اگر مومونگا به گونهای رفتار نمیکرد که با تصورات آنها همخوانی داشته باشد، ممکن بود ناامیدشان کند. همین که به این موضوع فکر میکرد، فشار روی شانههایش سنگین و سنگینتر میشد. علاوه بر این، مشکل دیگری هم وجود داشت که باعث شد مومونگا اخم کند.
البته چهرهی اسکلتی او توانایی نشان دادن حالات را نداشت، با این حال گویی واقعاً اخم بر پیشانیاش نشسته بود.
«...با آلبدو باید چه کار کنم... اگر وضع همینطوری بماند، چطور توی روی تابولا-سان نگاه کنم...»
میانپرده
فشاری که سرهایشان را به زمین میکوبید، ناگهان ناپدید شد.
حتی پس از رفتنِ اربابِ خالقانِ والامقامشان، هیچکس سرش را بلند نکرد. پس از مدتی، صدای آهی از سرِ آسودگی بلند شد. آن جوِ متشنج حالا رخت بسته بود.
اولین کسی که برخاست، آلبدو بود. لباس سفیدش در جایی که زانویش با زمین تماس داشت لک شده بود، اما او اصلاً اهمیتی نمیداد. بالهایش را تکانی داد تا خاک را از روی پرهایش پاک کند.
با دیدن برخاستن آلبدو، دیگران هم به دنبال او بلند شدند، هرچند هیچکس جرئت نمیکرد لب به سخن بگشاید.
«اون... اون ترسناک بود، اونه-چان (آبجی).»
«آره، فکر کردم قراره له بشم.»
«همونطوری که از مومونگا-ساما انتظار میرفت؛ فکرش رو بکنید که حضورشون چنین اثر بزرگی روی ما نگهبانان طبقات داشته باشه...»
«او. به. عنوان. یک. موجود. برتر. قدرتش. از. ما. فرسنگها. فراتر. است. اما. انتظار. نداشتم. تا. این. حد. مقتدر. باشد.»
بدین ترتیب، نگهبانان برداشتهای خود را از مومونگا با هم در میان گذاشتند.
آن هالهای که مومونگا ساطع کرده بود، منشأ همان قدرتی بود که نگهبانان را به زمین دوخته بود:
«هالهی ناامیدی» (Despair Aura).
این هاله علاوه بر القای ترس، میتوانست آمارهای قربانیانش را کاهش دهد. در حالت عادی، این هاله روی NPCهای سطح صد تأثیری نداشت، اما در این موقعیت خاص، قدرت آن توسط «عصای آینز اوال گون» تقویت شده بود.
«مومونگا-ساما حتماً اون جذبهی حاکمانهای رو آزاد کردن که نشوندهندهی حقِ حکمرانیِ ایشونه.»
«دقیقاً. قبل از اینکه ما جایگاههامون رو اعلام کنیم، مومونگا-ساما قدرتشون رو اعمال نکردن. اما همین که در نقش نگهبانان طبقات ظاهر شدیم، حتماً بخشی از قدرت هیبتانگیزشون رو بهمون فاش کردن.»
«به. عبارت. دیگر. مومونگا-ساما. توانایی. واقعی. خود. را. به. عنوان. یک. حاکم. در. پاسخ. به. عهدِ. وفاداریِ. ما. نشان. دادند.»
«ظاهراً قضیه همین بوده.»
«وقتی با ما تنها بودن اون هاله رو ساطع نکردن. مومونگا-ساما خیلی مهربون بودن و وقتی تشنه بودیم بهمون نوشیدنی دادن.»
کلمات آئورا باعث شد موجی از تنش در میان دیگر نگهبانان ایجاد شود؛ حسادتی غلیظ که تقریباً با چشم غیرمسلح هم دیده میشد. بدتر از همه حالِ آلبدو بود. مشتهای گرهکردهاش میلرزید و ناخنهایش تهدید میکردند که پارچهی دستکشهایش را پاره کنند.
شانههای ماره لرزید و چشمانش گشاد شد:
«اون... اون حتماً قدرت واقعیِ مومونگا-ساما، حاکم مقبرهی بزرگ نازاریک بود. شگفتانگیز بود!»
این حرف حال و هوا را در لحظه تغییر داد.
«دقیقاً! ایشون در پاسخ به احساساتِ ما، تواناییشون به عنوان یک حاکم مطلق رو بهمون نشون دادن... همونطوری که از خالق ما انتظار میرفت. اوجِ چهل و یک موجود برتر، و ارباب مهربونی که تا آخرین لحظه اینجا کنار ما موند.»
کلمات آلبدو لبخندی از سرِ سعادت بر چهرهی تمام نگهبانان نشاند، هرچند حالت چهرهی ماره بیشتر شبیه به «آسودگی» بود.
هیچ چیز نمیتوانست بیش از این خوشحالشان کند که اربابی که آنها را خلق کرده بود، اربابی که والاترین وفاداریشان را مدیونش بودند، چهرهی واقعیاش را به آنها نشان دهد.
نگهبانان، یا در واقع هر موجودی که توسط «موجودات برتر» خلق شده بود، هدفی جز این نداشتند که به نوعی به خالقانشان کمک کنند. بهترین اتفاق ممکن برای آنها این بود که مورد اعتماد قرار بگیرند و به عنوان خادمانی مفید با آنها برخورد شود.
این یک حقیقت ساده و ذاتی برای آنها بود.
این بزرگترین شادی در زندگیِ این شخصیتها بود که برای یاری رساندن به موجودات برتر خلق شده بودند. سپس سباس از کنار آنها، گویی که بخواهد این جوِ شادمانه را بشوید و ببرد، گفت:
«پس من اول مرخص میشوم. نمیدانم مومونگا-ساما کجا رفتهاند، اما باید در کنارشان باشم.»
حسادت در وجنات آلبدو موج میزد، اما او بر احساساتش غلبه کرد و پاسخ داد:
«میفهمم. پس سباس، به خوبی به مومونگا-ساما خدمت کن و باعث بیآبروییشون نشو. اگر اتفاقی افتاد به من گزارش بده. بهخصوص اگر مومونگا-ساما من رو احضار کردن، باید فوراً بهم خبر بدی. هر چیز دیگهای در اولویت دومه!»
دمیورژ که ساکت از کنار گوش میداد، حالتی دردمند به چهره گرفت.
آلبدو ادامه داد: «اما اگر ایشون من رو در اتاق خوابشون خواستن، باید به مومونگا-ساما اطلاع بدی که ممکنه یه کم طول بکشه تا حمام کنم و خودم رو برای ایشون پاکیزه کنم. البته اگر بخوان که فوراً پیششون برم، اون هم مشکلی نداره. هر چه باشد، من تمام تلاشم رو میکنم تا برای ایشون تمیز بمونم و لباسهام هم از قبل انتخاب شدن تا بتونم هر وقت که فراخوان دادن، حاضر باشم. در هر صورت، خواستههای مومونگا-ساما همیشه حرف اول رو میزنه—»
«—متوجه شدم آلبدو. اگر بیش از این اینجا وقت تلف کنم، وقت کافی برای خدمتِ شایسته به مومونگا-ساما نخواهم داشت که این بیاحترامیه. بنابراین، بابت رفتنِ ناگهانیام پوزش میخواهم. نگهبانان طبقات، روز همگی خوش.»
سباس پس از خداحافظی با نگهبانانی که با چشمانی گشاد و دهانی باز نگاهش میکردند، بلافاصله دواندوان دور شد تا آلبدو را (که داشت برای یک مونولوگ طولانی آماده میشد) پشت سر بگذارد.
دمیورژ پرسید: «راستی... اینجا نسبتاً ساکته. شالتیر، چیزی شده؟»
با سوال دمیورژ، نگاه همهی حاضران به سمت شالتیر چرخید. او هنوز روی زانوهایش بود.
«چی. شده. شالتیر؟»
شالتیر با شنیدن دوبارهی نامش، سر بلند کرد. حالت گیجِ چهرهاش طوری بود که انگار تازه از خواب بیدارش کردهاند.
«...چی. شد؟»
«آه، بعد از قرار گرفتن در معرض حضورِ هیبتانگیز مومونگا-ساما، نتونستم جلوی هیجانزده شدنم رو بگیرم... میترسم لباس زیرم دچار یک جور بحران شده باشه...»
سکوت حاکم شد.
همه با نگاههایی مردد به هم نگریستند و نمیدانستند چه بگویند. نگهبانان با خود اندیشیدند که شالتیر، با اختلاف، بیشترین انحرافات جنسی را در میان آنها دارد و یکی از این انحرافات «مردهخواهی» (Necrophilia) است. آنها با فکر کردن به این موضوع دست به پیشانی بردند، هرچند ماره کاملاً متوجه قضیه نشد و سردرگم ماند. اما یکی از نگهبانان به سادگی به تکان دادن سر و آه کشیدن رضایت نداد.
آن شخص آلبدو بود.
حسادتی که در وجودش میجوشید، باعث شد آلبدو جلو بیاید و بگوید:
«ای فاحشه.»
شالتیر با شنیدن آن کلمات تحقیرآمیز، خصومت آلبدو را حس کرد. لبهایش با بدجنسی کج شد و با لبخندی فریبنده پاسخ داد:
«چی؟ داشتنِ مومونگا-ساما، زیباترین موجود برتر، که با انرژیشون به ما برکت بدن خودش یک پاداشه! هر کسی که از اون صحنه خیس نشه حتماً یه مشکلی توی سرش داره! یا نکنه قضیه اینه که تو فقط ظاهرِ پاک نداری، بلکه اصلاً هیچ میل جسمانیای نداری، ای گوریلِ دهانگشاد؟!»
«...ای مارماهی!»
آن دو به هم خیره شدند. نگهبانان نمیدانستند آیا کار به دعوا خواهد کشید یا نه، اما شیوهای که به هم نگاه میکردند بسیار ناخوشایند بود.
«ظاهر من توسط موجودات برتر خلق شده؛ تو باهاش مشکلی داری؟»
«این جملهی من نبود؟»
شالتیر به آرامی برخاست و آن دو به هم نزدیک شدند. با این حال، نگاهشان همچنان در هم گره خورده بود. سرانجام آنقدر نزدیک شدند که به هم برخورد کردند.
«فکر نکن چون ناظر نگهبانانی و میتونی کنار مومونگا-ساما بمونی برنده شدی. اگه واقعاً اینطوری فکر میکنی، از خنده رودهبر میشم.»
«هومف. درسته. در حالی که تو در یک جای دور مستقر شدی، من با سرعت میام و یک پیروزیِ کامل به دست میارم.»
«...منظورت از "یک پیروزیِ کامل" چیه؟ بهم یاد بده، ناظر نگهبانان-ساما.»
«به عنوان یک فاحشه، باید کاملاً آگاه باشی که اون چه معنایی داره.»
در طول این تبادل نیش و کنایههای لفظی، هیچکدام چشم از دیگری برنگرفته بودند. آنها صرفاً با حالتی تهی روی چهره به چشمان یکدیگر زل زده بودند.
با صدایی نرم، آلبدو بالهایش را در یک نمایش تهدیدآمیز گشود. مه سیاه دور شالتیر حلقه زد و او هم به همان شکل پاسخ داد، چرا که نمیخواست ضعفی نشان دهد.
«آه — آئورا، مسائل بین زنها باید توسط یک همجنس حل بشه. اگر اتفاقی افتاد من برای کمک میام، وقتش که رسید بهم خبر بده، باشه؟»
«هی، صبر کن دمیورژ! قصد داری همهی اینها رو سر من خراب کنی؟»
دمیورژ صرفاً با بیحالی دست تکان داد و از آن جفتِ ستیزهجو دور شد. کوکیتوس و ماره هم قدمی به عقب برداشتند؛ هیچکس نمیخواست بین آنها گیر بیفتد.
«واقعاً، اونا مجبورن سر یه همچین چیزی بحث کنن؟»
«شخصاً، من خیلی به نتیجهاش علاقهمندم.»
«منظورت از "نتیجه" چیه، دمیورژ؟»
«منظورم افزایش قدرت نبردمون، آیندهی نازاریک و چیزهایی از این دست است.»
«د-دمیورژ، منظورت چیه؟»
«همم...»
دمیورژ فکر کرد که چطور باید به سوال ماره پاسخ دهد. برای لحظهای، تکانهای خبیث از سرش گذشت و فکر کرد دانش بزرگسالان را به مارهی سادهلوح تزریق کند، اما بلافاصله آن مسیر فکری را رها کرد.
دمیورژ یک شیطان بود و بیرحم و سنگدل، اما این فقط برای افراد خارج از نازاریک صدق میکرد. برای او، شخصیتهایی که توسط چهل و یک موجود برتر ساخته شده بودند، رفقای او بودند.
«هر رهبر بزرگی به یک جانشین نیاز داره، مگه نه؟ مومونگا-ساما ممکنه تا آخر کنار ما مونده باشن، اما اگه یک روز علاقهشون رو به ما از دست بدن، ممکنه مثل بقیهی موجودات برتر به جای دیگهای برن. بنابراین، نیاز به یک جانشین هست که بتونیم وفاداریمون رو بهش عهد ببندیم.»
«میفهمم. اونوقت، کدوم یک از ما جانشین مومونگا-ساما خواهد بود؟»
«چقدر. بیادبانه. ما. به. عنوان. نگهبان. باید. با. وفاداری. به. مومونگا-ساما. خدمت. کنیم. تا. ایشان. بمانند. ما. برای. همین. ساخته. شدیم.»
دمیورژ به سمت کوکیتوس که حرفش را قطع کرده بود چرخید:
«البته که من این رو درک میکنم، کوکیتوس. اما تو نمیخوای وفاداریت رو به وارثِ مومونگا-ساما عهد ببندی؟»
«همم... البته. که. من. دوست. دارم. وفاداریام. را. به. وارث. مومونگا-ساما. سوگند. بخورم...»
کوکیتوس شروع به تصور خودش کرد در حالی که وارثِ مذکور را روی شانههایش نشانده و به این طرف و آن طرف میدود.
سپس تصور کرد که به او شمشیرزنی یاد میدهد، تیغهاش را برای دفاع از «ارباب جوان» بیرون میکشد و حتی در آینده، دستورات ارباب جوانِ کاملاً بزرگ شده را میشنود.
«...اوه. چقدر. شگفتانگیز. چه. منظرهی. باشکوهی... عمو... عمو...»
دمیورژ که دیگر تاب تحمل این صحنه را نداشت، چشم از کوکیتوس برگرداند؛ کوکیتوسی که کاملاً در رویای خود به عنوان یک «عموی پیر و باحال» که با وفاداری به وارث مومونگا خدمت میکند، غرق شده بود.
«خب، اون به کنار، من خیلی علاقهمندم بدونم بچههای ما برای تقویت مقبرهی بزرگ نازاریک چه کار میتونن بکنن. نظرت چیه ماره، میخوای یک بچه بسازی؟»
«اِم، هه؟»
«با این حال، تو شریک نداری... اگر انسان، دارک الف، الف جنگلی یا گونههای مشابهی پیدا کردی، لطف میکنی اونا رو برای من دستگیر کنی؟»
«هه؟ هههههه؟»
ماره پس از کمی فکر، سر تکان داد و گفت: «اگر... اگر به مومونگا-ساما کمک میکنه... من حاضرم مشارکت کنم. اما من چطور بچه خواهم داشت؟»
«خب، وقتی وقتش رسید اون رو بهت یاد میدم. اما اگر تصمیم بگیری بعضی آزمایشهای تولیدِ مثل رو به تنهایی امتحان کنی، مومونگا-ساما ممکنه سرزنشت کنن. هر چه باشد، نظمِ نازاریک کاملاً متوازنه.»
«اون... اون درسته. من شنیدم که تمام زیردستان بعد از محاسبات دقیق توسط یکی از موجودات برتر خلق شدن... اگه ما بیپروا تعدادمون رو زیاد کنیم، سرزنش میشیم. مـ... من نمیخوام توسط مومونگا-ساما سرزنش بشم...»
«البته، من هم نمیخوام توسط موجودات برتر توبیخ بشم... کاش میتونستم یک مزرعه بیرون نازاریک راه بندازم...»
دمیورژ در حالی که به این موضوع فکر میکرد، تصمیم گرفت به تنها چیزی که هیچکس سرش با او شوخی نکرده بود اشاره کند:
«آه بله ماره، چرا مثل یک دختر لباس پوشیدی؟»
ماره پس از سوال دمیورژ، دامن کوتاهش را چنگ زد تا پاهایش را پنهان کند.
«این تصمیمِ بوکوبوکوچاگاما-ساما بود. ایشون گفتن که به این میگن "تراپ" (Trap)، پس نباید ربطی به جنسیت من داشته باشه.»
«اوه، پس این تصمیم بوکوبوکوچاگاما-ساما بود. خب پس، اون لباسها حتماً بهت میاد... هرچند، آیا همهی پسرها باید اونجوری لباس بپوشن؟»
«مـ... من دربارهی اون نمیدونم.»
چهل و یک موجود برتر دیگر حضور نداشتند، اما با این حال، ذکر نامشان همچنان وادار به اطاعت میکرد. یا بهتر بگوییم، در مقبرهی بزرگ نازاریک، ماره همانطور که باید لباس پوشیده بود و هیچکس جز یک موجود برتر دیگر نمیتوانست کمد لباس او را تغییر دهد.
«...نمیدونم باید با مومونگا-ساما در این باره صحبت کنم یا نه. شاید همهی پسرها باید اونجوری لباس بپوشن. میگم... کوکیتوس، وقت بیدار شدنه.»
کوکیتوس پس از شنیدن کلمات همکارش، چندین بار سرش را تکان داد، در حالی که لبخندی عمیقاً راضی بر چهره داشت.
«آه. چه. منظرهی. زیبایی... واقعاً. آن. تمام. چیزی. بود. که. همیشه. در. رؤیاهایم. میدیدم.»
«که اینطور... خب پس، این خوبه... آلبدو و شالتیر هنوز دارن دعوا میکنن؟»
چشمان آن جفتِ ستیزهجو کمی منحرف شد. اما کسی که به دمیورژ پاسخ داد، آئورای خسته بود که در کنار ایستاده بود.
«اونا... تموم کردن. الان دارن دربارهی... بحث میکنن.»
«مشکلِ اینکه کی باید زن اول باشه.»
«عجیب میبود اگر حاکم مقبرهی بزرگ نازاریک فقط یک زن داشته باشن. سوالِ الان اینه که کی شایستهی اینه که زنِ اولِ مومونگا-ساما باشه...»
«...با اینکه اون سوالِ کاملاً جالبیه، احتمالاً باید بعداً دربارهش صحبت کنیم. بسیار خب آلبدو، نمیخوای دستورات ما رو بهمون بدی؟ کلی کار هست که باید بعداً انجام بشه.»
«درسته، حق با توئه. من باید به زودی دستورات رو صادر کنم. شالتیر، من به زودی به تفصیل دربارهی این موضوع باهات صحبت میکنم. ما نیاز داریم مقداری زمان صرفش کنیم.»
«من هیچ مخالفتی ندارم، آلبدو. هیچ موضوع دیگهای بیشتر از این ارزش وقت ما رو نداره.»
«بسیار خب. پس بیایید بریم سراغ نقشههامون برای آینده.»
پس از دیدن آلبدو که وقار خود را به عنوان ناظر نگهبانان بازیابی کرده بود، تمام نگهبانان طبقات سرهایشان را با احترام پایین آوردند، اما زانو نزدند.
البته آنها باید احترام خود را به آلبدو نشان میدادند، اما او ارباب آنها نبود. در حالی که موجودات برتر او را بالاتر از تمام شخصیتهای دیگر قرار داده بودند، اما جایگاه «ناظر نگهبانان» هم صرفاً موقعیتی بود که توسط خالقان تعیین شده بود و نگهبانان دیگر فقط باید احترامی در شأن جایگاهش به او میگذاشتند. بنابراین، سرهایشان را برای او فرود آوردند. آلبدو هم از این بابت عصبانی نبود، چون میدانست این درستترین رفتار ممکن است.
«اولاً—»