The First Legendary Beast Master

فصل 8

فصل هشتم: آهسته گام بردار

گام‌های نرم و پاورچین، آن‌ها را تقریباً به انتهای دشت رساند؛ اما تکانِ ناگهانیِ یک پیچک باعث شد درست زیر پای شمشیرزنِ گروه قرار بگیرد. او نه تنها پایش را روی پیچک گذاشت، بلکه تعادلش را هم از دست داد و در حین زمین خوردن، تیغه‌اش ده تایی از آن‌ها را از وسط به دو نیم کرد.

کارل فریاد زد: «بلندش کنید، باید فرار کنیم! هیولای پیچکی اصلاً از این حرکت خوشش نمیاد.» و خودش به سمت امنیتِ نسبیِ پرچین‌ها شروع به دویدن کرد.

هیزم‌شکن بازوی پسر دیگر را گرفت و او را روی پا بلند کرد. هر چهار نفر پا به فرار گذاشتند و امیدوار بودند قبل از اینکه پیچک‌ها آن‌ها را بگیرند، به لبه‌ی دشت برسند. پیچک‌های درهم‌تنیده به سمت پاهای کارل چنگ می‌انداختند، اما گام‌های سریع او اجازه نمی‌داد چسبندگیِ لازم را پیدا کنند. او تقریباً از محدوده‌ی نفوذ پیچک‌ها خارج شده بود که ناگهان با کششی محکم متوقف شد.

ساحرِ جوان که از پشت سر می‌آمد، از بدنِ بی‌حرکتِ کارل مثل یک تخته‌ی پرش استفاده کرد؛ او در حالی که کارل داشت دوباره بلند می‌شد، از روی کمر او دوید و به سمت منطقه‌ی امن پرید، اما در میانه‌ی هوا گرفتار شد و با ناله‌ای دردناک، با صورت به روی خاک افتاد.

شمشیرزن در حالی که راهش را از میان پیچک‌ها باز می‌کرد، از پشت سر خندید و گفت: «نقشه‌ی عالی، اجرای ضعیف!»

کارل با استفاده از مهارت [دریدن] خودش را آزاد کرد و بعد همین کار را برای ساحر انجام داد. دختر وحشت‌زده دست و پا زد و خودش را به میان درخت‌ها، جایی که امن بود، رساند.

آخرین نفری که به منطقه‌ی امن رسید، هیزم‌شکن بود؛ اما او از همه خوش‌شانس‌تر بود، چون تجربه‌ی برخورد با پیچک‌های درهم‌پیچیده در جنگل را داشت و می‌دانست چطور با پشت تبرش به آن‌ها ضربه بزند تا نتوانند مچ پایش را بگیرند.

وقتی چند ثانیه بعد از بقیه به درخت‌ها رسید، زیر لب گفت: «ببخشید، توضیح دادنِ این ترفند خیلی طول می‌کشید، وگرنه بهتون می‌گفتم.»

کارل تأیید کرد: «همه چیز روبه‌راهه. هر کدوم از ما دانشِ خاص خودش رو داره و وسط اون دشت واقعاً وقتی برای سخنرانی‌های طولانی نبود.»

ساحر انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما پشیمان شد. بین لغزش و فرار فقط چند ثانیه فاصله بود؛ واقعاً زمانی برای توضیح دادن وجود نداشت.

تنها چیزی که حالا پیش روی آن‌ها باقی مانده بود، بخشی از چمن‌های تازه کوتاه‌شده با یک مسیر سنگ‌فرش بود که به دروازه‌ها ختم می‌شد. اگر می‌توانستند از آن عبور کنند، در امان بودند. خب، امنیتِ نسبی؛ چون از آنچه درباره‌ی نخبگان می‌دانستند، فرهنگ آن‌ها طرفدارِ «قوی‌ها» بود و این بچه‌ها هنوز قوی به حساب نمی‌آمدند. اما همگی با کلاس‌هایشان سازگاری خوبی داشتند و با گذشت زمان، قطعاً قدرتمند می‌شدند.

ساحر در حالی که آماده‌ی حرکت می‌شدند، زمزمه کرد: «پا روی چمن‌ها نذارید. این رو توی محل کار مادرم یاد گرفتم. آدم‌های اشرافی متنفرن از اینکه کسی روی چمن‌هاشون راه بره.»

کارل موافقت کرد: «نکته‌ی خوبی بود. من بعد از بزرگ شدن توی معدن، خیلی دلم می‌خواست نرمی چمن رو زیر پاهام حس کنم، اما استفاده از مسیر سنگ‌فرش منطقی‌تر به نظر می‌رسه.»

آن سه نفرِ دیگر در ایستگاه او سوار نشده بودند، اما دست‌کم باید درک درستی از مفهوم «معدن» می‌داشتند. ده مدرسه‌ی راهنماییِ دیگر در شهرهای اطراف وجود داشت، بنابراین حتی اگر مثل کارل هرگز سفر نکرده بودند، دست‌کم کوه‌های بالای معادن را از دور دیده بودند.

آن‌ها پیروزمندانه در امتداد مسیر قدم برداشتند؛ در حالی که شمشیرزن تمام تلاشش را می‌کرد تا لنگیدنِ خفیفش را پنهان کند و ساحر هم خاک را از جلوی لباس فرمش پاک می‌کرد تا کمتر شبیه کسی باشد که محض تفریح در دشت غلت زده است.

به دروازه رسیدند؛ جایی که دو معلم با یک کیسه‌ی بزرگ پر از کتاب‌های درسی و میزی پر از نوشیدنی به استقبالشان آمده بودند.

«به آکادمی الهی طلایی خوش آمدید، دانش‌آموزان: کارل، دانا، جیمز و کروگر. شما اولین نفراتی هستید که امروز به دروازه رسیدید و بنابراین، اولین نفراتی هستید که می‌توانید اتاق‌هایتان را در خوابگاه انتخاب کنید. نقشه روی میز است؛ می‌توانید هر اتاقی را در طبقه‌ی دوم که در حال حاضر به عنوان "اشغال شده" علامت نخورده، انتخاب کنید.»

آن‌ها هجوم بردند تا نوشیدنی بردارند و بعد دور نقشه جمع شدند.

کروگر، همان تبرزن، زیر لب گفت: «این نقشه‌کشی اصلاً با عقل جور در نمی‌آد.»

دانا، ساحرِ مو مشکی، تأیید کرد: «اتاق‌ها کاملاً تصادفی هستن. نگاه کن به این یکی؛ خیلی کوچیکه اما یه بالکنِ خالی و بزرگ داره. آخه کی این رو انتخاب می‌کنه؟»

اما نگاه دانا به اتاقی بلند و باریک افتاد. قرار بود در انتهای آن یک هدفِ تمرینی باشد که او می‌توانست از راه دور وردها را به سمتش شلیک کند؛ برای تمرین عالی بود.

کارل شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «من اتاق بالکن‌دار رو می‌خوام.» سپس نشانی را از روی میز برداشت و روی نقشه گذاشت.

دانا در حالی که فضای خودش را انتخاب می‌کرد، توضیح داد: «درسته، تو یک مهارتِ حمله‌ی منطقه‌ای داری. اگه بخوای تمرین کنی، به فضای بیشتری نیاز داری. من هم این اتاق تمرین رو برمی‌دارم، همون که تختخواب تاشو داره و به دیوار جمع می‌شه.»

آن دو نفرِ دیگر به سراغ بزرگ‌ترین جفت از اتاق‌های خوابگاه رفتند که یک آدمک تمرینی در اتاق اصلی و یک اتاق خواب مجزا داشت. هر کدام از اتاق‌ها به نوعی خاص بودند، اما کارل متوجه شد که یک گزینه‌ی انتخابی وجود دارد که به نظر بسیار ضعیف می‌رسید. واقعاً یک نفر می‌توانست «انبار لوازم» را به عنوان اتاقش انتخاب کند؛ آنجا به عنوان یک گزینه علامت‌گذاری شده بود و احتمالاً برای آخرین کسی که آزمون‌ها را تمام می‌کرد، باقی می‌ماند.

شاهینِ تندباد در فضای رام‌سازیِ کارل، از دریچه‌ی چشمان او بیرون را نگاه کرد و به نشانه‌ی تأییدِ این انتخاب، بانگی از سرِ شادی سر داد. آن بالکنِ بزرگ یکی از معدود اتاق‌هایی بود که دسترسیِ واقعی به فضای باز داشت. در واقع، این بالکن راهِ دسترسیِ نیم‌دوجین اتاق دیگر به فضای بیرون را مسدود می‌کرد، مگر اینکه آن‌ها پنجره‌ای رو به بالکن می‌داشتند.

اینجا برای پرنده عالی بود. این هیولای کوچک متقاعد شده بود که وقتی این موش‌های خاکیِ لذیذ را هضم کند، انرژیِ لازم برای رشد کافی جهت پرواز در فضای بیرون را به دست خواهد آورد. هیولاهای نوزاد برای مدت طولانی درمانده نمی‌ماندند؛ حتی در این وضعیت که به جای مادرش، توسط یک اربابِ هیولایِ انسان تغذیه می‌شد.

پرنده با امیدواری پرسید: [موشِ باز هم هست؟]

شنیدنِ افکار پرنده به صورت کلمات در سرش عجیب بود، اما متأسفانه کارل در حال حاضر چیز دیگری برای او نداشت.

کارل پاسخ داد: [فقط تا شام صبر کن، اون‌وقت هر چقدر بتونی بخوری برات گوشت می‌گیرم.]

پرنده گفت: [امیدوارم موش سِرو کنن.]

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا