Dao of the Bizarre Immortal

فصل 9 : تای‌سوی سیاه

فصل نهم: تای‌سوی سیاه

«هوم، چیز خوبیه. تای‌سوی... تای‌سویِ سیاه.» صدای سرد و یخ‌زده‌ی دان یانگ‌زی در فضای کوچک اتاق آماده‌سازی طنین‌انداز شد.

لی هوئووانگ سرش را کمی کج کرد و بار دیگر به آن شیء تهوع‌آوری که در دست دان یانگ‌زی بود خیره شد. با نگاهی دقیق‌تر، متوجه شد که این موجود شباهت زیادی به همان چیزی دارد که داخل دیگ سیاه بود. نه، اصلاً جای شک نبود؛ این همان موجود آدم‌خواری بود که در دست دان یانگ‌زی می‌لولید!

«این چیز... یه تای‌سوی سیاهه؟ یعنی می‌خواد از این موجود برای جلا دادن قرص‌ها استفاده کنه؟ چه سلیقه‌ی عجیبی.»

دان یانگ‌زی با تکان ناگهانی مچ دستش، تای‌سوی سیاه را در هوا به پرواز درآورد. موجود با یک قوس در فضا حرکت کرد و مستقیماً روی پای لی هوئووانگ فرود آمد. بافت چسبناک و نرم آن موجود، لرزه‌ای به ستون فقرات لی هوئووانگ انداخت و او ناخودآگاه با پاهایی لرزان به عقب جست.

لی هوئووانگ به تای‌سویِ خاک‌آلود که روی زمین افتاده بود خیره شد و سپس با گیجی به دان یانگ‌زی نگاه کرد؛ نمی‌توانست بفهمد معنای این حرکت چیست.

«این پاداش توست. برش دار و ببلعش. قبلاً فقط یک ماده‌ی اولیه برای دارو بودی، اما حالا که شاگرد من شده‌ای نباید انقدر بی‌دقت باشی. خوردن این موجود به سرکوب جنونت کمک می‌کند.»

لی هوئووانگ نه می‌فهمید او چه می‌گوید و نه می‌خواست که بفهمد. چهره‌ی جوانش رنگ‌پریده شد و در حالی که مدام عقب‌نشینی می‌کرد، فریاد زد: «نمی‌خورمش! من مریض نیستم!»

«نمی‌خوری؟ هوم، این دست تو نیست. چانگ‌مینگ، چانگ‌رن!»

دان یانگ‌زی چانه‌اش را کمی بالا گرفت. بلافاصله دو تائویست که شمشیر به پشت داشتند به لی هوئووانگ نزدیک شدند و هر کدام یکی از بازوهای او را گرفتند. دان یانگ‌زی با دست راستش اشاره‌ای کرد و تای‌سوی سیاه که به سمت گوشه‌ی اتاق می‌خزید، مستقیماً به دستش بازگشت.

با نزدیک شدن دان یانگ‌زی و آن موجود تهوع‌آور، بدن لی هوئووانگ به شدت شروع به لرزیدن کرد. سرمای یخی از درون، تمام بدنش را فرا گرفت. او غریزی می‌خواست تقلا کند و فرار کند، اما دستان آن دو ارشد مانند زنجیرهای آهنی روی شانه‌هایش قفل شده بود.

خوشبختانه، او هنوز یک راه فرار داشت. نفس‌هایش تند شد و سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌رفت. در اوج وحشت، دندان‌هایش را به هم فشرد، چشمانش را محکم بست و تمام توانش را جمع کرد تا ذهن و جسمش را به درون منقبض کند.

«هوووانگ؟ هوووانگ! چی شد؟ درد داری؟»

در آن لحظه، صدای ملایم یانگ نانا مانند نغمه‌ای دلنشین در گوش لی هوئووانگ پیچید. وقتی چشمانش را باز کرد، دختری را با پلیور سفید یقه اسکی مقابلش دید. او که غرق در احساسات شده بود، به سمت نانا دوید و او را چنان محکم در آغوش گرفت که انگار تنها طناب نجاتش را یافته است.

صورت دختر کمی سرخ شد. او در حالی که سعی می‌کرد از آغوش او رها شود، با صدایی نرم گفت: «هوووانگ، هوووانگ، ولم کن. بقیه دارن نگاهمون می‌کنن.»

لی هوئووانگ سرش را بلند کرد و مادرش را دید که کنار پزشک معالج ایستاده و به آن‌ها لبخند می‌زند: «اوه خدای من، پسرم واقعاً زرنگه.»

با دیدن اتاق تمیز بیمارستان، نور درخشان خورشید در پشت پنجره و خانواده‌ی عزیزش، آرامش تدریجی جایگزین وحشت در قلبش شد. پزشک معالج عینکش را جابجا کرد و با اخم به لی هوئووانگ نزدیک شد: «لیِ جوان، دقیقاً توی توهمت چی دیدی؟ نوسانات احساسی‌ت اخیراً خیلی شدید شده. چه اتفاقی داره می‌افته؟ طبق دستورات من پیش رفتی؟»

قلب لی هوئووانگ با یادآوری آنچه تجربه کرده بود تپید. با اضطراب پرسید: «دکتر، دارویی هست که بتونه موقتاً این توهمات رو سرکوب کنه؟ واقعاً دیگه نمی‌تونم تحمل کنم؛ به یه استراحت نیاز دارم.»

دکتر در حالی که نسخه را در تبلت یادداشت می‌کرد، گفت: «خیلی خب، برات داروهای ضد روان‌پریشی تجویز می‌کنم. اما لی، داروها فقط کمک‌کننده هستن. اگه می‌خوای کاملاً از شر توهمات خلاص بشی، باز هم باید از دستورات من پیروی کنی.»

به محض اینکه پرستار کپسول‌های آبی را آورد، لی هوئووانگ به سمت آن‌ها هجوم برد. حتی منتظر آب نماند و آن‌ها را مستقیم در دهانش انداخت. فعلاً نمی‌خواست به آن "استاد" و قرص‌هایش فکر کند؛ فقط کمی آرامش و سکوت می‌خواست. صحنه‌ی قبلی واقعاً او را زهره‌ترک کرده بود.

کپسول‌ها چسبناک و زبر بودند و خوردنشان حس ناخوشایندی داشت، اما او این چندش را تحمل کرد و آن‌ها را بلعید.

«لی، بهم بگو، توی توهمت چی دیدی که انقدر ترسیدی؟»

لی هوئووانگ بعد از خوردن داروها حس کرد حالش خیلی بهتر شده است. لبخندی زد و جواب داد: «چیزی نبود. فقط اون یارو حرفای عجیبی می‌زد. می‌گفت دنیای اون واقعیته و اینجا همه‌اش توهمه. ها... هاها...»

به محض اینکه این کلمات را به زبان آورد، ناگهان سکوتی سنگین فضا را فرا گرفت و رنگ‌های زنده در اطرافش کدر و بی‌روح شدند. یانگ نانا، مادرش، پزشک و پرستار، همگی در جای خود خشک شدند.

این تغییر ناگهانی باعث شد بدن لی هوئووانگ به لرزه بیفتد و نفس‌هایش تندتر شود. او با درماندگی به بیرون پنجره نگاه کرد؛ آسمانِ آفتابی ناگهان به سیاهی مطلق بدل شد. محیط امن و آرامِ اطرافش کاملاً از بین رفته بود.

ترس به شکلی ملموس او را در بر گرفت و وحشت تمام احساسات دیگرش را سرکوب کرد. لی هوئووانگ غریزی یانگ نانا را به سمت آغوش مادرش هل داد. اما به محض تماس با مادرش، بدن او مانند حباب‌های صابون متلاشی شد. مادرش، آن پناهگاه مطمئنی که می‌توانست او را از هر سختی محافظت کند، ناپدید شده بود.

«هوووانگ.»

بدن لی هوئووانگ به شدت لرزید. او برگشت و با بهت تماشا کرد که یانگ نانا هم درست جلوی چشمانش کاملاً ناپدید شد. تنها عشق زندگی‌اش هم رفته بود. در این لحظه، تمام آنچه لی هوئووانگ در قلبش عزیز می‌داشت، به کل نابود شده بود. تنها ناامیدی، خفقان و عذاب باقی مانده بود.

دیواره‌های تمیز اتاق بیمارستان مانند جزر و مد دریا به سرعت عقب‌نشینی کردند. او دوباره در غار تاریک میان کوه‌ها بود. چشمان لی هوئووانگ از خون سرخ شده بود و رگ‌های پیشانی‌اش بیرون زده بود. می‌خواست فریاد بزند و تمام ناامیدی و رنج درونش را بیرون بریزد.

اما نمی‌توانست؛ چون یک تای‌سوی سیاه گلویش را به سختی مسدود کرده بود. هیچ صدایی از گلویش خارج نمی‌شد و او مجبور بود تمام آن ناامیدی و درد را در سکوت تحمل کند.

دان یانگ‌زی در حالی که دستانش را پشت کمر گره زده بود، لرزیدن و عق زدن شاگردش را که روی زمین زانو زده بود تماشا می‌کرد. سپس سرش را تکان داد و به سمت درِ اتاق آماده‌سازی رفت.

«هوم، با این وضعیتی که داری باز هم می‌گویی مجنون نیستی؟ بیماری تو از همه‌ی کسانی که در این اتاق هستند شدیدتر است. فکر کردی من همین‌طوری تو را به عنوان ماده‌ی اولیه انتخاب کردم؟ بسیار خب، حالا که جنونت سرکوب شده، برو سر کارت. یادت باشد، معبد زفیر جای تنبل‌ها نیست. اول هر ماه برای گرفتن دارویت پیش من بیا.»

پس از آن، بقیه‌ی شاگردان به دنبال دان یانگ‌زی رفتند. به جز لی هوئووانگ که روی زمین افتاده بود، فقط بقیه‌ی "مواد اولیه" در اتاق باقی ماندند. آن بیچارگان با ظاهرهای عجیبشان، که برخی مادرزادی و برخی به دلیل بیماری معلول بودند، با تردید به یکدیگر نگاه کردند.

در نهایت، پس از گذشت زمانی به اندازه‌ی سوختن نیمی از یک چوبِ بخور، تای‌سوی سیاه در دهان لی هوئووانگ بالاخره از گلویش پایین رفت و راه را برای فریادهای جگرخراش او که در فضای غار می‌پیچید، باز کرد.

«چرا!! چرا من سر از این جای نفرین‌شده درآوردم؟! چرا این مریضی دست از سرم برنمی‌داره!»

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا