فصل سوم: سحرخیز
کارل خودش را روی تخت رها کرد و به بیرون پنجره خیره شد تا شاید سرنخی از ماهیت قدرتهایش پیدا کند. حرف نگهبان منطقی بود؛ آن ردِ چنگال قطعاً باید به نوعی حیوان مربوط میشد، چون انسانها چنین ردی از خود به جا نمیگذاشتند.
بنابراین، اولین چیزی که امتحان کرد، تمرکز روی ظاهر کردن چنگال روی دستانش بود.
«چنگال!»
کارل با دلخوری غرید: «نه، داد زدنِ اسم مهارتها فایدهای نداره. بقیهی کلاسها چطور مهارتهاشون رو فعال میکنن؟» او خبر نداشت که ناظرانِ بیحوصله در واگن اصلی، از طریق دوربینهای مخفی تماشایش میکنند و به حرکاتش میخندند.
«صفحه ۲، کلاسهای جادویی: با استفاده از شست دست چپ، جعبهی دستیارهای وردخوانی زیر تخت را باز کنید و واسطهی مناسب را برای تلاش جهت فعالسازی اولین طلسم خود بیرون بیاورید.»
کارل زمزمه کرد: «این اصلاً شبیه نشانی نیست که یک جادوگر باید داشته باشه. صفحهی بعد.»
«صفحه ۳، کلاسهای رزمی: با انگشت اشارهی دست راست، جعبهی سلاحهای تمرینی زیر تخت را باز کنید و مناسبترین سلاح را برای مهارتهای مورد نظر خود انتخاب کنید.»
این محتملتر به نظر میرسید. کارل جلوی تخت زانو زد و کشوی بالایی را باز کرد. آنجا مجموعهای از سلاحهای ساده و حتی برخی سلاحهای عجیب و غریب پیدا کرد؛ چیزهایی مثل چاقوهای پرتابی، کمانهای صلیبی یکدستی و نوعی تبرِ متصل به زنجیر که به نظر میرسید برای خودِ کاربر خطرناکتر از بقیه باشد.
او متأسفانه هنوز جزو افرادِ تنومند و خوشبنیه به حساب نمیآمد، بنابراین در حالی که به خاطر آخرین نفر بودن در رسیدن به بلوغ کامل غر میزد، یک شمشیر کوتاه را از میان سلاحها انتخاب کرد.
او تا به حال شمشیر به دست نگرفته بود، اما این یکی در دستش درست به نظر میرسید. کارل چند ضربهی آزمایشی در هوا زد و بعد سعی کرد ضربهای جدیتر به سمت در فرود بیاورد.
[مهارتهای حیوان خانگی در دسترس نیست. باید یک حیوان خانگی ثبت کنید.]
کارل پلک زد و سعی کرد این ایده را که انگار مستقیماً در ذهنش کاشته شده بود، هضم کند. این پیامی بود که مستقیم در افکارش ظاهر شد؛ مشخصاً از اثراتِ آن نشان بود. حالا تا حدی میدانست چه باید بکند. اما چطور یک حیوان خانگی را «ثبت» میکرد؟ به همین سادگی بود که نامش را بنویسد؟ یا شاید باید کاری برای به خاطر سپردنش انجام میداد؟
اما اول از همه باید نوعی حیوان پیدا میکرد. اینجا یک قطار نظامیِ نو و براق بود، نه خانههای شرکتیِ معدن؛ قطعاً موشی در کار نبود. اگر برای فعال شدن مهارت مجبور بود حیوان را لمس کند، اوضاع خیلی سختتر از چیزی میشد که انتظارش را داشت.
سادهترین راه این بود که چیزی بنویسد تا ببیند جواب میدهد یا نه. شاید در تجهیزات جادوگری کتابی پیدا میشد.
کشوی ابزارها را باز کرد و با تعجب به تنوع اشیاء عجیب درون آن خیره شد. او مطلقاً هیچ ایدهای نداشت که اینها چطور استفاده میشوند. برخی از آنها حتی خاص هم به نظر نمیرسیدند؛ مثل این گوی برفیِ مسخره که حتی پایه هم نداشت.
قرار بود با این چه کار کنند؟ بنشینند و به گوی جادوییشان زل بزنند؟
کارل گوی شیشهای را که به طرز عجیبی سنگین بود در دست گرفت و ناگهان، گوی با نوری سفید و درخشان روشن شد.
[مشاهدهی فضای رامسازی امکانپذیر نیست. لطفاً یک حیوان خانگی ثبت کنید.]
در ابتدا پیامی که در ذهنش ظاهر شد معنایی نداشت، اما پس از چند ثانیه تمرکز، کارل توانست تغییر را حس کند. در ذهنش، خلأ بزرگی در حال شکلگیری بود که به او حسی از قدرتی جاودانه، فراتر از هر چیزی که تصور میکرد، میداد.
کارل با خود فکر کرد: «اژدها چطور؟ میتونم یه اژدها داشته باشم؟» و سعی کرد یکی از آنها را در فضای رامسازی تصور کند.
هیچ اتفاقی نیفتاد. معلوم بود که به این سادگیها نیست.
کارل غرق در افکارش بود که برخورد دستی به بازویش، او را به زمان حال برگرداند.
نگهبانِ گشت در حالی که به دو کشوی باز و شمشیرِ روی تشک نگاه میکرد، پرسید: «شانسی آوردی؟»
کارل آهی کشید و گفت: «هم آره، هم نه. حس میکنم شمشیر انتخاب درستیه، اما برای فعال کردن مهارت یه چیزی کم دارم. هیچکدوم از سلاحهای دیگه هم برام جذاب نبودن.»
«خب، به تلاشت ادامه بده، به زودی چیزی که به دردت بخوره رو پیدا میکنی. همین که الان ایدهای داری، یعنی از بقیه جلوتری. اکثرشون هنوز خوابن.»
کارل با امیدواری پرسید: «این خودش یه قدم رو به جلوئه. میگم، اینجا آشپزخونه نداره؟ من همیشه با شکم پر بهتر فکر میکنم.»
نگهبان لبخندی زد و به انتهای راهرو اشاره کرد: «قبل از اینکه آشپزخانهی اصلی دانشآموزها آماده بشه بیدار شدی، اما اگه برای یه لقمه غذا از اتاق ببرمت بیرون، کسی اعتراض نمیکنه. به زودی میفهمی که غذای آکادمی الهی طلایی با چیزی که بهش عادت داشتی خیلی فرق داره.»
«تواناییهای جادوییِ نخبگان فشار زیادی به بدنشون وارد میکنه، برای همین به انرژی گیاهان و جانوران جادویی نیاز دارن تا سریع ریکاوری کنن. باور کن، این بار قراره حسابی غافلگیر بشی.»
آنها از راهرو گذشتند و به واگن دیگری رفتند. از کنار شش اتاق کاملاً مشابه اتاق کارل گذشتند که بقیهی همکلاسیهایش در آنها به خواب عمیقی فرو رفته بودند. وارد یک سالن غذاخوری خالی شدند که از انتهای آن آشپزخانه دیده میشد.
آشپز که در حال کار با فریزر بود و متوجه نشده بود کسی غیر از پرسنل در اتاق است، فریاد زد: «هر چی میخوای بردار و بذار کنار گریل، یه دقیقه دیگه میام سراغت.»
برای کارل فرقی نمیکرد؛ اینجا شبیه رستورانهای مجلل نبود، بیشتر به یک سلفسرویس برای پرسنل شباهت داشت که یک آشپز هم آنجا حضور داشت تا کسانی که اجازه نداشتند به تنهایی وارد آشپزخانه شوند، از گرسنگی نمیرند.
کارل دو تکه استیک کوچک، یک کاسه برنج و مقداری سبزیجات متنوع برداشت؛ هر چیزی که ظاهر و بوی خوبی داشت. سپس متوجه کپهی کوچکی از تخمهای سفید و بسیار بزرگ شد و یکی از آنها را برداشت تا به بشقابش اضافه کند.
[هدف مناسب برای حیوان خانگی پیدا شد: در حال خروج از تخم]
تخممرغ مستقیماً از دستش ناپدید شد. کارل با گیجی به جای خالی آن خیره ماند و با خود فکر کرد چقدر طول میکشد تا تخم یک هیولا در خلأ جادویی ذهنش باز شود. اصلاً جوجه میشد؟ آن پیامها که اینطور میگفتند، اما جزئیات زیادی در اختیارش نمیگذاشتند.
یک لانهی کاهیِ کوچک به آرامی در ذهنش ظاهر شد که یک تخم سفید بزرگ درونش بود. در عرض چند ثانیهی بعد، تخم لرزید و سپس ترک خورد. کارل از شوکِ منظرهای که در ذهنش میدید، یک قدم به عقب برداشت.
او به نگهبان برخورد کرد. نگهبان که فکر میکرد شاید کارل از گرسنگی ضعف کرده، او را گرفت.
کارل زیر لب گفت: «ببخشید.» در همین حال نگهبان به آشپز اشاره کرد و کارل را به سمت یک میز هدایت کرد.
«نگران نباش. همه تا چند روز بعد از بیداری یه کم حالشون دگرگون میشه. مخصوصاً بعضی از کلاسهای جادویی؛ قدرت میتونه حسابی مغزشون رو به هم بریزه. فقط روی حل کردن اون نشانهای عجیب و غریبت تمرکز کن، زود خوب میشی.»
آشپز از پشت گریل نگاهی به آنها انداخت: «با یه نشان غیرمعمول به مشکل خوردی؟ بدجوری تو دردسر افتادی. چه شکلیه؟»
نگهبان خندید و گفت: «سه ردِ چنگال روی ساعد راستش. اون هم از اون بزرگهاش، نه از این نشانهای فسقلی و ضعیفی که کلاسهای درسخون میگیرن.»
آشپز لبخندی زد و پشت دستش را به سمت کارل گرفت. کارل اول متوجه منظورشان نشد. آنها باید دربارهی نشانِ کلاس حرف میزدند، اما با وجود دهها خالکوبیِ روی دست آشپز، کارل نمیدانست کدامیک نشانِ اصلی است.
آشپز به خالکوبیِ یک چوبدستی کوچک ضربه زد. کارل متوجه شد که این نشانِ کلاسِ جادوگری است؛ یک عصای جادویی با جرقههایی در انتهایش. این نشان پشت دستش بود و فقط چند سانتیمتر طول داشت. اگر کارل آن را در کتاب ندیده بود، هرگز متوجهش نمیشد.
آشپز پرسید: «یه تئوری هست که میگه اندازهی نشان با استعداد فرد رابطه داره، اما من اصلاً باورش ندارم. مگر اینکه ربطی به سازگاری ذهنی نداشته باشه و فقط به خودِ توانایی مربوط بشه. سرنخی از مالت پیدا کردی؟»
کارل به شوخی گفت: «وقتی شمشیر کوتاه دستم بود حس خوبی داشتم و به نظر میرسه نشانم یه ربطی به حیوانات داشته باشه. پس شاید یه جور شکارچی باشم، یا شاید هم یه محیطبان که بدشانسی آورده.»
آشپز به او اطلاع داد: «خب، وقتی اولین مهارت کلاست رو فعال کنی، میفهمی. بعد از اون فقط کافیه به کلمهی [وضعیت] فکر کنی تا بفهمی تواناییهای جادوییت چطور دارن رشد میکنن. حداقل برای جادوگرها که اینطوریه.»