Dao of the Bizarre Immortal

فصل 3 : آویز یشمی

فصل سوم: آویز یشمی

به محض اینکه لی هوئووانگ از واقعی بودن آن تکه شکلات اطمینان حاصل کرد، قلبش به تپش افتاد. «باید به دکتر لی بگم!»

اما درست زمانی که خواست اولین قدم را بردارد، خودش را متوقف کرد. به زودی افکار دیگری به ذهنش هجوم آوردند. او می‌دانست که آن شکلات تنها چیزی نبود که در توهماتش دیده است؛ اشیاء دیگری هم وجود داشتند، اشیائی که به مراتب ارزشمندتر بودند!

در حالی که شیرینی شکلات را در دهانش حس می‌کرد، در اتاقش شروع به قدم زدن کرد. «این یه فرصته! من و یانگ نانا می‌تونیم پولدار بشیم! حتی می‌تونم به اوج زندگیم برسم!»

او به سرعت به پیامدهای این ماجرا پی برد: «نباید به دکتر لی چیزی بگم. آخرین چیزی که الان لازم دارم اینه که من رو بکشونن توی آزمایشگاه تا تشریح بشم. بعلاوه، این چیزی نیست که توی حوزه‌ی اختیارات اون باشه. اما باز هم... نباید عجله کنم. باید منطق پشت این پدیده رو درک کنم.»

نقشه‌ای در ذهنش شروع به شکل گرفتن کرد. درست همان‌طور که داشت نقشه را طراحی می‌کرد، اتاقِ اطرافش شروع به تغییر شکل کرد و به آرامی محو شد.

هوئووانگ دیگر به این پدیده عادت کرده بود. او به سرعت تکالیف و کتاب‌های درسی‌اش را در کیفش چپاند و آن را به گوشه‌ای از اتاق پرتاب کرد تا وقتی در توهم است، پاره نشوند. بلافاصله دکمه قرمز کنار تختش را فشرد و ثانیه‌هایی بعد، چندین پرستار به اتاق هجوم آوردند و او را به تخت بستند.

وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، به غار سرد و تاریک بازگشته بود. دیگر شاگردانِ بدشکل با کنجکاوی به او خیره شده بودند. او از روی کف سنگی و سرد غار بلند شد و بار دیگر برای رسیدن به درکی تازه، محیط اطرافش را ورانداز کرد. حتی اگر این فقط یک توهم بود، همه چیز در اطرافش مانند گنجینه‌هایی در یک خزانه به نظر می‌رسید.

«شاید من مریض نیستم. شاید قدرت عجیبی به دست آوردم که حتی دکترها هم ازش خبر ندارن. آره، درسته. من مریض نیستم.»

او مدت‌ها از بیماری‌اش رنج برده بود و هر جا که می‌رفت با تبعیض دیگران روبرو می‌شد. انگار از زمانی که به توهمات دچار شده بود، دیگر یک انسان نبود، بلکه یک موجود جهش‌یافته به نظر می‌رسید. فقط فکر کردن به اینکه بالاخره از آن ننگ و تبعیض رها شود، او را به وجد می‌آورد.

لی هوئووانگ که حالا حالش حسابی خوب شده بود، در حالی که به سمت مرد کچلی در نزدیکی‌اش می‌رفت، زیر لب خندید: «هاها، این جالبه.»

«برای چی دور هم جمع شدید و ول می‌گردید؟ زود برید سر کارتون! اگه اون "داروی راهنما" که استاد خواسته آماده نشه و شانسش رو برای جاودانه شدن از بین ببره، همه‌تون رو زنده زنده پوست می‌کنه!» صدایی کینه‌توز از ورودی غار طنین‌انداز شد.

لی هوئووانگ به سمت صدا برگشت و دید که همان تائویستی است که قبلاً او را احضار کرده بود؛ «شوان یانگ». او هنوز مثل همیشه متکبر بود؛ انگار حرف زدن با آن‌ها برایش مایه ننگ بود. شوان یانگ با دیدن بی‌باکی لی هوئووانگ، حس کرد که اقتدارش به چالش کشیده شده است. او جاروب مویی‌اش را در هوا تکان داد و روبروی او ایستاد: «شاگرد لی، فکرش رو هم نمی‌کردم که بخشی از داروی راهنمای استاد نشی. واقعاً حیف شد.»

در این میان، لی هوئووانگ حتی زحمت توجه به حرف‌های او را هم به خود نداد. تمام توجه او به یک آویز یشمی بود که به کمر شوان یانگ بسته شده بود. «این حتماً یه عتیقه است. اگه بتونم به چنگش بیارم و به دنیای واقعی ببرم، کلی پول می‌ارزه، نه؟ اما چطوری انجامش بدم؟ باید مثل اون شکلات، فقط بگیرمش و نزدیک سینه‌ام بذارم؟»

وقتی شوان یانگ دید لی هوئووانگ ساکت مانده، به اشتباه فکر کرد که او ترسیده است؛ پس پوزخندی زد و غار را ترک کرد. لی هوئووانگ با نگاه کردن به پشت سر شوان یانگ، به نقشه‌اش فکر کرد. او می‌خواست آویز یشمی را بردارد و ببیند آیا می‌تواند آن را به دنیای واقعی ببرد یا خیر. راحت‌ترین راه، دزدیدن آن در شب بود.

«اون آویز یشمی خیلی قشنگیه، و به زودی مال من میشه.»

در آن لحظه، دستی سفید که نور ضعیف غار را منعکس می‌کرد، به نرمی آستین لی هوئووانگ را کشید. هم‌زمان صدای نرمی به گوش رسید: «شاگرد لی، زود برگرد سر کارت، وگرنه بهت غذا نمیدن.»

لی هوئووانگ برگشت و دید که همان دختر زالی است که قبلاً به او کمک کرده بود. او کمی فکر کرد و سپس شکلات سیاه نیمه‌ذوب شده را در دست دختر گذاشت. بعد به جای خود برگشت، هاون را برداشت و به کارش ادامه داد.

در حال حاضر، او نمی‌توانست حرکتی خارج از شخصیتش انجام دهد، چه در بیمارستان و چه در توهم. او نباید به هیچ‌کس درباره این قدرت تکان‌دهنده چیزی می‌گفت. قصد داشت قبل از هر اقدامی، به آرامی قوانین این قدرت را کشف کند.

بالاخره کار طاقت‌فرسای ساییدن داروها برای آن روز به پایان رسید. دیر وقت بود و در میان تاریکی و صدای خرخر دیگران، لی هوئووانگ چشمانش را باز کرد. همه جا تاریک بود؛ نه پنجره‌ای وجود داشت و نه چراغی. او مجبور بود با لمس دیوارها راهش را به سمت خروجی پیدا کند.

او ابتدا به سراغ میز کارش رفت و مقداری از پودر سنگ سبزی را که قبلاً ساییده بود برداشت. پودر نور ضعیفی از خود ساطع می‌کرد که برای پیدا کردن راه در غار کافی بود. با اینکه در آن تاریکی مطلق بسیار توی چشم بود، اما اهمیتی نمی‌داد. با خودش گفت: «حتی اگه مچم رو بگیرن، فقط به بیمارستان برمی‌گردم. راه فرار دارم، پس ترسی نیست.»

او همان‌طور که تنها در غار قدم می‌زد، خودش را متقاعد می‌کرد که این توهم را خودش به وجود آورده، پس چرا باید از آن بترسد؟ او با اینکه کنترلی روی توهم نداشت، اما حالا دیگر بی‌باک بود. غار بزرگ بود، اما چون مدتی را در اینجا گذرانده بود، به راحتی راهش را پیدا کرد.

خیلی زود به غار کوچک شوان یانگ رسید. اتاق ساده بود، اما تخت بزرگی که به تنهایی روی آن می‌خوابید، نشان‌دهنده قدرت و نفوذ او نسبت به بقیه بود. لی هوئووانگ با تعجب دید که شوان یانگ در غار نیست؛ اما لباس‌هایش آنجا بود. او معطل نکرد و بلافاصله آویز یشمی را از ردای تائویستی برداشت.

او پاورچین از غار خارج شد و زیر نور ضعیف پودر سنگ سبز، آویز را به دقت بررسی کرد. آویز یشمی به شکلی غافلگیرکننده صاف و شفاف بود. تصاویری از ابرها و الگوهای پیچیده‌ای روی آن حک شده بود. حتی یک آماتور هم می‌توانست بفهمد که این یشم از کیفیت بسیار بالایی برخوردار است.

هر چه بیشتر آویز را بررسی می‌کرد، خوشحال‌تر می‌شد. اگر واقعاً می‌توانست آن را به دنیای واقعی ببرد، هزینه چهار سال دانشگاه خودش و یانگ نانا به راحتی تامین می‌شد! لی هوئووانگ زیر لب زمزمه کرد: «هه هه~ دوشیزه یانگ نانا، آماده شو که قراره یه خانم پولدار بشی.» سپس آویز را داخل لباسش گذاشت و راه افتاد.

تا اینجای کار همه چیز به خوبی پیش رفته بود. اما درست وقتی به ورودی رسید، با گروهی از افراد روبرو شد که از پله‌ها بالا می‌آمدند. آن‌ها تقریباً هم‌سن و سال لی هوئووانگ بودند و شامل دختر و پسر می‌شدند. چهره‌هایشان زیر نور لرزانِ یک مشعل، غرق در ترس بود.

هر دو طرف غافلگیر شدند و برای مدتی هیچ‌کس صدایی در نیاورد. در نهایت، این لی هوئووانگ بود که سکوت را شکست. او دستی را که پودر سنگ سبز در آن بود بالا برد تا روی آن‌ها نور بیندازد: «شوان یانگ، لباسات... تو مگه مسئول اتاق آماده‌سازی نبودی؟»

فقط شوان یانگ نبود؛ بقیه هم مسئولیت‌هایی در بخش‌های مختلف داشتند. حتی یکی از آن‌ها همان کسی بود که کوره را باد می‌زد. اما صرف‌نظر از وظایف همیشگی‌شان، همه لباس‌هایی از پارچه زبر به تن داشتند و هیچ‌چیز دیگری همراهشان نبود.

شوان یانگ دیگر مثل روز متکبر نبود. چهره‌اش به سرعت تغییر کرد، به لی هوئووانگ نزدیک شد و با صدای لرزان زمزمه کرد: «بیا بریم! باید همین الان بریم! وقتشه از اینجا فرار کنیم! من قبلاً به شاگردی که نگهبان ورودی غاره رشوه دادم!»

«فرار؟ اوه! پس شماها می‌خواید که...»

قبل از اینکه لی هوئووانگ جمله‌اش را تمام کند، شوان یانگ دستش را جلوی دهان او گذاشت.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا