The Primordial Record

فصل 5

فصل ۵: مسیرهای سلطه

هوشیاریِ روان ناگهان به کالبدش بازگردانده شد. کتابِ درونِ قلبش بسته و محو گردید، اما او از اینکه آن حسِ عجیبِ جداییِ ذهن و جسم هنوز هم -هرچند محدودتر- باقی مانده بود، هیجان‌زده بود. درست در همان لحظه، درد تمام بدنش را فرا گرفت. فریادِ وحشت‌زده‌ای از شاهزاده‌ی سوم شنید و همان‌طور که آگاهی‌اش به سمتِ خاموشی می‌رفت، در دل به پدر فریبکارش لعنت فرستاد.

ذهنِ روشن‌بینش پیش از بیهوشی، ردِ درخششِ رنگ‌پریده‌ای را دید که از چشمان شاهزاده‌ی سوم بیرون جهید و به سرش اصابت کرد؛ و سپس تاریکی مطلق.


خوابی طولانی دید.

جمجمه‌ای عظیم در دریاچه‌ای از خون آرمیده بود. بر فراز آن جمجمه، کاخی باشکوه بنا شده بود؛ کاخی که اکنون تلی از ویرانه بیش نبود. نگاهم به درون کاخ کشیده شد، جایی که مردی بر تختی از یخ نشسته بود و در برابرش لشکری از هزار فرشته صف کشیده بودند. او به آن‌ها گفت:

«نور را از چشمانم بگیرید، تا بتوانید ببینید.»

با صدایی که آسمان‌ها را در هم شکست، بال‌هایی از طلا گشوده شد و لشکر فرشتگان به من نگریستند و لبخند زدند...

زمزمه‌ای شنیدم:

«پنداشتم که انسانم، اما چیزی جز خاکستر و زغال‌سنگ نیستم.»

و به ورطه‌ای سیاه سقوط کردم. در اعماق آن، گرگ سفیدِ عظیمی خوابیده بود. گرگ گفت: «پیش من بیا.»


«ارباب جوان، بیدار شوید!»

روان خود را از اعماق رویاها بیرون کشید. هوشیاری‌اش سنگین و کرخت بود، اما همین که ذهنش به روشناییِ بیداری صعود کرد، خود را مجبور کرد تا هوشیار و دقیق باشد. اینجا دیگر خانه‌ی خاله‌اش نبود که نازش را بکشند. اگر خود را وفق نمی‌داد، نابود می‌شد.

صدایی که به گوشش می‌رسید، همچون چهچهه‌ی پرندگان بود. تکانِ نرمی را حس کرد و با بی‌میلی چشمانش را گشود. دهانش به خشکیِ کویر بود.

«آب...»

«یک لحظه.» دستی گرم سرش را بلند کرد و لبه‌ی جامی را روی لب‌هایش حس کرد. «بفرمایید ارباب جوان. جرعه‌جرعه بنوشید.»

پس از فرونشاندنِ آن عطش جهنمی، به گوینده نگاه کرد و او را شناخت. بانوی جوانی بود که شاید بیست سال داشت؛ لباس رسمی و سیاه‌رنگِ کاخ را با دکمه‌های طلایی به تن کرده بود و عینکی با قاب نقره‌ای روی بینیِ ظریفش خودنمایی می‌کرد. چشمان سیاهش لبریز از مراقبت و نگرانی بود. او محافظِ سوگندخورده‌اش بود؛ کسی که انتخاب شده بود تا زمان مرگ به او خدمت کند و حتی در چنگال شکنجه و مرگ نیز به او خیانت نمی‌کرد.

«مِیو...» نامش بی‌اختیار بر زبانش جاری شد. روان زمزمه کرد: «من کجام؟»

«ارباب جوان، شما در خانه هستید. دو روز پیش شما را برگرداندند. شکرِ مادرِ مقدس، بالاخره بیدار شدید.»

«دو روز؟... مِیو، تو چطور من رو می‌شناسی؟ بدنم تغییر کرده!» صدای تازه‌بالغِ روان پر از گیجی و سردرگمی بود.

مِیو به او لبخند زد: «ارباب جوان، من پا‌به‌پای کودکیِ شما بزرگ شده‌ام. خودم حمامتان کرده‌ام، لباس تنتان کرده‌ام و به شما غذا داده‌ام. من جایِ هر زخم و خالِ مادرزادی روی بدنتان را می‌دانم. صدایتان و عطر وجودتان را می‌شناسم. وظیفه‌ی سوگندخورده‌ی من است که تا ابد خدمتگزارتان باشم؛ حتی با چشمان بسته هم شما را می‌شناسم و روزی که بمیرید، تا دنیای زیرین هم دنبالتان خواهم آمد تا خدمتتان کنم.»

روان نگاهی عمیق به او انداخت و در دل با خود اندیشید که ارباب جوانِ واقعیِ او دیگر رفته است. «کمکم کن بلند شم، می‌خوام راه برم.»

«چشم ارباب جوان، ولی اول باید غذا بخورید.»

با شنیدن نام غذا، روان دستش را روی شکمش گذاشت. «واقعاً که دارم از گشنگی می‌میرم.»

مِیو وقتی آن ژستِ آشنای روان هنگام گرسنگی را دید، با ذوق لبخند زد و با عجله غذاهایی را که هنوز کنار تختش گرم و آماده بودند، چید؛ گویی آن‌ها را از غیب ظاهر کرده بود.

روان این عجایب را به پایِ ذهنِ هنوز تارِ خود گذاشت. مِیو هنگام غذا خوردن مثل پروانه دورش می‌چرخید و مدام تشویقش می‌کرد بیشتر بخورد؛ و هرچه روان حجمِ حیرت‌انگیزتری از غذا را می‌بلعید، لبخند مِیو پهن‌تر می‌شد.

غذا آن‌قدر لذیذ بود که روان نزدیک بود انگشتانش را هم با آن بخورد. مِیو غذا را در چند وعده سرو کرد: پیش‌غذایش صدفِ تنوری بود، وعده‌ی اصلی بیفِ کباب‌شده همراه با سبزیجات خوش‌طعمی که نمی‌شناخت و پاستایی لذیذ که در کنارش سرو شده بود. دسر هم پودینگ آلو بود با میوه‌ای که طعم نارنگی می‌داد اما شبیه سیب بود. شرابی که نوشید خنک بود و طعمی خاکی و عمیق داشت؛ وقتی پایین می‌رفت گلویش را می‌سوزاند و او را از شدت شگفتی به نفس‌نفس می‌انداخت. سعی کرد هنگام ضیافتش وقارِ یک شاهزاده را حفظ کند، اما شک داشت که موفق شده باشد.

روان رضایت را در چهره‌ی ندیمه دید. روانِ قبلی بدغذا بود و اغلب وعده‌های غذایی را نادیده می‌گرفت، مگر اینکه مجبورش می‌کردند؛ او بیشتر با معجون‌ها و داروهای تقویتی سرپا بود. روان آهی کشید؛ حقیقتاً که پنج انگشت یکی نیستند.

سری برای رازِ زندگی تکان داد. قبل از اینکه روحش منتقل شود، یتیمی بود که نوزادی‌اش را پشت در یتیم‌خانه رها کرده بودند. اشتهایی سیری‌ناپذیر داشت و همیشه گرسنه بود. خواهرانِ راهبه در صومعه تمام تلاششان را می‌کردند تا شکم او و دیگر بچه‌ها را سیر کنند، اما هرگز کافی نبود.

روان در حالی که شکمش را نوازش می‌کرد با خود فکر کرد: «حداقل تو این زندگی دیگه یه شبحِ گرسنه نیستم.» دوباره با دیدن دستانِ کوچکش دچار ناهماهنگیِ حسی شد؛ او الان باید ده ساله می‌بود.

«می‌ترسم خدای مرگ دیگه از دستم ذله شده باشه؛ نه‌تنها روحم منتقل شده، بلکه جوون‌تر هم شدم.» وقتی به خودش نگاه کرد، نوعی رضایتِ بنیادین حس کرد.

مِیو با چهره‌ای که از شادی می‌درخشید گفت: «ارباب جوان، ظاهراً نه‌تنها جوان‌تر شده‌اید، بلکه بالاخره بیماریِ جسمانی‌تان هم درمان شده.» و با حرکت دستش، ظرف‌های خالی را از روی میز کنار تخت ناپدید کرد.

روان با دیدن آن نمایشِ ماورایی ابرو بالا انداخت. مِیو با هیجان گفت: «اوه... بله ارباب جوان، شما الان می‌تونید قدم در "مسیرهای سلطه" بذارید. حالا خطراتِ دگردیسی براتون به‌شدت کم شده.»

روان اخم کرد: «سلطه؟ دگردیسی؟ منظورت چیه مِیو؟ خاطراتم تاره.»

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا