Nano Machine

فصل 6

فصل ۶: ورود به آکادمی (۱)

مادر یئووون وقتی او تنها ده سال داشت، از دنیا رفت. سرور فرقه، دکتر بائک را برای درمان او فرستاده بود، اما دیگر خیلی دیر شده بود. یئووون بعدها فهمید که مادرش بر اثر مسمومیت جان باخته است؛ نوعی زهر که در غذا پنهان شده بود و تا زمانی که فرد را از پا نمی‌انداخت، هیچ راهی برای تشخیصش وجود نداشت؛ یک ترور بی‌سروصدا.

یئووون هم مسموم شده بود، اما چون غذای کمتری خورده بود، با پادزهرهای دکتر بائک جان سالم به در برد. از آن حادثه به بعد، جانگ شخصاً مسئولیت تهیه غذای او را بر عهده گرفت.

جانگ همیشه صبح زود بیدار می‌شد تا پیش از آماده کردن صبحانه برای یئووون، تمرین کند. معلوم نبود از چه زمانی، اما یئووون هم عادت کرده بود زود بیدار شود و تمرینات جانگ را تماشا کند. طبق سنت‌های «وولین»، تماشای مخفیانه تمرینات دیگران بی‌ادبی و توهین تلقی می‌شد، اما جانگ که دلش برای یئووونِ محروم از هنرهای رزمی می‌سوخت، هرگز اعتراضی نمی‌کرد.

و امروز، جانگ زودتر از همیشه بیدار شده بود تا مهارت‌های خنجرزنی‌اش را تمرین کند.

«امروز همون روزه.»

یئووون آن شب را تا دیروقت بیدار مانده بود و حالا زمان ورودش به آکادمی فرا رسیده بود. به محض اینکه از درهای آکادمی عبور می‌کرد، دیگر خبری از حمایت‌های جانگ نبود. با چهره‌ای درهم به حرکات جانگ خیره شد.

«کاش حداقل بخشی از هنرهای اون رو یاد گرفته بودم.»

این فکری بود که همیشه در سر داشت، اما جاسوسانِ خاندان‌های دیگر مدام آن‌ها را زیر نظر داشتند و اجازه یادگیری به او نمی‌دادند. درست در همین لحظه، نانوماشین با او صحبت کرد:

[آیا مایل هستید حرکات محافظ جانگ را اسکن کنید؟]

«چی؟»

چشمان یئووون از تعجب گرد شد.

«مگه می‌تونی حرکات آدما رو هم اسکن کنی؟»

[بله، امکان‌پذیر است.]

«یعنی می‌تونی حرکات رزمی جانگ رو اسکن کنی و مستقیم بریزی توی کله‌ی من؟»

[بله سرورم. همچنین در حال حاضر داده‌های متعددی از تکنیک‌های هنرهای رزمی در حافظه دارم که می‌توانم آن‌ها را به شما انتقال دهم.]

یئووون نمی‌دانست که نانوماشین با چه تکنولوژی پیشرفته‌ای از آینده ساخته شده است. او برای این کار از جانگ اجازه نگرفته بود، اما بعدازظهر باید راهی آکادمی می‌شد و وقت تنگ بود. باید انتخاب می‌کرد.

«خیلی خب. اسکنش کن.»

[در حال فعال‌سازی اسکن.]

تمرکز چشمان یئووون شروع به نوسان کرد و فرآیند اسکنِ حرکات جانگ آغاز شد. پس از سی دقیقه خیره شدن به تمرینات، صدای نانو در سرش طنین‌انداز گشت:

[اسکن حرکات به پایان رسید. شروع فرآیند انتقال.]

با جرقه‌ای در ذهنش، تصاویر حرکات در سر یئووون شروع به بازپخش شدند و طولی نکشید که فرآیند کامل شد.

[انتقال کامل شد.]

با یک سرگیجه خفیف، همه چیز تمام شد. چشمان یئووون از حیرت می‌درخشید. این چیزی فراتر از شگفتی بود.

«نانو... باورم نمی‌شه. حس می‌کنم می‌تونم تکنیک خنجرزنی جانگ رو اجرا کنم!»

یئووون پنجره را بست تا جانگ متوجه او نشود و خودش را آماده کرد. او دقیقاً در همان وضعیت بدنی پایه قرار گرفت که جانگ پیش از اجرای تکنیک‌هایش می‌گرفت. سپس دستش را برای پرتاب خنجر حرکت داد.

او هرگز آموزش ندیده بود، اما حرکاتش اکنون با حرکات جانگ در بیرون از اتاق مو به مو یکی بود. جانگ بیست سال برای این حرکات تمرین کرده بود، اما یئووون می‌توانست آن‌ها را بی‌نقص تقلید کند. صدای نانو دوباره در گوشش پیچید:

[تحلیل عضلانی برای تمرینِ حرکات به پایان رسید. آیا انتقال داده‌ها به عضلات را می‌پذیرید؟]

یئووون با کنجکاوی پرسید: «انتقال به عضلات هم لازمه؟»

[اگر عضلات مناسب برای این حرکات را توسعه نداده باشید، دچار...]

«آاااخ!»

پیش از آنکه حرف نانو تمام شود، یئووون درد شدیدی را حس کرد که انگار تمام ماهیچه‌هایش را پاره می‌کرد. درد آن‌قدر شدید بود که حتی نمی‌توانست تکان بخورد.

[به دلیل عدم آمادگی عضلات برای این حرکات، آسیب عضلانی رخ داده است.]

«خیلی خب... فهمیدم چی شد. می‌شه لطفاً جوری توضیح بدی که راحت‌تر بفهمم؟»

یئووون در حالی که به زحمت از جایش بلند می‌شد و روی تخت می‌نشست، این را از ذهنش گذراند.

[در حال تغییر سطح زبان برای مطابقت با سطح کاربر.]

«سطح؟»

یئووون اخم کرد؛ حس خوبی از این حرف نگرفت، اما هنوز هم کلمات نانو را کاملاً درک نمی‌کرد.

[ترجمه کامل شد. شما برخلاف جانگ، زمان طولانی تمرین نکرده‌اید، بنابراین بدن شما هنوز به حرکاتی که مغزتان یاد گرفته، عادت نکرده است. تنها پس از شبیه‌سازی حرکات و تحلیل نیازهای توسعه عضلانی، می‌توانید از آن‌ها به طور کامل استفاده کنید.]

«خوبه... فکر کنم الان بهتر فهمیدم. ولی هنوزم سخته.»

بیشتر اصطلاحاتی که نانو به کار می‌برد در بین مردمِ آن زمان رایج نبود و درکشان دشوار بود.

[آیا مایل هستید سطح زبان را به پایین‌ترین حد ممکن کاهش دهم؟]

«...نه، لازم نیست. پس اگه انتقال توسعه عضلانی رو انجام بدی، دیگه این درد شدید رو حس نمی‌کنم؟»

[درست است. آیا فرآیند انتقال را شروع کنم؟]

«چقدر طول می‌کشه؟»

[بازسازی عضلات به فعالیت تمام نانوماشین‌های داخل بدن نیاز دارد، که مستلزم زمان بارگذاری است.]

«زمان بارگذاری؟ یعنی چقدر؟»

[تقریباً دو ساعت.]

هنوز صبح زود بود، پس دو ساعت زمانِ زیادی نبود. یئووون سرش را به نشانه تایید تکان داد و با انتقال موافقت کرد.

[فعال‌سازی انتقال عضلانی. این فرآیند با درد شدیدی همراه است، بنابراین شما تحت بیهوشی قرار خواهید گرفت.]

«خیلی درد داره؟»

[درد بسیار شدیدی دارد. میلیون‌ها مورد از هوش رفتن بر اثر این درد ثبت شده است.]

یئووون با کنجکاوی پرسید: «می‌شه بدون بیهوشی امتحانش کنم؟»

[آیا مایل به ادامه بدون بیهوشی هستید؟]

یئووون اضافه کرد: «...اگه نتونستم تحمل کنم، اون‌وقت بیهوشم کن.»

خیلی زود فهمید که اضافه کردن آن جمله آخر، چقدر تصمیم درستی بوده است.

[شروع فرآیند.]

همزمان با حرکت میلیون‌ها نانوماشین به سمت عضلاتش، ابتدا حس قلقلک به او دست داد.

«انگار اون‌قدرها هم...»

اما ناگهان تغییرات عضلانی به یکباره شروع شد.

«آااااخ!» نفسش در سینه حبس شد. عضلاتش شروع به پیچ خوردن کردند و از شدت درد چشمانش سیاهی رفت. نمی‌توانست فریاد بزند، اما تحملش هم غیرممکن بود.

«هوووف... آاااااا...»

یئووون از شدت درد به خود می‌پیچید و در آستانه فریاد زدن بود که صدای نانو در سرش پیچید:

[تزریق ماده بیهوشی.]

«آااا...»

و یئووون به خواب عمیقی فرو رفت.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا