The Primordial Record

فصل 7

فصل ۷: تریون

روان ترسی خفیف داشت که شاید نتواند دفتر خاطرات را بخواند، اما خوشبختانه پیش‌بینی‌اش اشتباه از آب درآمد. کلمات در ابتدا نامفهوم به نظر می‌رسیدند، اما به سرعت و تقریباً بلافاصله در ذهنش معنا پیدا کردند.

آن کلماتِ شوم با فشار بر صفحات حک شده بودند، گویی نویسنده در لحظات پریشانی آن‌ها را نگاشته بود. بار دیگر، روان سعی کرد گذشته و رابطه‌اش با پدرش را به یاد آورد، اما همه‌چیز همچنان در هاله‌ای از ابهام بود.

از آنچه می‌توانست استنباط کند، شاهزاده‌ی سوم عموماً محبوبِ مردم بود. شهری که بر آن حکومت می‌کرد پررونق بود، سیاست‌هایش عادلانه به نظر می‌رسید و به تجار و شهروندان سود می‌رساند. او چشمی تیزبین برای معاملات تجاری بزرگ داشت و ثروت را به شهرش سرازیر کرده بود.

اما این تنها ظاهرِ ماجرا بود؛ نقشی که روان می‌دانست شاهزاده‌ی سوم بازی می‌کند. او علاقه‌ای به پروپاگاندایی که به خورد توده‌ها داده می‌شد نداشت؛ او حقیقتِ واقعی را می‌خواست.

وقتی شاهزاده او را در آغوش گرفته بود، فهمیده بود که نباید به او اعتماد کند؛ حسی شبیه به فشرده شدن در چنبره‌ی یک مار غول‌پیکر داشت.

نگاهش را دوباره به کتاب دوخت. جوهری که در صفحه‌ی اول استفاده شده بود قرمز بود، در حالی که باقی دفتر با جوهر سیاه سنتی نوشته شده بود. صفحه را به بینی‌اش نزدیک کرد و بویِ ضعیفی از آهن به مشامش رسید؛ آیا این صفحه با خون نوشته شده بود؟

قرمز یکی از رنگ‌های اصلیِ خاندان «کورانس» بود و نمادِ شعله‌های سوزان در قلب. هیچ ارتباطی با خون نداشت.

او نوشتنِ این متن را به خاطر نمی‌آورد. راستش را بخواهید، او کلاً چیز زیادی به خاطر نمی‌آورد. در ذهن به خودش تشر زد؛ اگر قرار بود روی هر کلمه مکث کند و آن را تحلیل کند، با این حافظه‌ی تکه‌پاره و عدمِ همکاریِ خاطراتِ شاهزاده، راه به جایی نمی‌برد.

به خواندن ادامه داد و صفحه‌ی بعدی را ورق زد؛ هم مشتاق بود و هم وحشت داشت از آنچه قرار بود بیابد.

معلوم شد که با یک دفتر خاطرات معمولی طرف است، با جزئیاتی ناپیوسته از نویسنده‌ای که انتظار داشت خودش بعداً این نوشته‌های آشفته را درک کند.

اصطلاحاتِ کلیدی جا افتاده بودند و برای بسیاری از واژه‌های عجیب، هیچ پیش‌زمینه‌ای ارائه نشده بود. روان در ذهن یادداشت کرد که باید بعداً سر فرصت درباره‌ی آن‌ها تحقیق کند.

شروع به خواندن کرد:


۷ یولِتی، سال ۰۰۷۴

گفته می‌شد زمانی که خدایان در خواب بودند، «پریموس» سلاح‌هایشان را دزدید و از آن‌ها برای نبرد با بلایایی که گریبانگیرِ بشریت شده بود، استفاده کرد. اعتراف می‌کنم خیالِ خام و کودکانه‌ای دارم که کاری که من، دنیس و کلارا قصد انجامش را داریم، شبیه به آن حماسه‌ی بزرگ است، اما بگذریم.
مزایده موفقیت‌آمیز بود و توانستم تمام قطعاتِ «سلاح الهیِ یخ» را جمع‌آوری کنم. حیف شد که مجبور شدم سه بطری شرابِ «رِدوین» برایش سرفه‌ کنم؛ قلبم هنوز برای آن ضرر درد می‌کند، اما بیروت، آن تاجرِ حریصِ لعنتی، هرگز معامله‌ای را با ضرر انجام نمی‌دهد.


نوشته‌ی نسبتاً کوتاهی بود. دو نام دید: دنیس و کلارا. با زیر و رو کردنِ خاطراتش، توانست جزئیاتی از این دو را به یاد آورد.

دنیس یک بچه‌پولدارِ نجیب‌زاده و کله‌شق بود که مدام دنبال هیجان می‌گشت. جیب‌های پرپولی داشت چون سهام‌دارِ یک کارخانه‌ی بزرگِ فولاد بود. روان از هیجان‌طلبیِ دنیس سوءاستفاده کرده بود تا با منابعِ مالیِ او، اهدافِ علومِ غریبه‌اش را دنبال کند و به آرزوی سوزانش برسد: آزاد کردنِ مادرش.

کلارا کتابداری بود که تسلطی خیره‌کننده بر متون و زبان‌های باستانی داشت. چندزبانه بود و استعدادی ذاتی در تحقیق داشت. با اینکه خانواده‌ی مرفهی نداشت و پدرش سوزنبانِ ایستگاه قطار بود، تخصصش او را به عضوی ارزشمند در این گروهِ سه‌نفره تبدیل کرده بود.

روان خودکاری از کشو برداشت و دفترچه‌ی جلدسختِ نویی را باز کرد. می‌خواست کلمات و نام‌های خاص را یادداشت کند تا بعداً بتواند اطلاعاتِ کاملی درباره‌شان به دست آورد. انتهای خودکار را لحظه‌ای گاز گرفت و شروع به نوشتن کرد: سلاح‌های الهی؟ مزایده؟ تاجر—بیروت؟ از این ورودی راضی بود و آرام صفحه دفتر خاطرات را ورق زد.


۱۰ یولِتی، سال ۰۰۷۴

امروز با دنیس به مشکل خوردم. اینکه بگویم از ایده‌ی خرد کردنِ یک سلاح الهی برای تغذیه‌ی یک اهریمن راضی نبود، حق مطلب را ادا نمی‌کند؛ حتی اگر آن اهریمن پایین‌رتبه‌ترین نوع باشد. مدتی طول کشید تا قانعش کنم که چنین کاری چقدر دشوار است و احتمال شکستمان بالاست، اما او اصرار داشت که نمی‌توانیم سرِ سلاحِ الهی ریسک کنیم.
شاید عطشِ دنیس برای قدرت را دست‌کم گرفته بودم. فکر می‌کنم شخصیتِ شاد و شنگولش فقط یک نقاب بود. کلارا درباره‌ی شهوتِ قدرتِ او به من هشدار داده بود.
چرا کسی باید چنین قدرتی را بخواهد؟ قدرتی که انسانیتت را جا می‌گذارد و تو را تبدیل به موجودی از جنس یأس می‌کند؟


«هوم... مشکل در بهشت.» تا آنجا که می‌توانست از خاطراتِ روان سر در بیاورد، او یک محققِ تیپیکال بود؛ سرش در کتاب و دلش در رویا. دانش را فقط برای فرونشاندن عطشش به ناشناخته‌ها دنبال می‌کرد و با اینکه در ناز و نعمت متولد شده بود، تحت تأثیر مقامش قرار نگرفته بود.

بنیه‌ی ضعیفش باعث شده بود نتواند در عرصه‌ی سیاسیِ خانواده‌ی سلطنتی رقابت کند و علایقش هم هرگونه شانسی برای شرکت در بازی‌های قدرت با خواهران و برادرانش را از بین برده بود. بنابراین، او از اینکه قدرت برای یک نجیب‌زاده چقدر وسوسه‌انگیز است، بی‌خبر بود.

صفحات را ورق زد و آرام‌آرام در بازخوانیِ زندگی روان غرق شد. گهگاه دفترچه‌اش را برمی‌داشت و عبارات خاصی را یادداشت می‌کرد. با آمدنِ غروب، نور کم شد. چراغِ گازیِ کنار دستش را روشن کرد؛ شعله‌ی سبزی سوخت و چهره‌اش را به شکلی شبح‌وار روشن کرد. دوباره غرقِ خواندن شد. در آن لحظه، هیچ‌کس با دیدنِ قامتِ او، او را با یک کودک اشتباه نمی‌گرفت.

صندلی کوتاه و میز کمی برایش بلند بود، بنابراین مجبور بود قوز کند تا راحت بخواند. روی لبه‌ی صندلی نشسته بود، اما تمرکزش شدید و حواسش کاملاً جمع بود؛ این رفتارِ یک کودک نبود.

خورشید غروب کرد و ماه بالا آمد. روان بیش از چهار ساعت بود که نشسته بود، پس کش و قوسی به بدنش داد تا عضلاتِ خسته‌اش را آرام کند. توانسته بود بخش زیادی از دفتر خاطرات را بررسی کند. چشمانش را بست و پیشانی‌اش را مالید تا هر خاطره را سر جایش بگذارد و افکارش را مرتب کند.

این دنیا مکانی عجیب و هولناک بود؛ جایی که ماوراءالطبیعه نه ماده‌ی کابوس و تخیل، بلکه واقعیتی بود که همه به درجات مختلف تجربه‌اش می‌کردند.

این دنیا خدایان و هیولاهایی داشت که ردپایشان را بر سطح آن به جا گذاشته بودند. هر اثرِ حیاتی لمسِ آن‌ها را حس کرده بود، چه برای خیر و چه برای شر.

برخی نجیب‌زادگان ترجیح می‌دادند مردمشان در جهل زندگی کنند و دنیای ماورایی را از زندگیِ روزمره جدا نگه دارند، اما اکثرشان موفق نبودند، زیرا جادو ناگزیر از پسِ نقابِ عادی‌بودن نشت می‌کرد. توضیحِ شکلِ عظیمِ یک اژدها که در آسمان پرواز می‌کرد، یا اینکه چرا بعضی بچه‌ها با قابلیتِ خم کردنِ واقعیت متولد می‌شدند، کار ساده‌ای نبود.

نام این دنیا، «تریون» بود.

در حاشیه‌ی ادراکش، زمزمه‌هایی شنید و بویِ اوزون به مشامش رسید، انگار طوفانی در راه باشد. اما چشمانش هنوز بسته بود؛ بیش‌ازحد از خودش کار کشیده بود و بدنِ کوچکش را فراتر از حد توانش تحت فشار گذاشته بود. خستگی بر او سنگینی می‌کرد.

اگر چشمانش باز بود، می‌دید که ناحیه‌ی اطرافِ سینه‌اش روشن شده و نورِ مهتاب که از پنجره به داخل می‌تابید، مثلِ دود مسیرش را تغییر داده و به درونِ سینه‌ی او سرازیر می‌شود.

شوکِ سرمایی ناگهانی او را از جا پراند و دید که نور ماه خم شده و به درونِ تتوی روی سینه‌اش جریان می‌یابد. با هر لحظه که می‌گذشت، درخشش تتو بیشتر می‌شد.

تتوی چشمی که قبلاً محو شده بود، بازگشته بود. نفس در سینه‌اش حبس شد؛ او فقط شاهدِ یک اتفاقِ فانتزی نبود، بلکه این اتفاق داشت برای خودِ او می‌افتاد.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا