The Primordial Record

فصل 9

فصل ۹: سوابق قادر مطلق

سلاله‌ی نور: قلمرو نور به شما اقبال دارد؛ هبوط شما نوری بر تمام خلقت می‌افکند و خورشید را در کف دستانتان نگاه خواهید داشت.

مردی را دیدم که در تاریکی گام برمی‌داشت. چشمانش بسته بود و دستانش را گویی به حالت نیایش روی سینه‌اش در هم قفل کرده بود. او مدتی نامعلوم در ظلمات راه رفت و آن‌گاه که به نظر می‌رسید تاریکی تنها چیزی است که وجود دارد، چشمانش را گشود؛ آن‌ها دو گویِ شعله‌ور بودند که پهنه‌ی بی‌کران را روشن ساختند. با صدایی که آسمان‌ها را به لرزه درآورد، فریاد زد: «من نور هستم!»

شبِ بی‌پایان دریده شد. شعله‌هایی داغ‌تر از خورشید از چشمان و دهانِ بازش بیرون ریخت. دستانش را از هم گشود و موجی دایره‌وار از آتش از کالبدش جاری شد و دنیایی که بر آن قدم می‌گذاشت، خاکستر شد.

تمام مسیرهای سلطه‌ی نور باز شدند.
(اوریون به شما نظر دارد)
؟

روان خود را از رویا بیرون کشید و روی زمین ولو شد. نفس‌نفس می‌زد، دمای بدنش به شدت بالا رفته بود و موهایش خشک و فر خورده شده بودند. عرق از پیشانی‌اش سرازیر بود و در چشم‌به‌هم‌زدنی خیسِ آب شد. چه قدرتی هولناک... آن مرد یک بمب اتمی متحرک بود؛ هر اشاره‌اش قدرتِ انفجاریِ نابی داشت. آیا او هم می‌توانست به چنین چیزی تبدیل شود؟

روان عبارت «اوریون به شما نظر دارد» را بسیار نگران‌کننده یافت. طبق متون عرفانی، اوریون تجسم «خدای خورشید» بود؛ موجودی متعال که بر حرکت ستارگان حکم می‌راند.

اگر خدایان وجود داشتند، توجه آن‌ها چیزی نبود که او مشتاقش باشد. فانیان در برابر قلمرو خدایان چه بودند؟ چیزی جز ذرات غبار، بی‌معنی و دور‌انداختنی. توجه آن‌ها می‌توانست برایش موهبت باشد یا مصیبت.

خاطره‌ای به ذهنش خطور کرد. لنگ‌لنگان به سمت قفسه‌ی کتاب‌هایش رفت. آن رویا توانش را گرفته بود و با ناله‌ای از سر کلافگی تلاش کرد تا دستش به کتابی نزدیکِ بالای قفسه برسد. منصرف شد، رفت و صندلی‌ای آورد و با احتیاط کتاب را برداشت. به نامش نگاه کرد: تبارنامه‌ی سلطنتی کورانس.

به سرعت به صفحه‌ی خاصی ورق زد؛ به جدِ اعلای خاندان کورانس، «باروبیل کورانس». افسانه‌ها او را «سلاله‌ی نور» می‌نامیدند. استعدادهای او بود که «خدا-شاه گولگوث» را بر تخت پادشاهی تریون نشاند و فرصتی برای بشریت ایجاد کرد تا بر کل سیاره حکم براند. مهارت او در قلمرو نور بی‌همتا بود.

توانایی‌هایش باید او را جاودانه می‌کرد؛ منادیِ خودِ خدا-شاه. اما او ناپدید شد و با اینکه خاندان کورانس هنوز قدرتمند بودند، روان به یاد آورد که آن‌ها دیگر در مسیر نور قدم برنمی‌داشتند، بلکه مسیری متفاوت را طی می‌کردند: مسیر «ادپت» (استاد).

روان کتاب را با صدایی محکم بست. به نظر می‌رسید روان یک «سلاله‌ی نور» بوده است، اما در کودکی هرگز برای بیدار کردن استعدادش مراسمی را طی نکرده بود، چون بیش‌ازحد ضعیف بود و نمی‌توانست فرآیند را تحمل کند. شاید اگر خانواده‌اش می‌دانستند او وارثِ جدِ بزرگشان است، کوه‌ها را جابجا می‌کردند تا بنیه‌اش را تقویت کنند و این استعدادِ شکسته‌خورده را بیدار سازند. خنده‌ی بی‌رمقی کرد و آه کشید.

«چچچ... پس تمام مدت قضیه این بوده. چه جوکی.»

روان شخصیتی تودار داشت و با اینکه رساله‌ی مفصلی درباره‌ی رابطه‌اش با خانواده در دفتر خاطرات ننوشته بود، اما هنوز می‌شد سرنخ‌های واضحی در نوشته‌هایش دید؛ الگویی کوچک از سوءاستفاده و غفلت که روان آن را با زبانی شاد و طنزی کنایه‌آمیز پنهان کرده بود. وگرنه چرا باید او را در تیولی در آخرِ دنیا مستقر می‌کردند؟ و بعید بود نجیب‌زاده‌ای به سن او هنوز ازدواج نکرده یا حتی نامزد نداشته باشد.

به جز مزایای حداقلیِ مقامش، او هیچ کمکی از خانواده‌اش دریافت نمی‌کرد و تنها کسی که در دنیا برایش اهمیت داشت، از او گرفته شده بود. جای تعجب نبود که به آن مراسم پستی که پدرش او را وادار به انجامش کرده بود، تن داده بود. می‌دانست که یک موش آزمایشگاهی است، می‌دانست سرنوشتش شوم است و می‌دانست دارد به استقبال مرگ می‌رود، با این حال قبول کرده بود.

این تنها کارتی بود که برای بازی داشت؛ برای آزاد کردن مادرش از شکنجه و زندان.

روان (جدید) نمی‌خواست قربانی شدنِ این مرد جوان بیهوده باشد.

«شاید فکر کنن تو یه بازنده‌ای، ولی من بهشون ثابت می‌کنم اشتباه می‌کنن.»

این احساسِ همدردی برای یک شاهزاده‌ی مرده از کجا می‌آمد؟ شاید به خاطر این بود که در بدنش شریک شده بود و صمیمانه‌تر از آن، روحش را با او سهیم شده بود؛ این باعث می‌شد در سطحی عمیق‌تر با او همدردی کند.

از فشارِ دیدنِ رویای سلاله‌ی نور بهبود یافته بود. داشت کم‌کم پیچیدگی‌های داشتنِ بنیه‌ی بالا و آن فاکتورِ ترمیمِ عجیب‌وغریب را درک می‌کرد.

بار دیگر به درونِ «سوابق ازلی» شیرجه زد، مصمم بود که هر آنچه را ارائه می‌دهد بفهمد. با نفسی حبس‌شده، ذهنش واردِ سوابق بعدی شد.

سلاله‌ی تاریکی: روح شما از میانِ کفنِ مرگ سفر کرده است. شما ناهنجاری‌ای هستید که بر زمین گام می‌زند. تاریکی به روحتان هجوم آورده و شما تمام جرقه‌های نور را خاموش خواهید کرد.

تمام مسیرهای سلطه‌ی تاریکی باز شدند.
(تاناتوس به شما نظر دارد)

مردی با ردایی پاره‌پوره در دشت برفی راه می‌رفت. پابرهنه بود و هر قدمی که برمی‌داشت، جای پایش را به جا می‌گذاشت. پشت سرش لشکری از هیولاها برخاستند؛ از غول‌های تایتانی که با هر قدم زمین را می‌لرزاندند، تا شاخک‌های شناورِ غول‌پیکری که به موجوداتی عجیب به اندازه‌ی شهرها ختم می‌شدند، تا گرگینه‌های غارتگر و لیچ‌ها و اژدهایانِ استخوانی و هزاران موجودی که شکلشان در سایه و سرما محو می‌شد.

پشتِ سرِ این مردِ تنها، همه ساکت بودند؛ آن‌ها از او پیروی می‌کردند. لشکری که شهرها را می‌پوشاند، در سکوت در دنیایی محکوم به فنا پیش می‌رفت.

ردپایی که او به جا می‌گذاشت سیاه بود و از آن سیاهی، برفِ پشت سرش سیاه می‌شد. هر قدمی که برمی‌داشت، دنیا را در تاریکی فرو می‌برد.

اندکی بعد، سیاره‌ای که بر آن قدم می‌زد، در تاریکی ابدی فرو رفت.
؟

روان بعد از این رویا خشکش زد و مثل تکه‌ای گوشتِ بدون استخوان روی زمین ولو شد و سرش با صدای تهوع‌آوری به لبه‌ی میز خورد.

قلبش ایستاد و برای لحظه‌ای فکر کرد واقعاً دارد می‌میرد. حتی یک روز کامل هم نگذشته بود، اما داشت به احمقانه‌ترین دلیلِ ممکن می‌مرد: ننشستن هنگامِ لمسِ قلمرو خدایان!

خوشبختانه گرمای لذت‌بخشی قلبش را در بر گرفت و شروع به تپیدن کرد. گرما بدنش را پوشاند و او با شیفتگیِ تمام تماشا کرد که رگ‌های سیاهی که تمام بدنش را گرفته بودند، به زیر پوستش عقب‌نشینی کردند. خود را بالا کشید و از حسِ سلامتیِ بعد از تجربه‌ی نزدیک به مرگ شگفت‌زده شد.

به ذهنش رسید که به اندازه‌ی کافی محتاط نبوده است. اما سد دیگر شکسته بود؛ هیچ‌چیز نمی‌توانست مانعِ او شود تا تک‌تکِ اسرارِ اینجا را بررسی کند. چون به صندلی اعتماد نداشت، چهارزانو روی زمین نشست.

ذهنش دوباره به کاوش در «سلاله‌ی تاریکی» بازگشت و به لطفِ جدیدِ خدایی دیگر فکر کرد؛ این بار خدای مرگ. روان می‌دانست نباید دستِ رد به سینه‌ی لبخندِ شانس زد، اما لطف‌های ناخواسته، به‌ویژه از سوی خدایان، لزوماً چیز خوبی نیستند؛ برکتِ آن‌ها می‌تواند سنگین‌تر از کوه‌ها باشد.

اما چرا باید نگران خدایان می‌بود؟ طبق متون پذیرفته‌شده، همه‌ی آن‌ها یا مرده بودند یا از این سطحِ وجود فرار کرده بودند. خدا-شاه سلطه‌ی آن‌ها را سرنگون کرده بود. «سوابق ازلی» پیوندی به این خدایانِ فراموش‌شده باز کرده بود؛ چه بدیع!

مسیر نور و تاریکی دو مسیرِ کاملاً متفاوت بودند. اگر حدس روان درست بود، آیا می‌توانست از هر دو مسیر استفاده کند؟ یا مجبور بود انتخاب کند؟ امیدوار بود اولی باشد. روان در این دنیا احساس امنیت نمی‌کرد و هرگز هیچ شانسی را برای قدرتمندتر شدن رد نمی‌کرد.

«سوابق ازلی»... این دیگر چه موجودیتی بود؟ که توانسته بود دو قطبِ متضاد را در یک بدن جمع کند. و تازه می‌دانست هنوز سوابقِ بیشتری باقی مانده است. انگشتانِ خیالی‌اش می‌خارید که دکمه‌ی بعدی را فشار دهد.

نوشته‌ای سیاه روی صفحه ظاهر شد.

هشدار: شما در شرفِ مشاهده‌ی یک سابقه‌ی «قادر مطلق» هستید. آیا ادامه می‌دهید؟

قادر مطلق... روان از این کلمه خوشش آمد. آیا باز کردنش او را می‌کشت؟ امیدوار بود نکشد، چون داشت جلو می‌رفت.

ادامه بده!

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا