Nano Machine

فصل 4

فصل ۴: چرا باید کتاب را حفظ کرد؟ (۱)

چون یئووون اگرچه هنوز یک پسر نوجوان بود، اما ابله نبود. عبور از سختی‌های بی‌شمار و جان به در بردن از سوءقصد‌های پیاپی، او را باهوش‌تر و قوی‌تر از هم‌سن‌وسال‌هایش کرده بود. او به خوبی می‌دانست داشتن یک سلاح مخفی چقدر حیاتی است و به همان اندازه می‌دانست که اگر می‌خواهد زنده بماند، باید وجود آن سلاح را مانند رازی سر به مهر نگه دارد.

«باید وجود نانوماشین رو توی بدنم مثل یه راز مخفی کنم.»

یئووون خودش خبر نداشت، اما دانش پزشکی این دوران به هیچ‌وجه قادر به شناسایی نانوماشین نبود. با این حال، او که از این موضوع بی‌اطلاع بود، اصلاً حس خوبی نداشت که دکتر بائک از وضعیتش باخبر شود؛ چرا که دکتر از خاندان «دوک‌ماجونگ»، یکی از آن شش خاندان اصلی بود.

«امیدوارم چیزی نفهمیده باشه...»

او سعی می‌کرد احساساتش را پنهان کند، اما با این حال عصبی بود. طبق سوگندی که یاد کرده بود، او تا پیش از ورود به آکادمی حق یادگیری هیچ‌گونه هنر رزمی‌ای را نداشت.

«هوم... قطعاً کسی بهش کمک کرده. شک ندارم...»

دکتر بائک به خاطر تغییرات ناگهانی پسر کنجکاو شده بود. او پیش از این فکر می‌کرد یئووون با آن بدن ضعیف و دانش صفر در هنرهای رزمی، در همان ابتدای کار از رقابت حذف می‌شود. اما وضعیت فعلی پسر ثابت می‌کرد که او اکنون حتی از دیگر شاهزادگانِ خاندان‌های اصلی هم برای یادگیری هنرهای رزمی آماده‌تر است.

با این وجود، موقعیت یئووون برای رسیدن به جانشینی هنوز هم متزلزل بود. شاهزادگان دیگر از مدت‌ها قبل تمرینات خود را شروع کرده بودند و هر کدام نیروهای وفادار خودشان را داشتند.

«انگار سرور فرقه اون‌قدرها هم که نشون می‌داد، نسبت به این پسر بی‌تفاوت نیست.»

دکتر تصور می‌کرد دلیل این تغییرات شگرف، دخالتِ مستقیم سرور فرقه، «چون یوجونگ» است.

«هر چی باشه، اون پسرِ خودشه...»

اگر سرور فرقه مخفیانه به پسرش کمک کرده بود، نیازی نبود دکتر آن را علنی کند. بنابراین، دکتر بائک فقط نسخه‌ای برای تقویت قوای جسمانی یئووون نوشت و آنجا را ترک کرد.

«شاهزاده.»

«جانگ.»

یئووون هنوز فرصت نکرده بود از محافظش تشکر کند. درست است که نانوماشین او را درمان کرده بود، اما اگر جانگ به موقع نمی‌رسید، معلوم نبود چه سرنوشت شومی در انتظارش می‌بود.

«ممنونم که منو برگردوندی به...»

پیش از آنکه حرف یئووون تمام شود، جانگ با لحنی سرد اما دلسوزانه گفت: «عذر می‌خوام شاهزاده، اما اول باید حمام کنید.»

«...آره، راست می‌گی.»

بوی تعفن وحشتناکی می‌داد. دکتر خدمتکاری را صدا زد تا تخت را تمیز کند و مقدمات استحمام یئووون را فراهم آورد. یئووون در حالی که در وان آب داغ غوطه‌ور بود، حس عجیبی داشت.

«یعنی دنیا واقعاً می‌خواد سرنوشت منو عوض کنه؟»

سرورنوشت او از همان لحظه‌ای که از یک مادر خدمتکار متولد شد، رقم خورده بود. تمام هدف زندگی‌اش تا به حال، فقط زنده ماندن و کشته نشدن بود.

«هی، نانوماشین.»

[بله، سرورم.]

حدود یک ساعتی می‌شد که با نانوماشین صحبت نکرده بود. نانوماشین تا زمانی که از او سوالی نمی‌پرسید، سخنی نمی‌گفت.

«گفتی که زخم‌های منو درمان کردی. تا کجا می‌تونی پیش بری؟»

[من می‌توانم جراحت‌های داخلی و خارجی را با سرعت بالا ترمیم کنم. اما جبران خون از دست رفته یا بازسازیِ اندام‌های قطع شده، مستلزم تکثیر سلولی است که به زمانِ بسیار بیشتری نیاز دارد.]

«ا-اوه... که این‌طور.»

نانوماشین اطلاعات زیادی به او داده بود، اما درک همه‌شان هنوز سخت بود. حداقل این را مطمئن شده بود که از اکثر زخم‌ها جان سالم به در می‌برد، مگر اینکه عضوی از بدنش را از دست بدهد یا خونریزی‌اش بیش از حد باشد.

«باید امتحانش کنم؟»

[آسیب رساندن به خود را توصیه نمی‌کنم، اما اگر مایل به آزمایش هستید، پیشنهاد می‌کنم ابتدا با یک برش کوچک شروع کنید.]

یئووون خنجری را که روی لباس‌هایش بود برداشت و برشی به کف دستش زد.

«آخ!»

درد باعث شد اخم کند.

[فعال‌سازی حالت خوددرمانی در کف دست چپ.]

همزمان با این صدا، خونریزی متوقف شد و لحظاتی بعد، زخم طوری ناپدید گشت که انگار اصلاً وجود نداشته است.

«باورش سخته... اما واقعاً کار می‌کنه.»

چیزهای باورنکردنیِ دیگری هم در مورد قابلیت‌های نانوماشین وجود داشت.

«واقعاً می‌تونم از تمام اون قدرت‌هایی که اطلاعاتشون رو بهم دادی، استفاده کنم؟»

[بله سرورم. شما می‌توانید طبق دستورالعمل‌های ارائه شده، از تمامی قابلیت‌های نانوماشین بهره‌مند شوید.]

«خوبه. بعد از حمام امتحانشون می‌کنم.»

[اطاعت می‌شود، سرورم.]

یئووون از آب بیرون آمد و مشت‌هایش را گره کرد. اگر می‌توانست قدرت نانوماشین را مهار کند، می‌توانست به اوج برسد و انتقام تمام سختی‌هایی را که کشیده بود از دشمنانش بگیرد.


در بخش جنوبی قلعه فرقه اهریمنی، عمارت خاندان «بوکام‌جونگ» قرار داشت. در کنار ساختمان اصلی، اقامتگاهی مخصوصِ کاندیدای جانشینی ساخته شده بود. در حیاط جلویی این اقامتگاه، نوجوانی با صورت کک‌ومکی ایستاده بود و مردی نقاب‌دار در مقابلش زانو زده بود.

«خنده‌داره. واقعاً فکر کردی این حرفت منطقیه؟»

پسر به شدت خشمگین بود و فریاد می‌زد. مرد نقاب‌دار جرئت نمی‌کرد برای آرام کردن او کلامی بر زبان بیاورد.

«من همه‌ی شما رو فرستادم تا یه بچه ضعیف و بی‌کس رو بکشید، اونوقت پنج نفر از آدم‌های من کشته شدن؟»

«شاهزاده موکئوم، فکر می‌کنم یه جنگجوی قدرتمند بهش کمک کرده.»

«چطور جرئت می‌کنی اسم منو خالی صدا بزنی!»

«پوزش می‌خوام، شاهزاده چون.»

«چون موکئوم»، نفر سوم در صف جانشینی تخت قدرت بود. او آدم‌کش‌هایی از خاندان خودش، یعنی بوکام‌جونگ فرستاده بود تا چون یئووون را پیش از ورود به آکادمی حذف کند، اما نقشه‌اش شکست خورده بود.

«فکر می‌کردم هیچ‌کس رو نداره که ازش حمایت کنه، اما انگار یه برگ برنده‌ای توی آستینش داشته.»

این اتفاق غیرمنتظره بود. آن‌ها کاری کرده بودند که محافظ یئووون از او دور بماند و سپس حمله کرده بودند، اما باز هم شکست خوردند. این یعنی شخص دیگری هم از او محافظت می‌کرد.

«نکنه پدر کاری براش کرده؟»

این فکر در ذهنش چرخید، اما نمی‌توانست علناً درباره سرور فرقه حرفی بزند. سرور فرقه اهریمنی برای آن‌ها موجودی نیمه‌خدایی و مقدس بود.

«خیلی خب. بعد از ورود به آکادمی فرصت‌های بیشتری گیرم می‌آد.»

در داخل آکادمی هیچ حفاظتی وجود نداشت؛ زیرا شاهزادگانی که محافظان شخصی‌شان مستقیماً توسط سرور فرقه منصوب شده بودند، اجازه نداشتند آن‌ها را با خود به داخل ببرند.

«نمی‌خواستم خودم دست‌به‌کار بشم، اما انگار چاره دیگه‌ای برام باقی نذاشته.»

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا