فصل چهارم: دیگ سیاه
همانطور که شوان یانگ دهان لی هوئووانگ را گرفته بود، بقیه با مشعلهایشان به سمت او هجوم آوردند و با نگاههایی خصمانه به او خیره شدند.
«مگه نمیخوای فرار کنی؟ پس همین امروز اینجا میمیری! ما نمیذاریم بری و به اون کچل گزارش بدی!»
لی هوئووانگ در مواجهه با این موقعیت مرگبار، به شکلی غافلگیرکننده آرام بود. چشمانش را در حدقه چرخاند و در دل به این چرخش ناگهانی حوادث در توهماتش لعنت فرستاد. نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست.
وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، خودش را در بیمارستان یافت؛ در حالی که با کمربندی پهن به تخت بسته شده بود. دیگر خبری از آن شاگردانِ اطرافش نبود.
او میکروفون را صدا زد تا پرستار شیفت شب را بیدار کند: «پرستار وانگ، من بیدارم، میشه من رو باز کنید؟» او با اشتیاق میخواست بداند که آیا آن آویز یشمی هنوز در لباسش هست یا نه. اما حتی بعد از چند بار صدا زدن، پاسخی نیامد. لی هوئووانگ میدانست که پرستار وانگ عاشق از زیر کار در رفتن است و احتمالاً غرق در تماشای سریالهای آبکیِ عاشقانه شده و اصلاً حواسش به مانیتورها نیست.
لی هوئووانگ زیر لب ردای آبی و سفید بیمارستان به سینهاش خیره شد. او با ناامیدی سعی کرد بدنش را بپیچاند و تکان دهد تا با فشار آوردن، بفهمد آویز یشمی زیر لباسش هست یا نه. متأسفانه بدنش خیلی محکم بسته شده بود؛ گاهی حس میکرد چیزی آنجاست و گاهی نه. بعد از چند تلاش ناموفق، تسلیم شد.
لی هوئووانگ خمیازهای کشید؛ چارهای نداشت جز اینکه روی تخت دراز بکشد و دعا کند که پرستار وانگ بعد از تمام شدن سریالش، نگاهی به صفحه نظارت بیندازد. نیمهشب بود و حتی طبقه دوم که بیماران بدحال در آن بستری بودند، در سکوتی سنگین فرو رفته بود. در میان این سکوت، لی هوئووانگ چرتش برد و وقتی بیدار شد، دوباره روی زمینِ یخیِ غار افتاده بود.
او در همان جای قبلی بود، اما از آن گروهی که نقشه فرار میکشیدند خبری نبود.
لی هوئووانگ در حالی که آویز یشمی را از جیبش بیرون میآورد، زیر لب گفت: «هه... یعنی این گروه از NPCها میخواستن از پس من بربیان؟» نگاهی به آویز انداخت و دوباره آن را سر جایش گذاشت.
بعد از مدتی به خوابگاه بزرگ برگشت و روی پشتهای از علفهای خشک دراز کشید و صبورانه منتظر طلوع سپیده ماند. آنقدر هیجانزده بود که خوابش نمیبرد، پس وقتش را با فکر کردن به ارزش آن آویز یشمی گذراند. چون هیچ ساعتی در اطراف نبود، نمیدانست چقدر زمان گذشته است. وقتی دید شاگردانِ کنارش شروع به وول خوردن کردند، او هم نشست.
«دیگه صبح شده، پس پرستار وانگ هم باید شیفتش رو تحویل داده باشه. اول برگردم یه نگاهی بندازم؟ پرستار آی خیلی از اون حرفهایتره.»
درست زمانی که لی هوئووانگ داشت افکارش را مرتب میکرد، صدای قدمهای عجولانهای از ورودی به گوش رسید. شاگرد تائویستی با دستپاچگی وارد شد؛ موهایش را بالا بسته بود و ردای سیاه به تن داشت. فریاد زد: «عجله کنید! استاد دستور داده همه در قصر "هویآن" جمع بشن!»
این دستور ناگهانی همه را گیج کرد، اما دلیلی برای تأخیر نداشتند چون دستورِ شخص استاد بود. به زودی تمام شاگردان در بزرگترین غار قصر هویآن جمع شدند. شعلههای مشعل، چهرههای مبهوت آنها را روشن میکرد. لی هوئووانگ متوجه شد که چند نفر غایب هستند. حتی به جز شوان یانگ، برخی از شاگردانِ شخصیِ آن "استادِ کچل" هم دیده نمیشدند.
لی هوئووانگ در حالی که مخفیانه شاهد ماجرا بود، پیش خود فکر کرد: «اوه، پس اونا هم سعی کردن با گروه شوان یانگ فرار کنن؟»
در آن لحظه، شخصی کریه از تونلی تاریک بیرون آمد و تمام شاگردان تائویست به جز لی هوئووانگ، ناخودآگاه سرشان را پایین انداختند. این استادشان، «دان یانگزی» بود.
صدای سرفهی او «که!» باعث شد همه از ترس منقبض شوند.
«دیشب تلاشی برای فرار صورت گرفته و دو نفر از شاگردان شخصیِ خودم هم توش دست داشتند. من عمیقاً غمگینم!» کلماتش بوی غم میداد، اما خصومت در چهرهاش موج میزد.
لی هوئووانگ در دل پوزخندی زد: «به همین راحتی لو رفتن؟ شوان یانگ و اون دار و دسته واقعاً ناشی بودن.»
استاد ادامه داد: «بدون قانون، هیچ نظمی برقرار نمیشه. اشتباه باید تنبیه بشه! این قانون آهنین فرقه "شیشان دونگهوا"ی منه! دنبال من بیایید.»
هیچکس جرأت نداشت صدایی در بیاورد. آنها به دنبال دان یانگزی از غارهای کوچک و بزرگ گذشتند و از یک رودخانه زیرزمینی خروشان عبور کردند. به زودی به غاری مرطوب به اندازه یک کلاس درس رسیدند. لی هوئووانگ کسانی را که دیشب قصد فرار داشتند، دید. حتی یک نفر هم کم نشده بود؛ همه را در گوشهای بسته بودند. آنها که در ابتدا ناامید به نظر میرسیدند، با دیدن استاد شروع به دست و پا زدن کردند، اما تکههای پارچه در دهانشان مانع از حرف زدن میشد.
دان یانگزی حوصله شنیدن التماسهایشان را نداشت و با دست اشاره کرد: «باز شو!» ناگهان حفره بزرگی در کفِ صاف غار دهان باز کرد و تمام کسانی که قصد فرار داشتند، فوراً به درون آن سقوط کردند. به دنبال آن، فریادهای خفه و ضجههای هیستریک همراه با صدای دریده شدن گوشت از درون حفره طنینانداز شد.
با دیدن این صحنه وحشتناک، بسیاری از شاگردان از ترس میلرزیدند و آرزو میکردند که کاش میتوانستند نگاهشان را برگردانند. دان یانگزی با صدایی که چهره همه را چند درجه رنگپریدهتر کرد، گفت: «نزدیکتر بیایید و خوب تماشا کنید! این سرنوشت کسانیه که قصد فرار دارن!»
کسی جرأت نکرد مخالفت کند. همه به لبهی گودال رفتند. داخل گودال کاملاً تاریک بود؛ حفرهای دایرهای و سیاه که مثل یک گرداب میخواست همه را به درون خود بکشد. لی هوئووانگ با دقت نگاه کرد و دیگ سیاهی را در اعماق حفره دید که طلسمهای عجیبی روی لبهاش حک شده بود. به نظر میرسید چیزی درون دیگ در حال حرکت است، اما لی هوئووانگ نمیتوانست تشخیص دهد آن چیست. تنها چیزی که به وضوح حس میکرد، بوی تهوعآور خون بود.
هر چه که داخل آن دیگ بود، قطعاً بسیار خطرناک بود. لی هوئووانگ با اینکه به خودش دلداری میداد: «از نظر منطقی، چیزی که متعلق به این توهمه نباید بتونه به من آسیب بزنه. تا حالا چنین اتفاقی نیفتاده.» اما باز هم مضطرب بود و خودش را آماده کرده بود تا هر لحظه به بیمارستان برگردد.
«وووش!»
در آن لحظه، سایهای لولنده از درون حفره بیرون پرید، به سرعت دور شاگردی که کنار لی هوئووانگ ایستاده بود پیچید و او را به درون گودال کشید. همه وحشتزده به سمت دیوارههای صاف غار عقبنشینی کردند. اگر دان یانگزی آنجا نبود، تا الان همه فرار کرده بودند.
تماشاچیان از ترس خشکشان زده بود. در این میان، لی هوئووانگ که نزدیکتر از همه بود، به وضوح دید که آن چیز چه بود. تودهای سیاه با بافتی گوشتی که دستههایی از شاخکهای سیاه از پوستِ چسبناک و لغزندهاش بیرون زده بود! فقط بر اساس همان نگاه، لی هوئووانگ مطمئن شد موجودی که دان یانگزی اینجا پرورش میدهد، چیزی نیست که در دنیای عادی وجود داشته باشد.
با اینکه نمیتوانست حدس بزند آن دقیقاً چیست، اما دیگر نمیخواست برای نگاه دوباره جلو برود. او میدانست همه اینها زاییده تخیل مغز خودش است، اما این سوال برایش پیش آمد که چرا باید چنین موجود هیولایی را در خواب ببیند؟
همانطور که محیط اطرافش را ورانداز میکرد، فکری ناگهانی اما وحشتناک در ذهنش جرقه زد: «ا-اگه این دنیای وحشتناک و مرموز واقعی باشه چی؟»
بدن لی هوئووانگ شروع به لرزیدن کرد. او متوجه شد این توهم با هر چیزی که قبلاً تجربه کرده بود فرق دارد. به افرادی که همین حالا کشته شدند فکر کرد؛ اگر آنها واقعی بودند و نه توهم، پس اگر آن موجود او را هم میگرفت، میمرد؟
ترس خفهکنندهای داشت بر او غلبه میکرد. خودش را مجبور کرد چند نفس عمیق بکشد و از روشهای آرامبخشی که دکتر لی به او یاد داده بود استفاده کرد. «همه اینا توهمه، هر چقدر هم که واقعی به نظر بیان. لی هوئووانگ، تو نباید دوباره توی اونا غرق بشی؛ همهاش رو خودت ساختی، چیزی برای ترسیدن وجود نداره.»
«یانگ نانا هنوز منتظر منه. نباید ناامیدش کنم. من میتونم از پس این بربیام. حتماً میتونم!»
لی هوئووانگ با بازیافتن آرامشش، آماده شد تا دوباره با توهم روبرو شود؛ مصمم بود که اجازه ندهد این کابوس بر او چیره شود.