فصل ۱: قلب اهریمن، حتی در مرگ هم پشیمانی نمیشناسد
«فانگ یوان، کرم بهار و پاییز را بیسروصدا تسلیم کن تا خیلی زود خلاصت کنم!»
«پیر خبیث، دیگر دست از مقاومت بردار. امروز همهی جناحهای بزرگ عدالت با هم متحد شدهاند تا لانهی اهریمنیات را نابود کنند. اینجا را شبکهای گریزناپذیر پوشانده و این بار قطعاً سرت از بدنت جدا خواهد شد!»
«فانگ یوان، ای اهریمن نفرین شده، فقط به خاطر اینکه میخواستی کرم بهار و پاییز را پرورش دهی، هزاران نفر را کشتی. گناهان نابخشودنی و فجیعی مرتکب شدهای!»
«اهریمن، ۳۰۰ سال پیش به من اهانت کردی، پاکی جسمم را ربودی، تمام خانوادهام را کشتی و ۹ نسل از خویشاوندانم را اعدام کردی. از همان لحظه، تو را با تمام وجودم لعنت کردم! امروز میخواهم بمیری!»
***
فانگ یوان جامهی سبز تیرهاش که پارهپاره شده بود و موهای آشفتهاش را داشت. سر تا پایش غرق خون بود و به اطراف نگاه میکرد.
جامهی خونین در نسیم کوهستان، همچون پرچم جنگی، آرام تکان میخورد.
خون تازه از زخمهای متعدد روی بدنش جاری بود. با وجود اینکه مدت کوتاهی آنجا ایستاده بود، زیر پایش گودالی از خون جمع شده بود.
دشمنان او را از هر سو احاطه کرده بودند؛ دیگر راه فراری وجود نداشت.
اینجا مرگ او قطعی بود.
فانگ یوان وضعیت خود را به وضوح درک میکرد، اما حتی در مواجهه با مرگ هم، چهرهاش تغییری نکرد؛ آرام بود.
نگاهش خاموش بود، چشمانش مانند آبهای عمیق یک چاه، آنقدر ژرف که گویی پایانی نداشت.
جناحهای بزرگ عدالت که او را محاصره کرده بودند، نه تنها متشکل از پیران باتجربه، بلکه قهرمانان جوان و بااستعدادی نیز بودند. در اطراف فانگ یوان که سخت در محاصره بود، برخی فریاد میکشیدند، برخی نیشخند میزدند؛ چشمهایی با برق خشم میدرخشیدند و برخی دیگر در حالی که زخمهایشان را میفشردند، با ترس نگاهش میکردند.
آنها حرکتی نمیکردند؛ همه از آخرین حملهی فانگ یوان احتیاط میکردند.
۶ ساعت، این لحظهی پر تنش ادامه یافت تا غروب فرا رسید و خورشید پرتوهای خود را بر دامنهی کوه انداخت. در آن لحظه، گویی آن مکان به آتش کشیده شده بود.
فانگ یوان که در تمام این مدت مانند مجسمهای ساکت بود، آهسته بدنش را چرخاند.
ناگهان گروه جنگجویان هوشیار شدند و همه یک گام بزرگ به عقب برداشتند.
تا این لحظه، سنگ خاکستری زیر پای فانگ یوان مدتها بود که به رنگ قرمز تیره آغشته شده بود. به دلیل از دست دادن خون زیاد، چهرهاش به شدت رنگپریده بود؛ در نور پسین غروب، ناگهان برق خیرهکنندهای بر آن افتاد.
فانگ یوان با نگاهی به خورشید در حال غروب، به آرامی خندید. «خورشید بر فراز کوه آبی غروب میکند، ماه پاییز با باد بهار. بامداد مانند مو زیباست و شب مانند برف، چه کامیاب شوی و چه شکست بخوری، وقتی به عقب نگاه میکنی، دیگر هیچ چیز باقی نمانده است.»
همزمان با گفتن این جملات، خاطرات زندگی قبلیاش در زمین، جلوی چشمانش ظاهر شد.
او در اصل یک محقق چینی در زمین بود که به طور اتفاقی وارد این دنیا شد. او ۳۰۰ سال زندگی سخت را تحمل کرد و ۲۰۰ سال دیگر را نیز پشت سر گذاشت؛ حدود ۵۰۰ سال از زندگی او در یک چشم به هم زدن سپری شد.
آن همه خاطراتی که در اعماق قلبش مدفون بودند، دوباره جان گرفتند و در برابر چشمانش شکوفا شدند.
فانگ یوان در دل با تأثر آه کشید، «در نهایت شکست خوردم.» با این حال، هیچ پشیمانیای در کار نبود.
این نتیجهای بود که از قبل پیشبینی کرده بود. زمانی که در ابتدا تصمیمش را گرفت، خود را برای چنین پایانی آماده کرده بود.
اهریمن بودن یعنی بیرحم و ظالم بودن، یک قاتل و ویرانگر بودن. چنین موجودی در زمین و آسمان جایی ندارد – تبدیل شدن به دشمن دنیا، عواقبی دارد که باید با آنها روبرو شد.
«اگر کرم بهار و پاییز که تازه پرورش دادهام مؤثر باشد، در زندگی بعدیام نیز باز هم یک اهریمن خواهم بود!» با این فکر، فانگ یوان نتوانست جلوی خندهای بلند را بگیرد.
«اهریمن خبیث، به چه میخندی؟»
«همه مراقب باشید، اهریمن میخواهد قبل از لحظات آخرش حمله کند!»
«عجله کنید و کرم بهار و پاییز را تسلیم کنید!!»
گروه جنگسالاران هجوم آوردند؛ در این لحظه، با صدای مهیبی، فانگ یوان در موجی کورکننده از انرژی غرق شد.
***
باران بهاری به آرامی بر کوه چینگ مائو میبارید.
دیگر اواخر شب بود و نسیمی ملایم همراه با باران خفیف میوزید.
با این حال، کوه چینگ مائو در تاریکی پوشیده نبود؛ از دامنه تا پای کوه، دهها نور کوچک مانند نواری درخشان میتابید.
این چراغها از ساختمانهای بلند میدرخشیدند، هرچند نمیتوان گفت به ده هزار چراغ میرسید، اما چندین هزار عدد بودند.
دهکدهی گویو (Gu Yue) که در کوه واقع شده بود، به این کوه بزرگ و تنها، حسی غنی از تمدن انسانی میبخشید.
در مرکز دهکدهی گویو، یک عمارت باشکوه قرار داشت. در این لحظه مراسم بزرگی در حال برگزاری بود و چراغها بیش از همیشه درخشان بودند و با شکوه میتابیدند.
«اجداد، لطفا ما را برکت دهید! دعا میکنیم که این مراسم جوانان بااستعداد و باهوش بسیاری را به ارمغان بیاورد و خون و امید تازهای به خانوادههایشان ببخشد!» رئیس قبیله گویو ظاهری میانسال داشت، شقیقههایش رو به سفیدی میرفت و جامهی تشریفاتی سفیدی به تن داشت، در حالی که روی زمین قهوهای مایل به زرد زانو زده بود. بدنش صاف بود و دستانش را به هم چسبانده بود و با چشمانی محکم بسته، صادقانه دعا میکرد.
او رو به یک صندوقچهی سیاه بلند بود؛ صندوقچه سه طبقه داشت و همگی لوحهای یادبود اجداد را در خود جای داده بودند. در دو طرف لوحها، بخوردانهای مسی قرار داشتند و دود از آنها بالا میرفت.
پشت سر او بیش از ۱۰ نفر به روشی مشابه زانو زده بودند. آنها لباسهای تشریفاتی سفید گشاد به تن داشتند و همگی از بزرگان قبیله، اعضای مهم و کسانی بودند که قدرت زیادی داشتند.
پس از پایان دعا، رئیس قبیله گویو کمر خم کرد و دو دستش را به زمین فشار داد و تعظیم کرد. وقتی پیشانی به کف زمین قهوهای مایل به زرد کوبیده میشد، صدای ضربات خفیفی شنیده میشد.
پشت سر او، بزرگان و اعضای مهم قبیله با وقار و آرامش از او پیروی کردند.
با این کار، تالار از صدای ضربات خفیف سرها به زمین پر شد.
پس از پایان مراسم، جمعیت به آرامی از زمین برخاستند و بیسروصدا از معبد مقدس خارج شدند.
در راهرو، صدای آه حسرت از جمعیت بزرگان شنیده شد و فضا کمی تلطیف گشت. صدای بحث و گفتوگو به آرامی بلند شد.
«زمان چقدر سریع میگذرد، در یک چشم به هم زدن، یک سال گذشت.»
«مراسم قبلی انگار همین دیروز بود، هنوز آن را به وضوح به یاد دارم.»
«فردا مراسم بزرگ سالانهی آغازین است، نمیدانم امسال چه خونهای جوان و جدیدی در قبیله ظاهر میشوند؟»
«آه، امیدوارم چند جوان بااستعداد عالی پیدا شوند. قبیلهی گویو سه سال است که نبوغی را ندیده است.»
«موافقم. قبیلهی بای و قبیلهی شیونگ در این چند سال همگی چند نابغه بااستعداد داشتند. به خصوص بای نینگ بینگ از قبیلهی بای، استعداد ذاتیاش کاملاً وحشتناک است.»
مشخص نبود چه کسی نام بای نینگ بینگ را مطرح کرد، اما چهرهی بزرگان شروع به نشان دادن نگرانی کرد.
صلاحیتهای آن پسر فوقالعاده بود؛ او تنها در یک دورهی کوتاه دو سالهی تمرین، به سطح استاد گو (Gu Master) درجه سه رسیده بود.
در نسل جوان، میتوان گفت برجستهترین فرد بود. تا حدی که حتی نسل قدیمیتر نیز میتوانستند از این جوان امیدوار احساس فشار کنند.
به مرور زمان، او ناگزیر به ستون قبیلهی بای تبدیل میشد. حداقل یک جنگجوی مستقل قوی نیز میشد. هیچ کس هرگز در این واقعیت تردید نداشت.
«اما برای جوانان امسال که در مراسم شرکت میکنند، همهی امیدها از دست نرفته است.»
«درست میگویید، در شاخهی فانگ ژی یک نابغهی جوان ظاهر شده است. توانسته بعد از سه ماه صحبت کند، بعد از چهار ماه راه برود. در پنج سالگی قادر به خواندن شعر بوده، به نظر میرسد به طرز استثنایی باهوش است و استعداد خاصی دارد. حیف که پدر و مادرش زود از دنیا رفتند، حالا توسط عمو و زن عمویش بزرگ میشود.»
«بله، این یکی در سنین پایین خرد و حکمت دارد و جاهطلبیهای بزرگی نیز در سر میپروراند. در سالهای اخیر شنیدهام که اشعار جیانگ جینگ جیو
، یونگ مِی
و جیانگ چنگ زی
را سروده، چه نابغهای!»
رئیس قبیلهی گویو آخرین نفری بود که از معبد اجدادی خارج شد. پس از بستن آهسته در، بحثهایی را که در راهرو بین بزرگان قبیله در جریان بود شنید.
فوراً متوجه شد که بزرگان در آن لحظه دربارهی جوانی به نام گویو فانگ یوان صحبت میکنند.
به عنوان رئیس قبیله، طبیعی است که به جوانان برجسته و مهم توجه کند. و اتفاقاً گویو فانگ یوان چشمگیرترین فرد در میان جوانترها بود.
تجربه نشان داده است کسانی که در سنین پایین حافظهی تصویری دارند، یا کسانی که قدرتی برابر با یک بزرگسال دارند، یا استعدادهای ذاتی بزرگ دیگری دارند، همگی از صلاحیتهای کشت و کار برجستهای برخوردار بودهاند.
«اگر این کودک پتانسیل درجه A را نشان دهد، با مراقبت زیاد حتی میتواند با بای نینگ بینگ رقابت کند. حتی اگر درجه B باشد، در آینده نیز میتواند به پرچمدار قبیلهی گویو تبدیل شود. اما با این نوع هوش زودهنگام، درصد درجه B زیاد نیست، اما احتمال درجه A بسیار بالاست.» با این فکر، رئیس قبیلهی گویو آهسته لبخندی زد.
بلافاصله، با سرفهای رو به بزرگان قبیله گفت: «همگی، ساعت دیر است، برای مراسم آغازین فردا بهتر است همگی امشب به خوبی استراحت کنید و سطح انرژی خود را حفظ نمایید.»
با کلام او، بزرگان جا خوردند. آنها با یکدیگر نگاه کردند و اشارهای از احتیاط در چشمانشان دیده میشد.
سخنان رئیس قبیله با نیت خیر بود، اما همه میدانستند که منظور او چیست.
هر سال برای رقابت بر سر این نوابغ جوان، بزرگان تا حد سرخ شدن گوشها و خون آمدن از سر با یکدیگر میجنگیدند.
آنها باید خوب استراحت کنند و خود را تجدید قوا کنند تا فردا که رقابت آغاز میشود.
به خصوص با گویو فانگ یوان، که پتانسیل درجه A او بسیار زیاد بود. نه تنها پدر و مادرش فوت کرده بودند، بلکه او یکی از دو بازماندهی تنها از نسل فانگ ژی بود. اگر کسی بتواند او را به دست آورد و وارد خط خانوادگی خود کند، با مراقبت و آموزش زیاد، میتواند صد سال رفاه برای خود تضمین کند!
«اما، من باید حرفهایی که باید گفته شود را اول بزنم. وقتی رقابت میکنید، منصفانه و درست عمل کنید؛ هیچ ترفند و توطئهای مجاز نیست، یا آسیب رساندن به وحدت قبیله. لطفاً این را در ذهن داشته باشید، همهی شما!» رئیس قبیله با قاطعیت دستور داد.
«ما جرأت نمیکنیم، ما جرأت نمیکنیم.»
«به خاطر خواهیم سپرد.»
«پس شب بخیر، لطفا مراقب خودتان باشید.»
بزرگان قبیله با افکار عمیق به آرامی پراکنده شدند.
مدت کوتاهی پس از آن، راهروی طولانی ساکت شد. باد ناشی از باران بهاری از پنجره میوزید و رئیس قبیله به آرامی به سمت پنجره رفت.
فوراً، هوای تازه و مرطوب کوهستان را تنفس کرد، چه حس تازگیای داشت.
این طبقهی سوم شیروانی بود؛ رئیس قبیله از پنجره بیرون را نگاه کرد. او میتوانست نیمی از کل دهکدهی گویو را ببیند.
حتی با اینکه آخر شب بود، اکثر خانههای دهکده هنوز چراغهایشان روشن بود که غیرعادی بود.
فردا مراسم آغازین است و بر منافع همگان تأثیر میگذارد. نوعی جو هیجانزده و در عین حال پر تنش قلب مردم قبیله را در بر گرفته بود، و از این رو به طور طبیعی بسیاری از مردم نمیتوانستند به خوبی بخوابند.
رئیس قبیله در حالی که نورهای بسیاری در چشمانش میرقصید، آهی کشید: «این امیدهای آیندهی قبیله است.»
درست در همان لحظه، یک جفت چشم روشن به آرامی به همان نورهای سوسوزن در شب نگاه میکرد، پر از احساسات پیچیده در درون.
«دهکدهی گویو، اینجا ۵۰۰ سال پیش است؟! به نظر میرسد کرم بهار و پاییز واقعاً کار کرده است...» فانگ یوان در کنار پنجره ایستاده بود و به آرامی نگاه میکرد و اجازه میداد باران از باد به بدنش برخورد کند.
استفاده از کرم بهار و پاییز برای معکوس کردن زمان است. در رتبهبندی ده گوی عرفانی بزرگ، کرم بهار و پاییز توانسته بود رتبه هفتم را کسب کند، طبیعتاً موجودی صرفاً معمولی نبود.
به طور خلاصه، این قابلیت تولد دوباره است.
«با استفاده از کرم بهار و پاییز، دوباره متولد شدهام و به زمان ۵۰۰ سال پیش برگشتهام!» فانگ یوان دستش را دراز کرد، نگاهش خیره به کف دستهای جوان و نرم و رنگپریدهی خودش بود، سپس به آرامی مشت کرد و حقیقت این واقعیت را با تمام وجود پذیرفت.
صدای باران نمنم که به آرامی به لبهی پنجره میخورد، گوشهایش را پر میکرد، چشمانش را به آرامی بست و پس از مدت طولانیای باز کرد. آهی کشید و گفت: «۵۰۰ سال تجربه، واقعاً شبیه یک رؤیاست.»
اما او به وضوح میدانست: این قطعاً یک رؤیا نبود.