدرتِ مشابه تبدیل می‌شدند و در همان محلِ مرگ باقی می‌ماندند. طبق قوانین بازی، آن روح‌های نفرین‌شده‌ای که با تیغه‌ی دث نایت از پا می‌افتادند، برای همیشه برده‌ی او می‌شدند.

بلیوس جیغ زدن را متوقف کرد و مثل عروسکی که نخ‌هایش بریده شده باشد، رو به آسمان سقوط کرد. حتماً بیهوش شده بود. دث نایت به آن مرد بی‌دفاع نزدیک شد و فلامبرژِ موج‌دارش را در بدن او فرو کرد. بدن بلیوس لرزید و—
«گو-گووووآآآآآرغ!»
بلیوس که با دردِ وحشتناک بیدار شده بود، فریاد زد: «ولـ...ولـم کـ... کـنیـد!!!!! التـ... ماس مـ... می‌کنـ... نم!!!!!! هر کـ... کاری بگـ... بگید می‌کنـ... نم!!!!!!!»

بلیوس با هر دو دست نومیدانه فلامبرژی را که قبلاً در بدنش نفوذ کرده بود گرفت، اما دث نایت به تلاش‌های بیهوده‌ی او توجهی نکرد و فلامبرژ را مثل یک اره حرکت داد. گوشت و زره‌ی او بی‌رحمانه دریده شد و خونِ تازه به همه جا پاشید.
«— آآآه — اِیییه — پـ... پول می‌دم، ولـ... ولـم کنید —»
بدن بلیوس تکانی خورد و آخرین نفسش را کشید. تنها در این زمان بود که دث نایت راضی شد و از جسد بلیوس فاصله گرفت.

«نه... نه... لطفاً، نه...»
«خداوندا!»
فریادهایشان از دیدنِ آن منظره‌ی هولناک بلند شد. اگر می‌دویدند، سریع می‌مردند، اما اگر می‌ماندند، به شکلی فجیع کشته می‌شدند. این را به خوبی می‌دانستند، اما همچنان نمی‌توانستند خود را به حرکت وادار کنند.

«— خودتون رو جمع کنید!»
فریاد لوندس ناله‌هایشان را شکافت. جهان غرق در سکوت شد، گویی زمان ایستاده است.
«— عقب‌نشینی کنید! شیپور رو برای سوارکارها و کماندارها به صدا دربیارید تا بیان اینجا! بقیه، تمام تلاشتون رو بکنید تا برای شیپورچی زمان بخرید! اگه براتون فرقی نمی‌کنه، من ترجیح می‌دم اون‌جوری نمیرم! حالا حرکت کنید!»

همه در یک لحظه حرکت کردند. هیچ اثری از وحشتِ قبلی نبود. همه در هماهنگیِ خاموش، مثل یک آبشار خروشان حرکت کردند. اطاعتِ مکانیکیِ آن‌ها از دستورات بدون فکر کردن، یک معجزه آفرید؛ امکان نداشت دوباره بتوانند به این زیبایی حرکت کنند. شوالیه‌ها هر کدام وظیفه‌ی خود را انجام دادند. آن‌ها باید از شوالیه‌ای که قرار بود شیپور بزند و به بقیه علامت بدهد، محافظت می‌کردند.

یکی از سربازانی که چند قدم به عقب برداشته بود، شمشیرش را پایین آورد و شیپور را از کیفش بیرون کشید.
«اوووووووووه!»
دث نایت گویی در واکنش به بیرون آمدنِ شیپور، یورش برد. همه شوکه شدند. نکنه دث نایت می‌خواست وسیله‌ی فرارشان را نابود کند تا بتواند آن‌ها را تا آخرین نفر بکشد؟

سیلِ تاریکی نزدیک و نزدیک‌تر شد و همه می‌دانستند که قدم پیش گذاشتن برای متوقف کردنِ آن، مرگِ حتمی است. با این حال، شوالیه‌ها همچنان یکی پس از دیگری برای سد کردنِ راه دث نایت روی هم افتادند. ترسشان با ترسی بزرگتر پاک شد و به جلو هجوم بردند تا به مانع تبدیل شوند.
هر بار که سپرِ دث نایت حرکت می‌کرد، شوالیه‌ای در هوا درهم می‌شکست.
هر بار که تیغه‌اش می‌درخشید، شوالیه‌ای به دو نیم می‌شد.

«دِزون! مورِت! سرِ کشته شده‌ها رو ببرید! عجله کنید، قبل از اینکه به شکل هیولا برگردن!»
شوالیه‌های نام‌برده با عجله به سمت رفقای سلاخی شده‌شان دویدند. سپر چرخید و شوالیه‌ای به هوا پرتاب شد. بدن او توسط فلامبرژ دو نیم گشت.

چهار مرد در چشم‌به‌هم‌زدنی جان خود را از دست دادند. اگرچه لوندس هنوز در چنگال ترس بود، اما شمشیرش را در برابرِ طوفانِ سیاه آماده کرد؛ مثل یک فداکار که خود را برای دادنِ جانش در راه ایمان آماده می‌کند.
«اووووووه!»
ممکن بود حرکتی بی‌معنی باشد، اما لوندس قصد نداشت منتظر مرگ بماند. با فریادِ نبرد، شمشیرش را با تمامِ قوا به سمت دث نایتِ در حالِ پیشروی تاب داد.

شاید به خاطر شرایطش بود، اما عضلات لوندس از محدودیتِ خود گذشتند و او را متعجب کردند. این شاید بهترین ضربه‌ای بود که لوندس در تمامِ عمرش زده بود. دث نایت هم فلامبرژش را تاب داد. در یک لحظه، جهان در برابر چشمان لوندس چرخید— و او جسدِ بدون سرِ خود را دید که روی زمین می‌افتد، در حالی که شمشیرش میانِ هوای خالی تاب می‌خورد. درست در همان لحظه، صدای شیپور بلند شد—

♦ ♦ ♦

مومونگا — آینز — با رسیدنِ صدای شیپور از سمت روستا، سر بلند کرد. اطرافِ او پوشیده از اجسادِ شوالیه‌هایی بود که اینجا نگهبانی می‌دادند. بوی خون در هوا سنگین بود، اما آینز در حالی که آزمایش‌هایش را انجام می‌داد، توجهی به آن نکرد. درست در همان لحظه، خودش را بابتِ اشتباه در اولویت‌بندی سرزنش کرد.

آینز شمشیری را که در دست داشت به زمین انداخت. شمشیری که در اصل متعلق به یک شوالیه بود، روی زمین افتاد؛ لبه‌ی درخشان و برنده‌اش حالا با خاک لک شده بود.
«...خب، قبلاً هم گفتم، اما این "کاهشِ آسیبِ فیزیکی" (Physical Damage Reduction) واقعاً چیزِ فوق‌العاده‌ایه.»
«آینز اوال گون-ساما.»
«...آینز کافیه، آلبدو.»

درخواست آینز برای اینکه او را با نسخه‌ی کوتاه‌شده‌ی نامش صدا بزند، آلبدو را سردرگم کرد.
«کو، کوفو! وا... واقعاً اجازه دارم این کار رو بکنم؟ آیا بی‌احترامی نیست که نام رهبرِ چهل و یک موجود برتر رو کوتاه کنم، مخصوصاً وقتی که این نامِ حاکمانِ نازاریک هم هست؟!»

آینز فکر نمی‌کرد که این موضوعِ مهمی باشد. با این حال، حرف‌های او نشان می‌داد که برای نامِ «آینز اوال گون» احترام قائل است، که این باعثِ خوشحالیِ آینز شد. بنابراین، پاسخ او با لحنی ملایم بیان شد:
«اشکالی نداره، آلبدو. تا وقتی رفقای سابقم از راه برسن، این نامِ منه. بهت اجازه می‌دم کوتاهش کنی.»
«متوجه شدم... نه، اما لطفاً اجازه بدید با احترامِ شایسته خطابتون کنم. پس، پس... سرورِ من، آ-آینز-ساما... کوکویو... بله، درسته...»
آلبدو با خجالت بدنش را پیچ‌وتاب داد.

با این حال، چون او در زره تمام‌بدن بود، آینز نمی‌توانست چهره‌ی زیبایش را ببیند. از نظر او، آلبدو فقط داشت رفتار عجیبی نشان می‌داد.
«نکنه... کوکویو... نکنه من تنها کسی هستم که اجازه دارم شما رو این‌طوری صدا بزنم؟»
«نه. اینکه کسی مدام من رو با چنین نامِ طولانی‌ای صدا بزنه آزاردهنده است، پس دلم می‌خواد همه همین کار رو بکنن.»
«...که این‌طور... آه، درسته. بله، همون‌طوری که فکر می‌کردم—»

حال و هوای آلبدو ناگهان ابری شد. آینز با صدایی نگران پرسید:
«...آلبدو، نظرت درباره‌ی نامی که انتخاب کردم چیه؟»
«من فکر می‌کنم اون نام خیلی بهتون میاد. برازنده‌ی معشوقِ من — احم، احم — برازنده‌ی شماست، در جایگاهِ کسی که موجودات برتر رو متحد کرد.»
«...این نام قرار بود نماینده‌ی هر چهل و یک نفرِ ما باشه، و این شاملِ سازنده‌ی تو، تابولا اسماراگدینا-سان هم می‌شه. با این حال، من احساساتِ اربابت و بقیه رو نادیده گرفتم و از روی هوس، اون نام رو برای خودم برداشتم. فکر می‌کنی اونا چه حسی نسبت به این کار دارن؟»

«...اگرچه می‌ترسم شما رو خشمگین کنم... اما التماس می‌کنم اجازه بدید صحبت کنم. اگه حرفام شما رو ناراحت کرد، با کمال میل اگه دستور بدید جانم رو فدا می‌کنم. من حس می‌کنم برخی از موجودات برتری که ما رو رها کردن، ممکنه به استفاده از اون نام توسطِ کسی که تا الان کنارِ ما مونده، یعنی مومونگا-ساما، اعتراض کنن. با این حال، اونا اینجا نیستن، پس اگه شما مایل به استفاده از اون نام هستید، من فقط احساسِ خوشبختی می‌کنم، مومونگا-ساما.»

آلبدو بعد از اتمامِ صحبتش سرش را پایین انداخت و آینز ساکت ماند. عبارتِ «ما رو رها کردن» مثل یک گرداب در ذهنش می‌چرخید. همراهانِ گذشته‌اش او را به دلایلِ خودشان ترک کرده بودند. ایگدراسیل فقط یک بازی بود و آن‌ها نمی‌توانستند زندگی واقعیِ خود را فدای یک بازی کنند. مومونگا هم همین حس را داشت. با این حال، آیا واقعاً می‌شد گفت که او — کسی که به آینز اوال گون و مقبره‌ی بزرگِ نازاریک وابسته مانده بود — خشمِ خود نسبت به رفقای سابقش را سرکوب نمی‌کرده است؟
آن‌ها مرا رها کردند.

«...شاید این‌طور باشه، شاید هم نه. احساساتِ انسانی موضوعِ پیچیده‌ایه و هیچ پاسخِ درستی وجود نداره. سرت رو بالا بیار، آلبدو. احساست رو درک می‌کنم. بسیار خب، تصمیم گرفته شد... این نامِ من خواهد بود. تا وقتی رفقای من اعتراض نکنن، من آینز اوال گون خواهم بود.»
«اطاعت میشه. این فکر که والاترین اربابِ ما... و مردی که عمیقاً عاشقشم، چنین نامِ باشکوهی رو بر دوش بکشه، من رو غرق در شادی می‌کنه.»
مردی که عمیقاً عاشقشم... آه.
آینز که معذب شده بود، تصمیم گرفت فعلاً نگرانِ این موضوع نباشد.

«...که این‌طور؟ از شنیدنش خوشحالم.»
«پس آینز-ساما، مایلید مدتی رو اینجا بگذرونید؟ اگرچه من خوشحال می‌شم که در کنار آینز-ساما باشم، اما... درسته، یک پیاده‌روی در جنگل هم می‌تونه خوب باشه.»
او نمی‌توانست این کار را بکند. آینز برای نجات این روستا آمده بود. والدینی که خواهرها از او خواسته بودند نجاتشان دهد، قبلاً مرده بودند. همان‌طور که به جسدِ آن‌ها فکر می‌کرد، سرش را خاراند. دیدنِ بدن‌هایشان او را به یاد یک حشره‌ی مرده در کنار جاده می‌انداخت. خبری از دلسوزی، غم یا خشم نبود.

«همم، خب، پیاده‌روی شاید بد نباشه. هر چی باشه، کارِ مهمی برای انجام دادن نیست. به نظر می‌رسه دث نایت از انجام وظیفه‌اش کاملاً راضیه.»
«همون‌طوری که از یک موجود نامیرا که آینز-ساما ساخته انتظار می‌رفت. اجرای بی‌نظیرِ وظایفش واقعاً شایسته‌ی ستایشه.»
نامیرایانی که با جادوی آینز و مهارت‌های او ساخته می‌شدند، به دلیلِ مهارت‌های کلاسِ آینز، قوی‌تر از هیولاهای معمولی از نوعِ خودشان بودند. طبیعتاً همین موضوع در موردِ دث نایتی که تازه خلق کرده بود هم صدق می‌کرد. با این حال، او فقط یک هیولای سطح سی‌وپنج بود و در مقایسه با هیولاهایی که برای خلق‌شان نیاز به XP (تجربه) بود، مثل «اورلورد وایزمن» و «گریم ریپر تاناتوس»، هیچ بود.

این حقیقت که او تا الان همچنان در حال مبارزه بود، به این معنی بود که دشمنان ضعیف هستند. به عبارتِ دیگر، خطری وجود نداشت. وقتی به این موضوع فکر کرد، می‌خواست از شادی بالا بپرد، اما باید نقشِ اربابِ باوقار را بازی می‌کرد، پس آینز آن فکر را سرکوب کرد. با این حال، مشت‌هایش را زیر ردایش محکم گره کرد.

«دشمن‌هایی که به روستا حمله کردن خیلی ضعیف بودن. پس، بیایید بریم سراغِ بازمانده‌ها.»
قبل از اینکه مومونگا راه بیفتد، متوجه شد که اول باید چند کار انجام دهد. برای شروع، جلوه‌های ویژه‌ی عصای آینز اوال گون را غیرفعال کرد. هاله‌ی خبیثی که دورِ آن حلقه زده بود، مثل شعله‌ی شمع در باد ناپدید شد.

بعد، یک ماسکِ تمام‌صورت از اینونتوری‌اش بیرون آورد. ماسک با زرق‌وبرق تزیین شده بود و حالتی داشت که توصیفش سخت بود، چیزی بین گریه و خشم. شبیه به یک ماسکِ «بارونگِ» بالیایی بود. ماسک ترسناک به نظر می‌رسید، اما هیچ قدرتِ خاصی نداشت. این فقط یک آیتمِ تزیینیِ ساده بود که حتی ذره‌ای دیتا نداشت.

فقط کسانی که در شبِ کریسمس، بین ساعت هفت تا ده شب، بیش از دو ساعت به ایگدراسیل لاگین می‌بودند، صاحبِ این ماسک می‌شدند — نه، تا زمانی که در آن بازه‌ی زمانی در بازی می‌بودند، به طور خودکار آن را دریافت می‌کردند. می‌شد نامش را یک آیتمِ نفرین‌شده گذاشت. این ماسک به عنوان «ماسکِ حسادت» شناخته می‌شد.

یک بار وقتی این ماسک را پوشیده بود، سیل پیام‌ها به سمتش سرازیر شد: «شرکت دیوانه شده؟ ما منتظرِ این بودیم. هیچ‌کس توی گیلدِ ما نداره، می‌تونم PKش کنم؟ من دیگه نمی‌خوام انسان باشم~» و چیزهایی از این دست در یک تالار گفتگوی بزرگ. سپس، یک جفت دستکش بیرون آورد. ظاهرِ خشنِ آن‌ها نشان می‌داد که ناشیانه ساخته شده‌اند و هیچ ویژگیِ خاصی ندارند. این دستکش‌ها «یارن‌گریپر» (Jarngreipr) نام داشتند و یک آیتمِ زرهی بودند که یکی از اعضای آینز اوال گون برای شوخی ساخته بود. تنها توانایی‌شان افزایشِ قدرتِ پوشنده بود.

او از این آیتم‌ها استفاده کرد تا ظاهرِ اسکلتیِ خود را بپوشاند. طبیعتاً دلیلی برای این استتارِ اضطراری وجود داشت. به این خاطر بود که آینز متوجه شد اشتباهی مرگبار مرتکب شده است. آینز به ایگدراسیل عادت داشت و دیدنِ یک اسکلت او را نمی‌ترساند. اما برای مردمِ این دنیا، ظاهرِ آینز مترادف با وحشت بود. هم خواهرهایی که نزدیک بود جانشان را از دست بدهند و هم شوالیه‌های تمام‌زره‌پوش از او می‌ترسیدند.

فعلاً، او از آیتم‌های جادویی استفاده می‌کرد تا ظاهرش را از یک «هیولای هولناک» به یک «جادوگرِ تهدیدآمیز» تغییر دهد. این باید از میزانِ ترسناک بودنش کم می‌کرد. بعد به عصا فکر کرد. در نهایت تصمیم گرفت آن را همراهِ خود نگه دارد. به هر حال، برای او مشکلی نبود.

«به جای اینکه از خدای خودت طلبِ کمک کنی، نباید از اول این مردم رو قتل‌عام می‌کردی.»
با این جمله‌ای که فقط یک آتئیست (خدا ناباور) می‌توانست به زبان بیاورد، آینز چشم از جسد، که انگشتانش در حالتِ دعا جمع شده بود، برگرداند و طلسمی اجرا کرد:
«فلای (پرواز)!»

آینز سبک‌بال به آسمان شناور شد و آلبدو هم بلافاصله به دنبالِ او رفت.
«『دث نایت، اگه شوالیه‌ی بازمانده‌ای هست، زنده بذارشون. اونا برای من مفید هستن.』»
دث نایت از طریق پیوندِ ذهنی، تأییدِ خواسته‌ی آینز را بازگرداند. توصیفِ افکارِ دث نایتِ دوردست در قالب کلمات دشوار بود.

آینز با بیشترین سرعتی که می‌توانست به سمتی که صدای شیپور از آنجا آمده بود پرواز کرد. باد به بدنش سیلی می‌زد، چون او هرگز در ایگدراسیل با این سرعت پرواز نکرده بود. ردایی که به بدنش چسبیده بود کمی ناراحت‌کننده بود، اما آن حس سریع گذشت. او به زودی به آسمانِ بالای روستا رسید و آینز به مناظرِ زیرِ پایش نگاه کرد.

آینز متوجه شد که بخشی از میدانِ روستا تیره شده، گویی آب به خود جذب کرده باشد. اجسادِ زیادی آنجا بود و چند شوالیه‌ی لرزان، و همچنین دث نایت. آینز شوالیه‌های نفس‌نفس‌زن را که حتی برای حرکت کردن هم خیلی خسته بودند، شمرد. در مجموع چهار نفر بودند. اگرچه بیشتر از انتظارش بودند، اما چند نفرِ اضافه مشکلی ایجاد نمی‌کرد.

«دث نایت. فعلاً دیگه کافیه.»
حرف‌هایش به طرز عجیبی با محیط ناهماهنگ بود، گویی دارد از مغازه‌ای چیزی می‌خرد. اما برای آینز، این موقعیت به اندازه‌ی خرید رفتن عادی بود. او به همراه آلبدو به آرامی به سمت زمین فرود آمد.

شوالیه‌های دروغین با دهانِ باز به آینز خیره شدند. آن‌ها امیدوار به نجات بودند، اما کسی که آمده بود مسئولِ همه چیز بود و رسیدنِ او امیدهایشان را در هم شکست.
«درود بر شما آقایان. نامِ من آینز اوال گون است.»
کسی پاسخ نداد.
«اگه سلاح‌هاتون رو زمین بندازید، جانِ شما رو تضمین می‌کنم. البته، اگه ترجیح می‌دید بجنگید—»

یک شمشیر روی زمین افتاد. بلافاصله شمشیرهای دیگر هم پرتاب شدند تا اینکه چهار تیغه روی زمین قرار گرفت. در این مدت کسی صحبت نکرد.
«...به نظر می‌رسه خیلی خسته هستید. با این حال، فکر نمی‌کنید سرهاتون در برابرِ اربابِ دث نایت یه کم بیش از حد بالاست؟»
شوالیه‌ها بلافاصله بدون کوچکترین صدایی در برابرِ او سجده کردند. آن‌ها بیشتر شبیه محکومانِ در انتظارِ اعدام بودند تا اتباع در برابر لردشان.

«...من به شما اجازه می‌دم با جانِ خودتون از اینجا برید. در عوض، به ارباب‌تون — صاحبتون — این رو بگید.»
آینز از اثراتِ طلسمِ «فلای» استفاده کرد تا به یکی از شوالیه‌ها نزدیک شود، و بعد با دستی که عصای آینز اوال گون را نگرفته بود، کلاه‌خودِ آن مرد را برداشت. او متوجه چشمانِ خسته‌ی مرد شد و نگاهشان از پشت ماسک تلاقی کرد.

«اطرافِ اینجا دردسر درست نکنید. اگه اینجا آشوبی به پا کنید، شما رو همراه با بقیه‌ی کشورتون نابود می‌کنم.»
شوالیه‌ی لرزان تا جایی که می‌توانست سر تکان داد. ژستِ سراسیمه‌ی او کاملاً مضحک به نظر می‌رسید.
«گم شید. و حتماً این رو به اربابتون برسونید.»
او چانه‌اش را تکانی داد و شوالیه‌ها مثل خرگوش گریختند.

«...آه، این نقش بازی کردن خسته‌کننده است،» مومونگا در حالی که فرارِ شوالیه‌ها را تماشا می‌کرد، بی‌صدا غرولند کرد.
اگر روستاییان دوروبرش نبودند، شاید حتی شانه‌هایش را می‌کشید. اگرچه او در مقبره‌ی بزرگِ زیرزمینیِ نازاریک هم همین کار را می‌کرد، اما بازی در نقشِ یک آدمِ باوقار برای یک کارمندِ معمولی مثل آینز بسیار خسته‌کننده بود. با این حال، تا وقتی پرده‌ها بر این نمایش نیفتاده بود، او باید ماسکِ دیگری بر چهره می‌زد.

آینز در برابر میل به آه کشیدن مقاومت کرد و به سمت روستاییان قدم برداشت. آلبدو پشت سرِ او می‌آمد و هر قدمش با صدای به هم خوردنِ فلز همراه بود.
«『— برده‌های زامبی‌ت رو جمع کن』،» آینز به دث نایت دستور داد.

همان‌طور که آینز به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شد، می‌توانست سردرگمی و ناآرامی را در چهره‌ی روستاییان واضح‌تر ببیند. نه اینکه از نجات پیدا کردن از دست شوالیه‌ها خوشحال نباشند، بلکه از شخصی که در برابرشان بود وحشت داشتند. آینز سرانجام متوجه این موضوع شد. او قدرتمند بود، بسیار بیشتر از آن شوالیه‌ها، برای همین این موقعیت را از نگاهِ یک فردِ ضعیف بررسی نکرده بود.

او تصمیم گرفت در این باره تأمل کند و در سکوت به آن فکر کرد. اگر بیش از حد به آن‌ها نزدیک می‌شد، نتیجه برعکسِ چیزی می‌بود که امیدوار بود. بنابراین، آینز تصمیم گرفت در فاصله‌ای از آن‌ها متوقف شود و با لحنی مهربان صحبت کرد.
«شما نجات پیدا کردید. آسوده باشید.»
«شـ... شما...»
یکی از روستاییان داشت این را می‌گفت، اما حتی در میانه‌ی صحبت با آینز، چشمانش هرگز از دث نایت جدا نمی‌شد.

«من دیدم که کسی داره به این روستا حمله می‌کنه، برای همین اومدم اینجا تا کمک کنم.»
«اووه...»
همان‌طور که صداها بیرون می‌ریخت، نگاه‌های حاکی از آسودگی بر چهره‌ی روستاییان نقش بست. با این حال، آن‌ها نمی‌توانستند کاملاً آسوده باشند.
عجب مکافاتی. باید رویکردِ دیگه‌ای رو امتحان کنم؟
آینز تصمیم گرفت به شیوه‌ای با این موضوع برخورد کند که زیاد دوست نداشت.

«...با این حال، این کار مجانی نبود. من انتظارِ پاداشی متناسب با تعدادِ روستایی‌هایی که نجات دادم دارم.»
روستاییان به هم نگاه کردند. به نظر می‌رسید که آن‌ها نگرانِ پول هستند. با این حال، نگاه‌های تردیدآمیزشان محو شد. این درخواستِ وقیحانه برای پول در ازای رستگاری، به نظر می‌رسید تا حدی شک‌هایشان را برطرف کرده است.

«با... با وضعیتِ فعلیِ روستا...»
آینز دستش را بالا برد تا آن مرد را ساکت کند و بعد ادامه داد.
«بعداً درباره‌ش صحبت می‌کنیم. من قبل از اینکه بیام اینجا، یک جفت خواهر رو نجات دادم. الان می‌رم اونا رو میارم. می‌تونید اینجا منتظرِ من بمونید؟»
او باید مطمئن می‌شد که آن خواهرها حرفی نمی‌زنند و هویتِ واقعی‌اش را لو نمی‌دهند.
بدون اینکه منتظرِ پاسخِ آن‌ها بماند، آینز به آرامی راه افتاد. در عینِ حال، به استفاده از جادو برای تغییرِ خاطرات فکر می‌کرد.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا