فصل پنجم: دریدن
با فعالسازی اولین قدرتهایش، کارل بالاخره توانست برای لحظاتی نفس راحتی بکشد. اما همان چند ثانیه کافی بود تا نگاهش به تکلیف شب روی میز بیفتد و متوجه شود که هنوز کارهای زیادی تا رسیدن به آکادمی باقی مانده است.
«بسیار خب، بیا این رو زودتر تمومش کنیم تا بعدش بتونم استراحت کنم.» این نطق انگیزشیِ درونی تأثیر چندانی نداشت، اما کارل با خودکار و برگه تکلیف روبروی خود نشست.
نام: کارل
سن: چهارده
نام مهارت:
فقط یک جای خالی برای نام مهارت وجود داشت و این باعث شد کارل حدس بزند که برای یک دانشآموزِ تازه بیدار شده، داشتن تنها یک مهارت امری طبیعی است. اما کدام را باید مینوشت؟ «رامسازی هیولا»، «فرا-بینایی» یا «دریدن»؟ او اطمینان داشت که این تکالیف برای کلاس به اشتراک گذاشته میشود، بنابراین نمیخواست تمام تواناییهایش را به رخ دیگران بکشد و پیش از آنکه بتواند از خودش دفاع کند، هدفِ حسادت بقیهی دانشآموزان شود.
علاوه بر این، اگرچه همراهِ پیمانبستهاش یک جانور جادویی یعنی «شاهین تندباد» بود، اما فعلاً فقط یک جوجه بود و ماهها یا حتی سالها طول میکشید تا به قدرت کاملش برسد. اگر قدرت خود را یک جوجهپرنده معرفی میکرد، آیا به هدف جدیدی برای قلدریِ بقیه تبدیل نمیشد؟
«فرا-بینایی» بسیار جذابتر و کاربردیتر به نظر میرسید، اما یک مهارت رزمی نبود و برای نخبگان، «قدرت رزمی» حرف اول و آخر را میزد. بنابراین، او دوباره به سمت تخت رفت و شمشیر کوتاه را برداشت، مصمم بود که مهارت [دریدن] را به کار بیندازد.
فعال کردن مهارت به طرز باورنکردنیای آسان بود؛ با یک اشارهی ذهنی، تیغهی شمشیر با نوری قرمز و کدر درخشید و وقتی آن را به سمت بخشی از دیوار که با عنوان [منطقهی آزمایش] مشخص شده بود حرکت داد، هلالی از نیروی مخرب به بیرون پرتاب و توسط آلیاژِ فوقپیشرفتهی دیوار جذب شد.
کشیدن تیغه در هوا هنگام استفاده از مهارت [دریدن]، مثل ورز دادن یک خمیر سفت بود؛ او به سختی میتوانست بازویش را حرکت دهد و سرعت تیغه بسیار کم بود، اما مهارت همزمان با حرکت تیغه شکل میگرفت. پس با کمی تمرینِ بیشتر، احتمالاً سرعت فعالسازیاش بالاتر میرفت.
شک نداشت که مهارت «دریدن» در کلاس برایش دوستانی پیدا خواهد کرد. با کمی تلاش بیشتر، این مهارت میتوانست شکاف عریضی در میان صفوف دشمنان ایجاد کند و به او اجازه دهد یک گروه کامل را هدف قرار دهد.
کارل به سرعت به سراغ برگه برگشت و به سوالات مربوط به مهارتش پاسخ داد، از جمله محدودیت سرعت حرکت هنگام استفاده از حمله که باعث میشد زمانِ فعالسازیاش طولانی شود. اگر درست فکر میکرد، شاید راهی برای دور زدن این مشکل وجود داشت؛ مثلاً اگر هنگام فعال کردن مهارت، خودش از قبل در حال حرکتِ سریع میبود.
مگر شاهینها اینطور شکار نمیکردند؟ آنها به زور بازو تکیه نمیکردند، بلکه با سرعت بالا فرود میآمدند و طعمه را با یک ضربه از پا در میآوردند. اگر میتوانست بفهمد این مهارت دقیقاً چطور باید استفاده شود، قدرت رزمیاش به طرز چشمگیری افزایش مییافت.
اما به جز مهارت، پرسشنامه دربارهی خودِ کاربر هم سوالاتی داشت: سردرد، حس فراموش کردن چیزی مهم، افزایش یا کاهش توان جسمی؟
کارل خودش را چک کرد؛ به جز «فرا-بینایی»، قطعاً کمی انعطافپذیرتر هم شده بود. نه خیلی زیاد، اما تغییرش کاملاً محسوس بود.
در نهایت تصمیم گرفت آن بخش از پرسشنامه را با علامت «هیچکدام» پر کند. اگر در آینده چابکیاش بیشتر میشد، میتوانست آن را به گردنِ تمریناتش بیندازد. هر چه باشد، گفته میشد برخی از نخبگان هیولاهای ابرانسانیِ واقعی هستند و برخی دیگر مثل همیشه ضعیف و انسانی باقی میمانند، اما با قدرتهای ماوراءطبیعیِ خیرهکننده.
حتی یکی از بتهای مشهور، پس از سکندری خوردن هنگام رفتن روی صحنه برای یک مراسم ملاقات با طرفداران، مچ پایش رگبهرگ شده بود. این مدرک محکمی بود که نشان میداد سیستمِ توزیع مهارتِ سرم، تقویتهای جسمانی را به شکلی عادلانه و برابر تقسیم نمیکند.
وقتی از پاسخهایش مطمئن شد و فهمید که برای گرفتن رتبهای نسبتاً بالا در میان همکلاسیهایش کافی است، کاغذ را با دقت در پاکت مخصوص قرار داد و آن را در سینیِ کنار در گذاشت.
این تمام کاری بود که انتظار میرفت تا رسیدن به آکادمی انجام دهد، اما نمیتوانست جلوی میلش برای امتحان کردنِ راههای بیشتر و بهتر جهت استفاده از مهارت [دریدن] را بگیرد.
«اگه سعی کنم بیشتر شبیه شاهین باشم چی؟» باید در میان تجهیزاتِ آنجا یک دستکش چنگالدار و همچنین یک نیزهی سهشاخ وجود میداشت. هر دو میتوانستند یادآورِ آن سه چنگالِ روی بازویش باشند، اما نیزهی سهشاخ سلاحی برای ضربات نفوذی بود که با نحوهی عملکرد مهارتش سازگار به نظر نمیرسید.
دوباره کشو را باز کرد و شمشیر را سر جایش گذاشت و یک جفت دستکش که نوک انگشتانش چنگالهای تیزی داشت بیرون آورد. به عنوان سلاح چندان چشمگیر نبودند، اما به نظر میرسید با مهارتی که او داشت همخوانی داشته باشند.
دستکشها برای دستانش کمی بزرگ بودند، چون کارل کمی کوچکتر از حد متوسط بود، اما بعد از چند تنظیمِ سگک، به خوبی اندازه شدند. او دوباره مهارت را امتحان کرد. در حالی که دستش را روبروی خود دراز کرده بود — درست مثل شاهینی که روی طعمه فرود میآید — انگشتانش را خم کرد؛ ناگهان چهار رگهی کوچک از نور قرمز هوا را در نوردیدند و به دیوار برخورد کردند.
هر کدام از آنها بسیار ضعیفتر از هلالی بود که شمشیر ایجاد میکرد، اما سرعتشان فوقالعاده بالا بود و به چندین نقطهی هدف ضربه میزدند. در برابر اهدافی که زرهِ سبکی داشتند، این مسیرِ بهتری به نظر میرسید؛ هر چه تعداد تیغههای حمله برای جاخالی دادن یا دفاع کردن بیشتر میبود، بهتر بود.
هر بار استفاده از این مهارت بخشی از انرژیاش را میمکید و تنها پس از چند حرکتِ دیگر، کارل حس کرد بازوهایش ضعیف شدهاند و مجبور شد بنشیند تا نفس تازه کند. این موضوع در طول تمرینات رزمی خیلی زود به یک مشکل جدی تبدیل میشد. او زمان زیادی را در باشگاه گذرانده بود، اما هدفش بهبود فیزیک بدنیاش بود، نه بالا بردن استقامت و پایداری.
اما آکادمی دقیقاً برای همین کار بود؛ تمام کاری که باید میکرد تمرکز روی تمریناتش بود و در نهایت همه چیز درست میشد.
در حالی که کارل بازوهای دردناکش را ماساژ میداد، اولین نفرات از دانشآموزانِ دیگر تازه در حال بیدار شدن و خواندن کتاب راهنما بودند. این برتریِ چندانی نبود، اما اولین نخبگانِ بیدار شدهی این دوره، از همین حالا مشخص شده بود.