Overlord

فصل 3 – بخش 1

بخش ۱

اتاق تعویض لباس که به سوئیت مومونگا متصل بود، آشفته‌بازاری از آیتم‌های مختلف بود که به سختی جای سوزن انداختن در آن پیدا می‌شد. از شنل‌هایی که مومونگا می‌توانست بپوشد گرفته تا زره‌های تمام‌فلزی (Full Plate) که اصلاً توانایی استفاده از آن‌ها را نداشت، همه جا پخش بود. علاوه بر زره‌ها و سایر وسایل حفاظتی، سلاح‌های مختلفی از عصاهای جادویی گرفته تا شمشیرهای بزرگ (Greatswords) به چشم می‌خورد؛ یک مجموعه‌ی واقعی از تجهیزات نبرد.

بازیکنان در ایگدراسیل می‌توانستند تنوع تقریباً نامحدودی از آیتم‌های جادوییِ اصلی تولید کنند. هیولاهای شکست‌خورده «کریستال‌های داده» (Data Crystals) می‌انداختند که با قرار گرفتن در یک پوسته‌ی ظاهری (Item Skin)، یک آیتم جادویی را شکل می‌دادند. به همین دلیل، مردم بلافاصله هر پوسته‌ی ظاهری را که خوششان می‌آمد، می‌خریدند. وضعیت فعلی این اتاق هم دقیقاً به همین خاطر بود.

مومونگا از میان سلاح‌های اتاق، یک شمشیر بزرگ را انتخاب کرد. تیغه‌ی سیمینِ شمشیر پس از خروج از غلاف در نور می‌درخشید. حروف رونیکِ حک شده بر بدنه‌ی تیغه نیز سوسو می‌زدند و گویی بر چشمان تماشاگر حک می‌شدند. مومونگا شمشیر را در هوا چرخاند؛ مثل پر سبک بود. البته نه به این خاطر که تیغه وزنی نداشت، بلکه به دلیل قدرت بدنی بسیار بالای مومونگا بود.

مومونگا یک جادوگر بود و آمارهای جادوگری‌اش بسیار بالا، اما آمارهای فیزیکی‌اش در مقایسه با آن‌ها پایین‌تر بود. با این حال، قدرتی که از رسیدن به سطح صد به دست آورده بود، رقم ناچیزی نبود. اگر با هیولاهای ضعیف روبرو می‌شد، می‌توانست به راحتی با عصایش آن‌ها را پودر کند.

مومونگا به آرامی گاردِ مبارزه گرفت، اما ناگهان صدای بلندِ برخوردِ فلز در اتاق پیچید. شمشیری که تا لحظه‌ای پیش در دست داشت، حالا روی زمین افتاده بود. خدمتکاری که در اتاق آماده‌باش ایستاده بود، بلافاصله شمشیر بزرگ را برداشت و به مومونگا داد. اما مومونگا آن را نگرفت، بلکه به دستان خالی‌اش خیره شد.

همین بود.
این همان چیزی بود که مومونگا را گیج می‌کرد. اگرچه NPCهای واقع‌گرایانه باعث شده بودند فکر کند دیگر در یک بازی نیست، اما حس آزاردهنده‌ای که بدنش را محدود کرده بود، خلاف این را می‌گفت. در ایگدراسیل، مومونگا هیچ سطحی در کلاس‌های جنگجو (Warrior) نداشت و بنابراین نباید می‌توانست از شمشیر بزرگ استفاده کند. با این حال، اگر این دنیای جدید واقعیت بود، منطقی به نظر می‌رسید که بتواند آن را به دست بگیرد.

مومونگا سرش را تکان داد و تصمیم گرفت به آن فکر نکند. هر چه باشد، هر چقدر هم کلنجار می‌رفت، پاسخی نمی‌یافت.
«اینجا رو مرتب کن.»

بعد از اینکه مومونگا به خدمتکار دستور داد اتاق را تمیز کند، به سمت آینه‌ای چرخید که تقریباً تمام دیوار را پوشانده بود. آنچه دید، یک اسکلتِ رداپوش بود. او قاعدتاً باید از دیدنِ اینکه بدنش به چه چیزی تبدیل شده می‌ترسید، اما مومونگا کاملاً بی‌حس بود. در واقع، حتی برایش طبیعی به نظر می‌رسید.

علاوه بر اینکه در زمان ایگدراسیل به این ظاهر عادت کرده بود، دلیل دیگری هم برای این بی‌حسی وجود داشت: ذهن او هم همراه با بدنش تغییر کرده بود. اولین نشانه‌ی آن این بود که هرگاه فوران شدیدی از احساسات را تجربه می‌کرد، بلافاصله آرام می‌شد، گویی چیزی آن را سرکوب می‌کرد. نشانه‌ی دیگر این بود که تشنگی، گرسنگی یا خستگی را حس نمی‌کرد. شاید چیزی شبیه به میل جنسی وجود داشت، اما حتی وقتی سینه‌های نرم آلبدو را لمس می‌کرد، هیچ هیجانی حس نکرده بود.

حس فقدانِ وحشتناکی وجود مومونگا را پر کرد و ناخودآگاه نگاهی به پایینِ کمرش انداخت.
«نکنه... چون هیچ‌وقت ازش استفاده نکردم غیب شده؟»
با این حال، صدای آرام و حس فقدانش به محض اینکه صحبت کرد، ناپدید شد.

بنابراین، مومونگا نتیجه گرفت که این تغییرات، به ویژه تغییرات ذهنی، بخشی از مصونیتِ نامیرایان در برابر اثراتِ تأثیرگذار بر ذهن است. در حال حاضر، او صاحب بدن و ذهنی نامیرا بود، اما بقایایی از انسانیت در او باقی مانده بود. به همین دلیل، حتی وقتی احساساتی را تجربه می‌کرد، اگر به اوج می‌رسیدند، بلافاصله سرکوب می‌شدند. اگر همین‌طور ادامه می‌داد، ممکن بود در آینده تمام احساساتش را از دست بدهد.

البته، حتی اگر این اتفاق می‌افتاد، اهمیت چندانی نداشت؛ چون فارغ از اینکه این دنیا به چه سمتی برود یا چه بلایی سر بدنش بیاید، اراده‌اش هنوز متعلق به خودش بود. علاوه بر این، NPCهایی مثل شالتیر و دیگران در کنارش بودند. شاید نگرانی درباره‌ی نامیرا شدن هنوز زود بود.

«کریت گریتر آیتم (خلق آیتم برتر)!»

به محض اینکه مومونگا طلسم را اجرا کرد، بدنش در زرهی تمام‌فلزی و حکاکی شده پوشیده شد. زره درخششی تیره داشت و سطحش با الگوهای طلا و نقره پوشیده شده بود؛ بسیار گران‌قیمت به نظر می‌رسید. او در آن حرکت کرد تا ببیند چه حسی دارد. اگرچه کمی محدودکننده بود، اما او را از حرکت نمی‌انداخت. علاوه بر این، زره کاملاً فیتِ بدنش بود، که با توجه به فاصله‌ی بین بدنِ استخوانی‌اش و زره، کاملاً غیرمنتظره بود.

ظاهراً او می‌توانست مثل ایگدراسیل از آیتم‌های ساخته شده با جادو استفاده کند. مومونگا در سکوت شگفتی‌های جادو را تحسین کرد و از میان شکاف‌های کلاه‌خودِ بسته‌اش، دزدکی به خودش در آینه نگاه کرد. یک جنگجوی خوش‌قیافه به او چشم دوخته بود که اصلاً شبیه به یک جادوگر نبود. مومونگا با رضایت سر تکان داد و در گلوی ناموجودش آب دهان قورت داد. در حال حاضر، او حس کودکی را داشت که والدینش را عصبانی کرده است.

«برای مدتی می‌رم بیرون.»
خدمتکار به طور ناخودآگاه پاسخ داد: «نگهبان‌ها برای همراهی شما آماده هستن.»
اما... حقیقت این بود که مومونگا از آن‌ها خوشش نمی‌آمد.

روز اول که نگهبان‌ها دنبالش راه می‌افتادند، احساس فشار می‌کرد؛ روز دوم به آن عادت کرده بود و حتی دوست داشت پزش را بدهد. و در روز سوم—
مومونگا میل به آه کشیدن را سرکوب کرد. همه چیز برای او بیش از حد خشک و رسمی بود. نگهبان‌ها هر جا می‌رفت دنبالش بودند و هر کسی را می‌دید، جلویش تعظیم می‌کرد.

شاید اگر می‌توانست با بی‌خیالی و در حالی که نگهبان‌هایش پشت سرش بودند راه برود، قابل تحمل می‌بود. اما نمی‌توانست، چون باید در تمام لحظات وقارِ حاکمِ مقبره‌ی بزرگِ زیرزمینیِ نازاریک را حفظ می‌کرد. نمی‌توانست حتی یک لحظه غفلت کند و تصویرش را خراب کند، پس اعصابش مدام تحت فشار بود. این موضوع استرس زیادی به مومونگایِ سابقاً انسان وارد می‌کرد.

حتی با وجود اینکه احساسات قوی‌اش فوراً سرکوب می‌شد، ذهنش همیشه حس می‌کرد انگار دارد روی شعله‌ای ملایم جلزولیز می‌کند. و بعد نوبت به آن زنانِ فوق‌العاده زیبا می‌رسید که در تمام لحظات به او چسبیده بودند و از هر نظر از او مراقبت می‌کردند. به عنوان یک مرد، او از این توجه لذت می‌برد، اما تهاجم به حریم خصوصی و زندگی‌اش، او را فرسوده کرده بود. آن استرس، یکی دیگر از بقایای انسانیتِ او بود.

در هر صورت، این نشانه‌ی خوبی نبود که او، ارباب نازاریک، در میان این شرایط عجیب تحت تأثیر این فشار روانی قرار بگیرد. ممکن بود در مواقع اضطراری منجر به گرفتن تصمیمی نادرست شود. او نیاز داشت روحیه‌اش را تازه کند.
چشمان مومونگا با این تصمیم گشاد شد. البته حالتش تغییری نکرد، اما شعله‌های درون چشمانش روشن‌تر سوختند.

«نه... نیازی نیست نگهبان‌ها من رو همراهی کنن. فقط می‌خوام تنها قدم بزنم.»
«خـ... خواهش می‌کنم صبر کنید و تجدیدنظر کنید! اگه اتفاقی برای مومونگا-ساما بیفته، ما باید سپرتون بشیم. نمی‌تونیم اجازه بدیم هیچ گزندی به وجودتون برسه.»

خدمتکاران و دیگر اتباع، هدفی جز محافظت از اربابشان، حتی به قیمت جانشان نداشتند. از این نظر، درخواست مومونگا برای تنهایی قدم زدن — که کاملاً احساسات آن‌ها را نادیده می‌گرفت — درخواستی بی‌رحمانه بود. اما بیش از سه روز، یعنی حدود هفتاد و سه ساعت از وقوع این ناهنجاری گذشته بود. در این مدت، مومونگا مذبوحانه سعی کرده بود ظاهرِ سخت‌گیرانه‌ی حاکم نازاریک را حفظ کند، اما حالا به استراحت نیاز داشت.

بنابراین، با اینکه دلش برایشان می‌سوخت، مومونگا به فکر بهانه‌ای افتاد و گفت:
«...من باید کاری رو در خفا انجام بدم و به هیچ‌کس اجازه‌ی تعقیب نمی‌دم.»
سکوت کوتاهی حکمفرما شد. درست وقتی مومونگا حس کرد این سکوت دارد طولانی می‌شود، خدمتکار بالاخره پاسخ داد:
«اطاعت میشه. پس، لطفا مواظب خودتون باشید، مومونگا-ساما.»

قلب مومونگا برای لحظه‌ای درد گرفت که دید خدمتکار حرفش را تمام و کمال باور کرد، اما آن را نادیده گرفت. نباید اشکالی داشته باشد که کمی استراحت کند و بیرون برود تا مناظر اطراف را ببیند. در واقع، خیلی مهم بود که خودش ببیند آیا واقعاً به دنیای دیگری منتقل شده‌اند یا نه.
این بهانه‌ها در ذهنش بالا می‌آمدند چون مومونگا حس می‌کرد بیش از حد خودخواه بوده است. او گناهِ درون قلبش را کنار زد و «حلقه‌ی آینز اوال گون» را فعال کرد.

♦ ♦ ♦

مقصد او یک تالار بزرگ بود. دو طرفش ردیف‌هایی از تخت‌های باریکِ غسالخانه قرار داشت، اما در حال حاضر هیچ جسدی روی آن‌ها نبود. کف تالار از سنگ آهک صیقل‌خورده بود. پشت سر مومونگا پلکانی بود که به سمت پایین می‌رفت و در انتهای آن یک جفت درِ دوتایی قرار داشت که از طریق آن می‌شد به طبقه‌ی اول مقبره‌ی بزرگِ زیرزمینیِ نازاریک دسترسی پیدا کرد. مشعل‌دان‌های روی دیوارها خالی بودند؛ تنها نور موجود، نورِ مایل به آبیِ مهتاب بود که از بیرون به داخل می‌تابید.

این نزدیک‌ترین مکان به سطح زمین بود که حلقه‌ی آینز اوال گون می‌توانست او را به آنجا ببرد؛ آرامگاه مرکزی در سطح مقبره‌ی بزرگ زیرزمینی نازاریک.
تنها کاری که باید می‌کرد، برداشتن چند قدم برای رسیدن به دنیای بیرون بود. اما علیرغم فضای وسیع روبروی او، مومونگا نتوانست آن قدم‌ها را بردارد. دلیلش، یک برخورد کاملاً غیرمنتظره در مقابلش بود.

سایه‌های موجوداتی دگرشکل (Heteromorphic) در برابرش قد علم کرده بودند. در مجموع سه هیولا بودند.
یکی از آن‌ها شبیه به یک شیطان (Demon) وحشتناک بود. نیش‌هایی از دهانش بیرون زده بود و بدنش پوشیده از فلس بود. بازوهای ستبر و چنگال‌های تیز، و همچنین بال‌های آتشین و دمی مارمانند داشت.
دیگری هیولایی با ظاهر زنانه و سرِ کلاغ بود که لباسی تنگ و چرمی به تن داشت.
و آخری زرهی تمام‌فلزی پوشیده بود که روی سینه‌اش باز بود و عضلات شکمش را با افتخار نشان می‌داد. اگر بال‌های سیاه خفاشی و آن دو شاخِ بیرون‌زده از شقیقه‌هایش نبود، ممکن بود با یک مرد جوان زیبا اشتباه گرفته شود. اما چشمانش نشانگر هوسی بی‌حد و حصر بود.

آن‌ها به ترتیب «اربابان شیطانیِ خشم، حسادت و طمع» (Evil Lords of Wrath, Jealousy, Greed) بودند.
تمامِ این اربابانِ شیطانی توجهشان را به مومونگا دوختند، اما حرکتی نکردند و فقط با نگاه‌های ثابتشان او را زیر نظر گرفتند. جوِ سنگین بر تمام حاضران فشار می‌آورد.

همه‌ی آن‌ها هیولاهایی در حدود سطح هشتاد بودند و باید برای نگهبانی در اطراف «معبد دوزخی» (Infernal Shrine)، محل زندگی دمیورژ در نزدیکی دروازه‌ی طبقه‌ی هشتم مستقر می‌بودند. زیردستان نامیرای شالتیر هم باید در طبقات بالایی نگهبانی می‌دادند. پس زیردستان دمیورژ، گارد نخبگان او، اینجا چه می‌کردند؟

پشت سر آن‌ها یک پیکر دیگر هم بود. مومونگا تا این لحظه متوجه او نشده بود، اما او از ابتدا مومونگا را زیر نظر داشت. وقتی خودش را نشان داد، همه چیز روشن شد.
«دمیورژ...»

نگاهی متعجب بر چهره‌ی شیطانی که نامش برده شد (دمیورژ) ظاهر شد. آن نگاه گویی می‌پرسید «چرا اربابش باید اینجا باشد» یا «چرا باید یک هیولای مرموز اینجا باشد».
مومونگا تصمیم گرفت روی یک احتمال ضعیف شرط ببندد و جلو برود. اگر الان متوقف می‌شد، فاش نشدنِ هویت واقعی‌اش یک معجزه بود. در هر صورت، نقشه‌اش این بود که در حالی که نزدیک دیوار می‌ماند، به آرامی به جلو حرکت کند، هیولاها را نادیده بگیرد و از کنارشان بگذرد.

او کاملاً آگاه بود که چشمانشان روی اوست. با این حال، مومونگا احساساتِ ناشی از ضعفش را با اراده‌ای پولادین سرکوب کرد، سینه‌اش را جلو داد و به حرکت ادامه داد.
وقتی به اندازه‌ی کافی به هم نزدیک شدند، تمام شیاطین هم‌زمان زانو زدند و سرهایشان را در برابر او فرود آوردند. کسی که در رأس آن‌ها بود، البته دمیورژ بود. حرکات مرتب او صیقلی و برازنده بود، گویی یک نجیب‌زاده است.

«مومونگا-ساما. جسارتاً می‌تونم بپرسم چرا بدون محافظ‌هاتون و با این پوشش به اینجا اومدید؟»
مشتش وا شده بود.

دمیورژ را می‌شد داناترین موجود در مقبره‌ی بزرگ نازاریک دانست، پس لو رفتن اجتناب‌ناپذیر بود. با این حال، مومونگا حس کرد دلیلِ لو رفتنش همان تله‌پورت بوده است. فقط یک نفر در نازاریک صاحب حلقه‌ی آینز اوال گون بود که به دارنده‌اش اجازه می‌داد آزادانه در تالارها تله‌پورت کند — مومونگا.

«آه... قضیه‌ش پیچیده‌ست. دمیورژ، تو باید بدونی چرا این رو پوشیدم.»
چهره‌ی برازنده‌ی دمیورژ از سرِ سردرگمی در هم رفت. او قبل از پاسخ دادن چندین بار نفس کشید:
«صمیمانه‌ترین پوزشِ من رو بابت ناتوانی در درکِ نیت‌های ژرفِ شما بپذیرید، مومونگا-ساما—»
«من رو "جنگجوی تاریکی" (Dark Warrior) صدا کن.»

«ببخشید، جنگجوی تاریکی-ساما...؟»
دمیورژ گویی می‌خواست چیزی بگوید، اما مومونگا تمام تلاشش را کرد تا آن را نادیده بگیرد. اگرچه نامی کاملاً خجالت‌آور بود، اما با توجه به نامِ دیگر هیولاها در بازی، منطقی به نظر می‌رسید.

دلیلِ اینکه از دمیورژ خواست او را با نام دیگری خطاب کند کاملاً ساده بود. اگرچه در حال حاضر فقط دمیورژ و اتباعش اینجا بودند، اما این مکان یک خروجی بود و بسیاری از زیردستان از اینجا رد می‌شدند. مومونگا اصلاً دوست نداشت هر جا می‌رود، مدام «مومونگا-ساما، مومونگا-ساما» بشنود.

دمیورژ بدون دانستن افکار مومونگا، چقدر متوجه شده بود؟ درست در همان لحظه، نگاهی حاکی از آگاهی بر چهره‌ی دمیورژ نشست.
«می‌فهمم... پس قضیه از این قراره.»
هه؟ چه قضیه‌ای؟
مومونگا جلوی خودش را گرفت تا کلمات درون قلبش را به زبان نیاورد.

به عنوان یک انسانِ فانی، مومونگا هیچ ایده‌ای نداشت که دمیورژِ به‌شدت باهوش و حیله‌گر، پس از تفکراتش به چه نتیجه‌ای رسیده است. تمام کاری که می‌توانست بکند این بود که امیدوار باشد دمیورژ نیت‌های واقعی‌اش را درک کرده باشد، در حالی که زیر کلاه‌خودش غرق در عرق سردِ ناموجود بود.

«من معتقدم تا حدی نقشه‌های عمیق شما رو درک کردم، مو... نه، جنگجوی تاریکی-ساما. واقعاً، این‌ها ملاحظاتی هستن که فقط حاکم این قلمرو می‌تونه بهشون توجه کنه. با این حال، نمی‌تونم اجازه بدم وجودِ والای شما بدون همراه پیش بره. می‌دونم ممکنه باعث زحمتتون بشه، اما امیدوارم در رحمتِ بی‌کرانتون، به یکی از ما اجازه‌ی همراهی بدید.»
«...چاره‌ای نیست. بسیار خب، اجازه می‌دم یک نفر با من بیاد.»

دمیورژ لبخندی برازنده زد.
«بی‌نهایت ممنونم که با درخواست خودخواهانه‌ی من موافقت کردید، جنگجوی تاریکی-ساما.»
«...فقط بگو جنگجوی تاریکی، می‌تونی القاب رو حذف کنی.»
«چطور می‌تونم؟! چنین کاری نابخشودنیه. البته که می‌تونم موقع جاسوسی یا مأموریت‌های خاص از چنین دستوری اطاعت کنم، اما داخل مقبره‌ی بزرگ نازاریک، چطور ممکنه کسی احترامی رو که شایسته‌ی شماست نشون نده، مومونگا-ساما... نه، جنگجوی تاریکی-ساما!»

مونولوگِ پرشورِ دمیورژ مومونگا را کمی تحت تأثیر قرار داد و نتوانست جلوی سر تکان دادنش را بگیرد. او با خود فکر کرد که نامِ «جنگجوی تاریکی» باعث می‌شود مردم بابت داشتن چنین نامِ خنک و لوسی مسخره‌اش کنند و از اینکه آن نام مستعار را به این راحتی انتخاب کرده بود، پشیمان شد.

«من رو بابت تلف کردن وقت باارزشتون ببخشید، جـ... جنگجوی تاریکی-ساما. پس شماها همین‌جا منتظر دستور بمونید و به بقیه توضیح بدید که من در حال جابه‌جایی هستم.»
«اطاعت میشه، دمیورژ-ساما.»
«خب، به نظر می‌رسه زیردستات هم موافقن. پس دمیورژ، بیا راه بیفتیم.»
مومونگا از کنار دمیورژِ تعظیم‌کننده گذشت و دمیورژ سرش را بلند کرد و به دنبال اربابش به راه افتاد.

♦ ♦ ♦

«چرا مو... احم، چرا جنگجوی تاریکی-ساما اون‌جوری لباس پوشیده بودن؟»
«نمی‌دونم، اما حتماً دلیلی برای این کار وجود داره.»
اربابان شیطانیِ باقی‌مانده با سردرگمی با هم زمزمه می‌کردند. هر چه باشد، آن‌ها به خاطر تله‌پورت شدنِ مومونگا به اینجا، متوجهِ تغییرِ هویت او نشده بودند.

مومونگا راهی برای دانستن این موضوع نداشت، اما ساکنان مقبره‌ی بزرگ نازاریک، یا بهتر بگویم تمام خادمان آینز اوال گون، هاله‌ی خاصی ساطع می‌کردند که خادمان می‌توانستند آن را حس کنند تا بفهمند غریبه دوست است یا دشمن. در داخل گیلد، هاله‌ی چهل و یک موجودِ برتری که بر نازاریک حکومت می‌کردند — که اکنون فقط به مومونگا محدود شده بود — برای آن‌ها کافی بود تا بدانند فردِ روبرویشان حاکم مطلقشان است. آن‌ها می‌توانستند حضورِ مقتدرِ او را از راه دور حس کنند و ممکن نبود مومونگا را با کس دیگری اشتباه بگیرند، حتی از روی زره تمام‌فلزی‌اش. آن‌ها بلافاصله متوجهِ پوششِ مبدلِ مومونگا می‌شدند، فارغ از اینکه چطور به اینجا رسیده باشد.

تشخیص هاله‌ی او از بقیه در نازاریک آسان بود.
درهای طبقه‌ی اول به چهار تاق باز شد و کسی از پله‌ها بالا آمد. با قضاوت از روی هاله‌ای که از سمت پله‌ها می‌آمد، تازه‌وارد یک نگهبان بود.

اربابان شیطانی چهره‌ی زیبای ناظر نگهبانان، آلبدو، را دیدند که از پله‌ها بالا می‌آمد. وقتی فهمیدند در حضورِ کسی هستند که با اربابشان، دمیورژ، برابر است، روی یک زانو نشستند. برای آلبدو، زانو زدنِ اتباع در برابرش امری کاملاً طبیعی بود و بدون توجه به آن‌ها، به اطراف نگاه کرد.

تنها پس از اینکه آلبدو نتوانست شخصی را که دنبالش می‌گشت پیدا کند، رو به اربابان شیطانی کرد. او بدون خطاب قرار دادن فردی خاص صحبت کرد:
«...دمیورژ رو اینجا نمی‌بینم. کجاست؟»
«ایشون... یک جنگجوی تاریکی-ساما همین الان از اینجا رد شدن، برای همین دمیورژ-ساما تصمیم گرفتن ایشون رو تا بیرون همراهی کنن.»

«جنگجوی تاریکی... ساما؟ من چنین نامی رو بین خادمان به یاد ندارم... دمیورژ کدوم خادم رو همراهی کرد؟ یک نگهبانِ طبقه به دنبالِ یک خادمِ پست؟ چقدر عجیب...»
اربابان شیطانی نمی‌دانستند چه پاسخی بدهند و به هم نگاه کردند. آلبدو با لبخندی ملایم رو به آن‌ها کرد:
«نکنه خادمان پستی مثل شما جرئت کردن به من دروغ بگن؟»

هشدارِ نرم و نهایی او باعث شد لرزه بر تنِ اربابان شیطانی بیفتد و فهمیدند که نمی‌توانند چیزها را از او پنهان کنند.
«وقتی جنگجوی تاریکی-ساما به اینجا اومدن، دمیورژ-ساما به این نتیجه رسیدن که ایشون شخصی شایسته‌ی احترامِ ما هستن.»
«...مومونگا-ساما اومدن اینجا!»

صدای آلبدو گویی کمی لرزید، پس اربابان شیطانی با آرامش پاسخ دادند:
«...نامِ ایشون جنگجوی تاریکی-ساما بود.»
«...پس محافظ‌هاش چی؟ آیا دمیورژ پیامی از مومونگا-ساما دریافت کرده بود؟ اما من از قبل برای ملاقات با ایشون هماهنگ کرده بودم، پس یعنی دمیورژ نمی‌دونست مومونگا-ساما دارن میان؟ آه، بی‌خیال، من باید لباسم رو عوض کنم و حمام کنم!»

آلبدو به لباس‌هایش دست زد. لباس‌هایش به خاطر کار کثیف شده بود. موهایش در انتها گره خورده بود و بال‌هایش هم همین‌طور. با این حال، چنین نقص‌های ناچیزی نمی‌توانست از جذابیت یک زیباییِ در کلاس جهانی مثل آلبدو ذره‌ای کم کند. این موضوع بی‌اهمیت بود، مثل کسرِ یک یا دو امتیاز از صد میلیون. اما برای آلبدو، حتی کوچک‌ترین نقص در ظاهرش، نشانه‌ی شکست بود. او نمی‌توانست این خودِ کثیفش را به مردی که عمیقاً عاشقش بود نشان دهد.

«نزدیک‌ترین حمام... اونی که توی جایگاه شالتیره؟ ...اما اون‌وقت ممکنه اون مشکوک بشه... هر چند مجبورم تحمل کنم. شماها، برید به اتاق من و لباس‌هام رو بیارید! زود!»
درست همان موقع، یکی از اربابان شیطانی آلبدو را که با عجله قدم می‌زد، صدا کرد. او «ژنرال شیطانیِ حسادت» بود.
«...آلبدو-ساما، اگرچه ممکنه بی‌ادبی باشه، اما آیا پوششِ فعلی شما بهتر نیست؟»

آلبدو در حالی که در جایش متوقف شد، با تندی پرسید: «...منظورت چیه؟» او فکر کرد زنِ دیگر می‌خواهد مومونگا او را در این وضعیتِ نامرتب ببیند.
«...نه، منظورم صرفاً این بود که برای زنِ زیبایی مثل شما، بهتره نشونه‌های سخت‌کوشی‌تون رو نشون بدید. در نهایت، این به نفع شماست، مگه نه آلبدو-ساما؟»

دیگر اربابان شیطانی هم پیشنهادهایشان را اضافه کردند: «تا زمانی که بخواید حمام کنید و خودتون رو برای دیدنِ مومونگا-ساما... جنگجوی تاریکی-ساما آماده کنید، وقت زیادی تلف میشه. حیف نیست یک فرصتِ خوب رو به خاطر این موضوع از دست بدید؟»
آلبدو در فکر فرو رفت: «می‌فهمم...» حق با آن‌ها بود.

«منطقیه... انگار چون خیلی وقته مومونگا-ساما رو ندیدم، دست‌وپام رو گم کردم. من فقط بعد از هجده ساعت می‌تونم با مومونگا-ساما ملاقات کنم؛ فکر نمی‌کنید هجده ساعت خیلی طولانیه؟»
«بله، هست.»
«اگه فقط می‌تونستم چیدمانِ ساختارِ اداری رو تموم کنم و برگردم پیشِ مومونگا-ساما... پس بهتره وقت رو با غر زدن تلف نکنم و مومونگا-ساما رو پیدا کنم. مومونگا-ساما الان کجاست؟»
«همین الان رفتن بیرون.»
«می‌فهمم.»

اگرچه پاسخ آلبدو کوتاه به نظر می‌رسید، اما لبخندی دور از ذهن بر چهره‌اش بود، در حالی که بودن با مومونگا را تصور می‌کرد و بال‌هایش را به شکلی بامزه تکان می‌داد. او با قدم‌هایی شتاب‌زده از کنار اربابان شیطانی گذشت. ناگهان صدای قدم‌ها متوقف شد و آلبدو دوباره از اربابان شیطانی پرسید:
«برای آخرین بار می‌پرسم، واقعاً فکر می‌کنید مومونگا-ساما از دیدنِ من با این سر و وضعِ کثیف راضی باشن؟»

♦ ♦ ♦

مومونگا پس از خروج از آرامگاه، با منظره‌ای زیبا روبرو شد. مساحتِ سطحِ مقبره‌ی بزرگ نازاریک دویست متر مربع بود که توسط دیوارهایی به ضخامت شش متر محافظت می‌شد و یک ورودی و خروجی در جلو و عقب داشت.

علف‌های مقبره کوتاه و یکدست بودند و حسِ تازگی می‌دادند. از طرف دیگر، درختان مقبره شاخه‌های پربرگی داشتند که بخش زیادی از زمین را در سایه فرو برده بود و این سایه‌های گسترده، حال و هوایی دلگیر به مکان می‌داد. همچنین سنگ قبرهایی از جنس مرمرِ سفید در گوشه و کنار پراکنده بودند. تضاد بین علف‌های مرتب و سنگ قبرهای نامنظم، کاملاً ناهماهنگ بود. علاوه بر این، حکاکی‌های نفیسی از فرشتگان و الهه‌ها در همه جا دیده می‌شد که هر کدام به تنهایی یک اثر هنری بودند، اما طراحیِ آشفته‌ی مقبره، به بیان ساده، آزاردهنده بود.

به جز آرامگاهِ مرکزیِ بزرگ، چهار آرامگاهِ کوچک‌تر در شمال، جنوب، شرق و غرب وجود داشت که هر کدام توسط مجسمه‌هایی از جنگجویان زره‌پوش به ارتفاع شش متر محافظت می‌شدند. آرامگاه مرکزی دروازه‌ی ورود به مقبره‌ی بزرگ نازاریک بود و از همین مکان بود که مومونگا قدم به دنیای بیرون گذاشته بود.

مومونگا بالای پله‌ها ایستاد و در سکوت منظره‌ی مقابلش را برانداز کرد. مقبره‌ی بزرگ نازاریک در اصل در دنیای یخیِ «هل‌هایم» (Helheim) واقع شده بود که همیشه در تاریکی مطلق بود. اتمسفر آنجا غم‌انگیز و تیره بود و آسمان همیشه ابری. اما آنچه اکنون می‌دید، کاملاً متفاوت بود.

او داشت به یک آسمانِ شبِ زیبا نگاه می‌کرد.
مومونگا رو به آسمان کرد و نتوانست جلوی آه کشیدنش را بگیرد. سرش را تکان داد، گویی نمی‌توانست چشمانش را باور کند.
«شگفت‌انگیزه... فکرش رو بکن که توی یک دنیای مجازی چنین جزئیاتی رو به کار ببرن... هوای اینجا اون‌قدر تازه است که انگار هیچ‌وقت آلوده نشده. آدم‌هایی که توی این دنیا به دنیا میان، برای نفس کشیدن نیازی به شش‌های مصنوعی ندارن...»
او در تمام عمرش چنین آسمان شبِ صافی را ندیده بود.

مومونگا می‌خواست طلسمی اجرا کند، اما زره‌اش مانع او می‌شد. کلاسِ خاصی از جادوگرها وجود داشت که اجازه می‌داد در زره جادو کنند، اما مومونگا آن کلاس را نداشت. در نتیجه، زره تمام‌فلزی‌اش مانع از استفاده‌ی او از جادو می‌شد. حتی زرهِ ساخته شده با جادو هم به پوشنده‌اش اجازه‌ی اجرای طلسم در حینِ پوشیدن را نمی‌داد. در حال حاضر، تنها پنج طلسم وجود داشت که او می‌توانست در وضعیت زره‌پوش استفاده کند، اما متأسفانه، جادوی پروازی که مومونگا می‌خواست استفاده کند، جزو آن‌ها نبود.

مومونگا دستش را داخلِ بُعدِ جیبی‌اش برد و آیتمی بیرون آورد. گردنبندی با آویزی به شکل بالِ پرنده بود. گردنبند را انداخت و روی آن تمرکز کرد. قدرتی که درون گردنبند نهفته بود، فعال شد.
«فلای (پرواز)!»

مومونگا که از زنجیرهای جاذبه رها شده بود، سبک‌بال به سمت آسمان شناور شد. او در خطی مستقیم به سمت بالا رفت و هم‌زمان سرعت گرفت. اگرچه دمیورژ مذبوحانه سعی می‌کرد به او برسد، مومونگا اعتنایی نکرد و پیوسته بالا رفت. قبل از اینکه بفهمد، صدها متر در هوا بود.

تنها در آن زمان بود که بدنِ مومونگا کند شد. او با قدرت کلاه‌خودش را کنار زد و هیچ نگفت — نه، در حالی که به این دنیا چشم دوخته بود، نمی‌توانست چیزی بگوید.
نورِ سفید-آبیِ ماه و ستارگان، تاریکیِ زمین را فراری داده بود. علفزارها که با بادی ملایم تکان می‌خوردند، گویی می‌درخشیدند. ستاره‌های بی‌شمار و ماه نیز درخشش خود را ساطع می‌کردند و در برابر نوری که از زمین می‌آمد، با شکوه می‌تابیدند.

مومونگا بی‌اختیار آهی کشید:
«این زیباست... نه، واژه‌ی زیبا حتی ذره‌ای از این رو توصیف نمی‌کنه... "بلو پلنت-سان" (Blue Planet) اگه اینجا بود چی می‌گفت؟»
او اگر این دنیا را می‌دید که هوا، زمین و آبش آلوده نشده بود، چه می‌کرد؟

مومونگا رفیقِ قدیمی‌اش را به یاد آورد؛ مردی که در ملاقات‌های حضوریِ (Offline) گیلد شرکت می‌کرد و چهره‌ی سنگی‌اش وقتی به او می‌گفتند آدمِ رمانتیکی است، به لبخندی ظریف باز می‌شد — آن مرد مهربانی که عاشق آسمانِ شب بود.
نه، او عاشقِ طبیعتی بود که آلوده شده و تقریباً به طور کامل نابود گشته بود. او ایگدراسیل را بازی می‌کرد چون از صحنه‌هایی لذت می‌برد که دیگر در واقعیت وجود نداشتند. او طبقه‌ی ششم را با عرق، خون و اشک‌های خودش ساخته بود. آسمانِ شبِ آنجا طراحیِ شخصی او بود و بازتولیدی از دنیای آرمانیِ درون قلبش بود.

آن مرد که عاشق طبیعت بود، همیشه وقتی بحث به اینجا می‌کشید، به‌طور ویژه‌ای هیجان‌زده می‌شد. برخی حتی ممکن بود آن را یک وسواس بنامند. اگر می‌توانست این دنیا را ببیند چقدر هیجان‌زده می‌شد؟ با چه شوری شکوهِ آن را با صدای بمِ خود وصف می‌کرد؟
مومونگا ناگهان متوجه شد که چقدر دلش برای دوستِ قدیمی‌اش تنگ شده است. به امید اینکه دوباره توضیحاتِ علمی و گسترده‌ی او را بشنود، به کنارش نگاه کرد.

هیچ‌کس آنجا نبود. هیچ‌کس نمی‌توانست آنجا باشد.
مومونگایِ تا حدی دل‌شکسته، صدای بال‌زدنی شنید و دمیورژِ تغییرشکل یافته در برابرش ظاهر شد. این فرمِ نیمه‌شیطانیِ دمیورژ بود؛ با یک جفت بالِ بزرگِ چرمیِ سیاه که از پشتش روییده بود و صورتی شبیه به قورباغه.
برخی از موجودات دگرشکل چندین فرم داشتند. در نازاریک، سباس و آلبدو هم فرم‌های دیگری داشتند.

اگرچه ارتقای سطح در کلاس‌های نژادیِ دگرشکل پرزحمت بود، اما آن‌ها بسیار محبوب بودند چون مثل غول‌آخرهای نهایی (Final Boss) یک بازی، فرم‌های مختلفی داشتند. به خصوص مردم از این خوششان می‌آمد که این موجودات در فرم‌های انسانی و نیمه‌انسانی ضعیف‌تر، اما در فرم‌های کاملاً هیولایی‌شان قدرتمندتر بودند.

مومونگا از دمیورژ که نیمی از بدنش به شیطان تبدیل شده بود، رو برگرداند و دوباره به ستاره‌های درخشان آسمان چشم دوخت. او به آرامی زمزمه کرد، گویی با دوستانِ غایبش صحبت می‌کند:
«...فکرش رو بکن که آدم بتونه فقط با نور ماه و ستاره‌ها تا این حد دور رو ببینه... سخته باور کنیم این دنیا واقعیه. بلو پلنت-سان... این دنیا مثل یک صندوقچه‌ی پر از جواهره.»

دمیورژ با صدایی محترمانه گفت: «شاید همین‌طور باشه. من معتقدم زیباییِ این دنیا وجود داره تا زینت‌بخشِ شما باشه، مو... جنگجوی تاریکی-سان.»
این جمله‌ی ناگهانی گویی داشت از خاطراتِ رفقایش ایراد می‌گرفت و مومونگا را ناراحت کرد. اما خشمش با تماشای منظره‌ی زیبای روبرویش فروکش کرد. علاوه بر این، عملِ نگریستن به این دنیا از بالا، دنیایی که در برابرش بسیار کوچک به نظر می‌رسید، باعث شد حس کند شاید بازی کردن در نقش یک اورلوردِ خبیث ایده‌ی بدی نباشد.

«درسته، زیباست. تو می‌گی این ستاره‌ها وجود دارن تا زینت‌بخشِ من باشن... شاید همین‌طور باشه. شاید دلیلِ اینکه من به اینجا اومدم اینه که ادعای مالکیتِ این صندوقچه‌ی جواهری رو بکنم که متعلق به هیچ‌کسِ دیگه‌ای نیست.»
مومونگا مشتش را در برابرش گره کرد و طوری به نظر می‌رسید که انگار دارد ستاره‌ها را در چنگ می‌گیرد. البته این صرفاً به خاطر این بود که دستش جلوی ستاره‌ها را گرفته بود. او به رفتار کودکانه خودش شانه بالا انداخت و به دمیورژ گفت:
«...نه، این چیزی نیست که بتونم فقط برای خودم بخوام. شاید این جواهرات قراره زینت‌بخشِ مقبره‌ی بزرگِ نازاریک، خودم و دوستانم از آینز اوال گون باشن.»

«...چه جمله‌ی تأثیرگذاری. اگه خواستِ شما اینه، پس با فرمان شما، من نیروهای نازاریک رو رهبری می‌کنم تا این صندوقچه‌ی جواهر رو به دست بیاریم. من، دمیورژ، هیچ آرزویی بزرگتر از این ندارم که این صندوقچه‌ی جواهر رو به لرد و اربابم، مومونگا-ساما، تقدیم کنم.»
این جملاتِ لوس باعث شد مومونگا زیر لب بخندد. او با خود فکر کرد نکند دمیورژ هم مستِ این اتمسفر شده است.

«تا زمانی که چیزی درباره‌ی موجوداتی که توی این دنیا زندگی می‌کنن نمی‌دونیم، فقط می‌تونم بگم ایده‌ت احمقانه‌ست. از کجا معلوم، شاید ما توی این دنیا ضعیف‌های ناچیزی باشیم. با این حال، تسخیرِ این دنیا می‌تونه کاملاً جالب باشه.»
تسخیر دنیا چیزی بود که فقط شرورهای برنامه‌های کودک می‌گفتند.

واقعیت این بود که تسخیر دنیا اصلاً آسان نبود. و بعد مسئله‌ی حکومت بر دنیا پس از تسخیر آن مطرح بود؛ جلوگیری از شورش و حفظ نظم عمومی، و تمامِ مشکلات دیگری که با حکومت بر انبوهی از ملت‌ها پیش می‌آمد. وقتی آدم به این چیزها فکر می‌کرد، می‌فهمید که عملاً تسخیر دنیا فایده‌ای ندارد. مومونگا همه‌ی این‌ها را می‌دانست، اما باز هم از تسخیر این دنیا صحبت کرد، چون دیدن زیبایی‌اش آن میلِ نوجوانی را در درونش بیدار کرده بود. علاوه بر این، چون داشت در قالبِ ذهنیِ رهبرِ گیلدِ مخوفِ آینز اوال گون فرو می‌رفت، آن کلمات ناخواسته از دهانش خارج شد.

و یک دلیلِ دیگر هم وجود داشت.
«...اولبرت-سان، لوسی‌فر-سان، وریبل تالیسمن-سان، بل‌ریور-سان...»
به خاطر این بود که به یاد آورد روزی هم‌گیلدی‌های سابقش چه گفته بودند: «بیا یکی از دنیاهای ایگدراسیل رو تسخیر کنیم.»
او می‌دانست که دمیورژ، باهوش‌ترین ذهنِ نازاریک، درک خواهد کرد که تسخیر دنیا فقط یک شوخی بچه‌گانه است.

اگر مومونگا لبخندی را که بر چهره‌ی قورباغه‌مانندِ دمیورژ نقش بسته بود می‌دید، قطعاً قضیه را همین‌جا رها نمی‌کرد. اما مومونگا به دمیورژ نگاه نکرد و در عوض نگاهش را به افق دوخت، جایی که بی‌کرانگیِ زمین و آسمان به هم می‌رسیدند.
«...این یک دنیای ناشناخته است. اما آیا من تنها کسی هستم که به اینجا رسیدم؟ آیا بقیه‌ی اعضای گیلد هم به اینجا اومدن؟»

اگرچه در ایگدراسیل نمی‌شد با چندین شخصیت بازی کرد، اما رفقای او که بازی را ترک کرده بودند، ممکن بود در روز آخر بازی شخصیت‌های جدیدی ساخته باشند. همچنین با توجه به اینکه او تا لحظه‌ی لاگ‌آوت اجباری آنلاین بود، هرو-هرو-سان هم ممکن بود به اینجا آمده باشد. واقعیت این بود که حضور مومونگا در اینجا یک ناهنجاری بود. شرایط ناشناخته‌ای که او را به اینجا آورده بود، ممکن بود رفقایش را هم که دیگر بازی نمی‌کردند با او به اینجا آورده باشد.

او نمی‌توانست با یک «مسیج» با آن‌ها تماس بگیرد، اما دلایل زیادی برای آن وجود داشت. ممکن بود در قاره‌ی دیگری باشند، یا اثربخشی طلسم تغییر کرده باشد و غیره.
«...می‌فهمم... پس تا زمانی که تمام دنیا نامِ آینز اوال گون رو بشناسه...»
اگر رفقایش اینجا بودند، نام گیلد به گوششان می‌رسید. به محض اینکه می‌فهمیدند، پیش او می‌آمدند. مومونگا تا این حد به قدرتِ دوستی‌شان اطمینان داشت.

مومونگا که غرق در فکر بود، به سمت نازاریک نگاه کرد و منظره‌ی عجیبی دید. موجی به وسعتِ بیش از صد متر بر روی زمین حرکت می‌کرد، گویی که زمین به دریا تبدیل شده باشد. موج‌های کوچکی از سطح دشت بلند می‌شدند، به آرامی به همان سمت می‌رفتند و با هم ادغام می‌شدند و سرانجام وقتی به نازاریک نزدیک می‌شدند، به تپه‌های کوچکی تبدیل می‌گشتند. توده‌ی عظیم خاک در برابر دیوارهای مستحکم نازاریک خرد می‌شد، درست مثل برخورد موج‌ها به ساحل.

مومونگا با تحسین زمزمه کرد: «... ارث سرج (Earth Surge). اون از مهارت‌هاش برای بزرگتر کردنِ شعاعِ اثر، و همچنین از مهارت‌های کلاسِ دیگه‌ش استفاده کرد...» در کلِ نازاریک، فقط یک نفر می‌توانست از این جادو استفاده کند.
«کارِ ماره است. انگار استتار کردنِ دیوارها برای اون کارِ راحتیه.»

دمیورژ پاسخ داد: «دقیقاً. ماره چندین گولم و نامیرا رو هم — که خستگی‌ناپذیر هستن — برای کمک استخدام کرده. با این حال، پیشرفتِ کار کُنده و چندان ایده‌آل نیست. علاوه بر این، بعد از جابه‌جاییِ خاک، چند تا شکاف باقی می‌مونه که باید با گیاه پر بشه. این فقط حجمِ کاریش رو بیشتر می‌کنه.»
«...پنهان کردن دیوارهای نازاریک از ابتدا هم یک کارِ زمان‌بر بود. تنها سوال اینه که آیا موقع کار لو می‌ره یا نه. وضعیتِ امنیتِ پیرامون چطوره؟»
«شبکه‌ی هشدارِ زودهنگامِ ما قبلاً ساخته شده. ما از نفوذِ هر موجودِ هوشمندی تا شعاع پنج کیلومتری مطلع می‌شیم و می‌تونیم بدون اینکه بفهمن، زیر نظرشون بگیریم.»

«عالیه. با این حال... این شبکه توسط اتباعِ پست اداره میشه، درسته؟»
دمیورژ تأیید کرد و مومونگا پیشنهاد داد که شاید بهتر باشد محض احتیاط، یک شبکه‌ی امنیتی دیگر هم برپا کنند.
«...من نقشه‌ای برای شبکه‌ی امنیتی دارم. به اجرا بذارش.»
«اطاعت میشه. من این موضوع رو با آلبدو در میان می‌ذارم و بعد پیشنهادهای اون رو با دستورات شما ترکیب می‌کنم. همچنین، جنگجوی تاریکی-ساما—»
«—مشکلی نیست دمیورژ. می‌تونی من رو مومونگا صدا کنی.»

«متوجه شدم... جسارتاً می‌تونم بپرسم برنامه‌ی بعدی شما چیه، مومونگا-ساما؟»
«از اونجایی که ماره وظیفه‌ش رو به نحو احسن انجام داده، قصد دارم بهش سر بزنم. همچنین قصد دارم شخصاً پاداشِ مناسبی بهش بدم...»
لبخندی بر چهره‌ی دمیورژ نقش بست. نگاهی مهربان بود که کاملاً با چهره‌ی یک شیطان در تضاد بود.

«من معتقدم تشکرِ شما بهترین پاداشیه که اون می‌تونه دریافت کنه، مومونگا-ساما... صمیمانه پوزش می‌خوام، ناگهان یادم اومد کاری دارم که باید انجام بدم. درباره‌ی ماره...»
«اشکالی نداره. برو دمیورژ.»
«بی‌نهایت ممنونم، مومونگا-ساما.»

همان‌طور که دمیورژ بال‌هایش را برای پرواز باز می‌کرد، مومونگا نقطه‌ای روی زمین را هدف گرفت و فرود آمد و در طول مسیر کلاه‌خودش را سرش گذاشت. دارک الفی که نزدیکِ محل فرودِ مومونگا بود، گویی متوجهِ پایین آمدنِ او شد و با دیدن مومونگا، تعجب در تمامِ چهره‌اش نقش بست. ماره با صدای «تاتاتا» به سمتی دوید که مومونگا بر زمین نشست. لبه‌ی دامنِ ماره دورِ ران‌هایش تکان می‌خورد در حالی که پاهایش بالا و پایین می‌رفتند.

برای لحظه‌ای، چیزی از زیر دامن نمایان شد و بعد دوباره غیب شد... نه، مومونگا اصلاً علاقه‌ای به دیدنِ زیرِ دامنِ ماره نداشت. او فقط کنجکاو بود که بداند او زیرِ آن چه پوشیده است.
«مـ-مومونگا-ساما، خـ-خوش اومدید.»
«اوم... ماره، نیازی به عصبی بودن نیست. راحت باش و آروم صحبت کن. اگه عادت نداری، می‌تونی زبانِ مودبانه رو هم کنار بذاری... البته فقط وقتی که در خلوت هستیم.»
«مـ... من نمی‌تونم این کار رو بکنم، چطور ممکنه با یک موجود برتر با احترام صحبت نکنم... در واقع، اونه-چان هم نباید اون کار رو بکنه. اون به‌شدت بی‌ادبیه...»

اگرچه او دوست نداشت بچه‌ها در حضورش این‌قدر رسمی باشند، مومونگا گفت:
«می‌فهمم ماره. خب، اگه اصرار داری، مشکلی ندارم. با این حال، می‌خوام بدونی که مجبورت نمی‌کنم این‌طوری باشی.»
«بـ-بله! ...هرچند، جسارتاً می‌تونم بپرسم چرا به اینجا اومدید، مومونگا-ساما؟ خطایی از من سر زده...؟»
«البته که نه ماره. در واقع، اومدم اینجا تا ازت تعریف کنم.»
حالتِ چهره‌ی ماره از ترسِ توبیخ شدن به تعجب تغییر کرد.

«ماره، کارِ تو خیلی مهمه. حتی با وجودِ شبکه‌ی امنیتیِ فعلی‌مون، ساکنانِ این دنیا ممکنه بالای سطح صد باشن. اگه با حریف‌هایی مثل اون‌ها روبرو بشیم، پنهان کردنِ مقبره‌ی بزرگِ نازاریک اولویتِ اولِ ماست.»
ماره با شدت به نشانه‌ی موافقت سر تکان داد.
«به همین خاطره ماره، می‌خواستم بدونی چقدر از اینکه وظیفه‌ت رو انجام دادی راضی هستم. علاوه بر این، می‌خوام بهت بگم چقدر خیالم راحته که تو بودی که به این موضوع رسیدگی می‌کردی.»

یکی از قوانینِ آهنینِ جامعه که مومونگا به آن اعتقاد داشت، این بود که یک رئیسِ خوب باید از کارِ خوبِ زیردستانش تمجید کند. نگهبانان تصورِ والایی از او داشتند؛ متقابلاً، برای اینکه آن‌ها همچنان به او وفادار بمانند، مومونگا باید به گونه‌ای رفتار می‌کرد که شایسته‌ی ستایشِ آن‌ها باشد. اجازه دادن به اینکه این NPCها که اعضای گیلدش با هم ساخته بودند، به خاطرِ اعمالِ او احساسِ ناامیدی یا خیانت کنند، رکوردِ طلاییِ او را به عنوان گیلد مستر در هم می‌شکست. این مثل یک لکه‌ی ننگ بر پیشانیِ مومونگا می‌بود. به همین دلیل، مومونگا باید مراقب می‌بود تا هنگام صحبت با NPCها، جذبه‌ی حاکمانه‌ی شایسته‌ی یک فرمانروا را حفظ کند.

«...تو متوجه می‌شی من به چی فکر می‌کنم، ماره؟»
«بله! مومونگا-ساما!»
ماره شاید مثل دخترها لباس پوشیده بود، اما این حقیقت که او یک پسر است از چهره‌ی وحشت‌زده‌اش کاملاً مشخص بود.
«بسیار خوب. پس، بابت سخت‌کوشی‌ت، بهت یک پاداش می‌دم.»
«چـ... چطور می‌تونم چنین چیزی رو قبول کنم؟ من فقط وظیفه‌م رو انجام می‌دادم!»
«...تو بابتِ عملکردِ خوبت شایسته‌ی پاداشی. این کاملاً طبیعیه.»
«اون‌جوری نیست! ما وجود داریم تا تمامِ توانمون رو برای موجودات برتر بذاریم، پس سخت کار کردن فقط چیزیه که انتظار می‌ره!»

این بگو مگو برای مدتی ادامه یافت و آن دو نتوانستند به توافق برسند. مومونگا تصمیم گرفت این ماجرا را کوتاه کند.
«خب، نظرت درباره‌ی این چیه. در ازای این پاداش، به خدمتِ وفادارانه‌ت به من ادامه بده. این کار رو تموم می‌کنه.»
«آیا... آیا واقعاً مشکلی نداره؟»
مومونگا برای کوتاه کردنِ بحث، پاداشِ موردِ نظر را بیرون آورد — یک حلقه.

«مـ-مومونگا-ساما... شما چیزِ اشتباهی رو بیرون آوردید!»
«نه من—»
«—امکان نداره درست باشه! اون حلقه‌ی آینز اوال گونه، گنجینه‌ای که فقط موجودات برتر صاحبش هستن! من نمی‌تونم چنین پاداشی رو قبول کنم.»

مومونگا از اینکه پاداشِ غیرمنتظره‌اش چطور ماره را به لرزه انداخته بود، شوکه شد. حق با ماره بود؛ این حلقه برای اعضای گیلد در نظر گرفته شده بود. فقط صد عدد از آن‌ها ساخته شده بود، یعنی فقط پنجاه و نه حلقه‌ی بدون صاحب وجود داشت — نه، پنجاه و هشت عدد. در نتیجه، آن‌ها بسیار گران‌بها بودند، اما دلیل این هدیه فقط به عنوان پاداش نبود، بلکه امید به این بود که از آن به خوبی استفاده شود.

مومونگا برای آرام کردنِ تخیلاتِ مهارنشدنیِ ماره، با قاطعیت گفت: «آروم باش ماره.»
«نمی‌تونم! چطور می‌تونم حلقه‌ی باارزشی رو قبول کنم که فقط موجودات برتر باید صاحبش باشن—»
«—آروم باش ماره. تله‌پورت در مقبره‌ی بزرگ نازاریک مسدود شده و این موضوع انواعِ زحمت‌ها رو ایجاد می‌کنه.»
ماره با شنیدن این حرف، به تدریج آرامش خود را بازیافت.

«امیدِ من اینه که در طول حمله‌ی دشمن، نگهبان‌ها نیروهای طبقه‌ی خودشون رو فرماندهی کنن. در عین حال، خیلی ناراحت‌کننده می‌بود اگه یک نگهبان به خاطر مسدود بودنِ تله‌پورت، نمی‌تونست آزادانه جابه‌جا بشه. به همین دلیل، این حلقه رو به تو می‌دم.»
مومونگا حلقه‌ی روی انگشتش را بالا گرفت. در نور ماه به شدت می‌درخشید.
«ماره، من از وفاداریت راضی هستم. در عین حال، اکراهِ تو رو به عنوان یک NPC برای پذیرفتنِ این حلقه که نمادِ ماست، درک می‌کنم. با این حال، اگه واقعاً نیت‌های من رو درک می‌کنی، دستوراتِ من و این حلقه رو با هم قبول می‌کنی.»

«اما، اما چرا من... بقیه هم نباید یکی می‌گرفتن...؟»
«قصد داشتم به بقیه هم از این حلقه‌ها بدم؛ اما تو اولین نفر هستی. چون از کارت راضی هستم. اگه این رو به کسی می‌دادم که کاری انجام نداده، اون‌وقت این حلقه بی‌معنی می‌شد. یا نکنه قصد داری ارزشِ این حلقه رو پایین بیاری؟»
«نه، نه، البته که نه!»
«پس بگیرش ماره. بعد از پذیرفتنِ این حلقه، به سخت‌کوشی برای نازاریک و من ادامه بده.»

ماره با اضطراب دستش را دراز کرد و به آرامی حلقه را پذیرفت. مومونگا در حالی که ماره را تماشا می‌کرد، کمی احساس گناه داشت. حقیقت این بود که او انگیزه‌ی پنهانی برای دادنِ حلقه به او داشت. چون وقتی ماره حلقه را داشت، برای بقیه سخت‌تر می‌شد که بفهمند مومونگا مدام در حال تله‌پورت کردن به این طرف و آن طرف است.

همین که ماره حلقه‌ی آینز اوال گون را دستش کرد، ابعادِ حلقه فوراً تغییر کرد تا فیتِ انگشتانِ ظریفِ ماره شود. او نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد و به حلقه‌ی روی انگشتش خیره شد و آهی از سرِ آسودگی کشید. سپس رو به مومونگا کرد و عمیقاً تعظیم کرد.
«مومونگا-ساما، مـ-ممنونم بابت این هدیه‌ی بزرگ... قول می‌دم که از امروز به بعد سخت‌تر کار کنم تا ناامیدتون نکنم!»
«پس بهت اعتماد می‌کنم ماره.»
«بله!»
نگاهی مصمم بر چهره‌ی ماره ظاهر شد وقتی پاسخِ قاطعش را داد.

چرا بوکوبوکوچاگاما-سان که ماره را طراحی کرده بود، او را این‌طوری لباس پوشانده بود؟ آیا برای این بود که لباسش با آئورا متفاوت باشد، یا دلیلِ دیگری داشت؟ درست زمانی که مومونگا داشت به این سوال فکر می‌کرد، ماره خودش سوالی پرسید.
«آه، ببخشید مومونگا-ساما... اما چرا شما اون‌طوری لباس پوشیدید؟»
«...آه، درباره‌ی اون...»
چون می‌خواستم فرار کنم — مشخصاً نمی‌توانست این را بگوید.

چشمان ماره می‌درخشید وقتی به مومونگایِ مستأصل نگاه می‌کرد. چطور باید با بلوف زدن از این موقعیت خلاص می‌شد؟ اگر اینجا شکست می‌خورد، تمام بازیگری‌هایی که برای ظاهر شدن در نقشِ یک مافوقِ مقتدر انجام داده بود، به هدر می‌رفت. هیچ زیردستی به مافوقی که سعی در فرار داشت، احترام نمی‌گذاشت. مومونگا مذبوحانه سعی کرد خودش را آرام کند، و بعد کمک از منبعی غیرمنتظره رسید.

«اون ساده‌ست، ماره.»
مومونگا به عقب نگاه کرد و چشمانش فوراً به شخصی که به او نگاه می‌کرد خیره گشت.
زنی که به نظر می‌رسید تجسمِ تمامِ زیبایی‌های زنانه است، زیر نور ماه ایستاده بود. درخششِ مایل به آبی بر روی بدنش بازی می‌کرد که در پاسخ می‌درخشید. گویی الهه‌ای از آسمان‌ها فرود آمده بود تا زمین را متبرک کند. بال‌های سیاهش تکان خوردند و تندبادی از باد ایجاد کردند.
او آلبدو بود.

اگرچه دمیورژ پشت سر او بود، اما زیبایی آلبدو چنان بود که چشمان مومونگا حتی حضورِ دمیورژ را هم ثبت نکرد.
«مومونگا-ساما این زره رو پوشیدن و هویتشون رو مخفی کردن چون نمی‌خواستن مزاحم بقیه موقع کار بشن.»
«وقتی مومونگا-ساما نزدیک می‌شن، طبیعیه که همه هر کاری رو که انجام می‌دن متوقف کنن و به ایشون تعظیم کنن. با این حال، مومونگا-ساما نمی‌خواستن مزاحمِ کسی بشن. بنابراین خودشون رو به شکلِ جنگجوی تاریکی-ساما درآوردن تا بقیه دست از تلاششون برای ادای احترامِ لازم به ایشون برندارن. درست می‌گم، مومونگا-ساما؟»

مومونگا بعد از شنیدنِ سوال آلبدو، پشت سر هم سر تکان داد.
«همـ... همون‌طوری که ازت انتظار می‌رفت آلبدو، تو نیت‌های واقعیِ من رو درک کردی.»
«به عنوان ناظر نگهبانان، این کاملاً طبیعیه. نه، حتی اگه ناظر نگهبانان هم نبودم، مطمئنم که می‌تونستم قلبتون رو بخونم، مومونگا-ساما.»
همان‌طور که آلبدو لبخند می‌زد و عمیقاً تعظیم می‌کرد، نگاهِ عجیبی بر چهره‌ی دمیورژ که پشت سر او ایستاده بود، نقش بست. اگرچه این موضوع ذهن مومونگا را درگیر کرد، اما نمی‌توانست به افرادی که داشتند به او کمک می‌کردند اعتراض کند.

ماره با نگاهی حاکی از آگاهی گفت: «پس... پس به خاطر همینه...»
همان‌طور که به سمت ماره نگاه می‌کرد، مومونگا منظره‌ای دید که به سختی می‌توانست واقعی بودنش را باور کند. چشمان آلبدو ناگهان تا حدِ آخر باز شده بود، تا جایی که به نظر می‌رسید کره چشم‌هایش ممکن است بیرون بیفتد. او به شکلی عجیب به ماره اشاره می‌کرد.
درست وقتی مومونگا داشت به این موضوع فکر می‌کرد، چهره‌ی آلبدو به حالتِ زیبای همیشگی‌اش برگشت، آن‌قدر سریع که مومونگا فکر کرد همه‌اش یک توهم بوده است.

«...چیزی شده؟»
«آه، نه، هیچی... بسیار خب ماره، ببخشید که مزاحمت شدم. استراحت کن و بعدش به کارِ استتار ادامه بده.»
«بـ-بله! پس مومونگا-ساما، من دیگه می‌رم.»
همان‌طور که مومونگا به او سر تکان داد، ماره حلقه را روی انگشتش لمس کرد و رفت.
«راستی، تو چرا اینجا اومدی آلبدو؟»
«شنیدم دمیورژ گفت شما اینجا خواهید بود، برای همین خواستم بهتون ادای احترام کنم، مومونگا-ساما. با این حال، پوزش می‌خوام که مجبور شدید من رو در این وضعیتِ کثیف ببینید.»

مومونگا دوباره به آلبدو نگاه کرد وقتی کلمه‌ی «کثیف» را شنید. با این حال، حس نمی‌کرد که آن کلمه برازنده‌ی او باشد. درست است که گرد و غبار روی لباس‌هایش بود، اما اصلاً از زیبایی‌اش کم نمی‌کرد.
«قطعا نه، آلبدو. درخششِ تو هرگز نمی‌تونه با چیزی به ناچیزیِ خاک کم بشه. با این حال، یه کم احساسِ ناراحتی می‌کنم که باعث شدم دوشیزه‌ی زیبایی مثل تو این‌طوری بدود. اما چون این یک وضعیتِ اضطراریه، باید ازت بخوام که فعلاً به تلاش برای نازاریک ادامه بدی. بابتِ اون معذرت می‌خوام.»
«من هر سختی‌ای رو تا زمانی که برای شما باشه تحمل می‌کنم، مومونگا-ساما!»

«از وفاداریت ممنونم. آه، درسته... آلبدو، چیزی دارم که بهت بدم.»
آلبدو در حالی که سرش را پایین انداخته بود و با آرامش پاسخ می‌داد، مومونگا حلقه‌ای بیرون آورد. طبیعتاً آن هم یک حلقه‌ی آینز اوال گون بود.
«تو در جایگاهت به عنوان ناظر نگهبانان، به این آیتم نیاز خواهی داشت.»
«...بی‌نهایت ممنونم.»

واکنش او آن‌قدر با ماره متفاوت بود که مومونگا تا حدی ناامید شد. با این حال، بلافاصله متوجه شد که اشتباه کرده است. گوشه‌ی لبِ آلبدو داشت می‌پرید و او مذبوحانه سعی می‌کرد نگذارد حالتش تغییر کند. بال‌هایش می‌لرزیدند چون تمام تلاشش را می‌کرد تا آن‌ها را باز نکند. دستی که حلقه را گرفت، مشت شده بود (کِی این کار را کرده بود؟) و بعد باز شد، در حالی که به شدت می‌لرزید. حتی یک احمق هم می‌توانست هیجانِ او را ببیند.

«به خدمتِ وفادارانه‌ت ادامه بده. درباره‌ی دمیورژ... یک وقتِ دیگه.»
«متوجه هستم، مومونگا-ساما. من در آینده به سخت‌کوشی ادامه می‌دم تا خودم رو شایسته‌ی چنین حلقه‌ی مقتدری ثابت کنم.»
«که این‌طور؟ پس، من وظایفی رو که باید بهشون رسیدگی کنم رها کردم. بهتره برگردم به طبقه‌ی نهم قبل از اینکه توبیخ بشم.»

مومونگا پس از دیدنِ آلبدو و دمیورژ که در پاسخ سرهایشان را پایین انداختند، اثرِ تله‌پورتِ حلقه‌ی آینز اوال گون را فعال کرد. در لحظه‌ای قبل از اینکه منظره تغییر کند، مومونگا فکر کرد صدای زنی را شنیده که فریاد می‌زند «ایووول!» (ALL RIGHT!). با این حال، حس کرد حتماً اشتباه شنیده، چون امکان نداشت آلبدو چنین صدای ناهنجاری از خودش درآورده باشد.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا