Nano Machine

فصل 7

فصل ۷: ورود به آکادمی (۲)

جانگ پس از اتمام تمرینات صبحگاهی، مشغول آماده کردن صبحانه شد. او در ابتدا آشپز خوبی نبود، اما پنج سال پیش، پس از مرگ بانو هوا، ناچار شد برای شاهزاده جوان آشپزی کند و حالا در این کار بسیار ماهر شده بود.

او اغلب صبحانه‌ای ساده تدارک می‌دید، اما امروز به مناسبت پذیرش یئووون در آکادمی، سنگ تمام گذاشته بود؛ گوشت قرمز خوک که دیروز تهیه کرده بود را به همراه تخم‌مرغ آماده کرد. این شاید آخرین باری بود که شاهزاده می‌توانست با خیالی آسوده از یک وعده غذایی لذت ببرد، به همین خاطر جانگ با دقت و وسواس زیادی آن را پخت.

«امیدوارم زنده بمونه تا باز هم بتونه دست‌پخت منو بخوره...»

در همین فکر بود که ناگهان صدای ناله‌ای از اتاق شنید.

«هوووف... آاااااا...»

اتاق یئووون نزدیک آشپزخانه بود و جانگ به راحتی صدا را شنید. او بلافاصله شمشیرش را برداشت و به سمت اتاق یئووون دوید. وقتی در را باز کرد، یئووون را دید که نیمی از بدنش روی تخت و نیمی دیگر روی زمین افتاده بود و از گوشه دهانش کف خارج می‌شد. او کاملاً بیهوش بود.

«شاهزاده!»

جانگ با عجله نبض او را گرفت. وضعیتش غیرطبیعی نبود؛ درست مثل همان حالتی که دو سال پیش در کوهستان او را یافته بود.

«حالش خوبه. ولی داشت چیکار می‌کرد... ها؟»

چشم جانگ به ردپاهای محوی روی کف چوبی اتاق افتاد. او یئووون را روی تخت خواباند و با دقت به آن ردپاها خیره شد.

«این یعنی...؟»

او برای اطمینان، پایش را دقیقاً روی یکی از آن ردپاها گذاشت و طبق الگوی آن‌ها حرکت کرد. شوکه شد! این ردپاها دقیقاً مطابق با حرکاتِ تکنیک خنجرزنی خودش بود. یک قدم برداشتنِ ساده نباید چنین ردی روی کف چوبی به جا می‌گذاشت، اما در هنرهای رزمی، گاهی اوقات فشار ناشی از کوبیدنِ پا برای انتقال قدرت، ردهای عمیقی ایجاد می‌کرد.

«چی؟ یعنی خودش یاد گرفته؟»

باورش غیرممکن بود. جانگ بیست سال تمرین کرده بود تا به این سطح از مهارت برسد، اما شاهزاده اکنون قدم‌هایی کاملاً بی‌نقص برداشته بود. دستیابی به چنین مهارتی مستلزم سال‌ها تمرینات پایه بود.

«اون نهایتش دو سال تمرینات منو تماشا کرده...»

جانگ مات و مبهوت مانده بود. «یعنی فقط با دو سال تماشا کردن، به اندازه بیست سال تجربه من پیشرفت کرده؟»

این موضوع نه تنها باورنکردنی بود، بلکه چشمان جانگ را از سرِ شوق سرخ کرد. برای او، یئووون همیشه کسی بود که نیاز به محافظت داشت و یادگاری از زنی بود که برایش بسیار عزیز بود. پی بردن به این استعدادِ شگرف، جانگ را غرق در قدردانی کرد. او دستش را روی مچ یئووون گذاشت تا انرژی درونی‌اش را چک کند.

«انرژی نداره... یعنی فقط حرکات رو یاد گرفته.»

شاید این‌طور بهتر بود. اگر فاش می‌شد که او یاد گرفته چطور از انرژی درونی استفاده کند، شش خاندان اصلی خون به پا می‌کردند. جانگ مدتی به چهره یئووون خیره شد و سپس از اتاق بیرون رفت. دو ساعت گذشت.

[انتقال عضلانی کامل شد. غیرفعال‌سازی ماده بیهوشی.]

با جرقه‌ای در سرش، یئووون از خواب بیدار شد.

«آخ!»

یئووون در حالی که نفس‌نفس می‌زد، روی تخت نشست. درد وحشتناکِ پیش از بیهوشی هنوز در خاطرش بود. اصلاً دلش نمی‌خواست دوباره چنین دردی را تجربه کند.

«هوف... دیگه هیچ‌وقت بدون بیهوشی امتحانش نمی‌کنم.»

[من به شما هشدار داده بودم، سرورم.]

«...آره، می‌دونم.»

این انتخابِ خودش بود که درد را امتحان کند. او از تخت پایین آمد و به وسط اتاق رفت تا خودش را برای اجرای تکنیک خنجرزنی آماده کند.

«حالا دیگه درد نداره، مگه نه؟»

[طبق شبیه‌سازی انجام شده، شما اکنون عضلاتی معادل با کسی دارید که بیست سال این حرکات را تمرین کرده است.]

«عالیه!»

یئووون در وضعیت مناسب قرار گرفت و خنجرش را حرکت داد. قدرت حرکاتش با چند ساعت پیش زمین تا آسمان فرق داشت؛ حالا حرکاتش بسیار دقیق‌تر و سریع‌تر شده بودند. وقتی برای اجرای حرکت بعدی پایش را به زمین کوبید، کف چوبی اتاق صدای بلندی داد.

«وای، نه!»

یئووون جا خورد و فوراً ایستاد. حالا جای پایش روی زمین مانده بود.

«این خیلی بده.»

نگران شد که مبادا جانگ این‌ها را ببیند. «حتی بدون انرژی درونی هم جای پام می‌مونه.»

در همین فکر بود که تقه‌ای به در خورد.

«شاهزاده، صبحانه آماده‌ست.»

جانگ بود. یئووون سعی کرد با فشار دادن پایش روی آن قسمت، رد را از بین ببرد اما فایده‌ای نداشت. در همان لحظه در باز شد و جانگ داخل آمد.

«شاهزاده؟»

«اوه! هاها، خیلی گشنمه!»

یئووون سریع از جایش بلند شد و میز کنار پنجره را به وسط اتاق کشید. جانگ با تعجب پرسید: «مگه شما همیشه کنار پنجره غذا نمی‌خوردید؟»

«آ-آره، ولی چون یه مدت طولانی قراره برنگردم، می‌خواستم این بار وسط اتاق غذا بخورم.»

توجیه ضعیفی بود، اما جانگ بدون حرف، صبحانه را روی میز گذاشت. یئووون نفسی از سرِ آسودگی کشید و روی صندلی نشست.

«اوه!»

صبحانه شامل گوشت سرخ‌شده خوک، سبزیجات معطر و تخم‌مرغ‌هایی بود که عاشقشان بود. این در مقایسه با ضیافت‌های شش خاندان چیزی نبود، اما برای یئووون یک سفره تجملاتی به حساب می‌آمد. او ساکت شد؛ می‌دانست این محبتِ جانگ برای وداع با کسی است که شاید هرگز از آکادمی بازنگردد.

یئووون چوپ‌ستیک‌ها را برداشت و در حالی که چشمانش از اشک خیس شده بود، شروع به خوردن کرد.

[احساسات شدید منجر به بازگشت اسید معده به گلو شده است. افزایش سطح بزاق. لطفاً برای آرام کردن اسید، غذا را با بزاق کافی ببلعید.]

«این‌قدر حرف‌های عجیب نزن و ساکت شو!»

[در حال ورود به حالت سکوت.]

نانو ساکت شد و یئووون لقمه‌هایش را فرو داد. نباید حتی ذره‌ای از این غذا را باقی می‌گذاشت. پس از یک صبحانه آرام، جانگ بالاخره پرسید: «از کی شروع کردی به...»

او نمی‌توانست واژه «سرقت» را برای شاهزاده‌اش به کار ببرد.

«...یادگیریِ تکنیک خنجرزنیِ من؟»

«ها؟ اه- ت-تو داری درباره چی حرف می‌زنی؟»

یئووون از این سوال ناگهانی جا خورد. جانگ میز را به کناری زد و به زمین اشاره کرد. جای پای کاملاً واضحی روی چوب نقش بسته بود.

«اشتباه نمی‌کردم.»

آن ردپای عمیق دقیقاً مربوط به ضربه پای فرمِ دوم تکنیک خنجرزنی بود. یئووون با اینکه هنر رزمی نیاموخته بود، اما به عنوان عضوی از دنیای رزمی، قوانین را خوب می‌شناخت. سرقت تکنیک‌های رزمی دیگران به شدت ممنوع بود و ننگی بزرگ به شمار می‌رفت.

«من... من...»

او واقعاً با کمک نانو آن را دزدیده بود، پس حرفی برای گفتن نداشت. حتی نمی‌توانست به چشمان جانگ نگاه کند، چون فکر می‌کرد او را ناامید کرده است. اما جانگ در کمال تعجب زانو زد و با صدایی نرم گفت:

«کارت عالی بود.»

«چی...؟»

«من محافظ شما هستم شاهزاده. اگه به خاطر اون سوگند نبود، خودم خیلی وقت پیش این‌ها رو بهتون یاد می‌دادم.»

«جانگ...»

چشمان یئووون پر از اشک شد. جانگ برای او بیشتر از پدر واقعی‌اش، نقش پدر را داشت. جانگ کاغذی پر از نوشته بیرون آورد و به یئووون داد.

«این چیه؟»

«این روشِ جریان انرژی برای تکنیک خنجرزنیه.»

«چرا اینو به من می‌دی؟»

«خیلی دلم می‌خواست روشِ پرورش انرژی درونی رو هم بهت بدم، اما توی آکادمی روش‌های خیلی بهتری پیدا می‌کنی. این رو یاد بگیر.»

اشک‌های یئووون جاری شد. او قسم خورده بود بعد از مرگ مادرش دیگر گریه نکند، اما هنوز یک پسر نوجوان بود. جانگ بلند شد، ظرف‌های خالی را برداشت و به سمت در رفت. پیش از خروج، ایستاد و گفت:

«امروز رو می‌تونی گریه کنی، اما از این به بعد باید قوی‌تر باشی.»

«...ممنونم.»

یئووون اشک‌هایش را پاک کرد. حالا دیگر نه ترسی داشت و نه تردیدی. حتی بدون حضور مادرش، او هنوز هم خانه‌ای داشت که بخواهد به آن بازگردد.

بعدازظهر آن روز، خیابان‌های نزدیک قلعه فرقه اهریمنی غرق در جمعیت بود. مراسم افتتاحیه به زودی آغاز می‌شد. تمام پسرانِ خانواده‌ها و قبایل فرقه اهریمنی، از سن چهارده تا نوزده سال، در حال جمع شدن در مقابل آکادمی اهریمنی بودند.

خرید اشتراک ویژه

سهمیه مطالعه رایگان:

کاربران عضو شده، هر 2 روز یکبار، تعداد 5 فصل رایگان دریافت می‌کنند. وارد شوید تا سهمیه خود را ببینید.

اشتراک استارتر

10,000 تومان
اعتبار: 7 روز

اشتراک ناول باز

30,000 تومان
اعتبار: 30 روز
پیمایش به بالا