فصل ۴: عروسک و عروسکگردان
چهرهی دوم، مردی فربه بود که به نظر میرسید بیشازحد از وعدههای غذاییاش لذت میبرد. لبخندی همیشگی بر لب داشت که او را بیخیال نشان میداد، اما هم در رفتار و هم در صدایش، شکوهی شاهانه موج میزد که تصویری گیجکننده برای روان میساخت؛ او مانند خوکی بود که هیبتِ یک شیر را داشته باشد. این «شاهزادهی سوم» بود.
چشمان روان ناخودآگاه نمناک شد و بغضی گلویش را گرفت. «چِم شده؟» روان تقلا کرد تا این احساسات ناخوشایند را کنار بزند و به زحمت موفق شد. نگاهش به سمت باقی حضار چرخید؛ آنها جمعی معمولی از اشرافزادگان بودند. مردانی با کتوشلوارهای سهتکه و عصاهایی که اخیراً مد شده بود—ظاهراً هنوز هم خیلی پرطرفدار بود، چون اکثر آنها حتی هنگام رقصیدن هم عصا در دست داشتند. بانوان نیز پیراهنهای بلند و مواجی به تن داشتند که عمدتاً سفید بود و با رگههایی از طلا تزئین شده بود.
ناگهان دستی با دستکش روی شانهاش نشست.
«جالبه، اینجا چی داریم؟»
قلبش به دهانش آمد و در جا خشک شد. نمیتوانست تکان بخورد، زیرا دستی که روی شانهاش بود، امواجی از سرمای یخکننده را به بدنش تزریق میکرد. نفسهای روان کوتاه و با فشار بیرون میآمد و با هر بازدم، بخاری سرد از دهانش خارج میشد؛ داشت از سرما یخ میزد!
«چی گیرت اومده بوریس؟»
«یه جوجه کوچولو، ژنرال. یه جوجه کوچولو که از پوستهی خردشدهش جون سالم به در برده!»
«هوم... به نظر میاد آزمایش کوچیکت ثمر داده.»
ناگهان احساس گرمایی کرد؛ روان حس کرد انگار لخت شده و با دقتِ تمام زیر ذرهبین قرار گرفته است. گویی تکتک سلولهای بدنش تشریح و فهرستبرداری میشدند. صدای ژنرال ادامه داد: «هرچند یکم پوسیدهست و فاقدِ هرگونه جوهره.»
«روان... پسر عزیزم، تو زنده موندی، تو موفق شدی.» صدای شادمانِ شاهزادهی سوم در سالنِ حالا ساکت، طنین انداخت.
روان نفسنفسزنان گفت: «نه برای مدت طولانی.»
«تو حیوان صفت، دستت رو از پسرم بکش!»
دست روی شانهی روان چنان فشرده شد که نزدیک بود از درد فریاد بزند، اما سپس با ترحم رهایش کرد. تسکینی شیرین جای درد را گرفت و روان با عجله از هیولایی که پشت سرش ایستاده بود، فاصله گرفت.
«بیا پیش من، پسرم.»
صدای پدرِ روان همچون نغمهی افسونگرِ پریان بود. روان با عجله از پلهها پایین دوید، چنان شتابان که نزدیک بود سکندری بخورد. آغوش باز پدرش به او خوشآمد گفت؛ او به میان بازوان پدر دوید و برای لحظهای، همهچیز غرق در سعادت بود.
درست در همان لحظه، در اتاقی که روان در آن بود، «کتاب سیاه» روی محراب لرزید. صفحات شروع به ورق خوردن کردند، اما به آرامی؛ صفحه به صفحه، تا اینکه به صفحهی ششم رسید. سرعت ورق خوردن کمتر شد، گویی با مانعی نامرئی در کشمکش بود، اما سرانجام باز شد و روی صفحهی هفتم آرام گرفت.
صفحه سفید بود و تاریک، همچون ورطهای ناپیدا. سرانجام، تصویرِ صورتی از دلِ صفحه پدیدار شد؛ تصویرِ روان بود، اما در هیبتِ یک بزرگسال. چشمانش با شعلههایی رنگپریده میسوخت و کلماتی در زیر تصویر نقش بست؛ به زبانی چنان کهن که از حافظهی تمام زندگان پاک شده بود.
«بر تختِ فیض جلوس کن، رحمتِ ابدیِ تمامِ فصول.»
کتاب روی هم بسته و ناپدید شد.
روان دستانش را محکم دور پدرش حلقه کرد و بیاختیار زد زیر گریه. او در آن آغوش، پناهگاهی برای فرار از دیوانگیِ لحظات گذشته یافته بود.
با این حال، وحشتزده بود. انگار مجبور به گریستن شده بود. تا آنجا که میدانست، صاحب قبلیِ این بدن دیگر حضور نداشت؛ روحش رفته بود و خاطراتش متلاشی شده بود. پس چرا برای مردی که به ندرت میشناخت، چنین احساساتی خرج میکرد؟
او مردی بالغ بود که سختیهای زیادی را در زندگی تاب آورده بود و یادش نمیآمد آخرین بار کی گریه کرده است. آیا به خاطر این بود که در بدن یک کودک گیر افتاده بود؟ و غریزه هر کودکی جستجوی امنیت نزد یک بزرگسال است، بهویژه اگر آن بزرگسال والدینش باشد؟
اما مسئله اینجا بود: او بزرگسالی در کالبد یک کودک بود و نمیخواست باور کند که کنترلی روی احساساتش ندارد. این عدم کنترل او را به وحشت میانداخت؛ آرزو میکرد این لحظهی افتضاح هرچه زودتر تمام شود.
ناگهان، احساس کرد فضایی در قلبش گشوده شد و کتابی سیاه در آن پدیدار گشت. تکانی خورد و به گریه ادامه داد، اما دگرگونیِ حیرتانگیزی در او رخ داده بود.
در آن لحظهی کوتاهی که در آغوش پدرش لرزید، دنیا انگار متوقف شد و ذهنش به طرز شگفتآوری شفاف گشت. حسی را تجربه کرد که تنها میتوانست آن را «نشئگیِ تسلط» بنامد؛ بدنش تبدیل به یک عروسک خیمهشببازی شد و نخهای آن به هوشیاریاش متصل گردید.
زمان به آرامی به سرعت عادی بازمیگشت و تنها با تلاشی جزئی از سوی ارادهاش، بدنش به نال و زاری برای پدر ادامه داد. حس ششم او مانند سیم گیتاری که بیشازحد سفت شده و در آستانهی پاره شدن است، گزگز میکرد.
دنیایی که خود را در آن یافته بود خطرناک بود؛ و قدرتی که تنها در داستانهای فانتزی وجود داشت، اینجا پیدا میشد، آن هم از تاریکترین نوعش.
روان مجذوبِ این شد که چطور حالتِ جدیدش ترسهایش را کنار زده و به شفافیتِ ذهنیِ خیرهکنندهای دست یافته است.
«بودا بودن چه حسی داره؟ رسیدن به روشنگری همینه؟ چه اتفاقی داره برام میافته؟»
این حالت باعث شد روان درک کند که این احساسِ شادی و حسِ امنیتی که داشت تجربه میکرد، به او تحمیل شده بود!
بدنش این مرد را به یاد میآورد، اما در هیچکدام از خاطراتش اثری از عشق به او نبود. پدرش برای او چهرهای دور از دسترس، شاهانه و لمسناشدنی بود. بعد از اینکه شاهزادهی سوم فهمیده بود او بنیهی ضعیفی دارد، حتی دیگر با او صحبت هم نمیکرد.
به جز مادرش، ندیمه و چند دوستی که داشت، او از بقیه خانواده منزوی شده بود. روان، شاهزادهی جوان، یاد گرفته بود بدون پدر زندگی کند و هرگز برای تسلی به سمت او نمیدوید.
از زاویهی دیدِ جدیدش، میتوانست منبعی تقریباً ملموس از «کنترل» را حس کند که از بدن شاهزادهی سوم تراوش میکرد. حرکت بعدی شاهزاده شک او را تایید کرد.
«آروم... آروم، بابا اینجاست، دیگه ساکت شو پسر عزیزم.» شاهزاده بدنِ لرزانِ او را از خود جدا کرد و لبخند گرمی به او زد. اما ادراکِ جدیدِ روان، چینخوردگیِ جزئیِ گوشهی چشمان او و برقِ گذرایی از انزجاری عمیق را پیش از آنکه پنهان شود، شکار کرد. ندیدنش خیلی آسان بود، و لرزه بر اندام روان انداخت.
شاهزادهی سوم داشت بازیِ درازمدتی را پیش میبرد و تمام جوانب را سنجیده بود. روان فهمید که ممکن است مگسی درمانده باشد که در تار عنکبوت گرفتار شده؛ عنکبوتی که پیش از بلعیدن طعمهاش، برایش لالایی میخواند.
هشیاری و احتیاط در قلبش بیشتر شد. این مرد خطرناک بود. نباید میگذاشت بفهمد که کنترل حواسش را به دست گرفته است، چرا که غریزتاً میدانست بر لبهی پرتگاه آویزان است و هر حرکتی باید با نهایت دقت انجام شود، وگرنه همهچیز از دست میرفت.
کنترل بدنش را حفظ کرد و با نگاهی سرشار از عشق و وابستگی به پدرش نگریست.
شاهزادهی سوم موهایش را نوازش کرد و گفت: «به زودی میبرمت خونه، ولی باید بدونم موفق شدی یا نه. آیا تاییدیه "تکینگی" رو گرفتی؟»
روان حقیقتاً گیج شده بود. «تکینگی» دیگر چه صیغهای بود؟ آیا به آن کتاب داخل قلبش مربوط میشد که این تواناییِ کنترلِ بدنِ فراتر از منطق را به او داده بود؟
روان فینفین کرد و پاسخ داد: «نمیفهمم پدر... من هیچ خاطرهای از اتفاقی که افتاده یا چراییِ بودنم در اینجا ندارم... چه خبر شده پدر؟ چرا اون بالا اونهمه جسد هست و چرا من الان بچهم؟... کمکم کن پدر، من خیلی میترسم.»
اشکهای تازه روی صورت روان غلتید. در حالی که عمیقاً به پدرش نگاه میکرد و سه نفرِ دیگر را که با دقت او را زیر نظر داشتند میپایید، چیز جدیدی دربارهی حالتِ تازهاش کشف کرد: او دیدِ پانورامای ۳۶۰ درجه از محیط اطرافش داشت. این زاویهی دیدِ جدید، توجهش را به باقیِ سالن جلب کرد.
تمام خوانندگان و رقصندگان، آن خندههای مستانه و پچپچها، همگی تنها یک نما و ظاهرسازی بودند. به اطرافش نگاه کرد و تنها چیزی که دید، اجساد بود. اجسادی که لباسهای رسمی و اتوکشیده به تن و کفشهای واکسخورده به پا داشتند و همگی با شدتی مرگبار، به او خیره شده بودند.