فصل هفتم: دشتها
بقیهی دانشآموزان با دیدن تاکتیکی که کارل و آن ساحر ابداع کرده بودند، به سرعت شروع به گروهبندی کردند. طبق مشاهدات کارل، تقریباً تمام دانشآموزانی که تازه به قدرت رسیده بودند، در دستهی جنگجویان جادویی قرار میگرفتند و انواع سلاحهای سرد را با خود حمل میکردند.
تعداد کمی از آنها سپر برداشته بودند، اما همانهایی که سپر داشتند، جلودارِ گروهها شدند تا مسیر را باز کنند. کسانی که مهارتهای دوربُرد داشتند در پشت سر قرار گرفتند و ساحران و دیگرانی را که هیچ تقویتِ جسمانی دریافت نکرده بودند، در میان گرفتند.
دو همکلاسی دیگر هم به دنبال ساحر، پشت سر کارل راه افتادند و از الگویِ پوشاندنِ صورت پیروی کردند؛ هرچند که خودشان هم دقیقاً نمیدانستند چرا این کار را میکنند.
این منظره دلِ موشهای خاکیِ ضعیف را لرزاند. دیدنِ یک موجود ترسناک با چنگالهای فلزی که سه هیولای انساننمای «بیسر» را هدایت میکرد، برای این موجودات کوچک وحشتناک بود. آنها به جای حمله به کارل، در مسیر حرکت او پا به فرار گذاشتند.
این موضوع به کارل اجازه داد تا با سرعتِ خوبی از میان دشت عبور کند و موشها را پشت سر بگذارد. آنها تا رسیدن به اولین پرچین پیش رفتند و آنجا برای لحظاتی توقف کردند تا همه نفسی تازه کنند و استقامتشان برگردد.
یکی از پسرانی که در ردیف عقب بود — جنگجویی با یک تبر بزرگ — پرسید: «جادو بیش از حد انرژی میبره. چقدر طول میکشه تا بعد از استفاده از مهارتهاتون دوباره سرِ حال بیاید؟»
کارل پاسخ داد: «من اگه تمام توانم رو به کار نگیرم، میتونم سه یا چهار بار ازش استفاده کنم. اما بعدش خسته میشم و باید چیزی بخورم یا استراحت کنم. هنوز دقیقاً زمان نگرفتم که چقدر طول میکشه تا ریکاوری بشم.»
ساحر سرش را به نشانهی تأیید تکان داد: «من هم همینطور. دو تا ورد که بخونم به حدِ نهاییم میرسم و نیاز به استراحت دارم. اما اگه حدود پانزده دقیقه بشینم، میتونم یکی دیگه هم بخونم. این بار جادویم را ذخیره کردم تا حداقل در مواقع اضطراری یکی داشته باشم، وگرنه سرعت تیم را پایین میآورم.»
پسرِ تبربهدست اخم کرد: «من فقط یک بار میتونم از مهارتم استفاده کنم و بعدش دیگه تمومم. اما من پسرِ یک هیزمشکنم؛ اگه از مهارتم استفاده نکنم، میتونم ساعتها تبر بزنم.»
کارل پیشنهاد داد: «همین هم عالیه. تا اینجا فقط با موشهای خاکی طرف بودیم و فقط یه احمق ممکنه با تبر دنبال اونها بیفته. اما اگه جلوتر با چیزی بزرگتر و کندتر روبرو شدیم، میتونی بدون استفاده از مهارتت جلو بری و بجنگی. راستی، تزریقِ سرم قویترت کرده؟ این یکی از سوالهای تکلیف شب بود، پس حتماً باید نکتهای داشته باشه.»
پسر تأیید کرد: «آره، خیلی قویتر شدم.»
جنگجوی دیگر لبخندی زد و گفت: «من قدرت بدنی زیادی ندارم، اما از اولش هم بد نبودم. متأسفانه اولین مهارت من دفاعیه؛ نشانِ سپر رو روی بازوم میبینی؟ مسخره اینجاست که من اصلاً با سپر میانهی خوبی ندارم. هر کاری با اون سپری که توی جعبه بود کردم، جواب نداد. اما اگه از یک شمشیر دو دستی استفاده کنم، مهارتم بدون هیچ مشکلی فعال میشه و میتونم همیشه فعال نگهش دارم.»
«تنها مشکل اینه که نمیتونم شمشیر رو اونقدر سریع تکون بدم که مثل تو با دستکشهات، سنگها رو دفع کنم.»
کارل سرش را تکان داد: «خب، پس ما یک مردِ تبرزن با قدرت فوقالعاده، یک شمشیرزنِ مقاوم، یک ساحر و من رو با چنگالهام داریم. ترکیب بدی نیست. به نظر میرسه معلمها میخواستند ما با هم گروه بشیم تا راهمون رو به سمت دروازهها باز کنیم.»
«البته تا اینجا که مبارزهی سختی نبوده و بیشتر شبیه شوخی سالبالاییهاست، اما برای روبرو شدن با چیزی مثل "موشهای آبی" یا "هیولاهای تیغدار" در دشت بعدی آماده باشید.»
بعد از استراحتی کوتاه، آنها با همان آرایش به حرکت ادامه دادند، اما این بار دیگر کتها را روی سرشان نکشیدند. اگر در این دشت چیزی خطرناکتر از موشهای خاکی وجود داشت، میخواستند قبل از اینکه به آنها برسد، متوجه حضورش شوند.
[فرا-بیناییِ] کارل دشت را اسکن کرد، اما در حال حاضر همه چیز خالی و عبور از آن آسان به نظر میرسید. احتمالاً هر چه که اینجا زندگی میکرد، در خواب بود یا به کارهای روزمرهاش مشغول بود و نمیدانست که چیزی در حال ورود به قلمرواش است.
ساحر پیشنهاد داد: «فکر میکنی بهتر نیست از بین درختها بریم؟ اونطوری بدون گذشتن از وسط دشت به آکادمی میرسیم. فقط باید یه کم بپیچیم به بغل.»
کارل خطِ رویشِ درختان را نگاه کرد و سرش را به علامت مخالفت تکان داد.
او با صدای پایین به بقیه اطلاع داد: «حداقل دو تا "گرازِ عاجآهنی" لای اون درختها هستن. میتونم جای کنده شدنِ پوستهی درختها رو در ارتفاعهای مختلف ببینم. ممکنه گونهی دیگهای باشن، اما اون ردها خیلی خاص و مشخص هستن.»
آنها فرسنگها از خانهشان دور بودند، پس ممکن بود با گونهی کاملاً متفاوتی از گراز روبرو باشند؛ اما اگر ردِ عاجها روی درختها شبیه به همانهایی بود که در شهر خودش دیده بود، پس احتمالاً حیوان هم همان بود.
پسرِ هیزمشکن خندید و گفت: «پس رو به جلو، ای سپرِ بلاهای شجاعِ سالاولی! بیاین دلِ سالبالاییها رو شاد کنیم و قبل از تاریک شدن هوا، خودمون رو برسونیم پشت اون دروازهها.»
آنها با قدمهای تند به جلو حرکت کردند؛ نه میخواستند آنقدر سر و صدا و لرزشِ زیرزمینی ایجاد کنند که باعث بیداریِ جانورانِ آنجا شوند و نه میخواستند وقت را تلف کنند تا بقیهی گروههای پشت سر به آنها برسند.
هنوز هیچکدام از گروههای دیگر وارد این دشت نشده بودند. اکثرشان در حال استراحت بودند، برخی هنوز با ترسشان یا موشها دست و پنجه نرم میکردند و برخی هم تصمیم گرفته بودند مسیر طولانیتر را دور بزنند، با این تصور که مسیر مستقیم یک تله است.
آن گروه احتمالاً اشتباه نمیکرد، اما به این معنی نبود که مسیرهای دیگر بهتر باشند.
آنها به نیمهی دشت رسیده بودند که گروه بعدی به حرکت درآمد و با سرعت دویدن شروع به پیشروی کرد تا به رهبران برسد. ناگهان دشت غرق در فعالیت شد.
پیچکهایی از دل زمین دور پاهای گروه جدید جوانه زدند، مچ پایشان را گرفتند و آنها را روی خاک نرم کشیدند؛ در همان حال پیچکهای رها، به صورتشان تازیانه میزدند.
نوعی هیولای گیاهی بود. کارل نمیدانست از چه نوعی است، اما مشخص بود که صدای قدمهای بلندِ آن گروه بیدارش کرده است.
کارل دستور داد: «آروم و نرم به حرکت ادامه بدید. هنوز به ما حمله نکرده، فقط در ناحیهی ما فعال شده. به حرکت ادامه بدید و بدون دردسرِ زیاد از اینجا خارج میشیم. مگر اینکه واقعاً گیر افتادید حمله نکنید و به هیچ وجه پاتون رو روی پیچکها نذارید.»
ساحر با لبخندی تلخ و در حالی که کاملاً انتظار بدترین اتفاق را داشت، زیر لب گفت: «هر چی تو بگی رئیس. اما اگه وسط دشت گیر افتادیم، همهاش رو از چشم تو میبینم.»