فصل ۱۳: اولین قتل
روان هرگز مرتکب قتل نشده بود.
او شروع به اعمال فشار ثابت کرد. عرق از پشت ماسک گاز، بر ابروهایش جاری شد و او باید به سرعت پلک میزد تا از ورود آنها به چشمانش جلوگیری کند. آمار **قدرت** او بسیار ضعیف بود.
اوه، البته که هر سال بوقلمون شکرگزاری بود که از مزرعه میگرفت، یا گهگاهی پیکنیک با پسرها که گوزن یا سوسمار شکار میکردند و میکشتند. اما نه یک موجود زنده و متفکر، مثل کاری که الان داشت انجام میداد.
اطراف گردن گرگ بنفش، مِه سرد کمرنگی حلقه زد و کمکم سرما نفوذ کرد و باعث شد گوشت زیر تیغهها فشرده شود و ترق و تروق کند.
البته میتوانست اعمالش را توجیه کند. چیزی که داشت میکشت، کثافت بود. یک هیولای نفرتانگیز که در طول قرنها، بیشمار انسان را کشته و شکنجه کرده بود. کشتن این موجود پلید، عدالتی بود که مدتها به تأخیر افتاده بود.
پوست بدن گرگ سفت شد و به سرعت به غبار بنفش تبدیل گشت و قیچی در گردن اهریمن فرو رفت. خونی که جاری شد، سیاه و غلیظ مانند قیر بود. برخلاف انتظار روان، یخ نزد، بلکه بر روی سنگ مجیتایت جاری شد و جمع گشت.
نه. او آن را میکشت چون میخواست زندگی کند. انگیزه به همین سادگی بود. هیچ نقشه بزرگ یا ایدئولوژی والایی در کار نبود. او کمی قبل دو بار مرده بود و این تجربه فراموشنشدنی و وحشتناک بود. او قهرمان نبود، فقط یک مرد وحشتزده در کالبد یک کودک بود که نمیخواست بمیرد.
روان میدانست که قدرتش به حد نهایی رسیده است، بنابراین با سر به میو اشاره کرد. میو که میدانست باید چه کار کند، پشت سر روان ایستاد و دستانش را دور دستان او پیچید و شروع به اعمال فشار کرد. تیغهها عمیقتر فرو رفتند و عضلات را بریدند. در ستون فقرات متوقف شد.
او این را نخواسته بود. این زندگی جدید عجیب و این دنیای جدید وحشتناک. با این حال، تسلیم نمیشد و کنار نمیکشید. او از هر فرصتی برای برخاستن از این جنون و کشف حقیقت استفاده خواهد کرد.
روان اخم کرد و به میو اشاره کرد که فشار بیشتری وارد کند. میو لحظهای درنگ کرد. او ترجیح میداد فشاری وارد نکند که از حد تحمل دستکشهای سنگین رونی فراتر رود. کمی متحیر بود که چرا استادش اجازه نمیدهد خودش شخصاً موجود نفرینشده را بکشد، با این حال وظیفه او اطاعت مطلق بود.
و او کاری خواهد کرد که هر کس مسئول رنجهای اوست، تاوان پس دهد!
میو پشت سر روان ایستاد و شکنندگی او را احساس کرد. قوانین قدرت خشن بودند و قلبش از رنجی که او باید متحمل شده باشد، به درد آمد. او نپرسید چه اتفاقی افتاده، میدانست که در وقت مناسبش به او خواهد گفت. آنچه میتوانست انجام دهد، حمایت از او بود، اما نیاز به روشنسازی داشت، دوست نداشت به رنج او بیفزاید.
«مطمئنید استاد؟ این که توانستهاید این مقدار فشار را تحمل کنید، به اندازه کافی شگفتانگیز است. صدای ترک خوردن استخوانهای دستتان را میشنوم. فشار بیشتر باعث خرد شدن آنها میشود!»
لبهای روان در یک اخم لجوجانه فشرده شده بود. «ادامه بده میو، هر وقت گفتم، متوقف شو.»
«به اراده شما... استاد.»
میو که آشکارا ناراضی بود، شروع به اعمال تدریجی فشار بیشتر کرد. روان فک خود را قفل کرد. استخوانهایش داشتند خرد میشدند و درد تکاندهنده و شدیدی بود، اما او فقط به اهریمن نگاه میکرد.
قیچی شروع به بریدن استخوانها کرد، و با یک صدای نهایی «پِتَق» خیس، سر جدا شد. در تمام این مدت، اهریمن صدایی تولید نکرد. چشمانش فقط به روان خیره بود، و او قسم میخورد که چشمانش حاوی نوعی تفریح و سرگرمی بود.
روان او را با خوشیهای پلیدش تنها گذاشت. او هیچ تمایلی به درک آنچه در سر این موجود میگذشت، نداشت.
«عقب برو میو، و هر اتفاقی که افتاد، دخالت نکن!» روان با احتیاط دستکشها را از دستانش درآورد و کنار گذاشت، سپس دستانش را روی شکم اهریمن گذاشت.
چشمانش در تمرکز بسته بود. میو با نگرانی تماشا میکرد و دستانش را باز و بسته میکرد. او آماده رویارویی با هر حادثه غیرمنتظرهای بود.
روان رکورد کهن را فراخواند، به بخش «گیرنده روح» رفت و رکورد را فعال کرد.
زمانی که روان برای اولین بار رکورد کهن را باز کرد، مجموعهای از دستورالعملها در عمق آگاهیاش جاسازی شده بودند و هر زمان که به آنها نیاز داشت، به ذهنش بازمیگشتند.
دانش استفاده از رکوردها یکی از آنها بود. روان امیدش را به فعالسازی دو رکورد همهتوان خود بسته بود.
گیرنده روح انتخاب بدیهی بود. او برای ارتقاء رکوردهایش و به دست آوردن طول عمر بیشتر، نیاز به برداشت روح داشت.
رکوردهای همهتوان قدرتمند بودند و او امیدوار بود عامل شفابخشیاش، فشار ناشی از فعالسازی رکورد را تحمل کند. خب، اکنون متوجه خواهد شد.
روان درد سوزانی را در تمام بدنش احساس کرد. چشمانش در شوک باز شد، زیرا بالاتنهاش درست زیر سینهاش از وسط تا شد، گویی غولی او را برداشته و تا کرده است، به طوری که پشت سرش با باسنش تماس پیدا کرد. دهانش در یک فریاد بیصدا باز بود، زیرا ریههایش درون سینهاش فشرده شده بودند.
او آهسته روی زمین افتاد. میو میخواست قدم جلو بگذارد، اما دستورالعملهایی را که روان به او داده بود، به یاد آورد و همچنین تواناییهای ترسناک شفابخشی او را. دندانهایش را روی هم فشار داد و محکم ایستاد، در حالی که اضطرابش با هر نفس بالا میرفت.
از پشت روان، ردیفی از استخوانها بیرون زدند. آنها به وضوح دندههای او بودند، و همچنین بخشی از ستون فقراتش بیرون آمده بود. گردنش مانند مار پیچ خورد، و با صدای شکستگی وحشتناکی، استخوانهایش در فوران خونآلود از بدنش بیرون کشیده شدند و در هوا شناور گشتند. پس از مدتی کوتاه، استخوانهای جدید دوباره رشد کردند و این رویداد شوم ادامه یافت. روان روی زمین افتاده بود، و ناله آهستهای گهگاه تنها نشانهای بود که او کاملاً بیدار است و تمام درد را تجربه میکند.
استخوانهایی که به خون او آغشته بودند، شروع به بازسازی در هوا کردند. به آرامی به شکل یک حلقه درآمدند، با هفت شاخک دراز که شبیه شاخهایی بودند که حلقه استخوانی را احاطه کرده بودند. نمادهای عرفانی بر روی استخوانها حک شدند و با تنفس روان میتپیدند. آنها به رنگ قرمز میتپیدند، شبیه به درخشش اخگرها.
روان، در میان درد خود، کلماتی را به یاد آورد که احساس میکرد در یک رؤیای دور شنیده است.
«من فکر میکردم یک مرد هستم...» روان متوجه شد که این کلمات را تکرار میکند، در حالی که از زمین برخاست. حلقه استخوانها چرخید و پشت سر او شناور شد، و یک هیبت شوم و باشکوه خلق کرد که هر کس آن منظره را میدید، از ترس و احترام پر میشد. «اما من چیزی جز خاکستر و زغال نیستم!»
میو متوجه شد که زانو زده است. اشک بر صورتش جاری بود. تعظیم کرد و صورتش را روی زمین گذاشت. در آن لحظه، این صحنه میتوانست تصویر یک انسان فانی باشد که خدایش را میپرستد.
این سطح صفر «گیرنده روح» بود. نام آن: **آروارههای داگون**!
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
در قاره **کورانت**، در اعماق کوههای تاریکی که از سپیده دم این جهان نور خورشید ندیده بودند، رشته کوههایی وجود داشت که افق را پوشانده بودند، و کوهی خاص خودنمایی میکرد. برخلاف کوههای دیگر که در این سرزمین متروک یأس ریشه دوانده بودند، این کوه در میدانی از استخوانها ریشه داشت. استخوانهای تمام موجوداتی که تا به حال روی این جهان راه رفتهاند، و حتی برخی که راه نرفتهاند.
نالههای درد و اندوه، میدان استخوانها را احاطه کرده بود، و از هوا چرک میچکید. ابرها زرد و بیمار بودند. اشکال نامشخص در سرزمینهای تاریک پرسه میزدند، و خندههایشان شبیه گریه نوزادان بود.
رنگ کوه به رنگ کرم حشرات، رنگپریده بود، و به شکلی زننده میلرزید و میپیچید، مانند یک جسد پر از کرمهای بیشمار. کوه پر از کیسههای گوشتی رنگپریده بود که میلرزیدند و میتپیدند، و یکی از آن کیسهها بسیار پرجنبوجوش شد و به شدت شروع به لرزیدن کرد.
شبحی از یک موجود، به آن کیسه گوشتی فشار میآورد. این شبح، یک گرگ بود. صدای گاز زدن و پاره شدن آمد و به آرامی پارگی در کیسه ایجاد شد. یک جفت چشم قرمز و آبکی از شکاف به بیرون نگاه کرد و ناگهان چشمها از وحشت پر شد. «چه اتفاقی داره میافته؟ این درست نیست، ارباب...» فریادهایش در میانه قطع شد و کوه در سکوت فرو رفت.
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
روان نبض ضعیفی را زیر دستش حس کرد، مانند آخرین تپشهای یک قلب در حال مرگ، و با یک صدای زودگذر، امواجی از مِه بنفش، به شکل مبهم یک گرگ، به درون بدن او کشیده شد. مِه دور بدن او چرخید و به سرعت به داخل حلقه استخوانی شناور جذب گشت. در مدت کوتاهی، هالهای نامرئی به درون روان سرازیر شد، و او از لذت فریاد کشید.
آیا خوشتان آمد؟ به کتابخانه اضافه کنید!