فصل ۸: سوابق ازلی
زمزمهای به گوش روان رسید و ذهنش در هالهای از گیجی فرو رفت. انقباض قلبش را حس کرد و ناگهان «کتابی سیاه» وارد ذهنش شد. کتاب باز شد و او تصویری از چهرهی خود را دید، اما نه چهرهی کنونیاش، بلکه در هیبت یک بزرگسال.
تصویر متعلق به مردی باوقار با موهای طلایی و چشمان سبز بود. تصویر پلک زد. روان مکث کرد و مدتی به آن خیره شد؛ با نگاهی دقیقتر، به نظر میرسید تصویر نفس میکشد و جالبتر آنکه، متقابلاً به او زل زده بود.
از آنجا که صفحات کتاب سرخرنگ بودند، آن چهره شبیه سری بریده در حوضچهای از خون به نظر میرسید و شرایط بیدار شدنش در این دنیا را برایش تداعی میکرد.
کتاب با سرعتی سرسامآور شروع به ورق خوردن کرد تا به صفحهی هفتم رسید؛ جایی که کلمات شروع به شکلگیری کردند.
کلمات ابتدا شبیه نوعی خط هیروگلیف بودند، اما آرامآرام در ذهنش تغییر شکل دادند، کجومعوج شدند تا سرانجام توانست آنها را درک کند و بخواند.
سـ......... از....
نام: روان کورانس
سن: ۱۲/۱۱
قدرت: ۰.۲
چابکی: ۰.۲
بنیه: ۳.۵
روح: ۱.۵
کلاس: هیچ
عنوان: مسافر ابعاد
مهارت: (هیچ)
انفعالی: رمزگشایی زبان (کامل)، روح یخی (سطح ۲)
سوابق:
سلالهی نور – سطح ۰ [۵/۰]
سلالهی تاریکی – سطح ۰ [۵/۰]
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ – سطح ۰ [۱۰۰۰/۰]
؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ – سطح ۰ [۱۰۰۰/۰]
امتیاز روح: ۰.۰۰۰۰
توضیحات: خوراکِ الهی
روان مدتی همانطور ایستاد. قلبش به تپش افتاده بود، اما ذهنش کاملاً آرام بود. این حالتِ ذهنی او را به یاد اولین باری انداخت که این حس را تجربه کرده بود—احساسِ کنترل، زمانی که بدنش وحشتزده بود اما ذهنش در سکون مطلق قرار داشت.
همان حسی که در آن عمارتِ کشتارگاه داشت؛ جایی که سه مرد شیطانی در میان اجسادِ رقصان، نقشههایی شوم میکشیدند. این کتابی که در قلبش بود، احتمالاً مسببِ اصلیِ آن ماجرا بود.
زمانی که دفتر خاطرات را مرور میکرد، تأکید زیادی روی یافتن جزئیاتی دربارهی آن مراسم داشت، اما هیچ اشارهای به آن نشده بود، جز همان پیام رمزآلود اولِ دفتر. باقیِ نوشتهها تنها گشتوگذارهای معمولِ یک محققِ تشنهی علم بود که دانشِ قابلتوجهی دربارهی ماوراءالطبیعه داشت.
این دانش شامل موضوعات بسیاری میشد، بهویژه قدرتِ افسانهایِ «سلاحهای الهی»؛ مصنوعاتی قدرتمند که منحصراً در کنترل خاندان سلطنتی و خانوادههای قدرتمند بودند و سازمانهای مختلفی تنها تعدادی از آنها را در اختیار داشتند.
روان شیفتهی سلاحهای الهی بود و تحقیقات زیادی در این زمینه انجام داده بود، به امید اینکه درمانی برای ضعف جسمانیاش بیابد، اما ترسی که از فسادِ ناشی از آنها داشت، بیشتر بود. روانِ قبلی در نهایت یک نمونهی ضعیفتر خریده بود، اما هیچ اطلاعاتی دربارهی سلاح الهیای مثل این «کتاب سیاه» در قلبش وجود نداشت؛ البته اگر اصلاً میشد نامش را سلاح الهی گذاشت.
این کتاب سیاه—«سوابق ازلی»—میتوانست مسیر او به سوی قدرت و امنیت باشد. برخلاف روانِ قبلی، او هیچ بیزاریای از قدرتهای ماورایی نداشت و نیاز داشت که احساس کند کنترل زندگیاش را در دست دارد، چرا که اکنون احساسِ گیجی و ناتوانی میکرد. خودش را جمعوجور کرد و با دقت به اطلاعاتی که در برابرش قرار گرفته بود، نگریست.
اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، طول عمرش بود. طبق این آمار، او «کمتر از یک سال» فرصت زندگی داشت. حتی تحت تأثیر آن جداییِ ذهنیِ عجیب، باز هم سرمایی را حس کرد که تا عمق روحش نفوذ کرد.
زندگی معنای متفاوتی پیدا میکند وقتی بدانی دقیقاً کی قرار است بمیری؛ هر لحظهی گذرا حس میشود و هر ثانیه حکم طلا را دارد. این یک شوخیِ بیمارگونه بود؛ بر خلاف تمام احتمالات، او از چنگالِ خودِ «مرگ» فرار کرده بود، فقط برای اینکه یک سال بعد از تولد دوبارهاش بمیرد.
«اون رویاهای باطل رو دور بریز. ای فانیِ احمق، فکر کردی میتونی از سرنوشتت فرار کنی؟» روان انگار میتوانست صدای مرگ را بشنود که داشت حرکتِ ماتِ نهاییاش را اجرا میکرد.
حبابی از خشم در روحش شروع به بزرگ شدن کرد. او ترس خاصی از مردن نداشت، اما هیچکس دوست ندارد احمقِ دستِ سرنوشت باشد؛ بازیچهی دستِ قدرتمندان. او در زندگی قبلیاش در شرایطی مرموز مرده بود، طوری که حتی به یاد نمیآورد چگونه جان داده است، و حالا در یک کشتارگاه بیدار شده بود، با ذهنی پراکنده، بدنی تحلیلرفته و عمری که تنها کسر کوچکی از آنچه باید باشد، بود.
دلش میخواست چیزی را که میبیند باور نکند، چرا که راهی برای آزمایش فرضیهی مرگش در یک سالِ آینده نداشت، اما ایدهای داشت تا صحتِ اطلاعاتِ این «سوابق» را بسنجد.
علاوه بر این، نادیده گرفتنِ آنچه برایش رخ میداد، حماقت محض بود.
با این حال، خونسردیاش را حفظ کرد. دستانش مشت شده بود اما چشمانش تهی از احساس بود. فعلاً نگرانیِ فوریِ دیگری نداشت؛ «زمان» اکنون گرانبهاترین داراییاش بود و باید عاقلانه خرجش میکرد.
به سرعت اطلاعات را مرور کرد و متوجه شد که با تمرکز روی هر کلمه، توضیحاتِ مربوط به آن وارد ذهنش میشود.
یک مرد بالغِ معمولی، توزیعِ آماریِ میانگینِ ۱.۰ داشت. آمار او در بخش قدرت و چابکی رقتانگیز و بسیار پایینتر از حد نرمال بود، اما ناهنجاریِ اصلی در «بنیه» و «روح» او بود که به طرز باورنکردنیای بالا بودند؛ بهویژه بنیهاش که عددی مضحک به نظر میرسید.
آمارها تا حد زیادی گویا بودند. «بنیه» باید به سلامتِ کلیِ بدن و سرزندگیاش مربوط میشد. کمی در مورد «قدرت» گیج شده بود، چون فکر میکرد با چنین بنیهی قدرتمندی، قدرت و چابکیاش هم باید بالا باشد، اما شاید در درکِ نحوهی اندازهگیریِ آنها اشتباه میکرد.
«روح» ویژگیِ ضروری برای درک ماوراءالطبیعه و به دست آوردنِ قابلیتهای قدرتمند بود. بدون روحی قوی، دروازهی قدرت قفل میماند. خوشحال بود که این عدد بسیار بالا بود، هرچند نه به اندازهی بنیهاش که واقعاً عجیب بود.
باید نتیجهی آن عدد را آزمایش میکرد و میدید. روان سعی کرد گوشتِ دستش را فشار دهد؛ نرم و لطیف بود و هیچ سفتیای نداشت. چاقوی قلمتراشی از کشویش پیدا کرد و به آرامی نوک آن را روی گوشتِ ضخیمِ کف دستش فشرد. فشار را بیشتر و بیشتر کرد تا جایی که دستانش به لرزه افتاد، اما نتوانست پوستش را سوراخ کند.
نفس در سینهاش حبس شد. چاقو را رها کرد و با احتیاط محافظ شیشهای چراغ گاز را برداشت و دستش را بالای شعله گرفت. جز گرمایی اندک، چیز زیادی حس نکرد. دستش را پایینتر برد تا اینکه شعله را لمس کرد و پانزده ثانیه آنجا نگه داشت؛ تازه آن موقع بود که شروع به سوختن کرد.
سطح کف دستش سیاه شد، اما در کمال تعجب و خوشحالی، گوشت شروع به لولیدن کرد و بخشِ مرده و پوستهپوسته فرو افتاد تا پوستی نرم و تازه جایگزینش شود. روان نتوانست جلوی نیشخندش را در برابر این قابلیتِ ترمیمِ شگفتانگیز بگیرد.
هرچند خندهاش کوتاه بود. به عنوان یک شاهزاده، او با «سلطهگرانِ» قدرتمندی برخورد داشت و یادش نمیآمد هیچکدامشان فاکتورِ ترمیمی مثل این داشته باشند. مطمئن بود آنها بنیهای بسیار قویتر از او دارند، اما قابلیتهای شفابخشیِ خودش فراتر از نمودارهای معمول بود.
خب، هنوز توضیحات زیادی برای بررسی داشت و اگر این «سوابق ازلی» همانقدر که انتظار داشت جامع میبود، حتماً پاسخی برای سوالاتش داشت.
«خب، بعدی چیه؟» در ذهنش کف دستانش را به هم مالید. روحیه و روحش تحسینبرانگیز بود؛ روحِ اکثرِ مردم روی ۰.۵ بود و او سه برابرِ آن مقدار را داشت.
مورد بعدی مهارتهای انفعالی بود. «رمزگشایی زبان» که مشخص بود؛ نکتهای که از قلم انداخته بود این بود که او قادر بود هر متنی را که میبیند بخواند، از جمله هیروگلیفهای عجیبِ «سوابق ازلی». اگر این مهارت روی زبانِ گفتاری هم اثر میگذاشت، میتوانست ببیند که چقدر برایش مفید خواهد بود.
باید دانست که نژادهای بسیاری در این دنیا وجود داشتند که هرکدام زبان و فرهنگِ خاص خود را داشتند؛ گنجینهی دانشی که این مهارت برایش به ارمغان میآورد، غیرقابلمحاسبه بود.
حدس میزد که «روح یخی» همان جداییِ عجیب و تقریباً رباتگونهی ارادهاش از بدنش باشد که بدنش را تقریباً به یک عروسک تبدیل میکرد. این مهارت آیندهدار بود و مطمئن بود که محدودیتِ آن تنها به تخیل خودش بستگی دارد.
رویهمرفته اینها مهارتهای انفعالیِ عالیای بودند، اما میدانست که گوشتِ لُخم و بخش اصلیِ این «سوابق ازلی» باید مربوط به بخشِ «سوابق» باشد. روی اولین گزینه تمرکز کرد و ذهنش روی آن کلیک کرد؛ و ادراکش در تاریکی فرو رفت.