فصل پنجم: قرصها
در آن لحظه، دان یانگزی کوچکترین اهمیتی به افکار لی هوئووانگ نمیداد و حتی اگر میدانست هم برایش فرقی نمیکرد. او فقط به سخنرانی برای شاگردان وحشتزدهاش ادامه داد.
«آنچه را که امروز دیدید آویزهی گوشتان کنید، مبادا خیالات واهی به سرتان بزند!»
کلمات دان یانگزی لرزه بر اندام همه انداخت و ترس در چشمانشان مثل روز روشن بود. او در حالی که دستانش را پشت کمر گره زده بود، مقابل شاگردان قدم میزد و با نگاه عقابگونهاش چهرههای آنها را از نظر میگذراند.
«خوب گوش کنید. یاری رساندن به دیگران برای رسیدن به جاودانگی افتخار بزرگی است. روزی که من به یک "جاودانه" تبدیل شوم، فداکاریهای شما را فراموش نخواهم کرد. اما هر کس بخواهد نقشههای مرا خراب کند، عاقبت هولناکی در انتظارش خواهد بود! هوم!»
او ناگهان مقابل لی هوئووانگ ایستاد و نگاهش را روی این جوان که چهرهاش کمی با بقیه تفاوت داشت، قفل کرد. لی هوئووانگ در حالی که با خونسردی به چشمان آن استاد کچل زل زده بود، پیش خود فکر کرد: «تو فقط زاییدهی خیال منی، پس چرا باید ازت بترسم؟»
جو غار سنگین شد. دان یانگزی دست راستش را بالا برد و ناخنهایش که از فرط کثیفی سیاه شده بود، نمایان گشت. بقیه شاگردان با نگاهی ترحمآمیز به همرزمشان که جرأت کرده بود استاد را تحریک کند خیره شدند؛ منتظر بودند ببینند او چطور مجازات میشود.
اما برخلاف انتظار، چهرهی دان یانگزی نرم شد. او دستش را جلو آورد و بر سر لی هوئووانگ کشید و فضای متشنج را از بین برد.
«دیشب که آن خائنها از تو خواستند با آنها فرار کنی، چرا نرفتی؟»
با اینکه این یک سوال مستقیم بود، اما تحسینی پنهان در آن نهفته بود. درست زمانی که لی هوئووانگ میخواست پاسخ دهد، دان یانگزی دستش را به نشانه سکوت بالا برد.
«نیازی به کلام نیست. با اینکه به موقع گزارش ندادی، اما در مقایسه با آن نمکنشناسها، خیلی خوب عمل کردی.»
او دستش را پایین آورد و ادامه داد: «میبینم که استعداد داری. از این به بعد لازم نیست در اتاق آمادهسازی کار کنی. تو حالا شاگرد رسمی من هستی.»
لی هوئووانگ جا خورد؛ جایگاهش ناگهان ارتقا یافته بود؟ اما خیلی زود فهمید که با کشته شدن آن همه آدم، دان یانگزی احتمالاً با کمبود نیرو مواجه شده است.
«حالا که شاگرد رسمی شدی و به فرقه ورود کردی، به یک نام تائویستی نیاز داری. اوم... نام تو از این پس "شوان یانگ" خواهد بود.»
لی هوئووانگ نگاهی به حفرهی گوشهی غار انداخت و سرنوشت شوم شوان یانگِ قبلی را به یاد آورد. «هوم، این اسم واقعاً بدیمنه.»
با اینکه لی هوئووانگ به این امتیازهای ناگهانی اهمیتی نمیداد، اما بقیه شاگردانِ اتاق آمادهسازی غرق در حسادت بودند؛ شاگرد رسمی شدن یعنی دیگر به این زودیها کشته نخواهی شد.
دان یانگزی میدانست که برای مطیع نگه داشتن آنها به پاداشهای بیشتری نیاز دارد. «شوان یانگ، حالا که به فرقهی ما ملحق شدی، نشانهای از حسن نیتم به تو میدهم.»
با شنیدن این حرف، لی هوئووانگ جلو رفت. دان یانگزی از کدوی قلیانیِ (Gourd) کمرش، پنج قرص تیره بیرون آورد و در کف دست لی هوئووانگ گذاشت.
«خوب از آنها نگهداری کن. این پنج حبه، قرصهای مقدسی هستند که خودم جلا دادهام. با خوردن آنها نه تنها ده سال به عمرت اضافه میشود، بلکه موقتاً قدرتی عظیم مییابی تا از خودت محافظت کنی.»
لی هوئووانگ با دیدن قرصها اخمهایش در هم رفت. «نکنه اینها رو هم با استفاده از آدما درست کرده؟»
در همین فکر بود که متوجه شد یکی از قرصها کمی تکان خورد. شکل آن از دایره به بیضی تغییر کرد، انگار چیزی درونش تقلا میکرد تا بیرون بیاید. اما وقتی چشمانش را ریز کرد تا دقیقتر ببیند، دید که قرص هیچ تغییری نکرده است.
«لعنت بهش، دارم روانی میشم؟ چرا اصلاً باید به چیزایی که توی این توهم میبینم اهمیت بدم؟ همهاش دروغه و نباید دوباره توش غرق بشم.»
او از فرط کلافگی ضربهای به سر خودش زد. در این میان، دان یانگزی بیتوجه به واکنش او، رو به شاگردان باقیمانده فریاد زد: «دیدید؟ ایستادن مقابل من یعنی مرگ. اما تا وقتی به من کمک کنید، پاداشهای بزرگی در انتظارتونه!»
همه با نگاهی مردد بین دان یانگزی و قرصها، غرق در افکار خود شدند. دان یانگزی که به هدفش رسیده بود، آستینهای چرکش را تکان داد و دستور داد همه به سر کارشان برگردند.
لی هوئووانگ دیگر مجبور نبود به اتاق آمادهسازی برود. نام او حالا شوان یانگ بود؛ یعنی صاحب تمام چیزهایی شده بود که به شوان یانگ قبلی تعلق داشت: جایگاهش، ردای تائویستیاش و حتی آن غار اختصاصیِ کوچک.
اما در آن لحظه، او کوچکترین اهمیتی به اتفاقات درون توهم نمیداد. او نگرانِ دستاوردهایش بود.
حالا، لی هوئووانگ در حالی که دستبهسینه ایستاده بود، به دو شیئی که روی ملافهی سفید تخت بیمارستان بود خیره شد: آویز یشمی و آن قرصها.
«خدای من، واقعاً هر دوی اونا رو با خودم آوردم بیرون.»
اما حالا با یک بنبست فکری روبرو شده بود. مشکل قدیمی که سعی میکرد نادیدهاش بگیرد دوباره سر باز کرده بود: «اگه این قرصها رو آوردم بیرون و واقعاً کار کنن، یعنی اونجا توهم نیست و یه جای واقعیه؟ چه بلایی داره سر من میاد؟»
او با وفاداری دستورات دکتر را اجرا کرده و همه چیز را توهم پنداشته بود، اما حالا که این اشیاء به صورت فیزیکی مقابلش بودند، دچار تضاد شده بود. اگر همهی آن صحنهها واقعاً توهم بود، پس چطور این چیزها مادی شده بودند؟ چه خطری برایش داشتند؟ و اگر آنجا واقعاً دنیای دیگری بود...
تصاویر هولناکِ آن شاگردِ معلول که به خمیر تبدیل شد، شوان یانگ که توسط موجودِ داخل دیگ بلعیده شد و صحنههای دیگر از جلوی چشمانش گذشت و نفسهایش را به شماره انداخت.
«آه! چقدر رو اعصابه! حتی کسی رو ندارم که بتونم باهاش در این باره حرف بزنم.» او با عصبانیت سرش را خاراند.
بعد از کمی تخلیهی هیجانی، دوباره با واقعیت روبرو شد. پس از مدتی تأمل، تصمیمش را گرفت: چه واقعی باشد و چه دروغ، در داخل توهم جوری رفتار میکند که انگار همه چیز واقعی است. اگر واقعاً آن دنیا وجود داشت، این کار امنیتش را تضمین میکرد و اگر در نهایت مشخص میشد همه چیز دروغ است، باز هم ضرری نمیکرد.
فعلاً، قبل از هر نقشهای، باید اعتبار و ارزش اشیایی را که به دست آورده بود، بررسی میکرد. لی هوئووانگ نفس عمیقی کشید و یکی از قرصها را با دو انگشتش بلند کرد.
«نه، خیلی خطرناکه که خودم این رو بخورم.»
نگاهش به بیمارانی افتاد که در حیاط بیرون زیر آفتاب بودند. بعد از یک کلنجار درونی، با دلسردی قرص را زمین گذاشت. آنها هم مثل او بدبخت بودند، چطور میتوانست از آنها به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده کند؟ باید بعداً فکری برای پیدا کردن یک نمونهی آزمایشی میکرد.
سپس نگاهش به آویز یشمی افتاد. در مقایسه با قرصها، سر و کله زدن با این یکی خیلی راحتتر بود.
«خب، بگو چی میخوای؟ من کلی زحمت کشیدم تا بتونم به خاطر تو یواشکی بیام بیرون. اگه اینا یه شوخی باشه، اونوقت... هوم!» یانگ نانا مشت کوچک و سفیدش را به نشانه تهدید گره کرد.
لی هوئووانگ در حالی که به سمت در میرفت تا آن را ببندد و پردهها را بکشد، گفت: «یانگ نانا، من فقط وقتی ازت کمک خواستم که چارهی دیگهای نداشتم. خودت میدونی که نمیتونم از اینجا برم بیرون.»