The First Legendary Beast Master

فصل 4

فصل چهارم: شاهینِ تندباد

در حالی که آشپز مشغول آماده کردن غذای او بود، کارل چشمانش را بست و روی اتفاقاتِ آن نقطه‌ی عجیب در ذهنش تمرکز کرد. نتیجه‌ی این تمرکز، کلماتِ مکتوب نبود، بلکه برداشتی نسبتاً دقیق از وضعیت پرنده بود. او باید خودش این اطلاعات را ترجمه می‌کرد، اما داده‌های اصلی بسیار ساده بودند:

[فضای هیولا فعال شد] - ۱ ساکن
[حیوان خانگی شماره ۱]
[نام]: شاهینِ تندباد
[رتبه]: معمولی
[سطح پیوند]: پایین
[مهارت‌ها]:
[پنجه]، [دریدن]، [فرا-بینایی]

با تکمیلِ نوار وضعیت، کارل جریان قدرتی وصف‌ناپذیر را در بدنش حس کرد و بلافاصله سری دوم اطلاعاتِ مربوط به خودش در ذهنش نقش بست:

[اربابِ هیولاها]: کارل
[رتبه]: معمولی
[نژاد]: انسان
[مهارت‌های هیولا]: فرا-بینایی
[مهارت رزمی هیولا]: دریدن

این اطلاعات با دانشی که از دفترچه داشت، چندان همخوانی نداشت. مگر قرار نبود نوعی راهنمای غریزی درباره‌ی نحوه‌ی پیشرفت دریافت کند؟ یا حداقل اشاره‌ای به اینکه تمریناتش چطور پیش می‌رود؟

کارل از آن دو مرد پرسید: «رتبه‌بندی قدرتِ سیستم چطور کار می‌کند؟ لول‌بندی یا گریدبندیِ خاصی دارد؟ چطور می‌توان فهمید چه کسی قدرت واقعی دارد و چه کسی مثل من، یک تازه‌کار است که منتظر بیدار شدن مهارت‌هایش مانده؟»

«مسن‌تر» در اینجا واژه‌ای نسبی بود؛ چرا که آن دو احتمالاً بیش از بیست سال نداشتند، اما به هر حال از او بزرگ‌تر بودند و دوره‌ی آکادمی را تمام کرده بودند.

آشپز پاسخ داد: «بخش جالبش همین‌جاست؛ نمی‌توانی بفهمی. مگر اینکه خودشان مستقیماً به تو بگویند، یا مهارت خاصی برای حس کردن نوسانات انرژی داشته باشی — مثل بعضی جادوگرها. در غیر این صورت، فقط باید به غریزه‌ات یا رتبه‌بندی‌های عمومی تکیه کنی.»

«مشکلِ رتبه‌بندی‌های عمومی هم این است که همه‌شان ذهنی و سلیقه‌ای هستند. مثلاً من جادوگری از کلاس "چوبدستی" هستم و می‌توانم از عنصر آتش استفاده کنم. اگر از کلاس "گوی جادویی" بودم، می‌توانستم هم‌زمان از دو عنصر استفاده کنم، اما باز هم این‌ها چیزی درباره‌ی قدرت واقعی من نمی‌گویند.»

«بخش مهم ماجرا این است که من هرگز نتوانستم از لولِ یکِ کتابِ وردخوانی‌ام فراتر بروم؛ چون استعدادش را نداشتم. اما این رفیق دروئیدمان، قدرت‌هایش را کاملاً متفاوت توصیف می‌کند.»

نگهبان سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد: «من یک دروئیدِ رتبه‌ی "فانی" در سطح ششم هستم. رتبه‌ام هرگز تغییر نکرده، اما حالا می‌توانم از جادوی طبیعتی استفاده کنم که بسیار قدرتمندتر از زمان شروع مدرسه‌ام است؛ حتی می‌توانم به یک خرس تبدیل شوم.»

او ادامه داد: «چون معیارهای درونیِ هر کسی به طرز وحشتناکی متفاوت است، ما همه را با همان مقیاسی می‌سنجیم که برای جانوران جادویی به کار می‌رود؛ یعنی رتبه‌هایی از "معمولی" تا "افسانه‌ای". این رتبه بر اساس این است که فرد در نبرد چه چیزی را می‌تواند شکست دهد، یا مهارت‌های شفا و پشتیبانی‌اش در مقایسه با هیولاهای هم‌سطح چقدر موثر است.»

«بنابراین، در حالی که آشپز هنوز در رتبه‌ی "معمولی" محسوب می‌شود، من یک پله صعود کرده‌ام و به رتبه‌ی "بیدار شده" رسیده‌ام. من می‌توانم به تنهایی با جانوران جادوییِ رتبه بیدار شده بجنگم؛ البته در تعداد محدود. با این حال، تمامِ دوران تحصیلم را در انتهای لیستِ کلاسم بودم. مهارت‌های من پراکنده‌اند؛ هم شفا می‌دهم، هم می‌جنگم، هم به خرس تبدیل می‌شوم و حتی به رشد گیاهان کمک می‌کنم؛ اما در هیچ‌کدامشان به درد بخور نیستم. برای همین در همان رتبه‌ی بیدار شده درجا زده‌ام.»

کارل سرش را تکان داد؛ او مفهوم را درک کرد، حتی اگر هنوز سطح قدرت واقعی‌شان را نمی‌فهمید. گاهی اوقات تمرکز روی چیزهای زیاد باعث می‌شد در هیچ‌کدام حرفه‌ای نشوی. در محله‌شان هم چنین شخصی بود؛ یک آدم "همه‌کاره و هیچ‌کاره". می‌توانست ماشین، سینک یا یخچال را تعمیر کند، اما فقط مشکلات ساده‌شان را. اگر چیزی واقعاً خراب بود، تو را به یک متخصص ارجاع می‌داد.

کارل پرسید: «فکر می‌کنم منظورتان را فهمیدم. دانش‌آموزانِ برترِ دوره‌ی شما چقدر قدرتمند بودند؟»

نگهبان گفت: «تا به حال اسم "میا" جادوگر اعظم را شنیده‌ای؟ همان جادوگرِ ستاره‌ی جدید؟ او هم‌کلاسی ما بود. در سال اول به رتبه‌ی بیدار شده رسید، در پایان سال دوم می‌توانست هیولاهای "صعود کرده" را به راحتی شکست دهد و وقتی فارغ‌التحصیل شدیم، او دیگر یک جادوگر در سطح "فرمانده" بود.»

«بعد از آن، تنها در عرض چند سال، در یکی از مأموریت‌هایش به یک منبعِ فوق‌سری دست پیدا کرد که او را به رتبه‌ی "سلطنتی" رساند. همان موقع بود که همه او را جادوگر اعظم خطاب کردند و شهرت حسابی به سرش زد. او دیگر جواب پیام‌های ما را نمی‌دهد، اما ما هنوز با افتخار می‌گوییم که با یک آدم فوق‌مشهور هم‌مدرسه بوده‌ایم.»

هیولاهای رتبه‌ی سلطنتی برای کارل تصوری وحشتناک بودند. حتی یکی از آن‌ها می‌توانست شهر معدنی‌ای را که او در آن بزرگ شده بود، بدون اینکه حتی عرق کند، با خاک یکسان کند. قوی‌ترین نیروی دفاعی شهر احتمالاً شهردار بود؛ یک جنگجوی رتبه فرمانده که به نظر کارل، دیگر پیرتر از آن بود که بخواهد با هیولاها دست و پنجه نرم کند. به علاوه، شهر به جز چند مأمور پلیس، هیچ گارد مسلحی نداشت.

اگر نبردی در می‌گرفت، آن شهردارِ پیر قطعاً روزگار سختی برای اثبات اینکه هنوز لیاقتِ رتبه‌اش را دارد، پیش‌رو داشت.

کارل لحظه‌ای در سکوت به غذا خوردن ادامه داد، سپس به دو فارغ‌التحصیلِ ارشدِ روبرویش لبخند زد.

«پس حدس می‌زنم بهتر است به اتاقم برگردم و ببینم چطور می‌توانم نوعی مهارت را بیدار کنم. وگرنه، در آینده همه‌ی ما از لیست تماس‌های بتِ کلاس خط می‌خوریم.»

آشپز خندید: «از طرز فکرت خوشم آمد. وقتی سعی می‌کنی دلیلی برای پشت سر گذاشتنِ طاقت‌فرساترین بخش‌های تمرینت پیدا کنی، داشتنِ کمی انگیزه معجزه می‌کند.»

کارل در راه بازگشت به اتاقش، به این حرف خیلی فکر کرد. سخت‌ترین بخش هر کاری، به سرانجام رساندنِ آن بود. در ابتدا که انگیزه داری همه چیز آسان است، اما جایی در میانه، کار به یک "جان کندنِ" کسل‌کننده تبدیل می‌شود؛ جایی که هیچ پاداشی در دیدرس نیست و پیشرفت بسیار ناچیز به نظر می‌رسد.

آن‌جاست که ممکن است هدف را گم کنی و سست شوی. اگر خوش‌شانس باشی، خودت را جمع و جور می‌کنی، در غیر این صورت به دردسر می‌افتی و از برنامه عقب می‌مانی. حتی سرکارگرِ معدن هم وقتی در روزِ انتخابِ شغل برای دانش‌آموزان صحبت می‌کرد، همین حرف را زده بود.

البته آن زمان با وجود نزدیکیِ زمانِ تزریقِ الهی، کسی واقعاً به او گوش نمی‌داد. اما بقیه‌ی بچه‌ها، همان‌هایی که بعد از امروز به سرِ کلاس برمی‌گشتند، هر روز بیشتر به آن حرف‌ها فکر خواهند کرد.

به محض اینکه درِ اتاق پشت سرش بسته شد، کارل به پنجره خیره شد و سعی کرد یکی از مهارت‌هایش را امتحان کند.

[فرا-بینایی]: بیناییِ "شاهینِ تندبادِ" طرفِ قرارداد را به اربابِ هیولاها اعطا می‌کند.

ناگهان جنگل‌های دوردست در برابر چشمانش مثل آینه شفاف شدند و هر آنچه در دیدِ پیرامونی‌اش بود، به وضوحِ چیزی شد که دقیقاً روبرویش قرار داشت. حرکتی کوچک توجهش را جلب کرد؛ کارل متوجه یک "هیولای تیغ‌دار" شد که در علفزاری در بیش از یک کیلومتریِ او در حال حرکت بود.

فوق‌العاده بود. دنیا بسیار زنده‌تر شده بود، با رنگ‌هایی که او حتی اسمی برایشان نداشت. طبق آنچه به یاد داشت، شاهین تندباد نه تنها می‌توانست در طیف فرابنفش و فروسرخ ببیند، بلکه شکارچیِ شبگرد ماهری هم بود و دید در شبِ فوق‌العاده‌ای داشت.

در حالی که مهارت [دریدن] یک مهارت رزمیِ جذاب‌تر به نظر می‌رسید، اما از نظر کارل، [فرا-بینایی] به طرز وحشتناکی قدرتمند بود. همین که می‌توانست در شب ببیند به کجا می‌رود، در آزمون‌های عملی برتریِ بزرگی نسبت به بقیه‌ی دانش‌آموزان به او می‌داد.

شاید در آزمون‌های کتبی هم به کارش می‌آمد. او می‌توانست به راحتی ورقه‌های دیگران را از آن سرِ کلاس بخواند، بدون اینکه سرش را تکان دهد یا مستقیماً به آن‌ها نگاه کند. تقلب در امتحانِ کتبی کار ساده‌ای می‌شد؛ البته اگر از این بابت مطمئن نبود که هیچ‌کدام از دانش‌آموزانِ دیگرِ معدن آن‌قدر باهوش نیستند که بشود از روی دستشان تقلب کرد.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا