The First Legendary Beast Master

فصل 10

فصل دهم: دریغ از یک موش

جوجه‌شاهینِ تندباد با دلخوری نالید: [هنوز هم خبری از موش نیست.]

حق با او بود؛ حتی با [فرا-بینایی] که می‌توانست طیف فروسرخ را ببیند و ردِ ادرار جوندگان را تشخیص دهد، باز هم هیچ اثری از موش پیدا نبود. شاید برای یک خوابگاه جادویی این موضوع طبیعی بود، اما در ذهن پرنده، این یک تراژدی بزرگ محسوب می‌شد.

کارل پاسخ داد: [خیلی خب رفیق، می‌ریم سلف‌سرویس و برات گوشت پیدا می‌کنم.]

کارل دوباره به طبقه‌ی اصلی برگشت و راهش را به سمت بوفه‌ی سلف‌سرویس کج کرد.

پیرزنِ پشت پیشخوان پرسید: «دانشجوی جدیدی؟ تا حالا ندیده بودمت.»

«بله خانم. اسمم کارله.»

«مؤدبی، بد نیست. خیلی خب، هر چی دوست داری بردار، اما فقط اجازه داری بشقاب‌های سفید رو به اتاق ببری و موقع وعده‌ی بعدی هم باید برشون گردونی. هر چقدر می‌خوای بخور؛ جادو روی هر کدوم از شما بچه‌ها یه جور اثر می‌ذاره، پس لازم نیست از اشتهات خجالت بکشی.»

شاهین با شادی در ذهنش فریاد زد: [گوشت!] و توجه کارل را به کپه‌ای از ماهی‌های خام که در یک طرف پیشخوانِ طولانی چیده شده بود، جلب کرد. آن قسمت شبیه بخش خواربارفروشی بود که می‌توانستی مواد اولیه را برای بردن به اتاقت انتخاب کنی، در حالی که نیمه‌ی اول پیشخوان به غذاهای آماده اختصاص داشت.

کارل پاسخ داد: «پس جسارتِ گرسنگیِ مرا ببخشید.» و دو بشقاب سفید برداشت تا آن‌ها را برای شام پر کند.

پاستا و کوفته‌قلقلی با سس خامه، گوشت خوک کباب شده، نوعی سبزیجات که حس فوق‌العاده‌ای از انرژی ساطع می‌کرد و بعد هم یک بشقاب کامل از گوشت خام برای شاهین.

پیرزن توضیح داد: «خب، این قطعاً یکی از جالب‌ترین بشقاب‌هاییه که دیدم. اما اگه اتاقت آشپزخونه داره، می‌تونی هر جور دوست داری بپزیش. در آینده اگه سبک خاصی برای پخت غذا مد نظرت بود، می‌تونی از آشپز بخوای برات آماده‌ش کنه.»

«ممنون، حتماً یادم می‌مونه.»

در حالی که شاهین با درماندگی التماس می‌کرد که به او غذا داده شود، کارل به اتاقش عقب‌نشینی کرد. اگر همه‌ی جوجه‌پرنده‌ها همین‌قدر به طرز دلپذیری محتاجِ توجه بودند، پس عجیب نبود که مادرهایشان تا این حد فداکاری می‌کردند و حتی غذا را برایشان می‌جویدند. خوشبختانه، شاهین تندباد منقاری فلزی و بسیار تیز داشت و حتی به عنوان یک نوزاد هم می‌توانست به راحتی استخوان را خرد کند.

تکه‌های گوشت همگی بدون استخوان بودند که از نظر پرنده، فاقد آن «تِردیِ» لذت‌بخش زیر منقار بودند؛ اما تمام آن‌ها گوشت هیولا بودند، سرشار از مواد مغذی و انرژی، و بدن پرنده زیر سایه‌ی این سیلِ تغذیه، با سرعتی محسوس در حال رشد بود.

پرنده به نحوی موفق شد در عرض ده دقیقه، پنج برابر وزن بدنش گوشت بجود و وقتی کارل غذایش را تمام کرد، هنوز هم با التماس به دنبال کوفته‌قلقلی‌های بشقاب او بود.

کارل تسلیم شد: [باشه، فقط یک کوفته‌قلقلی. اما بعدش باید تا شام صبر کنی.]

پرنده نالید: [شام کی می‌شه؟ من دارم از گرسنگی می‌میرم!] اما بعد از آن آروغ بلندی زد و بلافاصله به خواب رفت.

از نظر کارل، این وضعیت اصلاً شبیه گرسنگی کشیدن نبود.

تا زمانی که پرنده بیدار شود، شاهین تندباد به اندازه‌ی یک گنجشک بزرگ شده بود و با شادی در فضای ذهنی کارل پرواز می‌کرد. این بازیگوشیِ پرنده، حواس‌پرتیِ شیرینی بود در حالی که کارل بالکن را از برگ‌های ریخته تمیز می‌کرد؛ برگ‌هایی که آن‌ها را کنار گذاشت تا بعداً برای خشک کردن دسته‌بندی کند و سپس به گیاهان آب داد.

همه چیز در اینجا باید یک منبع جادویی در ابتدایی‌ترین سطح می‌بود، بنابراین حتی برگ‌ها هم اگر به درستی خشک و نگهداری می‌شدند، احتمالاً ارزش مالی داشتند. مشکل این بود که او مطمئن نبود این باغ از نظر مدرسه مجاز است یا آن‌ها تمام منابع اینجا را به چشم اموال غارت‌شده‌ی مدرسه می‌بینند.

شاهین پیشنهاد داد: [هنوز وقت شام نشده؟ این بار باید غذایِ ترد بگیریم.]

کارل پاسخ داد: [حتماً، بذار نامه‌م رو تموم کنم، بعد می‌ریم پایین تا ببینیم بقیه در چه حالن.]

پرنده با مفهوم «نامه» بیگانه بود و گیج شده بود، اما کارل می‌خواست برای والدینش نامه بنویسد تا به آن‌ها اطلاع دهد که حالش خوب است و در آکادمی مستقر شده است. دانشجویان تا پایان سال تحصیلی به خانه برنمی‌گشتند، اما او قانونی را به یاد نداشت که بگوید نمی‌توانند نامه یا پیام بفرستند.

نه اینکه کارل یا والدینش وسعشان به خرید تلفن همراه برسد، اما بحث این نبود. شاید وقتی آموزشش تمام می‌شد و شروع به دریافت «کمک‌هزینه‌ی نخبگان» می‌کرد، برایشان یکی می‌خرید. اگر مبلغش کافی بود، شاید حتی می‌توانست آن‌ها را از معدن بیرون بیاورد تا بازنشسته شوند.

نوشتن نامه برای خانه فقط چند دقیقه طول کشید و کارل آن را در صندوق کنار درش گذاشت که هم از داخل و هم از بیرون قابل دسترسی بود. او در قطار هم مدارک را از همین‌جا تحویل گرفته و گذاشته بود، پس حدس زد که در اینجا هم روندِ ارسال و دریافت نامه به همین صورت باشد.

سالن غذاخوری مملو از دانشجویان جدید بود؛ اکثرشان اوضاع جالبی نداشتند؛ با لباس‌های پاره، سر و وضع گلی و لکه‌های چمن روی لباس، و چند نفری هم با جراحاتِ کاملاً مشهود.

کارل وارد صف شد تا شام بردارد. سپس بشقاب دومی برداشت، یک مرغ بریانِ کامل را در آن گذاشت و در حالی که کسی نگاهش نمی‌کرد، آن را به فضای رام‌سازی منتقل کرد. بعد بشقاب دیگری برداشت، مجموعه‌ای از پنیرها و تنقلات را در آن ریخت و به سمت یک میز خالی رفت.

وقتی پشت میزی کنار میز یک دختر نشست، او پرسید: «تو همون پسره نیستی که توی گروه اول دستکش دستش بود؟ اون موقع درست صورتت رو ندیدم.» دختر موهای بلوند داشت و صورتش به شدت کبود بود.

کارل پرسید: «آره خودمم. می‌تونم بپرسم چه اتفاقی افتاده؟ همه جوری به نظر می‌رسن انگار تا سر حد مرگ کتک خوردن.»

دختر پاسخ داد: «همین‌طور هم بود. من با گروهی رفتم که اهمیتِ اتحاد برای امنیت در برابر موش‌های خاکی رو درک می‌کردن. جنگجوی پیشرویِ ما با یک مهارت اونا رو فراری داد، اما وقتی به دشت دوم رسیدیم، هیولای گیاهی از قبل دیوانه شده بود.»

او مکث کرد و به آرامی به صورتش دست زد و بعد از درد شانه خالی کرد: «پس فکر کردیم بهتره دورش بزنیم و تصمیم گرفتیم از لبه‌ی جنگل در سمت راست بریم.»

کارل پرسید: «همون‌جایی که گرازهای غول‌پیکر بودن؟»

«اوه، تو از قبل می‌دونستی؟»

کارل سرش را تکان داد: «برای همین ما از وسط دشت رفتیم. من ردِ گرازها رو روی درخت‌ها دیدم و چون از یه شهر معدنی اومدم، اونا رو شناختم.»

دختر خندید و گفت: «منم، جازمین! فکر کنم با این قیافه واقعاً نشناختیم.»

این حرف توضیح داد که چرا او در ابتدای صحبت خودش را معرفی نکرده بود؛ لابد فکر می‌کرد کارل باید او را بشناسد. کارل دوباره نگاهی به او انداخت. او کاملاً مطمئن بود جازمینی که موقع حرکت می‌شناخت، موهایش بلوند نبود و حداقل بیست کیلو سنگین‌تر از جازمینِ فعلی بود.

کارل زیر لب گفت: «خیلی فرق کردی. حتماً به خاطر موهاته.» او نمی‌خواست با اشاره به ظاهر قبلی هم‌کلاسی‌اش به او توهین کند.

شاید به خاطر بلوغ بود، اما مطمئن بود که اگر چنین تغییری در کار بود، باید متوجهش می‌شد. چند چهره‌ی آشنای دیگر هم در میان جمعیت بودند که در عین حال ناآشنا به نظر می‌رسیدند. انگار همه نسبت به آنچه او به یاد داشت کمی متفاوت شده بودند و اکثرشان به بهترین شکلِ ممکن تغییر کرده بودند.

حالا که فکر می‌کرد، متوجه شد خودش هم پشت میز خیلی بلندتر به نظر می‌رسد و پاچه‌های شلوارِ فرمش دیگر به کفش‌هایش نمی‌رسد. این اصلاً منطقی نبود؛ چون صبح وقتی از قطار پیاده شد، کاملاً اندازه‌اش بودند.

شاید تجربه‌ی آکادمی آن‌قدرها هم بد نباشد. با کمی قد کشیدنِ بیشتر، بالاخره به هم‌کلاسی‌هایش می‌رسید.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا