The Primordial Record

فصل 2

فصل ۲: کالبد جدید

فریادی وحشی و بدوی از گلوی روان بیرون جهید. در حالی که با عق‌زدن تلاش می‌کرد تلخیِ صفرا را که تا گلویش بالا آمده بود قورت دهد، سعی کرد خودش را از میان توده‌ی اجساد بیرون بکشد. صدای لزج و تهوع‌آورِ جدا شدن پوستش از بدن‌های خون‌آلود و احساس مکشِ ناشی از آن، حالش را به‌هم می‌زد.

هراسان به اطراف نگریست؛ با هر چرخش سر، موج تازه‌ای از جزئیات هولناک بر سرش آوار می‌شد. اتاق بزرگ بود؛ مشخصاً یک اتاق‌خواب اربابی که با سلیقه‌ای اعیانی مبله شده و آثار هنری گران‌قیمت در گوشه و کنارش به چشم می‌خورد.

دو پنجره‌ی غول‌پیکر با پرده‌هایی ضخیم پوشانده شده بودند. ظرافتِ به کار رفته در ساخت پنجره‌ها و دوخت پرده‌ها خیره‌کننده بود؛ حاشیه‌های طلایی پرده‌ها و نقش‌ونگارهای خیالی روی پنجره‌ها، همگی فریاد می‌زدند که صاحب این مکان غرق در ثروت است و تمایلی سیری‌ناپذیر برای خرج کردنش دارد.

یک درِ بزرگ قهوه‌ای رنگ جلب توجه می‌کرد که با طلا و نشان‌های مرموز خاتم‌کاری شده بود. همان نقشِ «پری دریاییِ سه دست» روی آن دیده می‌شد، اما این بار دستان پری در زوایایی عجیب و بی‌معنی به جهات مختلف اشاره داشتند. روان متوجه شد که هیچ لکه خونی روی در وجود ندارد؛ امری که با توجه به آغشته بودن تمام دیوارها و حتی سقف به خون، غیرممکن به نظر می‌رسید.

کنار در، یک کمد و یک محراب کوچک قرار داشت. روی محراب، کتابی بزرگ و باز دیده می‌شد که صفحاتش کاملاً سیاه بود و هیچ نوشته‌ای در آن به چشم نمی‌خورد. درهای کمد باز بود و داخل آن، یک آینه‌ی قدی با قابی پرکار و ظریف خودنمایی می‌کرد.

چرا باید چنین آینه‌ی گران‌قیمتی را داخل یک کمد در‌بسته گذاشت؟

با تکان دادن سر، افکارش را پس زد. الان وقتِ فکر کردن به ذهنیتِ صاحبِ این خراب‌شده نبود.

اما تصویرِ داخل آینه، او را دوباره به دلِ وحشتی کشاند که ذهنش برای چند لحظه سعی در فراموش کردنش داشت.

نگاهش را روی آینه لغزاند و غریبه‌ای را دید که به او زل زده بود. غریبه‌ای پوشیده در خونِ خشک شده، چنان ضخیم که تنها نقاط کوچکی از پوستِ رنگ‌‌پریده‌اش پیدا بود. چشمانی سبز، به رنگ اقیانوسی از جواهرات زمردین، و موهایی که از شدت خون و عرق به کف سرش چسبیده بود.

با شوک به تصویر خیره شد. این یک بچه بود! او تبدیل به یک بچه شده بود!

مگر اینکه سه دهه خاطرات زندگی‌اش توهمی بیش نبود. ذهنش بلافاصله به سمت منطقی‌ترین نتیجه‌گیری‌ها برای توجیه این دیوانگی رفت. زندگی‌اش چه بود؟

یک شبیه‌سازی؟
یک برنامه‌ی تصادفی در ماتریکس؟ یا چیزی مرموزتر و دیوانه‌کننده‌تر، مثل پرش به بدنی دیگر؟
تناسخ؟
انتقال روح؟ اصلاً چنین کلمه‌ای وجود خارجی داشت؟
آیا در جهنم بود؟
یا شاید همه‌چیز یک شوخی احمقانه و سنگین بود؟ ولی در این سطح از خشونت؟

مطمئن بود خدا آن‌قدرها هم وقت آزاد ندارد... یا شاید هم داشت؟
یک موجودِ دانای کل چقدر وقت آزاد دارد؟ تمام لحظات؟

دارم دیوانه می‌شم. نفس بکش روان. همه‌ش می‌تونه یه رویای شفاف باشه که در اثر مصرف الکل تقلبی یا زیاده‌روی در اون مواد سفید لعنتی به وجود اومده. مگه نه؟
فکر کردن رو بس کن و یه کاری انجام بده! به خودت نگاه کن!

موجی از سرما بدنش را فرا گرفت. در آینه دید که تمام این مدت دهانش کاملاً باز بوده و صدایی ناله‌مانند و ممتد، مثل حیوانی زخمی، از گلویش خارج می‌شده است. دیدن قیافه‌ی خودش تکانی به او داد و او را از عالم هپروت بیرون کشید.

باید از اینجا برم.

همین فکرِ محوری کافی بود تا او را کاملاً هوشیار کند. وحشت مثل اسید در رگ‌هایش دوید. چشم‌هایش را مستقیم به جلو دوخت و قدم در زمینی گذاشت که با اجساد فرش شده بود. «مستقیم... هه...» خنده‌ای ناگهانی از گلویش بیرون پرید.

زیر لب زمزمه کرد: «خودت رو جمع کن روان، داری خل می‌شی.» به انعکاس خودش خیره شد؛ صورت خندانش بیشتر شبیه شکلکی درهم‌رفته از شکنجه بود. «اصلاً قیافه‌ی خوبی نیست.» شنیدن صدای خودش کمی آرامش کرد، هرچند شنیدن این صدای کودکانه‌ی جدید هنوز برایش غریبه بود.

دیوونه شدم؟ خفه شو مغز.

هدفش در بود. هر اتفاق دیوانه‌واری که اینجا افتاده، یا هر روانیِ خطرناکی که مسببش بوده... ترجیح می‌داد وقتی آن‌ها برمی‌گردند تا کار نیمه‌تمامشان را تمام کنند، فرسنگ‌ها از اینجا دور شده باشد.

همان‌طور که به در نزدیک‌تر می‌شد، صدای یک جشن به داخل اتاق نفوذ کرد. قبلاً فکر می‌کرد خیالاتی شده که صدای خنده و شادی می‌شنود، اما گوش‌هایش سالم بودند؛ جایی در همین نزدیکی جشنی برپا بود. «گیرِ چه بازی جهنمی‌ای افتادم؟ کی ممکنه بغل گوشِ چنین جایی جشن بگیره؟»

صدای جشن به طرز عجیبی بیشتر از اتاقی که در آن بود، او را می‌ترساند. قهقهه‌های بلند و مستانه‌ای که گهگاه شنیده می‌شد، باعث می‌شد بدنش بلرزد و با احتیاط بیشتری از میان اجساد عبور کند.

لرزه بر اندامش افتاد و متوقف شد. چشمانش از گیجی تار شده بود. لحظه‌ای ایستاد و گوش داد؛ کم‌کم توانست صداهایی را که می‌شنید تفکیک کند.

در ابتدا صداها برایش بیگانه و نامفهوم بودند، اما هرچه دقیق‌تر گوش داد، زبانِ آن‌ها با آگاهی‌اش درآمیخت و تکه‌های پازل در ذهنش جفت شدند؛ درست همزمان با هجومِ سیلابی از تصاویر و احساسات به مغزش.

روان از درد خم شد و جمجمه‌اش را میان دستانش فشرد. او این زبان بیگانه را می‌شناخت؛ زبان باستانی «مِدان» بود. زبانی که تنها اعضای سلطنتیِ «دربار برامین» و «شورای عدالت» به آن تکلم می‌کردند. این زبان را نخستین کلامِ انسان‌ها می‌دانستند که توسط «خدا-شاه» به کسانی که قرار بود حکمروایی کنند، اعطا شده بود.

خاطره‌ای گذرا در ذهنش جرقه زد؛ مراسمی رسمی در تالاری سرخ‌رنگ، جایی که کاهنان سرِ هر کودک نجیب‌زاده را با «آبروسیای درخشان» تدهین می‌کردند. با این کار، زبان آن‌ها باز می‌شد و می‌توانستند بدون آنکه دیوانه شوند، به زبان مِدان صحبت کنند.

با آن دانش، سیلی از خاطراتِ گسسته و آشفته به سویش روانه شد. نزدیک بود از شدت درد روی زمین بیفتد، اما حالا نامش را می‌دانست... نامش... بود. بنا به دلیلی عجیب، حسی مورمورکننده به او نهیب زد که نباید نامش را به زبان بیاورد؛ نباید در این مکان هویت واقعی‌اش را تصدیق کند.

وقتی موج درد فروکش کرد، خودش را به سمت در کشاند. فارغ از اینکه چه چیزی در انتظارش بود، او مردِ عمل بود.

با پوزخندی تلخ گفت: «بذار یه کم به خودم آسون بگیرم، نه؟ چون به نظر میاد الان دیگه "کودکِ عمل" هستم.» ذهنش تقلا می‌کرد به هر نحوی که شده، عقلش را سر جا نگه دارد. بالاخره از انبوه اجساد فاصله گرفت و به سمت در رفت، در حالی که زیرچشمی به محراب نگاه می‌کرد.

پیش از آنکه دستگیره را لمس کند، مردد ماند. دستش درست بالای دستگیره معلق مانده بود.

سعی کرد نگاهِ نقش‌برجسته‌ی پری دریایی را که حاضر بود قسم بخورد دارد تماشایش می‌کند، نادیده بگیرد.

نفس‌هایش تندتر شد و با تلاشی جزئی، دستگیره را چرخاند تا در را باز کند.

در را فقط به اندازه یک شکاف باریک باز کرد و با هجومِ انفجارگونه‌ی صدا، چهره‌اش در هم رفت. عایق‌بندیِ صوتیِ در باید فوق‌العاده می‌بود.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا