The First Legendary Beast Master

فصل 6

فصل ششم: محل پیاده‌سازی

«دانش‌آموزان جدید، سلاح‌های مورد نظر و لباس‌های فرم خود را جمع‌آوری کرده و منتظر اعلان پیاده شدن باشید. تا آکادمی الهی طلایی تنها پنج دقیقه فاصله داریم.» این اعلان قطار درست بعد از صبحانه‌ی روز دوم، پس از بیداری کارل، در فضا طنین‌انداز شد.

کارل تنقلاتی را که از قبل از آشپزخانه‌ی قطار تهیه کرده بود، به همراه لباس‌های فرم زاپاس و کفش‌ها، در کوله‌پشتی‌اش چپاند. سپس دستکش‌های فلزی سیاه با چنگال‌های تیز را پوشید و شمشیر کوتاهش را در غلافی به کمر آویخت.

قانونی وجود نداشت که بگوید نمی‌توانید بیش از یک سلاح داشته باشید و نگهبانان هم وقتی او را در حال تمرین با هر دو سلاح دیده بودند، چیزی نگفتند؛ پس قاعدتاً مشکلی نبود.

آشپز و نگهبان هر دو به «پیاده‌رویِ روز اول» تا آکادمی اشاره کرده بودند، بنابراین قطار قرار نبود جلوی دروازه‌ها توقف کند. کارل با خود فکر کرد که این احتمالاً نوعی آزمون است؛ شاید برای دیدن اینکه دانش‌آموزان چطور مشکلات را حل می‌کنند یا چطور با هم کنار می‌آیند. دلیلش هر چه که بود، او ناهارش را همراه خود برداشته بود.

همان‌طور که انتظار می‌رفت، قطار در فاصله‌ی حدوداً یک کیلومتری آکادمی متوقف شد؛ در انتهای یک دشت علفزار وسیع که در مسیرش چند ردیف پرچینِ مرتب دیده می‌شد.

مردی لاغراندام با لباس نگهبانی اعلام کرد: «اینجا ایستگاه شماست. ادامه‌ی مسیر با خودتان است. همه‌ی شما را فردا، بعد از اینکه قطار نظافت و تعمیر شد، در آکادمی می‌بینم.»

اکثر دانش‌آموزان با قیافه‌هایی گیج و منگ کنار درهای باز ایستاده بودند، اما کارل مستقیم به راهرو رفت و از قطار پایین پرید تا اولین نفس عمیقش را در هوای پاکِ حومه‌ی شهر بکشد.

بدون آن همه گرد و غبار معدن، اینجا بوی عجیبی شبیه به درخت و گل می‌داد. او می‌توانست قدرت آکادمی را در دوردست حس کند؛ مثل گزگزی در استخوان‌هایش که به او هشدار می‌داد آنجا چیزی غیرعادی و جادویی در جریان است.

اولین دانش‌آموزی که پیاده شد، مثل مشعلی برای بقیه عمل کرد و کم‌کم بقیه هم از قطار خارج شدند. اکثرشان هنوز از تمرینِ مهارت‌های جدید و بی‌خوابی خسته بودند، اما خورشید درست وسط آسمان بود و خوابیدن زیر آفتاب سوزان صبحگاهی کار آسانی نبود.

وقتی همه پیاده شدند، همان مرد لاغراندام دوباره جلوی آن‌ها ایستاد و با صدای بلند جمعیت را خطاب قرار داد:

«همگی به آکادمی الهی طلایی خوش آمدید. به عنوان یک هدیه‌ی ویژه‌ی خوش‌آمدگویی، ما پیاده‌رویِ سنتی از میان دشت تا دروازه‌های اصلی را برایتان تدارک دیده‌ایم. هر سال، ورودی‌های جدید این مسیر را طی می‌کنند و به عنوان نخبگانِ بیدار شده از دروازه‌ها می‌گذرند تا زندگی جدیدشان را آغاز کنند.»

«حالا نوبت شماست. اما مراقب باشید؛ علفزارها شاید خالی به نظر برسند، اما حقیقت همیشه این نیست.»

او دروغ نمی‌گفت. کارل با استفاده از [فرا-بینایی] می‌توانست ببیند که ریل‌های قطار در فاصله‌ی تقریبی یک کیلومتری، آکادمی را دور می‌زنند و از میان این علفزارها، بخش بزرگی از جنگل و حتی یک مردابِ لجن‌زار در اطراف رودخانه می‌گذرند.

آن‌ها لابد هر گروه را در نقطه‌ی متفاوتی پیاده می‌کردند تا آمدنشان به آکادمی را تماشا کنند. سنت عجیبی به نظر می‌رسید، اما وقتی کارل با دقت به دشت نگاه کرد، متوجه جمعیت عظیمی از «موش‌های خاکی» شد؛ نوعی جانور جادوییِ رتبه معمولی با توانایی حفر زمین و پرتاب سنگ‌های کوچک با استفاده از جادو.

آن‌ها عمدتاً بی‌خطر بودند و کارل در بچگی با یک تیرکمان سنگی از پسِ آن‌ها برمی‌آمد، اما در تعداد بالا می‌توانستند به یک بلای واقعی تبدیل شوند.

در این مورد، احتمالاً فقط یک مزاحمتِ ساده یا یک شوخیِ «خنده‌دار» از طرف سال‌بالایی‌ها بود تا تماشا کنند بچه‌های جدید در حالی که سنگ‌باران می‌شوند، به سمت مدرسه می‌دوند.

[موش‌ها... گرسنه‌ام.] صدایی در ذهن کارل طنین‌انداز شد که از فضای فضای رام‌سازی، جایی که شاهینِ تندبادش بود، می‌آمد.

درخواستش بسیار اصرارآمیز بود و برای چشیدن طعم موش‌ها بی‌تابی می‌کرد. کارل به درون دشت قدم گذاشت تا ببیند موش‌ها با دانش‌آموزانی که قصد عبور دارند چه می‌کنند. او شاید قبلاً شکارشان کرده بود، اما آن با تیرکمان بود و درون خانه‌ها، جایی که نمی‌توانستند از زمین برای فرار استفاده کنند.

یک شکارِ تمیز در اینجا بسیار دشوارتر بود، اما کارل تقریباً مطمئن بود که با سرعت حملات [دریدن] می‌تواند از پسش بربیاید؛ فقط باید زمان‌بندی درستی می‌داشت.

کارل وارد میدان نبردِ علفزار شد؛ در برابر تعداد نامشخصی از ضعیف‌ترین موجودات جادویی، در حالی که تنها به یک مهارت رزمیِ آزمایش‌نشده و یک جوجه‌پرنده مجهز بود. این دقیقاً شکوهمندترین نبردِ اولِ یک نخبه به حساب نمی‌آمد، اما چاره‌ی دیگری نبود.

واکنش به تهاجم او به قلمروشان آنی بود. موش‌های خاکیِ ده سانتی‌متری شروع به پرتاب سنگ‌های کوچک به سمت کارل کردند. این کار باعث شد موقعیتشان لو برود و شاهینِ گرسنه در فضای رام‌سازی از شدت میل به شکار دیوانه شود.

با یک حرکت انگشتان، چهار رگه‌ی سرخ و تیزِ انرژی به میدان نبرد پرتاب شد و یکی از موش‌ها را قبل از اینکه حتی بفهمد خطری در کار است، از پا درآورد. سپس دست دیگرش دومین موش را هدف گرفت.

[فرا-بینایی] واقعاً مهارت فوق‌العاده‌ای هم برای دیدن و هم برای هماهنگیِ چشم و دست بود. حمله‌ی دوم او به موشی اصابت کرد که سعی داشت برای فرار به زیر زمین برود و حمله‌ی سوم درست وقتی به هدف رسید که موش قصد فرار داشت.

کارل به جلو دوید، اجساد را جمع کرد و آن‌ها را به فضای رام‌سازی فرستاد تا شاهین بخورد. سپس در حالی که حملات موش‌ها به او به شدت کاهش یافته بود، به سمت آکادمی ادامه داد. موش‌ها حضور یک شکارچی را در میان خود حس کرده بودند و حالا بقیه‌ی دانش‌آموزان را هدف قرار می‌دادند.

فقط چند موش شجاع هنوز از راه دور به سمت کارل سنگ می‌انداختند که او همه را به راحتی با دستکش زرهی‌اش کنار می‌زد.

صدایی از درست پشت سرش بلند شد: «اون دستکش توی این دشتِ باز واقعاً یه جور تقلب محسوب می‌شه!» دختری با موهای تیره و چوبدستی‌ای در دست، با لحنی شاکی این را گفت.

کارل بعد از دیدن ابزار جادوگری‌اش به او یادآوری کرد: «تو یک ساحری، یک کاربر واقعیِ جادو. اگه بهت سنگ می‌اندازن، خب با جادو نابودشون کن.»

دختر نالید: «و وسط دشت دوباره از حال برم؟ نمی‌دونم خبر داری یا نه، اما جادو سخته. من قبل از اینکه از شدت خستگی بیهوش بشم، فقط می‌تونم دو یا شاید سه تا ورد بخونم.»

این دقیقاً همان اتفاقی بود که روز اول برای کارل هم افتاده بود. اما وقتی کمی بیشتر به آن عادت می‌کرد، به نظر می‌رسید میزان مصرف انرژی آن‌قدرها هم بد نباشد.

کارل گفت: «پس فقط پشت سر من بمون و دکمه‌های کتت رو باز کن تا بتونی سرت رو توش قایم کنی. موش‌های خاکی باهوش نیستن؛ اگه صورتت رو نبینن، اونجا رو هدف نمی‌گیرن.»

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا