The Primordial Record

فصل 3

فصل ۳: اراده‌ی شوم

لحظه‌ای کنار درگاه پا‌به‌پا کرد، سپس خود را به راهرویی کشاند که با نورِ کم‌رمقِ چلچراغی آویزان روشن شده بود. لامپ‌های فلورسنتِ آن همچون قلبی تپنده، به آرامی و با ریتمی کند سوسو می‌زدند؛ اینجا به احتمال زیاد عمارتِ یک نجیب‌زاده بود.

نیروی برق، نوآوریِ نسبتاً تازه‌ای از جانب «معبد خدای آهن» محسوب می‌شد و تنها خاندان سلطنتی و ثروتمندانِ تراز اول توانِ مالیِ استفاده از آن را داشتند.

خود را به دیوار چسباند و در طول راهرو پیش رفت. خیلی زود به درهای دیگری رسید، اما وقتی آرام دستگیره‌شان را امتحان کرد، همگی قفل بودند.

نسیمی سرد به سویش وزید و سوزشِ آن بر پایین‌تنه‌اش، حقیقتِ تلخی را به او یادآور شد: او لختِ مادرزاد بود.

ولی در کمال تعجب، چندان اهمیتی نداد. بامزه است که چطور بیدار شدن بعد از یک مستیِ سنگین در بدن یک پسربچه، آن هم وسطِ یک کشتارگاه، اولویت‌های آدم را تغییر می‌دهد. روان زیر لب زمزمه کرد: «اول فرار، بعد لباس.»

روی نوک پا تا انتهای راهرو رفت. حالا می‌توانست نرده‌هایی را در روبرو ببیند؛ حدس زد که باید در طبقه‌ی بالا باشد.

صداها اکنون نامفهوم‌تر شده بودند و به سختی می‌توانست کلمات را تشخیص دهد. جلوتر خزید و گوش تیز کرد تا شاید بتواند از میان همهمه‌ی جشنی که باید در طبقه‌ی پایین باشد، جملاتِ کامل‌تری را شکار کند.

می‌توانست سه صدای متفاوت را تشخیص دهد، و جرقه‌ای از آشنایی باعث شد روی صدایی خاص تمرکز کند و با دقت گوش دهد.

اولین صدای باوقار و شاهانه گفت: «هزینه‌ی تولید مهمات در سه ماهه‌ی گذشته سه برابر شده و توجیهِ اقتصادیِ تجهیزِ ارتش به این به اصطلاح "سلاح‌های گرم" رو زیر سوال برده.» قلب روان از آشناییِ آن صدا به درد آمد.

صدای خنده‌ی عصبی و کوتاهی شنید: «مطمئناً منافعش بر هزینه‌ها می‌چربه. اون بربرهای شمالی کمبود نیرو ندارن و ما توی رزمِ تن‌به‌تن حریفشون نمی‌شیم، باید واحدهای نخبه‌ی بیشتری برای مقابله با تعداد اون‌ها تولید کنیم.»

صدایی پاسخ داد که شبیه آخرین نفس‌های یک محتضر بود؛ صدایی که باعث شد انگشتان پای روان جمع شود و انزجاری عمیق وجودش را بگیرد. حسی داشت انگار هزاران حشره روی بدنش راه می‌روند: «ژنرال، شوخی می‌کنید...»

صدای بم و متفاوتی پوفی کرد: «کار همیشگی تو همینه که شجاعت مردانِ من و قدرت ارتش رو زیر سوال ببری. ما که هنوز سقوط نکردیم.»

آن صدای مشمئزکننده خندید و روان نزدیک بود بالا بیاورد: «زنده موندن به معنیِ پیروزی نیست. احمقانه‌ست اگه فکر کنیم در حال باختن نیستیم، حتی اگه سال‌ها طول بکشه.»

«نه... این تویی که خودت رو به حماقت زدی. این‌همه منابع و ثروت سرازیر شده توی "معبد سرخ" و آزمایش‌های تو، ولی بازدهی‌ش ناچیز بوده.»

«دانش قیمت نداره ژنرال... و چیزی که ما از آزمایش‌ها به دست آوردیم، "محفل" رو توی زمینه‌های نظامیِ تخصصی پیشتاز می‌کنه.»

«هوم... قبلاً کجا این بهونه‌ها رو شنیدم؟... آهان، هزاران بار. این پیشرفت شامل اون گندکاریِ طبقه بالا هم می‌شه؟!»

گوش‌های روان تیز شد. آیا داشتند درباره‌ی اتفاقاتِ آن اتاق صحبت می‌کردند؟ و چرا این صداها این‌قدر برایش آشنا بودند؟

اخم عمیقی کرد. در چند لحظه‌ی گذشته، خاطرات در سرش با هم در جنگ بودند و بالاخره انگار ته‌نشین شدند. موجی از اندوهِ بی‌دلیل وجودش را فرا گرفت. دردی کرخت‌کننده حس کرد و در همان لحظه، اراده‌ای که در کنارش وجود داشت و او به شکلی مبهم از آن آگاه بود، انگار تسلیم شد و محو گردید؛ و پیامی مثل آخرین پژواکِ شعله‌ای رو به خاموشی زمزمه کرد: «متاسفم پدر، ناامیدت کردم.»

شکاف‌های زیادی در خاطراتش بود و جزئیات فراوانی پشت لایه‌های مه پنهان مانده بودند، اما می‌توانست تکه‌هایی را کنار هم بگذارد؛ هرچند سال‌ها خاطره را گم کرده بود.

او «روان کارتر» بود و نام این بدن «روان کورانس» بود. او پسر نامشروعِ شاهزاده‌ی سوم بود که هفتمین نفر در صف جانشینی تاج‌وتخت محسوب می‌شد. به نظر می‌رسید تنها وجه اشتراک آن‌ها نامشان نبود، بلکه سرنوشتشان نیز گره خورده بود. از معدود جزئیاتی که ذهن آشفته‌اش به یاد می‌آورد، سرنوشتِ این بدن، سرنوشتی سراسر فقدان و اندوه بود.

روان کورانس رنجور و بیمار به دنیا آمده بود. او فرزند صیغه‌ی شاهزاده‌ی سوم بود؛ زنی که به خاطر زیبایی‌اش مورد توجه ارباب شاهزاده بود، اما روان نتوانسته بود لطفی از شاهزاده ببیند—چرا که شاهزاده فرزندانی با سلامت کامل و روحیه‌ی قوی می‌طلبید. شاهزاده معمولاً او را نادیده می‌گرفت اما رفتار بدی با او نداشت. تمام امکانات یک شاهزاده در اختیار روان بود. با این حال، روان می‌خواست نظر پدرش را جلب کند و باعث شود حضورش را به رسمیت بشناسد.

او خود را وقف یادگیری و تکمیل جادوگری کرده بود. خاطراتش پرش داشت و با فشار اراده، سعی کرد بخش‌های بیشتری از زندگی‌اش را فراخوانی کند.

فاجعه زمانی رخ داد که مادرش به سرعت از چشم افتاد؛ وقتی کشف شد که او یک اهریمن را پرستش می‌کرده است. او در «برج طلایی» زندانی شد تا باقی عمر فانی‌اش را زیر شکنجه بگذراند.

روان با خود اندیشید: «این صدا... اولین صدای باوقاری که شنیدم باید متعلق به پدرِ همین بدنی باشه که توش گیر افتادم.» اما تعجب کرد که چرا اکنون در بدن یک کودک است؛ روان کورانس امسال باید بیست‌وپنج ساله می‌بود.

اراده‌ای شوم کنترلِ اعضای حرکتی‌اش را به دست گرفت و او را به سمت نرده‌ها کشاند. با قلبی که تند می‌زد، به اتاق وسیع پایین نگاه کرد. سه مرد که هاله‌ای از قدرت از آن‌ها ساطع می‌شد، روبروی هم ایستاده بودند. حضورِ ترکیبیِ آن‌ها نگاهش را ربود و هر چیز دیگری در پایین محو شد؛ او مسخِ حضور آن‌ها شده بود.

در یک نگاه دو نفر از آن‌ها را شناخت؛ نفر سوم زیر ردایی کلاه‌دار پنهان شده بود. نفر اول «ژنرال آگوستوس» بود؛ مردی تنومند که باید اواخر هفتاد سالگی‌اش می‌بود، اما بدنِ ورزیده‌ی مردی در اوج جوانی را داشت. موهای جوگندمی‌اش مثل میخ‌های نقره‌ای سیخ شده بود و چشمانش گویی از طلای جامد ساخته شده بودند.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا