The First Legendary Beast Master

فصل 9

فصل نهم: انتخاب اتاق

معلمی که مسئول پذیرش بود، با کنجکاوی از کارل پرسید: «انتخاب‌های جالبی بود. دلیل بقیه را می‌فهمم، اما تو چرا بالکن را انتخاب کردی؟ خودِ اتاق به زور یک اتاق‌خواب حساب می‌شود.»

کارل پاسخ داد: «همیشه می‌توانم توی بالکن وسیله بچینم، اما هدف اصلی‌ام تمرین کردن است. من یک مهارت حمله‌ی منطقه‌ای دارم که تمرین کردنش داخل فضای بسته کار راحتی نیست. در ضمن، اتاق هم خوب است؛ از اتاق خودم در خانه بزرگ‌تر است و تخت، میز تحریر و حمام و دستشویی اختصاصی هم دارد.»

بقیه‌ی بچه‌ها سریعاً دوباره چک کردند تا مطمئن شوند اتاق‌هایی که انتخاب کرده‌اند امکانات اختصاصی دارد و بعد از اطمینان، آهی از سر آسودگی کشیدند. اتاق‌های آن‌ها نه تنها حمام کامل داشت، بلکه به یک آشپزخانه‌ی کوچک با یخچال و اجاق برقی هم مجهز بود تا بتوانند موقع درس خواندن در اتاق برای خودشان چیزی بپزند.

معلم گفت: «در این صورت، کلیدهایتان را می‌دهم و برایتان در تحصیل آرزوی موفقیت می‌کنم.»

لبخند معلم به آن‌ها می‌گفت که احتمالاً یک جای کار را خراب کرده‌اند، اما اصلاً نمی‌دانستند چه کار متفاوتی باید انجام می‌دادند. مگر اینکه آبمیوه‌ها سمی بوده باشد، وگرنه آن‌ها فقط اتاق‌هایی را انتخاب کرده بودند که برای کلاسشان مناسب‌تر به نظر می‌رسید؛ یا در مورد جیمز و کروگر، بزرگ‌ترین اتاق‌های موجود را برداشته بودند.

آن‌ها چند قدمی دور نشده بودند که چند نفر از دانش‌آموزان سال‌بالایی، در حالی که نشان‌هایی با نمادهای سفید، سیاه و برنزی روی لباسشان داشتند، در کنار گروه راه افتادند.

طبق نوشته‌های روی نشان‌ها، سفید برای رتبه‌ی «معمولی»، سیاه برای رتبه‌ی «بیدار شده» و برنزی برای رتبه‌ی «صعود کرده» بود. نشانِ روی لباسِ دانش‌آموزان جدید همگی سفید بود؛ کارل تا به حال متوجه نشده بود که این نشان‌ها چیزی فراتر از آرمِ آکادمی را نشان می‌دهند.

دانش‌آموزی که نشان برنزی داشت — و قوی‌ترینِ آن سه نفر بود — توضیح داد: «به آکادمی خوش آمدید. ما شما را تا اتاق‌هایتان همراهی می‌کنیم. همیشه دیدنِ اولین برخورد تازه‌واردها با خوابگاه لذت‌بخش است. اینجا یک ساختمان کاملاً جادویی است، پس هر تصوری که داشتید را همین الان از سرتان بیرون کنید.»

آن‌ها تا رسیدن به درهای اصلی خوابگاه حرف دیگری نزدند.

«سمت راست سلف‌سرویس است که از چهار صبح تا نیمه‌شب باز است. سمت چپ رختشویخانه قرار دارد؛ آنجا سرویس تحویل لباس دارند، فقط سبد لباس را به آن‌ها می‌دهید و آن‌ها بعد از شست‌وشو، آن را به اتاقتان برمی‌گردانند. اینجا هتل نیست و پیشخدمتی در کار نیست، اما لوازم نظافت همین‌جاست.»

«یادتان نرود اتاق‌هایتان را تمیز نگه دارید؛ اگر تعداد زیادی از دانش‌آموزان در بازرسی خوابگاه رد شوند، همه مجازات می‌شوند.»

«آن طرف هم انبار لوازم است. بعداً که اعتبار آکادمی به دست آوردید، می‌توانید برای خرید لوازم ضروری و چیزهایی که برای اتاق یا درس‌هایتان می‌خواهید به آنجا بروید.»

«در ضمن، اینجا آسانسور ندارد، اما سه ردیف پله هست. پله‌های اصلی بهترین گزینه هستند چون پنج متر عرض دارند و موقع رفت و آمدِ شلوغ، گره ایجاد نمی‌شود.»

«ورودی‌های امسال شانس آوردند که در طبقه‌ی دوم اتاق گرفتند؛ اتاق من در طبقه‌ی چهارم است و این دو نفر هم در طبقه‌ی پنجم هستند. پیاده پایین آمدن برای رسیدن به کلاس راه طولانی‌ای است، اما شنیده‌ام اتاق‌های طبقات بالا نسبت به طبقات پایین شیک‌تر هستند.»

نیشخندِ پسر به کارل می‌گفت که او قطعاً دارد دستشان می‌اندازد. یا آسانسوری در کار بود، یا اتاق‌ها بدون توجه به اینکه در کدام طبقه باشند، همگی عجیب و غریب بودند.

سه دانش‌آموز سال‌بالایی با لبخند دستشان را روی شانه‌ی تازه‌واردها گذاشتند و آن‌ها را به طبقه‌ی دوم هدایت کردند.

رهبر سال‌بالایی‌ها در حالی که به درهای دو طرف پله اشاره می‌کرد، گفت: «شما دو نفر اتاق‌هایتان همین‌جاست، چون اتاق‌های مربعیِ داخلی را انتخاب کردید.»

این نکته‌ای بود که آن‌ها احتمالاً فراموش کرده بودند در نظر بگیرند. بودن در کنار پله‌ها می‌توانست پر سر و صدا باشد. اما راهروها با فرش‌های قرمز ضخیم، دیوارکوب‌های پارچه‌ای و تزئینات زیادی پوشانده شده بود که قاعدتاً باید جلوی پیچیدن صدا را می‌گرفت.

دو جنگجو درِ اتاق‌هایشان را باز کردند و با اتاق‌هایی کاملاً لخت روبرو شدند.

دیوارهای سنگی با جای سوختگی‌های متعدد، ردِ بریدگی و مطلقاً «صفر» وسیله در اتاق اصلی؛ این منظره‌ای بود که به آن‌ها خوش‌آمد گفت. آن‌ها با شوک وارد شدند و دیدند که اتاق‌خواب فقط یک تخت یک‌نفره‌ی ساده دارد که مرتب نشده بود، اما ملحفه‌های باکیفیت و یک لحاف با نشان آکادمی در پایین تخت تا شده بود.

در وسط اتاق اصلی، یک «گولم سنگی» ایستاده بود؛ همان آدمک تمرینی که در نقشه‌ی اتاق به آن اشاره شده بود. سال‌بالایی‌ها با تحسین سوت زدند.

دانش‌آموزی که نشان سیاه داشت خندید و گفت: «عجب امتیازی! آدمک‌های تمرینیِ سال‌بالایی‌های قبلی را برایتان گذاشته‌اند. این‌ها رتبه فرمانده هستند؛ در دو سال اول هرگز نمی‌توانید بشکنیدشان، شاید هم اصلاً هیچ‌وقت نتوانید. فکر می‌کنم در ازایِ نظافتی که باید اول کار انجام بدهید، معامله‌ی منصفانه‌ای باشد.»

کارل نگاهی مشکوک به آن‌ها انداخت و پرسید: «این‌ها دقیقاً به همان شکلی هستند که دانش‌آموزهای قبلی رهایشان کرده‌اند، یا سیستم خاصی پشتش است؟»

آن‌ها فقط پوزخند زدند و شانه بالا انداختند. «چرا نمی‌رویم بقیه را هم مستقر کنیم تا ببینیم تو و آن ساحر کجا قرار است بمانید؟»

دانا آهی کشید و به انتهای راهرو اشاره کرد: «اگه نقشه رو درست یادم باشه، من اون طرفم. اتاق ۱۷، همون اتاق تمرینِ بلند.»

دانش‌آموز نشان برنزی با تحسین سر تکان داد.

«من هم یک ساحرم، برای همین در طبقه‌ی خودمان همین اتاق را انتخاب کردم. بیا ببینیم اتاق تو چه شکلی است.»

آن‌ها در را باز کردند و با یک راهروی بی‌نهایت طولانی روبرو شدند؛ بسیار طولانی‌تر از آنچه ابعاد واقعی ساختمان اجازه می‌داد.

اما در ورودی، یک اتاق‌خواب کوچک، سرویس بهداشتی و یک آشپزخانه‌ی نقلی در کنار دیوار بود و به دنبال آن، فضای سنگی و وسیعِ راهروی تمرین قرار داشت. اتاق به طرز وسواس‌گونه‌ای تمیز بود و یک معجونِ تک‌نفره روی میز بود که یادداشتی از ساکنِ قبلی به عنوان خوش‌آمدگویی در کنارش دیده می‌شد.

«تبریک می‌گویم، سال‌بالاییِ باکلاسی داشتی. هدیه‌ی خوش‌آمدگویی‌ات را چک کن، ما هم کارل را در اتاقش مستقر می‌کنیم.»

اتاق بالکن‌دار درست در پیچِ راهرو بود و در ابتدا کارل نزدیک بود آن را گم کند. اتاق انبار لوازم درست کنار اتاق او بود، بنابراین درها باریک و بسیار نزدیک به هم بودند، اما سال‌بالایی‌ها می‌دانستند کدام به کدام است.

«همین‌جاست. بیا ببینیم چطور است. بالکن طبقه‌ی ما خالی است؛ تعداد دانش‌آموزهای دوره‌ی ما به اندازه‌ی شما زیاد نبود، برای همین بعضی از آن‌ها بلااستفاده مانده‌اند.»

در باز شد و یک اتاق بسیار ساده بعد از یک راهروی کوتاه نمایان گشت که حمام در سمت چپ آن بود. اتاق اصلی فقط یک میز فلزی و یک تخت بزرگ داشت که با چرم سیاه تزئین شده بود و زیرش کشو داشت. دیوارها به رنگ خاکستری تیره رنگ‌آمیزی شده بودند که حس عجیبی به اتاق می‌داد، اما پرده‌ها به رنگ طلایی با لوگوی آکادمی بودند که ظاهراً جزو وسایل ثابت اتاق محسوب می‌شدند.

دانش‌آموز نشان طلایی (برنزی) آهی کشید؛ مشخص بود از اینکه چیز خاصی در آنجا پیدا نکرده ناامید شده است: «خب، اینجا لابد اتاقِ آن "ساحره‌ی آشپزخانه" بوده؛ همان دخترِ گوتِ ترسناک. وقتی اعتبار جمع کردی، می‌توانی لوازم بخری و اینجا را دوباره رنگ کنی. موفق باشی.»

اما آن‌ها مهم‌ترین بخش را فراموش کرده بودند. به محض اینکه آن‌ها رفتند و در پشت سرشان بسته شد، کارل پرده‌های بالکن را کنار زد و قدم به بیرون گذاشت، اما خودش را در میان یک گلخانه یافت.

همه جا پر از گیاه بود و دید او را کاملاً مسدود کرده بودند. کارل لبخند زد. او هرگز در خانه گل و گیاه نداشت؛ والدینش حتی نمی‌توانستند یک شاخه گل را زنده نگه دارند. اما شاهین تندباد از دیدن درختچه‌های گلدانی، گل‌ها و پیچک‌هایی که در سراسر بالکن پراکنده شده بودند، غرق در شادی شد.

کارل به یاد نداشت که این بالکن را از ورودیِ ساختمان دیده باشد؛ در حالی که قاعدتاً باید می‌دید، چون موقع آمدن دقیقاً از زیر آن رد شده بودند. با این حال، هر چه بیشتر قدم می‌زد، بیشتر می‌فهمید که این بالکن معمولی نیست. ابعادش حداقل سه برابرِ چیزی بود که باید می‌بود و تقریباً با گیاهان پر شده بود، تا اینکه به انتهای آن رسید و یک آلاچیق با یک ننو، یک نیمکت منحنی و یک میز کوچک پیدا کرد که یک دفترچه‌ی قدیمی و کهنه روی آن بود.

عنوان دفترچه این بود: «نگهداری و مراقبت از بالکن؛ نسخه‌ی خلاصه شده.»

کارل با دیدن عنوان لبخند زد و دفترچه را باز کرد.

«اگرچه نمی‌دانم که آیا از میراثِ این گلخانه قدردانی خواهی کرد یا نه، اما خواهی دید که نگهداری از آن بی‌زحمت است و هر گیاهی در اینجا هدفی دارد. می‌بینی؟ همه‌ی این‌ها خوراکی هستند. اکثرشان برای انسان‌ها هستند تا به رشدت کمک کنند، اما من شخصاً چند گیاه مهمِ خودم را هم اضافه کرده‌ام.»

«این گیاه سنبل‌الطیبِ گربه‌ای است؛ هیولاهای جادوییِ گربه‌سان عاشقش هستند. می‌توانی از آن استفاده کنی تا وقتی شب‌ها دزدکی بیرون می‌زنی، تو را لو ندهند. این یکی "تمشکِ عسلی" است که بین هیولاهای خرس‌مانند محبوب است. اگر عصاره‌ی این گیاه را به کفشِ دانش‌آموزهای دیگر بمالی، خرس‌های گریزلیِ غول‌پیکر را در جنگل به سمت آن‌ها جذب می‌کند.»

«یادت باشد قبل از دنبال کردنِ آن‌ها، دست‌هایت را بشویی.»

«آخری فقط به مقدار محدود قابل خوردن است؛ "میوه‌ی ذهنِ شفاف". قبل از امتحان‌های اصلی از آن استفاده کن تا به تمرکزت کمک کند. اما یادت باشد که فقط چند بار اثر می‌کند، پس با صرفه‌جویی از آن استفاده کن.»

بقیه‌ی کتاب فقط برنامه‌ی آبیاری گیاهان بود و یک یادداشت که می‌گفت جادوی بالکن خودش بقیه‌ی کارها را انجام می‌دهد.

کارل با خود فکر کرد: «پس ساکنِ قبلی یک میوه برای تقلب در امتحان، یکی برای کارشکنی علیه دانش‌آموزهای دیگه توی جنگل و سنبل‌الطیب برای رشوه دادن به نگهبان‌ها کاشته بود تا شب‌ها جیم بشه. این سال‌بالایی قطعاً آدم جالبی بوده.»

بخش بعدی را ترجمه کنم تا ببینیم اولین روز رسمی کارل در آکادمی چطور شروع می‌شود؟

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا