The Primordial Record

فصل ۱۵: ناقوس خطر

فصل ۱۵: ناقوس مرگ

قدم به قدم. این تنها کاری بود که از دستش برمی‌آمد. اگر قرار بود فردا بمیرد یا پایان ماهِ بعد، دیگر اهمیتی نداشت؛ مهم این بود که بداند تمام تلاشش را کرده است.

روان «سوابق بنیادین» را فراخواند.

سوابق بنیادین
نام: روان کورانِس
سن: ۱۱/۱۱
قدرت: ۰.۲
چابکی: ۰.۲
استقامت: ۳.۵
روح: ۲.۵
کلاس: هیچ
لقب: پلین‌واکر (سفرگرِ ابعاد)
مهارت: (هیچ)
منفعل: رمزگشایی زبان (کامل)، روح یخی (سطح ۲)
سوابق:
اروبوروس - سطح ۰ [۱۰۰۰/۰]
سول‌سیزر (تسخیرگر روح) - سطح ۰ [۱۰۰۰/۰]
امتیاز روح: ۲۵.۰۷۴۹
ملاحظات: خوراک الهی

روان حس کرد ذهنش شفاف‌تر شده و وسعت و وضوح بینایی‌اش افزایش یافته است. متوجه شد که «روح»اش یک امتیاز کامل افزایش پیدا کرده؛ آن هم فقط با فعال کردن «سول‌سیزر» در سطح صفر! این سطح احتمالاً حالت فانیِ این تکنیک بود.

لازم به ذکر است که حتی در سطح صفر هم سوابق باید فعال می‌شدند، زیرا در حال حاضر خاموش و غیرفعال بودند. با فعال‌سازی هر سابقه، فیزیک بدنی او متناسب با آن تغییر می‌کرد و بدین‌ترتیب برای صعود به حالتی برتر آماده می‌شد. دلیل افزایش یک امتیازی روحش هم همین بود.

موج لذتی که از «سول‌سیزر» سرچشمه گرفته بود فروکش کرد و روان متوجه شد که برهنه است. وقتی بدنش بارها و بارها متلاشی و ترمیم می‌شد، لباس‌هایش از چنین موهبتی بی‌بهره بودند.

روان در حالی که ذهنش به یاد غول سبزِ خیالی معروفی افتاده بود، با خجالت موهایش را خواراند و گفت: «تازگی‌ها زیاد این بلا سرم میاد. شاید به یه شلوارِ خیلی کشسان نیاز داشته باشم.»

انگار مِیو می‌توانست ذهنش را بخواند، چرا که کتی ابریشمی آورد و سعی کرد او را بپوشاند.

روان جلویش را گرفت: «هنوز تموم نشده. من هنوز قراره... تغییر کنم.» نگاهی به او انداخت و چشمانش را بست، گویی داشت خودش را آماده می‌کرد. «آه، راستی مِیو، هر اتفاقی که اینجا افتاد باید کاملاً محرمانه بمونه.»

مِیو لبخندی زد: «ارباب، من خاطرات این رویداد رو از ذهنم پاک می‌کنم.»

روان ابرویی بالا انداخت و لحظه‌ای در فکر فرو رفت. «شاید این‌طوری بهتر باشه.» مکثی کرد و گفت: «مِیو، تا حالا کسی وفادارتر از تو نبوده.»

انگار باری سنگین از روی دوش مِیو برداشته شد. با هیجان گفت: «زندگی من وقف خدمت به شماست، ارباب!»

روان چشمانش را بست. نمی‌دانست کِی رفتارها و منشِ روانِ قبلی با او درهم‌آمیخته بود؛ تشخیصش غیرممکن بود و راستش با این‌همه مشغله‌ای که الآن داشت، اهمیتی هم نمی‌داد. فکرِ اینکه در مدتی کوتاه به کسی جدید تبدیل شده بود—تلفیقی از دو ذهن—هشیارکننده بود. بهای تناسخ!

روان به نور ماه که حالتی غم‌بار داشت نگاه کرد و اندیشید: «پس هر دوتای ما مُردیم، و من اون چیزی‌ام که باقی مونده.»

نور مهتاب از تغییر سخن می‌گفت... و مایه‌ی تسلی دو روح گمشده بود.

روان قصد داشت در مرحله‌ی بعد سابقه‌ی «اروبوروس» را فعال کند. این سابقه بیشترین تسلط را بر بدن او داشت و روان حدس می‌زد دلیلش این باشد که اروبوروس یک خط‌خونی قادر مطلق (Omnipotent) بود که بر گوشت و جسم فرمانروایی می‌کرد.

تصورِ قدرتِ آن کار سختی نبود. اگر «سول‌سیزر» می‌توانست قدرت درو کردن ارواح هر موجودی در جهان مادی را به او بدهد، اروبوروس چه توانایی دیوانه‌واری به او می‌بخشید؟ قدرت ترمیم او همین الآن هم به عنوان یک موجود فانی بیش از حد قوی و «شکسته» بود؛ اگر تبدیل به یک افسانه (Legend) می‌شد، دیگر چه چیزی می‌توانست او را بکشد؟

سابقه‌ی اروبوروس را فراخواند و فعالش کرد. برای لحظاتی فکر کرد هیچ اتفاقی نیفتاده، اما ناگهان احساس بی‌وزنی کرد. وقتی پایین را نگاه کرد، دید که بالای زمین شناور است. غریزه‌ای ناشناخته باعث شد زانوهایش را در سینه جمع کند؛ آرام از زمین فاصله گرفت و در ارتفاع پنج فوتی معلق ماند.

«باور دارم که می‌تونم پرواز کنم... باور دارم که می‌تونم آسمون رو لمس کنم...»

مِیو با چهره‌ای که نشان می‌داد سرگرم شده اما سعی داشت با سرفه پنهانش کند، پرسید: «این چی بود ارباب؟»

«هیچی. لطفاً فقط یه کم لباس برام آماده کن.» روان سعی کرد سرخ شدن صورتش را پنهان کند.

ناگهان احساس کرد قلبش در سینه فشرده شد و موهای بدنش سیخ شدند. مِیو لرزید و آن‌قدر عقب رفت تا پشتش به دیوار چسبید.

ناله‌ای بم، شبیه به زمزمه‌ی یک نوحه‌ی فراموش‌شده به گوش رسید و هوا شکافته شد. موجودی مارپیچ و خاکستری از دل شکاف بیرون آمد. نه چشمی داشت و نه دهانی، و هیچ پولکی بر تن نداشت؛ اما نمادها و متون عرفانی که گویی اراده‌ای از خود داشتند، بر بدنش جاری بودند. او مدام حلقه‌های بیشتری از خود را از شکاف بیرون می‌کشید.

چشمان روان بسته شد و به نظر می‌رسید در حال به خواب رفتن است.

مِیو در جای خود خشک شده بود. ارباب جوانش داشت کارهایی می‌کرد که باید غیرممکن می‌بودند. هر کس دیگری بود وحشت‌زده می‌شد، اما مِیو هیجان‌زده بود. می‌خواست به آن موجود نگاه کند، اما چشمانش شروع به خونریزی کردند. رویش را برگرداند و عق زد، خون و تکه‌هایی از امعاء و احشا را بالا آورد.

ناخودآگاه نگرش او نسبت به روان شروع به تغییر کرده بود. این تغییر از زمانی آغاز شد که آن حلقه‌ی استخوانی را شناور پشت سر او دید. چیزی در ذات آنچه شاهدش بود، طلب سرسپردگی می‌کرد و آن احساس دوباره در قلبش جوشید.

اما وظیفه‌ی او محافظت از اربابش نیز بود، پس بدنش را مجبور به حرکت کرد و متوجه شد که وقتی دیگر به روان نگاه نمی‌کند، اثر آن فشار کمتر می‌شود.

پشت به او ایستاد و تمام تمرکزش را روی محیط اطراف گذاشت؛ تمام حواسش برای تشخیص خطر تیز شده بود. در کرانه‌ی شنوایی‌اش، مِیو صدای ناقوسی را شنید که از دوردست طنین‌انداز می‌شد.

پشت سر او، موجود مارپیچ خود را به سمت روانِ شناور کشید و شروع به حلقه زدن دور او کرد. آرام‌آرام شکلِ تقریبیِ یک تخم را به خود گرفت و سپس به توده‌ای یکپارچه و جامد تبدیل شد.

درون تخم، سرِ موجود روان را ارزیابی کرد. به آرامی شکافی روی صورتش پدیدار شد و دهانی غارمانند، پر از دندان‌های سوزنی و تیز، باز شد.

ناگهان حمله کرد!

***

کشیش پیر آخرین نفر از عبادت‌کنندگان را مرخص کرد؛ داشت دیر می‌شد. پِردو (Purdue) کشیشِ مالاکیث، خدایی تاریک، بود. در حالی که از راهرو عبور می‌کرد، پنجره‌ها را چک کرد و از قفل بودنِ درها مطمئن شد. او اخیراً این سلسله اقدامات را شروع کرده بود؛ شب‌ها دیگر امن نبودند.

وقتی پِردو به این شهر کوچک در لبه‌ی ناکجاآباد آمد، آن را بسیار باب میلش یافت. روان، اشراف‌زاده‌ای که بر شهر کلکته (Calcutta) حکمرانی می‌کرد، مهربان و باهوش بود. مردم اینجا تعصبی علیه کشیشان تاریک نداشتند، چرا که سپاسگزار شفا و دانشی بودند که او برایشان آورده بود. او در این شهر آرام، صلح را یافته بود و می‌دانست اینجا همان جایی است که می‌خواهد تا لحظه‌ی مرگ بماند.

اخیراً او مشغول گردآوری «بذرهای خوب» بود تا آن‌ها را برای گزینش ده‌سالانه‌ی شوالیه‌ها و کشیشان کلیسا معرفی کند.

اما این مالِ قبل از آن بود که ساکنان شروع به ناپدید شدن کنند. ترس و هیستری داشت شهر را فرا می‌گرفت و بیماری‌های عجیبی گریبان‌گیر بسیاری از زنان شهر شده بود.

چیزی هر شب به سراغ کلیسا می‌آمد و تنها طلسمِ محافظ روی در بود که آن را عقب نگه می‌داشت. با این حال، او هر شب صدای نفس‌هایش را پشت در می‌شنید.

ناقوس بزرگ در میدان مرکزی شروع به نواختن کرد. پِردو سرش را بالا گرفت؛ هنوز یک پنجره‌ی باز باقی مانده بود و از میان آن، منظره‌ی ماهِ درخشان به داخل می‌ریخت.

نوری سرد و گزنده با خود می‌آورد.

***

رِگولف و استِیسا دور از تختِ مادرشان خوابیده بودند. آن‌ها کنار شومینه خوابیده بودند، جایی که درخششِ زردِ شعله‌ها تنها نورِ موجود در آن قلمروی تاریکی به نظر می‌رسید.

رُز هفته‌ها بود که تخت را ترک نکرده بود و بویی که از او برمی‌خاست حال‌به‌هم‌زن بود؛ صداهایی که درمی‌آورد از آن هم بدتر بود.

صداهای آرام و هیس‌هیس‌مانندی از سمت تخت می‌آمد؛ صدای بمِ رُز لالایی‌ای را برای بقچه‌ی پیچیده‌شده‌ای که در آغوش داشت می‌خواند. گاهی می‌خندید، گاهی گریه می‌کرد، اما آن بقچه‌ی پیچیده هرگز آغوشش را ترک نمی‌کرد.

استِیسا با بیقراری خوابیده بود و دست برادرش را محکم فشار می‌داد. رِگولف همیشه سعی کرده بود تا حد توانش بیدار بماند. چشمانش به تخت مادر دوخته شده بود و کُنده‌های هیزم را کنارش نگه داشته بود، آماده برای شعله‌ور کردن آتش و تغذیه‌ی آن.

به صورت خودش سیلی می‌زد تا بیدار بماند. اخیراً عادت کرده بود در ساعات اولیه‌ی روز بخوابد. اما امشب، خیلی خسته بود. پیاده‌روی طولانی برای آوردن هیزم و آن وعده‌ی غذاییِ سنگین، آخرین ذره‌های هوشیاری را از او گرفت و در آغوش خواب فرو رفت.

آخرین فکری که از ذهن رِگولف گذشت این بود: «مادر چی می‌خوره؟»

صدای ناقوس در افق پیچید.

سروصداهای تخت رُز قطع شد و دو جفت چشم درخشان به سمت بچه‌ها چرخید.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا