فصل ۵: چرا باید کتاب را حفظ کرد؟ (۲)
فرقه اهریمنی، واقع در کوهستان ده هزار قله.
این فرقه از خانوادهها و قبایل متعددی تشکیل شده بود، اما هسته اصلی آن را شش خاندان بزرگ شکل میدادند: خاندانهای خرد، شمشیر، وفادار، تیغ، سم و شهوت. هر یک از این شش خاندان، فردی را در آستین داشتند که میتوانست به مقام «سرور فرقه» برسد.
طبق سوگند دیرین، سرور فرقه موظف بود با زنانی از هر شش خاندان ازدواج کند و فرزندانی بیاورد که همگی در کنار خاندانِ مادری خود بزرگ شوند. سپس این شش پسر، در «آکادمی اهریمنی» که هر ده سال یک بار برپا میشد، شرکت میکردند تا آموزش ببینند.
آکادمی رسماً برای تربیت برترین جنگجویان هر نسل ساخته شده بود؛ یا حداقل این چیزی بود که در ظاهر اعلام میشد.
اما در واقعیت، هرگاه چندین شاهزاده یا کاندیدای جانشینی وارد آکادمی میشدند، آنجا به میدان نبردی برای وحشیانهترین رقابتها بدل میگشت. در داخل آکادمی، شاهزادگان تمرین میکردند و با دیگر خانوادهها و قبایل پیوند میخوردند تا قدرت خود را افزایش دهند. کسی که در نهایت پیروزِ میدانِ آکادمی میشد، به عنوان وارث برحق تخت و تاج شناخته میشد.
یئووون از حمام بیرون آمد و در حالی که خودش را خشک میکرد، در آینه به بدنش خیره شد. بدن او در ابتدا لاغر و رنجور بود، اما حالا عضلانی، ورزیده و تراشیده شده بود.
«نانوماشین، چطور چنین چیزی ممکنه؟»
[من بدن شما را بازسازی کردم، سرورم.]
«بازسازی؟»
[خلق کردن چیزی از هیچ کار دشواری است، اما تغییر شکلِ بدن و عضلاتِ موجود، چندان سخت نیست.]
«خیلی پیچیده حرف میزنی.»
او هنوز هنرهای رزمی یاد نگرفته بود، اما هرگز در مطالعه دروس دیگر کوتاهی نکرده بود. با این حال، کلماتی که نانوماشین به کار میبرد، در هیچیک از جلسات آموزشیاش به گوشش نخورده بود. یئووون لباسهایش را پوشید و به اتاق کارش رفت.
«اسمت خیلی طولانیه. اسم دیگهای هست که بتونم صدات کنم؟»
[شما میتوانید هر نامی که مایل هستید را انتخاب کنید، سرورم.]
«...هوم. چیزی به ذهنم نمیرسه، پس فعلاً فقط "نانو" صدات میکنم.»
[ثبت شد: نانو.]
«برات اسم انتخاب کردم، نمیخوای تشکر کنی؟»
یئووون شوخی کرد، اما راهی نداشت که یک ماشین معنای شوخی را بفهمد.
[سپاسگزارم، سرورم.]
«...باشه.»
نانوماشین فقط یک ماشین بود و یئووون داشت کمکم به این موضوع عادت میکرد.
در اتاق کارش کتابهای زیادی نبود. اکثر آنها مربوط به دروس عمومی و تاریخ بود و هیچ کتابی درباره هنرهای رزمی وجود نداشت. تمام آنچه داشت، چند کتاب ابتدایی درباره جذب انرژی درونی بود که کمک چندانی به او نمیکردند.
«آشغالهای عوضی.»
اینها همهاش زیر سرِ بانوان آن شش خاندان بود.
همان زنانی که مخفیانه به مادرش زهر خوراندند و یئووون را مجبور کردند بر بالین مادرِ در حال مرگش سوگند یاد کند که تا پیش از ورود به آکادمی، سراغ یادگیری هیچ هنر رزمیای نرود.
به همین دلیل بود که یئووون تنها توانسته بود همین کتاب ابتدایی انرژی درونی را مطالعه کند. حتی همین هم به این دلیل ممکن شده بود که خودِ سرور فرقه آن را مخفیانه برایش فرستاده بود.
اگر او حتی این را هم یاد نمیگرفت، عضلات و رگهایش خشک میشدند و یادگیری هنرهای رزمی حتی بعد از ورود به آکادمی هم برایش غیرممکن میشد. شش خاندان میدانستند که این تمریناتِ ناچیز تفاوتی ایجاد نمیکند، به همین خاطر اهمیتی به آن نمیدادند.
«بذار امتحانش کنیم.»
یئووون کتابی را از قفسه بیرون کشید. کتابی درباره جریان خون و نقاط حساس بدن بود.
«باید چیکار کنم؟»
[مستقیماً به کتاب نگاه کنید و هر صفحه را تا انتها ورق بزنید.]
«فقط ورق بزنم؟»
[بله. لطفاً شروع کنید.]
یئووون چندان متقاعد نشده بود، اما شروع به ورق زدن کرد و به سرعت به صفحه آخر رسید. خودش متوجه نشد، اما تمرکز چشمانش با سرعت بسیار بالایی در حال نوسان بود.
«تموم شد.»
[کتاب «گذرگاه خون» اسکن شد. در حال تلاش برای ارسال اطلاعات به مغز کاربر. آیا میپذیرید؟]
«اسکن؟ اوه، یعنی از روی مطالبش کپی برداشتی؟»
[بله سرورم. آیا میپذیرید؟]
«میپذیرم.»
و دوباره همان حسی که موقع دریافت دستورالعمل نانوماشین داشت، به سراغش آمد. در سرش احساسی شبیه به اصابت رعد و برق کرد و سیل اطلاعات به مغزش سرازیر شد. یئووون کمی احساس سرگیجه کرد و لبه قفسه کتاب را گرفت. از دفعه قبل خیلی بهتر بود، اما هنوز حس میکرد همه چیز دور سرش میچرخد.
[انتقال کامل شد.]
«هااا... هااا...»
[به آن عادت خواهید کرد، سرورم.]
«داری نگرانم میشی؟»
[من فقط واقعیت را بیان میکنم.]
و همانطور که نانو گفت، سرگیجه به سرعت ناپدید شد.
«همین؟ تموم شد؟»
[بله سرورم. همانطور که در مورد دفترچه راهنما انجام دادید، میتوانید به اطلاعات مربوطه فکر کنید تا در ذهنتان پدیدار شوند.]
یئووون به جریان خون فکر کرد و ناگهان تمام محتویات کتابی که حتی یک کلمهاش را هم نخوانده بود، به طور طبیعی در ذهنش نقش بست.
«چی... واو.»
باورش سخت بود، اما او تمام کتاب را بدون خواندن، در مغزش چپانده بود. حالا کاملاً میفهمید که منظور هر بخش چیست.
[در کتاب خطایی وجود داشت که پیش از انتقال، اصلاح شد.]
«خطا؟ چه خطایی؟»
[اطلاعات مربوط به نقاط خونی اشتباه بود، بنابراین اصلاح شد.]
نانوماشین که در آیندهای دور ساخته شده بود، هنگام اسکن کتاب، اطلاعات دقیقتری را در ذهن او جایگذاری کرده بود.
«این معرکهست!»
یئووون فکر کرد که این قابلیت واقعاً شگفتانگیز است. او تا به حال مجبور بود وقت زیادی را صرف مطالعه و حفظ کردن کتابها کند، اما با این روش، دیگر نیازی به هدر دادن وقت نداشت.
«میتونم همه چیز رو مستقیم بریزم توی مغزم!»
یئووون با هیجان لبخند زد. کتابهای زیادی در اتاق کارش نبود، اما وقتی وارد آکادمی میشد، همه چیز فرق میکرد.
«باید به سرعت از بقیه قویتر بشم و بعد از ورود به آکادمی زنده بمونم. هدفم اینه.»
او هنوز نمیتوانست وارد جنگ برای جانشینی شود. فعلاً باید روی زنده ماندن تمرکز میکرد.
اما چون یئووون هنوز نمیدانست که قدرت نانوماشین، فراتر از صرفاً انتقال اطلاعات است.